رمان آنلاین حس معکوس بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۱۹۶تا۲۱۰ 

فهرست مطالب

پریناز بشیری رمان آنلاین حس معکوس سرگذشت واقعی

رمان آنلاین حس معکوس بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۱۹۶تا۲۱۰ 

رمان:حس معکوس 

نویسنده :پریناز بشیری

#۱۹۶

زود میام عزیزم
-اه بابا بیا دیگه دلم برات تنگ شده مامانم از دیروز رفته زنگ نزده توام رفتی عمو
آقا جونم رفتن بیرون من حوصلم سر رفته
آریا چپ چپ نگاه نیاز کرد کار مزخرفی کرده بود که از دیروز با بچه ها حرف نزده
بود آریا سعی کرد لحنش مهربون تر از همیشه باشه به شوخی گفت
-خب زیرشو کم کن سر نره
-اِبابــ
نهال-بابایی نیهاد دیروز داشت به زور پیتزا میداد به نونا انقد اذیتش کرد اونو بده به
من این مواظبش نیست
نیهاد-دروغ میگه من کجا اذیتش کردم خب گشنش بود
-نه خیرشم اذیتش کردی سسیش کردی
-خودمم شستمش
آریا کالفه از این دست به دست شدن گوشی گفت
-بچه ها
دید نخیر این دوتا تا صبح میخوان بحث کنن باهم یکم بلند تر گفت
-بچه هــــا
وقتی دید همچنان مشغوال داد زد
-بچــــــه ها
صداش انقد بلند بود که دوتا مرد جلویی هم برگشتن عقب و صدای نهال و نیهاد
قطع شد نفس عمیقی کشیدو گفت

بس کنید دیگه دعوا راه نندازین حمیرا جون کجاست ؟؟
نیهاد با صدایی آروم گفت
-تو …آشپزخونس
-خوبه منو مامان زود برمیگردیم پس تابرگردیم دردسـ
نیهاد با عجله گفت-توو مامان ….مگه مامان پیشه توئه ؟؟
آریا از این حواس پرتی خودش کفری شد نیاز با نگرانی نگاش کرد نیهاد خیلی تیز
بودو هر حرفی رو رو هوا میزد
-نه ….یعنی منظورم مامانم از ماموریت برگرده
-آهان
نفسشو اروم داد بیرون
-شیطونی و دردسر درست کردن ممنوع نونارم اذیت نمیکین نیام ببینم جنازشو
بزاری رو دستما مواظب خواهرتم هستی اوکی ؟؟
-یـِس
آریا شونه هاش باز لرزید ا زاین کلاسی که نیهاد براش گذاشته بود
-خب پس خدافظ گوشی و بده با نهالم خدافظی کنم
-یـِس یـِس بای
نیاز انگار یادش رفته بود چقد استرس داره داشت به اصطلاحات نیهادی که تاز ه یه
ماه بود داشت میرفت کالس زبان میخندید نهالم گوشیو گرفت و خدافطی کوتاهی باهاش
کرد چون دقیقا سر کوچه خونه پدر نیاز بودن
گوشیو گذاشت تو جیبش ماشین ایستادنیاز با کنجکاوی به محله جدید نگاه کرد
میدونست خونشونو عوض کردن آریا در ماشین و باز کرد ………نیاز با استرس نگاهش کرد
آریا پاشو گذاشت روی زمین و پیاده شد
دوتا مردم که نیاز هنوز اسمشونو نمیدونست پشت سرش پیاده شدن آریا خم شدو
دستشو ستون بین خودشو در باز ماشین کرد
-نمیخوای پیاده شی؟
نیاز پاهاش قفل شده بود و یخ بسته بود آریا دستشو دراز کرد سمتش نیاز نگاهی
به دستش و بعدم به چشماش کرد
آریا چشماشو با اطمینان گذاشت روی هم و خم شد دست نیازو گرفت و آروم از
ماشین کشیدش بیرون
-آریا …!!
آریا نگاش کرد رنگ نیاز حسابی پریده بود
-من ..من …دلمــ…دلم شور میزنه
آریا فشار خفیفی به دست سرد نیاز وارد کردو با لحنی آروم گفت
-نگران نباش هیچی نمیشه
آریا دستشو گرفت و رفت جلو دوتا مردم پشت سرشون بودن …..آریا جلوی یه
خونه ایستاد نگاهی به نیاز کردو دستشو برد بالا
نیاز حس میکرد هر آن ممکنه هرچی تاحاال خورده رو بالا بیاره …….آریازنگ و فشار
داد ……نیاز چشماشو بست …….قلبش میخواست از سینش بزنه بیرون
-کیه ؟؟
صدای سمن بود هنوز صداش یادش بود …..آریا رفت جلوی آیفون با خونسردی
گفت
-سالم خانوم میشه لطف کنید تشریف بیارین دم در
-شما ؟؟
-یکی از آشناهاتون هستم
@nazkhatoonstory

#۱۹۷

خم کرد کنار گوش نیاز
-هرچی شد ….هر اتفاقی افتاد …..از پیش این دوتا تکون نخور ….خب؟!
نیاز لباش خشک شده بود د هن باز کرد چیزی بگه که در باز شد
سمن با چادر سفید کنار در ایستاد
-بله بفرمایید
با دیدن دختری که کنار آریا بود چشماشو ریز کرد …..زیاد طول نکشید که بتونه
نیازو بشناسه زبونش گرفت
-نـ…یـ…نیا…ز
نیاز سرشو انداخت پایین نفس کشیدنیادش رفته بود
-سمن کیه؟؟
قامت آراز توی درگاه ایستاد نیاز نفسشو حبس کرد ……..آراز با شک وچشایی ر یز
شده خیره به مردو ودختری بود که کنارش ایستاده
نیازو شناخت و اونم کپ کرد …خشک شد از دیدن خواهری که چهارسال ناپدید
شده بود …..نگش بین نیازو آریا میچرخید …..فقط دوست داشت بدونه نیاز با اون مر د چه
صنمی داره ؟….اینجا چیکار میکنه؟…کجا بوده ؟
دهنشو باز کرد
-نیاز..نیاز خودتی ؟
آریا به جای نیاز دهن باز کرد
-سالم ….میشه بیایم داخل
نگاه آراز روی آریا چرخید کنترل رفتارش نداشت بی اراده عقب کشید آریا دست
نیازو گرفت و پا گذاشت تو خونه دوتا مردم پشت سرش
آراز گیج بود عین سمنی که هنوز عین برق گرفته ها سر جاش خشکش زده بود آراز
به خودش اومد تا پا گذاشتن تو خونه اولین سری که سمتشون چرخید سر پدر نیاز
بود….برای اون برخلاف آرازو سمن زیاد طول نکشید شناختن دخترش
همزمان فراز و زنش با مادرش که بچه آرازو بغلش گرفته بود هم سرشون چرخید
سمتشون نیاز سرشو هر لحظه بیشتر مینداخت پایین
پدرش از روی مبلی که نشسته بود بلند شدو صاف ایستاد جیک از کسی در نمی
اومد …آریا نگاهی به چهره پدر نیاز کرد ….چند وقته پیش دیده بودتش ولی از دور
مردی قد بلند با هیکلی پرو درشت موهای جوگندمی مرتب و ریشی همرنگش
چشای قهوه ای داشت و و چونه تیزش نشون از اقتدارو جذبش میداد
باالخره اولین نفری شد که سکوت اون اتاق و شکوند
-تاحالا کجا بودی؟؟
نرگس انگار با این حرف از شوک در اومد
-نیا…نیاز خودتی مادر؟؟
صدا از سنگ در اومد از نیاز نه …..چشمای پدرش چرخید روی آریا حس بدی
نسبت به این پسر داشت
با خشمی که توی صداش موج میزد گفت
-این مرد کیه؟
بازم جوابی نداد آریا قدمی جلو گذاشت …..با دم عمیقی هوارو کشید تو ریه هاش
-شوهرشم
بااین حرف نه تنها تک تک خانواده نیاز بلکه خودشم شوکه شد انتظار داشت بشنوه
”پدر چه هاشم ”و طولی نکشید که اینم شنید
صدای آراز در اومد
چی…چی گفتی الان ؟؟
آریا بی اینکه نگاشو از چشمای پدر نیاز بگیره گفت
-شوهرشم …پدر بچه هاش
همین حرف کافی بود تا کبریتی بکشه و بندازه تو انبار باروت آراز یورش ببره سمتش
-چی میگی حروم زاده
مشتی که خورد تو دهنش لبشو پاره کرد مشت دیگه ای فرود اومد تو صورتش نیاز
جیغ خفیفی کشیدو دستشو گذاشت جلوی دهنش
فحشای رکیک آراز و داداش تو خونه پیچیده بود آریا بی هیچ عکس العملی ایستاده
بود پدر نیاز داد که نه عربده کشید
-چه غلطی کردی دختره بی ابرو ….شوهر کردی …سرخورد …..بچه داری ؟؟…….به
علی قسم خونتو میریزم
خون جلوی چشماشو گرفته بود تا اومد یورش ببره سمت نیاز اون دوتا مرد سریع
گرفتنش …داد و فوشای آراز و پدرش تو خونه پیچیده بود جیغای بچه آراز و مادرش که
نفرینش میکردو اشک میریخت
چشمش به آریا بود که داشت زیر مشت و لگدای آراز له میشد ولی کاری نمیکرد
……نگاه آریا تو چشای گریون و نگران نیاز قفل شد دید که پدرش میخواد حمله کنه
سمتش …آرازو هل داد عقب زدن آراز براش کاری نداشت ولی نمیخواست بیشتر از این
عصبانیشون کنه اونم داد زد
-ولش کنین به نیاز چیکار دارین حرفی دارین به من بزنین
پدرنیاز بد تر عصبانی شد
-که باتو حرف بزنم آره ….مرتیکه دیوث میدم زنده زنده چالت کنن ….هم تورو هم
این دختره بی آبروی سلیطه رو
هم اون هم آراز حمله کردن سمت آریا نیاز بالاخره قفل دهنش باز شد
@nazkhatoonstory

#۱۹۸

تورو خدا ولش کنین
خواست بره جلو که دوتا مرده جلوشو گرفتن
-نرین جلو ……آقا آریا گفتن نذاریم برین سمتشون
نیاز داد زد وسعی کرد کنارشون بزنه
-برو کنـــار میکشنن الان
و واقعانم داشتن میکشتنش آریا بیحرکت زیر مشت و لگدای پدرو پسر داشت
خورد میشد …….خیلی جلوی خودشو میگرفت تا مشتای گره شدش روی تن و بدن
یکیشون فرود نیاد …..لگد محکمی که آراز زد تو شکمش باعث شد چشاش سیاهی
بره……حس میکرد خون تا گلوش بالا اومد و رفت پایین
پدر نیاز مشتی کوبید تو دهنش که خون از دهنش پاشید بیرون جیغای نیازم بلند
تر شد ……….سعید و حمید متاسل ایستاده بودن آریاداشت زیر دست و پای اونا جون
میداد ……..نمیدونستن وایستن کنار نیاز یا برن کمک آریا
نیاز میدید که آریا دیگه همه انرژیش تحلیل رفته لگد دیگه که آراز باز زد تو
شکمش باعش شد خون از دهنش فواره بزنه بیرون
نیاز دست مردایی که حتی اسمشونم نمیدونست و گرفت
-تو رو قرآن برین کمکش …….تورو خدا …..االن میکنشش…..التماستون میکنم …
…عقی که آریازدو خونی که ریخت رو زمین آریا که پاهاش شل شدو رو زانو خم شد
پدر نیاز گلدونی که کنارش بودو برداشت غیرتش جلوی عقلشو گرفته بود
حمیدو سعید دیگه واینایستادن نیازو ول کردن و دویدن سمت اون تا جلوشو بگیرن
آریا جونی تو تنش نمونده بود ………خودش و برای هر چیزی حتی مردن آماده کرده بود
…..حس میکرد هر لحظه خونی که داره از دهنش میزنه بیرون بیشترو بیشتر میشه
دستشو گذاشت روی زمین تا بتونه تعادلشو حفظ کنه
سرشو که خم کرد چشمش افتاد به پسری که کنار اپن آشپز خونه و رگ گردنش به
حدی سرخ شده بودو بیرون زده بود که انگار داشت میترکید
ذهن آریا شروع به ارور دادن کرد
فرازی که دست برد سمت چاقوهای دست و ردیف شده تو جای مخصوصشون و
چاقو رو کشید بیرون
-خون تو میریزم
نیاز خشکش زده بود حتی نمی تونست الان باید فرار کنه از دست فرازی که با
چاقوی بزرگ و قطوری که مخصوص خورد کردن گوشت بودو تقریبا ساتور بود داشت
میومد سمتش …..یادش اومد فراز نمونه کوچیک شده پدرشه ……..پاهاش قفل روی زمین
بود …….از زمان بالا بردن چاقو و فرود اومدن تو شکش فقط دوثانیه زمان میبرد
تا چاقو مستقیم خواست فرود بیاد تو شکمش ……صدای افتادن هیکلی جلوشو جیغ
بلند مادرشو عروساش …..همزمان بلند شد
همه ساکت شدن …….فراز شوکه عقب عقب رفت ساتوری که تا دسته فرو کرده بود
تو شکم آریا تو دستاش بودو دستاش و پیراهن سفید به رنگ خون آریا در اومده بود به
ثانیه نکشیده کل خونه غرق خون شد
نیاز جیغی کشید که حس کرد گلوش پاره شده
-یا امام حسین
سریع نشست روی زمین و آریا رو برگردوند سمت خودش صورت آریا غرق خون
بود ……..اشکاش نمیذاشتن صورت آریا رو ببینه ……دستشو فشار داد روی زخمی که حون
ازش فواره میزد بیرون
آریا بی جون دستشو آورد بالا و گذاشت رو دستش
-برو
دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم
نیاز زار زد
-حرف نزن لعنتی حرف نزن ………)جیغ کشید داد زد(زنگ بزنید اورژآنس
همه خشکشون زده بود حتی آرازو پدرش
-تو رو قرآن زنگ بزنید ……….شما رو به هرچی میپرسدین قسم زنگ بزنین
آریا به زور تن صدایی که داشت قطع میشدو بالا تر برد
-نیاز برو…
کجا برم ……تو رو خدا ……تورو خدا زنگ بزنید
سعید و حمید دویدن سمت آریا سریع بلندش کردن نیاز دویدو درو باز کرد همه
محل پر شده بود از همسایه هایی پچ پچ میکردن ………..صدای آژیر ماشین پلیسی که
داشت نزدیک میشد تو گوشش صوت میکشید سعیدو حمید سریع سوارش کرد نیاز
نشست کنارش
تو کسری از ثانیه ماشین به پرواز در اومدو از جا کنده شد
@nazkhatoonstory

#۱۹۹

خون پر شده بود تو ماشین نیاز شالشو برداشت و فشار داد روی زخم آریا چشماش
و گلوش از شدت گریه میسوختن
آریا داشت بیهوش میشد پرستار بودو خوب میفهمید این بیهوشی پشت بندش
ممکنه خیلی چیزارو داشته باشه که خوش بینانه ترینش کما بود
با دستای خونیش سیلی محکمی زد تو صورت آریا که چشاش نیمه باز شد
-نخواب لعنتی ها ……..بخوابی میمیری
آریا لبخند بیجونی زد
-دوست داری نمیرم ؟
دیگه دیره دارم میرم چقد این لحظه ها سخته
جدایی از تو کابوسه شبیه مرگ بی وقته
دارم تو ساحل چشمات ببین آهسته گم میشم
برام جایی تو دنیا نیست تو اوج قصه گم میشم
نیاز دستشو محکم تر رو زخم فشار داد عین بچه ها هق هقش بلند شد
-خفه شو ….خفه شو …تو رو جون نهال نخوابیا …..قسمت میدم به جون نهال و
نیهاد نخوابیا تحمل کن ….مرگ من تحمل کن
آریا سعیشو میکرد اما هر لحظه چشماش بیشتر به بسته شدن و نفساش به قطع
شدن تمایل پیدا میکردن
نیاز محکم تکونش میداد و زار میزد
-تو رو ارواح خاک مادرت نخوا ب آریا ….تورو قرآن نخواب ….نخـ
سعید داد زد
-رسیدیم زور باشین پیادش کنین

چشای آریا داشت روهم می افتاد تا حمیدو سعید در و باز کنن بکشنش بیرون با
آخرین توانش فشار خفیفی به دست نیاز وارد کرد
-پروازت ساعت ده شبه….برگرد شیراز پیش آقاــــ
دیگه دیره دارم میرم برام جایی تو دنیا نیست
به غیر از اشک تنهایی تو چشمم چیزی پیدا نیست
باید باور کنم بی تو شبیه مرگ تقدیرم
سکوت من پر از بغضه دیگه دیره دارم میرم
چشاش افتادن رو هم نیاز داد زد ……….زجه میزد ….زانو زده بود زیر بارونی که بی
رحمانه داشت میریخت روی سرش و خون آریایی که روی زمین ریخته بود….زجه میزد
برای آریایی که هنوز گرمی دستاشو که دستشو فشار دادو حس میکرد
موهاش چسبیده بود به صورتش …..زجه میزد برای این سرنوشت …..دستشو رسوند
به گردنبدی که آویزون گردنش کرده بود
“ به روحش قسم نمیذارم یه تار مو ازت کم شه“
داد زد
-آخه به چه قیمتی لعنتی …….
سرشو برد سمت آسمونی که داشت به حال دل نیاز زار میزد عین خودش
………چادری نشست روی سرش حتی برنگشت ببینه چادر کیه دستاشو گذاشت رو ز مین
وبا زاری داد زد
-خـــــــــــدا
زنی زیر بغلشو گرفت
-توکل کن به خدا دخترم بلند شو بریم تو
نفهمید کی بلند شد….نفهمید کی اومد پشت در اتاق عمل …..نفهمید کی دکتر
گفت رودش پاره شده …….نفهمید کی دکتر دوید تو اتاق عمل …..فقط اونجای جملش تو
ذهنش اکو مداد که گفت
”به احتمال ۹۲%به خاطر خونریزی زیادی که داشته بره تو کما یام اینکـ……“
جواب یارو میدوست که زانوش خم شد ……..جواب یارو میدونست که چشمه
اشکش خشک شد ……جواب یارو خوب میدونست که حس کرد قلبش لحظه ای ایستاد و
با سر افتاد روی سرامیکای براق و سفید بیمارستان
چشماشو باز کرد خیره بود به سقف سفید بالای سرش زیاد زمان نبرد آنالیز کردن
اینکه کجاست چشمش به قطره های سرمی بود که دونه دونه پایین میومدن
-سلام خانوم به هوش اومدی بالاخره
نگاشو نچرخوند
-الان میگم دکترت بیاد
دکتر اومد تو همزمان با دکتر چهار نفر دیگم اومدن بی توجه به همه خیره بود به
فرخی چشماش از شدت گریه سرخ شده بود و موهاش تو همین مدت کوتاه یکدست سفید
شده بود …..چونش لرزید و اولین قطره ریخت
-جناب سرگرد همینه
دومین قطره ریخت…..صدای آراز تو گوشش بود
-خانوم شما خواهرایشونی ؟
سومین قطره ریخت نگاشو از فرخ نگرفت ……صدای پدرش در اومد
-بله ….این دخترس
-خانوم راسته اون آقا به شما تجاوز کردن و چهارسال پنهونتون کردن ؟؟لطفا جواب
بدین لازمه
@nazkhatoonstory

#۲۰۰
بااین حرف حواس نیاز جمع شد با بهت و گیجی زل زد به پدرو برادرش که هنوزم
خشم تو نگاشون شعله میکشیدو پلیسی که کنجاو خیره بود بهش
به زور دهنشو که خشک شده بودو لباش که چسبیده بودن بهم و باز کرد
-تـ..تجاوز؟؟
فرخ غرید از عصبانیت
-چه تجاوزی زنشه …….میگم زن شرعی و قانونیشه
پدرش داد زد
-چه شرع و قانونی وقتی منی که پدرشم اجازه عقدشو ندادم ….چه شرع و قانونی
وقتی چهارسال ناموسمودزدیدینش
دکتر با جدیدت گف
-آقا صداتو بیار پایین اینجا بیمارستانه
صدای پای یکی دیگه اومد نیاز فرنوش و شناخت باترحم نگاهش کرد ……….فرنوش
نگاشو از نیاز گرفت و چرخید سمت پلسی که اونجا بود
-قربان من شکایت نامه علیه ایشون و پسراشونو تنظیم کردم
آراز –تو گوه خوردی مرتیکه اونیکه
پلیسه با جدیت گفت
-ساکت باش آقا
دکتری که تو اتاق بود گفت
-بفرمایید بیرون دعواتونو بکنیداینجا بیمارستانه
پدرش با نفرت خیره شد به نیاز
-دخترم که مرخصه میخوام ببرمش
نیاز با چشمای شیشه ای زل زد به پدرش حتی دیگه نمیترسید
فرخ-نمیتونی
-تومیخوای جلوی منو بگیری ؟؟
فرنوش کیفشو گذاشت روی میزو بازش کرد دوتا شناسنامه گرفت سمت پلیس
-این ثابت میکنه خانوم نیاز نوایی همسر شرعی و قانونی آقای آریانوابه که چهارسال
پیش ازدواج کردن و الانم صاحب دوتا بچه هستن
نیاز شوکه بزرگتری بهش وارد شد…. با بهت خیره شد به فرخی که انگار همه چیزو
میدونست پلیس نگاهی به عکس توی شناسنامه و به صورت نیاز کردو برگشت سمت پدرو
برادرش
-بله درسته …شمام اگه شکایتی دارین بفرمایین تو اداره تنظیم کنین پرونده هاتون
بره دادگاه برای برسی
پدر نیاز غرید
-پسرم الان تو زندانه
فرخ خونسرد گفت
-وتا زمانیکه نوه من روی اون تخته توی زندانم میمونه
آراز برگشت سمت نیاز
-به قرآن رضایت ندین سرتو میبرم میزارم رو سینت
فرنوش صداشو برد بالا
-جناب سرگرد جلوی روتون دارن موکل منو تهدید میکنن من همین الان از ایشون
شکایت دارم
آراز اومد حمله کنه سمت فرنوش که سرگرد دوتا سربازو خبر کردو سریع به دستای
آراز دستبند زد…..پدرش با عصبانیت نگاش کردو از در زد بیرون
پلیسه و فرنوشم پشت سرشون از در رفتن فرخ نشست کنارش نیاز دهن باز کرد
-آریا!
فرخ باز چشماش پر شد از اشک برای نوه ای که عزیز دلش بودو الان روی تخت
بیمارستان افتاده بود
-براش دعا کن دکتر گفت بعد سه روز نظر قطعی میده….دو روزش گذشته
نیاز چشماشو بست بازم قطه های اشکاش پیشی گرفتن از هم ….چشم بسته گفت
-فرنوش گفتــ…
-چهار سال پیش که اون برگه حضانت مادام العمرو امضا کردی یه بندشم وکالت
میداد به فرنوش که کارای عقدتو بکنه …با چند ملیون تونست کارا رو درست کنه و اسم آریا
رو وارد شناسنامت کرد
نگاه اشک آلودشو دوخت به فرخ –پس نیاز نواب
فرخ پیشونیشو تکیه داد به عصایی که دستش بود
-یه شناسنامه لازم بود تا سراغ ماله خودتو نگیری
نیاز با صدایی که میلرزید گفت
-شمام بازیم دادین ؟؟
فرخ سرشو آورد بالا و آروم تکونش داد
-این یه راز بود بین منو فرنوش و امیرو آریا …..پیشنهادمن بود ….نمیخواستم با
شناسنامه سفید آیندتو به باد بدی ….برای همچین روزی این کارو کردم
-امیر…امیرم میدونست و نگفت
فرخ آه پر دردی کشید
-اون تنها مخالف این پنهون کاری بود ولی خوب میدونست به نفعه تو حرفی نزد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۳.۰۶.۱۷ ۱۵:۳۶]
#۲۰۱
نیاز هق زدو ملافه سفید تختشو کشید روی صورتش صدای گریه هاش تو اتاق
پخش شدو فرخ بلند شد نمیخواست شاهد گریه های نیاز باشه با صدای ضعیفی گفت
-توCCUهستم
نیاز اشک میریخت نه برای آریا برای خودش که عالم و آدم داشتن بازیش میدادن و
این چه بازیگر ماهری بود
نمیدونست چقد اشک ریخت و زار زد ولی اونقدری بود که پرستار چراغ اتاقشو
روشن کرد تا از تاریکی در بیاد چشماشو باز کرد
پرستار اومد جلو و آمپولی زد توی سرمش
-CCUکجاست ؟؟
پرستار-چی ؟؟
-CCUکجاست؟؟باید برم اونجا
-زیاد حالت مساعد نیستا
-خواهش میکنم
پرستاره نگاهی به چشمای مظلوم اشکی نیاز انداخت دلش سوخت برای این دختر
شایعاتی توی بیمارستان پیچیده بودو اینم شنیده بود …..دستشو دراز کردو کمکش کرد بلند
شه …..سرمش و توی دتش گرفت و دست نیازم تو اون یکی دستش گرفت
رسید پشت شیشه خیره بود به آریایی که بی جون افتاده بود روی تخت دور
شکمشو با سرش باند پیچی کرده بودن و سینه عضالنیش آروم آروم بالا و پایین میشد
دستشو گذاشت روی شیشه و اجازه داد یبار دیگه چشمه اشکش بجوشه …برای
مردی که عشق و باهاش تجربه کرد …..برای مردی که عاشقی رو یادش داد …..برای مردی
که همیشه هر چند پنهونی ازش حمایت کرد ….برای کسی که اسمش سایه سر بود ولی
همیشه پشتش بود …..نیاز کسی که همیشه سایه به سایه باهاش بودو ندیده بودش و الان
بی جون روی این تخت میدید ….آریا هنوزم عزیز بود
عزیز بود باهمه بی مهریاش..عزیز بود با همه بد خلقیاش ….عزیز بود با همه
سردیاش….عزیز بود با همه بی وفایاش ….نیاز چقد دلش برای آریا تنگ شده بود برای
آریایی که یه زمانی بهش گفت ”از کجا اومدی که شدی همه زندگیم “
چقد اون لحظه براش دور بود و چقد اون حرفا براش شیرین ……اون عاشق آریا بود
عاشق این حرفا بود حالا میفهمید آدما حتی میتونن گاهی عاشق کلمات شن
اون آریا رو نفرین نکرد ……هیچوقت ….آریا بود همیشه بود تو قلبی که یه زمانی
راحت به دستش آورده بود ….درسته چند سالی به ظاهر نبود ولی خود نیازم میدونست
حتی اون موقعم بود فقط پنهون بود لابه لای تیکه های قلب خورد شدش
دستشو گذاشت رو گردنبد اهدایی آریا که عجیب آرومش میکرد
”خودت مواظبش باش …..خدایا از تو میخوامش

میتونم خوش بین باشم علت این گریه ها خود آریاست نه حس عذاب وجدان ؟!
برگشت سمت فرخ که خیره بود به آریابغضشو قورت داد
-خودتون چی فکر میکنین؟؟
فرخ نگاش کرد لبخند کمرنگی زد
-حس آریا به تو مثله یه مسئله پیچیده ریاضیه که در آخر جوابش مبهمه ولی حس
تو ……….)لبخندش عمیق تر شد (میدونی نیاز باد هیچ وقت از جایی که رد شده بهش
برنمیگرده و گذشتم عین همون باده نمیتونی برگردی به گذشته ولی هنوز راه درازی تا آینده
داری ………اگه بخوایم بی رود وایسی حرف بزنیم رابطه تو و آریا خوب شروع نشد
…..جفتتون اول مسئله رو غلط شروع کردین به حل کردن ولی هیچ تضمینی وجود نداره
یه راه حل اشتباه به جواب اشتباهیم ختم بشه ……
– من دوسش داشتم
-پشیمونی؟!
نیاز ساکت شد جواب این سوال و نمیدونست لبشو گزید و اشکشو پس زد
فرخ ادامه داد
-میدونی از چیه آریا خوشم میاد
نیاز منتظر نگاهش کرد فرخ خیره به آریا بود هنوز
-آریا مردونگی بلد نیست ولی پای نامردیاش وای میسته……عاشقی بلد نیست ولی
پای دلش وای میسته ….. تو کل زندگیش ندیدم کسی براش مهم باشه ولی پای حرمتا وای
میسته …..پای توام وایستاد …پای دل شکستت وایستاد….پای بچه هاش وایستاد ….توکل
این چهار دست و بالش باز بود ولی به حرمت بچه هاش چشم بست رو خواسته هاش …
آریا بد هست …ولی نه اونقدری که نشه دوسش داشت ….براش دعا کن شاید
دوسش نداشته باشی ولی برا خاطر من و نهال و نیهادت براش دعا کن
@nazkhatoonstory

#۲۰۲

اینو گفت و از کنارش رد شد نیاز نگاشو ازآریا گرفت و به دنبال فرخ بیرون ز د دعا
الان تنها کاری بود که میتونست براش بکنه
نشست روی نیمکت پشتccu و سرمو آروم از دستش کشید پرستاری که از اونجا
رد میشد با دیدن این حرکت گفت
-اِچیکار داری میکنی ؟!!
لبخند بی جونی زد
-نگران نباش من خودم پرستارم حالم خوبه
دختره سرمو برداشت و نگاهی به نیاز انداخت خواست رد بشه که نیاز دستشو گرفت
-اینجا قرآن پیدا میشه ؟؟
دختره لبخندی زد
-میارم برات
لبخندشو با لبخندی جواب دادو سرشو تکیه داد به دیوار سرد پشت سرش
پوزخندی به خودش زد میخواست قرآن بخونه برای خودش یادیه شعری افتاد که
سالها پیش خونده بود
شب و روزا پر عادت
وقت که شد شاید عبادت
خدا مال غصه هاته
وقتی غم داری خداته
پرستار قرآن و گرفت سمتش و دستشو دراز کردو قرآن و گرفت …وضو گرفت و
نشست روی همون صندلی …..بسم الله گفت و قرآن و باز کرد ….بغضش و ریخت توی
دلشو شروع کرد
قطره های اشکاش پشت سرهم میچکید روی قرآن و صفحه به صفحه مهر میزد
پای التماسای خالصانشو …..هق میزد توی دلش و صفحه میزد ……
بعد سالها سرشو گذاشت روی مهر ….پیشونیش لمس کرد تربت مقدسی که شده
بود همه امیدش…..قطره اشکاش چکید روی مهر و بوی معطر خاک پیچید توی بینیش
توی دلش زار زد“میگن پشت سر مسافر آب بریزی برمیگرده ….اشک که زلال تره
….آریا مو برگردون “
سر از سجده برداشت …..خیس بود مهری که بعد چهل سال اومده بود سراغش
آسمون امشبم انگار بد جوری دلش گرفته بود و دوست داشت یه ریز بباره نیاز
پشت پنجره ایستادو دستشو گرفت سمت بیرون
یه قطره افتادتوی دستش …لبخند عریض زد …زمزمه کرد
”میگن اگه اولین قطره بارون بی افته تو دستت خدا تا چهل روز نگات میکنه …کاش
این اولیش بود “
پرستار توی اتاق داشت سرنگ و توی سرم تزریق میکرد …..حواسش جلب دستگاها
شد ….رفت جلو با دیدن علائم و ارقام روی دستگاه سریع دستشو روی زنگ فشار داد ….به
ثانیه نکشیده دکتر و پرستار دویدن توی بخش
نیاز قلبش ایستاد حس کرد الانه که نفسش قطع بشه ….چنگ زد به گلوش و زانو
زد روی زمین …فرخ از نماز خونه اومده بود بیرون با دیدن نیاز تو اون حال حس کرد دنیا
داره دور سرش میچرخه
نشست رو اولین صندلی که دم دستش بود ….پرستار از در اومدبیرون …نگاش
قفل شد رو نیازی که دیگه همه امیدشو ریخته بود تو چشمای تیله ایشو منتظر چشم
دوخته بود به دهنش….لبخندی ناخواسته نشست رو لبش
-خداخیلی دوست داره ها….به این زودی صداتو شنید
نیاز چند ثانیه طول کشید تا حرفشو درک کنه ….نفهمید چی شد که خنده ها و گریه
هاش قاطی شدن ….نفهمید چی شد که سرشو گذاشت روی زمین و سجده شکر زد
همه از ایستگاه پرستاری اومده بودن بیرون خیره بودن به اونو فرخی که حالا آسوده
سرشو تکیه زده بود به دیوار و زیر لب فقط یه خدارو شکر گفت
بعضیا با لبخند ….بعضیا با حسرت ….بعضیا با تاسف و بعضیام بی احساس خیره
بودن بهشون …دکتر از اتاق اومد بیرون وبه نیازی که سرپا شده بود لبخندی زد
-تبریک میگم علائم و حیاتی و هوشیاریش قابله قبوله ایشالا تا فردا به هوش میاد
اینو گفت و از کنارش رد شد نیاز خندید ….چقد شیرینه وسط گریه هات بهونه ای
برای خنده پیدا کنی
نگاشو اطراف اتاق چرخوند همه تنش درد گرفت یه آخ خفیفی گفت …..با نگاهی به
اطرافش فهمید تو بیمارستانه ….چشماشو گذاشت روی هم سعی کرد یادش بیاره آخر ین
اتفاقایی که براش افتاد ….یه چیزایی پراکنده یادش میومد ولی بازم گیج بود
چشماشو باز کرد که همزمان پرستار و دکتروارد اتاق شدن با دیدن چشمای بازش
لبخندی روی لب هردو نشست
دکتر اومد جلو تر
-به به چشم و دلمون روشن بالاخره به هوش اومدی
چراغ قوه ای رو گرفت سمت چشماش که سریع چشماشو بست و سرشو چرخوند
-چی شده ؟؟
-چی میخواستی بشه یکی میخواسته دل و رودتو بکشه بیرون که ناکام مونده
تازه یه چیزایی داشت یادش میومد فرازی که میخواست چاقو رو فرو کنه تو شکم
نیاز و…..سریع گفت
-نیاز ؟!
دکتر نگهی به پرستار کرد
-اسم زنشه؟؟
@nazkhatoonstory

#۲۰۳

پرستاره سری به نشونه آره تکون داد دکتر لبخندی زد
-خوبه اونم ….معلومه خیلی خاطرتو میخوادا از دیشب یه لنگه پا ایستاده جلوی در
سی سی یو کنارم نمیره
جدی پرسید
-طوریش که نشده
دکتر چیزایی رو یاد داشت کردو داد دست پرستار و خودکارشو گذاشت توی جیبش
-تو بهتره به فکر خودت باشی اون میزونه میزونه
رو کرد سمت پرستار
-اون دخترو پیرمرده گناه دارن بزار پنج دیقه بیان ببینش
پرستار چشمی گفت و همراه دکتر خارج شدن از اتاق چشم آریا از پشت شیشه هم
دنبالشون بود ….دو دیقه نشده نیازو دیدکه با لباس مخصوص همراه پرستاره داره میاد تو
پرستار درو باز کردو نیازو فرستادتو خودشم رفت بیرون ….آریا به نیاز نگاه کرد
چشای نیاز داشتن ستاره پرت میکردن ولی لباشو به زور جمع میکرد تا یوقت لبخند نزنن
-زنده ای هنوز ؟؟
لبخند بی جونی زد
-آره دعاها و التماسات اثر کردن
نیاز اخماشو کشید توهم
-چه دعا و التماسی ؟؟!!
آریا یه تای ابروشو داد بالا که همزمان یه آخ خفیف گفت نیاز سریع اومد کنارش
-چت شد ؟؟
آریا بی توجه به سوالش با شینطت گفت
یعنی میخوای بگی اصلا مهم نبود برات بمیرم یا بمونم
نیاز سعی کرد جدی باشه
-خیر نبود
آریا روشو برگردوند
-اوکی منم خر عرعر ….فقط قبل اینکه خالی ببندی یه عینک آفتابی به چشات بزن
بد تابلوئن
-تو به حرف چشام گوش نده دروغ گوی خوبین
آریا اخم کرد …میدونست نیاز داره شوخی میکنه ولی ترجیح میداد الان شوخی نکنه
و حتی شده به ظاهر بگه نگرانش بوده…..انگار زیادی توقعش رفته بود بالا
سکوت بین هردوشون داشت جولون میداد نیاز دهن باز کرد که سکوت و بشکنه
-دکترتــ…. دکترت گفته حدودا یه یک هفته ای رو باید تحت مراقبت باشی
با لحنی سرو جدی گفت
-نیازی نیست سریعتر بگو میخوام مرخص شم باید برگردم شیراز نمیشه که تازه
بهوش اومدی
-دیگه بدتر …با فرنوش تماس بگیر بگو برام بیلیت اوکی کنه
نیاز با حرص گفت
-چرا لج میکنی با این حالت کدوم گوری میخوای بری آخه باید یکی ازت مراقبت کنه
آریا نگاشو برگردوند لحنشم عین نگاش سرد بود
-من نیازی به مراقبت کسی ندارم سریعتر بگو کارامو ردیف کنه وگرنه خودم مجبور
دست به کار شم
نیاز حرصی نگاش کرد ولی در عوض فقط نگاه سرد آریا نصیبش شد در باز شدو
فرخ اومد تو آریا با دیدنش لبخندی و سعی کرد خودشو بکشه بالا که آخ بلندی گفت
فرخ با نگرانی گفت
-بخواب بخواب بخیه هات باز میشن
نیاز زیر لب زمزمه کرد
-بعد میگه نیازی به مراقبت ندارم آره ارواح خاــ
بادیدن نگاه تند و تیز آریا حرفشو بریدو سرشو چرخوند
فرخ اومد جلو دستی روی شونه برهنه آریا گذاشت
-چطوری ؟؟بهتری ؟؟
آریا چشماشو گذاشت رو هم
-عالیم سریعتر برم خونه بهترم میشم
فرخ اخم کرد
-دکتر میگه یه هفــــ
آریا پرید میون حرفش
-میدونم نیاز گفت … نگران نباشید من حالم خوبه
نیاز دستاشو قفل کرد رو سینشو با پوزند صدا داری گفت
-هه تو همین یه ربع بیست دیقه ای که به هوش اومدی فهمیدی؟؟
آریا تعارف و کنار گذاشت و بی توجه به فرخ گفت
-کسی الان با تو حرف زد ؟؟
حسابی از دست نیاز کفری بود نیاز دندوناشو محکم روی هم فشار داد …انتظار
نداشت جلوی فرخ ضایع بشه
-خیر خودم صلاح دیدم حرف بزنم
@nazkhatoonstory

#۲۰۴

شما بیخود صلاح دیدی
فرخ با صدایی محکم گفت
-بسه دیگه
هردو ساکت شدن فرخ با اخم گفت
-آریا تازه به هوش اومده توام زیادی خسته ای عقل ناقصتون فک نکنم الان درست
کار کنه بهتره یکم بهش استراحت بدین
چیزی نگفتن و فرخ همراه نیاز بلند شدو از اتاق زدن بیرون …
بعد یه روز تالشای فرخ و نیاز و دکتر جواب ندادو بازم آریا با لجبازی کارشو پیش
برد و مجوز برگشتشو گرفت …..بعد اینکه به بخش منتقش کردن یه تعهد نامه از خانواده
نیاز گرفت و رضایت داد فراز و آراز ازاد بشن به زور ویلچر…تا فرود گاه بردنشو سوار
هواپیماش کردن ….دکتر به شرطی اجازه برگشت داده بود که نیاز مراقبش باشه چون
پرستار بودو بلد بود چیکار کنه ….باالخره با فرود نشستن هوا پیما تو فرودگا شیراز همگی
نفس راحتی کشیدن
آریا از تبریز تا شیراز آخ نگفته بود که میادا باز غرغرای نیاز و فرخ و بشنوه
….فرنوش اومده بود دنبالشون همگی سوار شدن
فرخ رو به فرنوش گفت
-برو خونه ما
آریا خودشو کمی بالا کشیدو گفت
-نه آقا جون تر جیح میدم برم خونه خودم
فرخ اخم کرد
-چی میگی تو ؟؟باز مزخرف گفتی
فرنوش
منم با فرخ خان موافقم شرایطت طوری نیست که بتونی تنها بمونی باید یکی
مراقبت باشه
آریا دستشو گذاشت روی شکمش بد جوری داشت اذیتش میکردو نیاز از قیافه
سرخ شدش کامال اینو میدونست
-نه گفتم که میرم خونه خودم …دوست ندارم نهال و نیهاد منو اینجوری ببینن حمیرا
جونم اینطوری ببینه هول میکنه
فرخ برگشت عقب
-گفتم که نمیشه نشنیدی دکترت گفت باید یکی ازت پرستاری کنه اونجا که نیاز
نمیتونه بیاد
نگاه هر سه تاشون روی نیاز سنگینی میکرد ….شروع کرد به کندن پوست لبش
….عمال منتظر بودن بگه ”عیب نداره من میرم خونش ازش مراقبت میکنم ”ولی کور خونده
بودن …نیاز روشو برگردونده بود سمت پنره و خودشو زده بود به کوچه علی چپ
فرخ میدونست حرف آریا یه کلمه و میدونست نیاز عمرا حاضر بشه بره خونه اون
تا مراقبش باشه آریا زبونش تو دهنش چرخید
-مشکلی نیست آقاجون من خودم مواظبم
فرخ درمونده گفت
-نمیشه که ….مثله اینکه باید برات پرستار بگیرم
نیاز چشماشو محکم روی هم فشار داد فرخ دیگه داشت با زبون بی زبونی ازش
خواهش میکرد….چاره ای نداشت دستاشو مشت کردو با صدای ضعیفی گفت
-نه آقاجون نیازی نیست من پیشش میمونم تو این یه هفته
چشای فرخ از شادی درخشید حتی نخواست تعارف کنه که مبادا نیاز پذیره
-واقعا ممنونم نیاز جان ….فرنوش برو سمت خونه آریا
آریام از لحن شتاب زده و هیجانی فرخ خندش گرفت انگشت شصتشو کشید گوشه
لبش تا خندش معلوم نشه مثله نیاز سرشو چرخوند سمت پنجره
فرنوش جلوی آپارتمان آریا نگه داشت ….با کمک نگهبان آریا رو گذاشتن رو ویلچر
و بردن بالا ….نیازو فرخم وسایلشونو بردن بالا
فرخ رو کرد سمتشون
-خب دیگه من با فرنوش میرم خونه هم خستم هم دلم هوای بچه ها رو کرده
….شمام یه هفته صب کنین بعدش با خیال راحت بیاین ببیندشون
فرنوش خدافظی کردو همراه فرخ از خونه زدن بیرون نیازو درو بست و نفسشو
کلافه داد بیرون شال و از روی سرش برداشت و پپرت کرد روی کاناپه ….با صدای بلند
گفت
-پیراهنتو سریع در بیار الان میام
رفت سمت آشپزخونه و دنبال جعبه کمک های اولیه گشت
باالخره بعد کلی گشتن تو یکی از کابینتا پیداش کردوبرش داشت رفت سمت اتاق
آریا …….بادیدن آریا که هنوز پیراهنش تنش بود پاهاش ایستاد بااخم گفت
-مگه نمیگم درش بیار
آریا درد داشت ولی حوصله اخمو تخمای نیازو نداشت
-نیازی نیست خوبم
خواست دراز بکشه که نیاز نشست روی تخت و جعبه رو گذاشت کنارش با اخم
گفت
-تو تشخیص نمیدی نیازی هست یا نیست
دست بردو شروع به باز کردن دکمه های پیراهن آریا کرد ….آریا دستشو گذاشت
روی دستش
@nazkhatoonstory

#۲۰۵

نیاز میگم نمیـــ
کار از کار گذشته بود نیاز دکمه ماقبل آخرم باز کردو چشمش خورد به باندای قرمز
دور شکمش
-تو ….تو به این میگی خوب بودن …..بخیه هات خونریزی کردن اونوقت تو میگی
نیازی نیست
آریا کلافه پوفی کرد دقیقا این همون دلیلی بود که نمیخواست نیاز الان پانسمانش
کنه خودش دکمه هاشو باز کرده بودودیده بود خونریزی کردن ولی حوصله غر غرای نیازو
نداشت ….نیاز با اخم و عصبانیتی که تو تک تک حرکاتش معلوم بود ….پیراهن و از تنش
بیرون کشیدو شروع کرد به باز کردن باند
زیر لب فقط غر میزدو کلافه از شنیدن این همه غر غر بود
-انگار جونش در میومد دوروز بیشتر میموند تو بیمارستان
همش باید حرف حرف خودش باشه
آخه یکی نیست بگه شماچرا عقلتونو دادین دست این پسره بی عقل
فقط مایه بد شانسی و دردسره
متوجه حرکات آریا شد که داشت با کشوی عسلی ور میرفت ولی حواسشو داد به
تمیز کردن بخیه ها
-میدونی چیه آریا حال بهم زن ترین موجودی هستی که تو کل زندگیم دیدم
بد شانسی میدونی کجاست ؟….نیهاد کپی پیسه امیره ولی هرچی اخلاق گند داری
بهش ارث رسیده ….ای بمیری من از دستت خالص شم …اون از تبریز که جون به لبم
کردی تا اون به هوش بیای …..اینم از ایجا که انقد خربازی در آوردی که مجبور شدیم با هوا
پیما بیاریمت تا زخمات خونریزی کنه ….وای به حالت اگه عفونت کنه …..خدا شاهده یه
آمپول هوا اول به تو بعد به خودم میزنم تا از این زندگی نکبتی خالص شم

سرشو آورد بالا که چسب و بکنه بزنه به باندای جدیدی که زده بود روی زخم
…..نگاش خورد به صورت آریا که با خونسردی تمام در حالی که یه هندسفری تو گوشش
بود خیره شده بود به نیاز
نیاز و یه لحظه انگار پرت کردن تو کوره آتیش چسب و پرت کرد تو سینه آریا که
صاف خورد تو شکمش…آریا آخ بلندی گفت و سریع هندسفری رو از گوشش کشید بیرون
با اخم و درد گفت
-چته وحشی یهویی هارمیشی
نیاز دندوناشو سابید روی هم ….دوساعت داشته برای خودش زر میزده و آریا
بیخیال داشت به آهنگ گوش میدا با داد گفت
-آریا ازت متنـــــــفرم
آریا خندشو قورت داد هر آن امکان داشت نیاز تیکه پارش کنه آروم زیر لب ولی
جوری که نیاز بشنوه گفت
-خدا از ته دلت بشنوه
نیاز عصبی جعبه کمک های اولیه برداشت بزنه تو سرش کهآریا سریع دستاشو
حائل صورتش کرد
-آی آی نزنیا وجدان کاری داشته باش بخیه هام باز میشه
نیاز جعبه رو با حرص پرت کرد رو تخت و با قدمایی بلند از اتاق زد بیرون و در و
محکم کوبید بهم
آریا خندش گرفت دست بردو چسب و برداشت زد رو پانسمانش و انداختش تو
جعبه کمک های اولیه و اونو گذاشت روی عسلی ….خودشو کشید پایین و روی تخت دراز
کشید ….خوابش میومد هندسفری رو انداخت توی گوششو چشماشو با آرامش بست خواب
چشماشو دزدید بد جوری خوابش میومد
هویجارم ریخت توی قابلمه رو زیر شعلشو کم کرد
قرمه سیزی درست کن سوپ دوست ندارم
با صدای آریا هی بلندی گفت و از جا پرید ….آریا خندیدو صندلی و آروم کشید
بیرون نیاز اخم کرد
-تو اینجا چه غلطی میکنی ؟؟
بی قید شونه شو انداخت بالا
-خونمه …اختیار خونمم ندارم؟؟
دستشو زد زیر بغلش
-باز میخوای دردسر درست کنی بخیه هات باز میشن پاشو گمشو برو تو اتاقت
آریا سری از روی تاسف تکون داد
-نیاز خیلی بد دهنیا من میگم این نیهاد به کی رفته نگوا لگوش توبودی
-خفه بابا….پاشو بخیه هات باز میشن
-نمیشن
باحرص گفت
-اریا پاشو تا نزدم شل و پلت نکردم
آریا خندید
-این همه از داداشتو بابات خوردم دیگه آب بندی شدم بیا بزن گارانتی دارم تا سی
سال دیگه ضمانت نامم تمدید شده
نیاز خندش گرفت برگشت سمت گاز تا خندش و نبینه
اریادستشو گذاشت رو میزو آروم بلند شد راه افتاد سمت پذیرایی و نشست روی
کاناپه دست بردو کنترلTVرو برداشت و کانالارو زیرو میکرد صدای ظرف و ظروفایی که
میومد نشون میداد نیاز سخت مشغوله
@nazkhatoonstory

#۲۰۶

روی کانالی که داشت آهنگ لیتو رو پخش میکرد ایستاد …. از این آهنگ خوشش
میومد صداشو برد بالا ….نیاز با شنیدن آهنگ ناخواسته لبخندی زدو مشغول درست کردن
سالاد شد ….یه یک ساعتی طول کشید تا غذاش کامال آماده شه همه چیزو چید توی سینی
و برد سمت سالن
آریا روی کاناپه دراز کشیده بود داشت به مصاحبه یکی از فوتبالیستا که به زبون
اصلی بودو نیاز هیچی تقریبا ازش نمیفهمید گوش میداد
شروع کرد بشقابارو روی میز گذاشتن آریا نگاش زوم بود روی نیاز و نیاز بی توجه
به اون داشت کارشو میکرد سوپ و گذاشت وسط میزو یه بشقاب کتلت با خیارشورو گوجه
و خیار گذاشت جلوی خودش بی اینکه به آریا نگاه کنه بشقابشو پر سوپ کرد
-پاشو کوفت کن
آریا با انزجار زل زد به سوپ خیلی پیش میومد سوپ بخوره جز معدود دفعاتی که
هر سه چهار ماه یبار حمیرا براشون میپخت و اونم با بی میلی میخورد دیگه لب به سوپ
نمیزد
-اَه منکه گفتم از سوپ خوشم نمیاد ….دوتا دونه کتلت بزار برام
نیاز با تمسخر نگاش کردو بشقابو گذاشت جلوش ….بیتوجه به آریا شروع کرد به
خوردن کتلتا …..دهن آریا باز مونده بودوخیره بود به نیازی که با بی خیالی هر چه تمام تر
برا خودش لقمه میگیره اینو پشم حساب نمیکنه
سرشو خم کردو با بهت گفت
-نیاز …کتلت خواستما
نیاز که روی زمین نشسته بود شونه ای بالا انداخت و لقمه شو قورت داد
-غذای سنگین برات بده
آریا اخماشو کشید تو هم
-یعنی میخوای تو جلوم بشینی اینو بلمبونی من فقط نگا کنم

نیاز لقمه شو بیخال شدو ریلکس زل زد به صورتش
-نه کی گفت فقط نگا کنی میتونی سوپتو بخوری
آریا اخماشو بیشتر کشید تو هم
-گفتم سوپ دوست ندارم
نیاز نگاش کردو نتونست جلوی لبخندشو بگیره آریا شدیدا باان قیافه شبیه نیهاد
تخس شده بود وقتی که میگفت دوست نداره مرغ بخوره
آریام از لبخند نیاز انرژی گرفت و لبخندی زد دست بردو لقمه آماده نیازو از دستش
کشیدو گذاشت تو دهنش
نیاز سری تکون دادو کتلتارو کشید کنار
-یه زنگ به بچه ها بزن …دلتنگتن
آریا اومد یه کتلت برداره که نیاز کلن از رو میز برش داشت و گذاشت پایین کنار
خودش آریا دمغ گفت
-بابا نامرد نشو دیگه گشنمه
نیاز نگاش کرد
-بحث نامردی نیست تو رودت مشکل داره غذای سنگین فعلا برات ضرر داره همین
و بخور بعداکه خوب شدی هرچقد دلت خواست کتلت بخور
-الان دلم میخواد
نیاز کلافه گفت
-ویار که نداری بشین سوپتو بخور دیگه
آریا خندید
-نه ویار ندارم تازه زایمان کردم میخوام تقویت شم ….برام کاچی بپز
هردو خندیدن آریا لجبازی و گذذاشت کنارو یه قاشق سوپ برداشت و برد تو دهنش
لبخندش عریض تر شد ….دست پخت نیاز حرف نداشت حتی این سوپی که اریا ازش
خوشش نمیومد بی حرف شروع کرد به خوردن
نیازم برا خودش سوپ کشید تا آریا هوس کتلت نکنه
بشقابشو که نصف کرد دست برد سمت گوشی تلفن و برش داشت رو به نیاز گفت
-تو حرف زدی باهاشون ؟؟
نیاز سوپشو تموم کرد و قاشقشو گذاشت توش
-آره تو خواب بودی حرف زدم
آریا تکیه دادبه کاناپه
-خیلی ممنون خوشمزه بود
نیاز خواهش میکنی گفت و شروع کرد به جمع کردن میز ….صدای خنده های آریا
نشون میداد حسابی سرش گرم بچه ها شده ….لبخندی زدو چای سازو زد به برق و شروع
کرد به شستن ظرفا ….تا تموم شدن ظرفا و جمع و جور کردن آشپزخونه و چایی درست
کردنش نیم ساعتی طول کشید
یه لیوان چایی برا خودش ریخت و از یخچال بسته آبمیوه رو آورد بیرون وبه تاریخ
انقضاش نگاه کرد حدسش درست بود هنوز خیلی از وقتش مونده بود ….یه لیوانم آب میوه
ریخت و برگشت تو سالن ….اریا باالخره موفق شد از دست پر چونگی های نیهاد خودشو
خالص کنه و گوشیو قطع کرد ….نفسشو با صدا دادبیرون
-اوفــــ این پسر به کی رفته انقد وراجه
نیاز سینی و گذاشت روی میز آریا آروم خم شد لیوان چای رو برداره که نیاز زودتر
برش داشت و بی توجه به آریا دوتا قند برداشت و نشست روی کاناپه و و شروع کرد به بالا
پایین کرد شبکه ها
@nazkhatoonstory

#۲۰۷

آریا با دهان باز خیره شده بود به نیاز یه لحظه تو دلش خدا رو شکر کردکه این
همه سال مجبور نبوده همچین موجود ضد حال و عصاب خورد کنیو تحمل کنه چون تا حالا
مطمئنن یانیاز سینه قبرستون بود یا خودش
نخواست دوباره بحث کنه با حرص دست بردو ابمیوه رو برداشت که نصفشم ر یخت
روی میزو توی سینی نیاز نیم نگاهی کردو خونسرد گفت
-آرومتر
آریا بیشتر حرصش گرفت آبمیوه رو سر کشیدو لیوان خالی رو کوبید تو سینی نیاز
چایشو سر کشیدو بلند شد سینی رو برداشت ….در یکی از کابینتا رو باز کردو یه دستمال از
توش برداشت و اومد پرت کرد تو بغل آریا
آریا با تعجب یه نگاه به نیاز و یه نگاه به دستمال کرد …نیاز باز خونسرد نشست
سر جاشو پاشو انداخت روی اون یکی پاش
-تمیزش کن
آریا با دهن باز به خودش اشاره کرد
-مـ….من….ببینم منو میگی؟؟
نیاز سری تکون دادو گفت
-جز خودت کسی و اینجا میبینی مگه نکنه قرصاتو نخوردی داری هزیون میگی
اینو گفت و بلند شد تا قرصای آریا رو بیاره آریا هنوز بادهن باز تو شک پرویی نیاز
بود که نیاز قرصاشو گذاشت جلوش
-بگی بخور دردت نزار شروع شه
چشمش خورد به آریایی که هنوز دستمال تو بغلش بود
-توکه هنوز تو افق محوی قرصاتو بخور اون میزم تمیز کن بعدم برو بگیر بخواب منم
میرم بخوابم خستم ….شب بخیر
اینو گفت و راه افتاد سمت اتاقی که شب قبل رفتنشونم توش بود آریا هنوز نگاش
خیره بود به نیاز تو دلش گفت“این جدا اومده از من پرستاری کنه؟؟“
با حرص دستمال و کشید روی میز
-انقد لی لی به لالام میزاره میترسم پروشم
دستمال و ول کردو قرصاشو با لیوان آبی که نیاز آورده بود خورد و بلند شد با ز حمت
رفت سمت اتاقش
هنوز کامل وارد اتاق نشده بود که نیاز در اتاقشو باز کرد و با حرص گفت
-دستت نرسید یا میمردی این چراغارم خاموش کنی
خودش راه افتاد تا چراغارو خاموش کنه آریا از زور عصبانیت دندوناشو کلید کرد رو
هم و غرید
-نیاز بیا برو بگیر بخواب تا نزدم ناقصت نکردم
نیاز آخرین چراغم خاموش کردو رفت سمت اتاقش پوزخند صدا داری زدو گفت
-تو خودت فعلا ناقصی درست شو بعد
اینو گفت و درو کوبید آریا میل عجیبی به کوبیدن سرش به دیوار داشت ولی ندتا
نفس عمیق کشید و رفت تو اتاق و درو محکم کوبید بهم
صدای زنگ گوشیش در اومد ………آهنگ فوتبالیستا …..اینم یکی از شیرین کاریای
نیهاد بود دستشو دراز کردو کشید روی عسلی هنوز خوابش میومد ولی باید بیدار میشد
….به زور لای یه چشمشو باز کردو گوشی و پیدا کرد ….دمدمای صبح بودو نور کمی میتابید
توی اتاق ولی هنوز آفتاب کامل در نیومده بودگوشی و خفش کردو انداخت زیر بالش
….میخواست چشماشو ببنده ولی دید بی فایددس خوابش ببره کل کاراش میمونه رو هوا
به زور روی تخت نشست تازه از خواب بیدار شده بود ولی انگار خوابیدنم خستش
کرده بود …..پاشو گذاشت زمین و بلند شد …..دستاشو بهم قفل کردو کشید بالا صدای
شرق شوروق شکستن استخوناشو شنید و خندش گرفت
نفسشو با صدا داد بیرون و رفت سمت در ……آبی دست و صورتش زدبیخیال
خشک کردن صورتش از دستشویی اومد بیرون ….نگاهی به ساعت انداخت
دیقه دلیش بد جور هوای بچه ها رو کرده بود ولی فعال نمیشد بره پیششون
اگه میرفت بهونه ای واسه موندن خونه آریا مراقبت ازش نداشت …..فعلا بهشون
گفته یه هفته دیگه ماموریتش طولکشیده …پوزخندی زد …ماموریت……..
رفت سمت اتاق اریا دستشو برد رو دستگیره و اروم چرخوند و درو باز کرد
….چشمش خورد به اریا که آسوده روی تخت خوابیده بود …..لرز افتاد به جونش نگاشو
چرخوند سمت پنجره که کاملا باز بود ….پا گذاشت تو اتاق و رفت سمت پنجره اول صیح
بودو هوا حسابی سرد بود …..پرده رو کشید با دستشو پنجره رو بست برگشت سمت آریا
که بالا تنه لخت خوابیده بودو ملافه ی نازکی پیچیده بود دور پاهاش ….زیر لب شروع کرد
به غرغر ”تا خودشو نکشه راحت نمیشه ..سر صبحی پنجره رو باز گذاشته واسه من
…میخواد سرمام بخوره بشه قوز بالای قوز
رفت از اتاق خودشو پتویی رو که دیشب کشیده بود روشو برداشت و برگشت سمت
اتاق …..آروم پتو رو کشید روی آریا و تا شونه های پهنش بالا کشید ….آریا تکونی خورد و
پتو رو تو بغلش مچاله کردو باز خوابید
نیاز نگاش خیره موند به صورت آریا …..برخلاف دیگران توی خواب اصلنم قیافش
مظلوم نبود بلکه بیشتر تخس ترو اخمالو بود انگار که همه دنیا بهش بدهکارن …..موهای
سیر مشکیش برخالف همیشه که به وری بود اینبار ریخته بود رو صورتش و اخم کمرنگیم
مابین ابروهاش افتاده بود
لبخندی زدو دستشو آروم برد جلو زیر لب زمزمه کرد“تخس اخمالو “
تا دستش بمیخواست بره لای موهای پرپشت آریا دستشو نگه داشت میدونست
آریا خوابش سبکه نمیخواست بیدار شه و اونو تو اتاق ببینه وبراش دست بگیره…..
@nazkhatoonstory

آروم از اتاق اومد بیرون و درو تا نیمه باز گذاشت …..رفت تو اتاقش و لباساشو
عوض کرد و موهاشو شونه کردو شال و انداخت روی سرش ….
سویچ ماشین آریا رو برداشت و آروم از در زد بیرون ماشین و از پارکینگ در آورد و
رفت سمت نگهبانی ….نگهبان با دیدنش سریع اومد کنار ماشین و سرشو خم کرد
-سلام خانوم صبح بخیر
نیاز لبخند شیرینی زد
-سلام صبح شمام بخیر ….بخشید اینورا کله پاچه فروشی هست ؟؟
-بله خانوم دوتا خیابون بالا تر هست
بعدشم با دستش اشاره کرد به مسیری که گفته بود ….نیاز لبخندی زدو تشکر کرد
…..ماشین رو روند سمت مسیری که نگهبان گفته بود بعدبیست دیقه بالاخره کله پاچه رو
گرفت و رفت از داروخونه شبانه روزی چندتا دارویی که برا جلو گیری از عفونت و داروهایی
که دکتر تجویز کرده بودوخرید و برگشت
ساعت هنوز شیش و نیم نشده بود درو باز کردو بی سرو صدا رفت داخل ……باید
امروز میرفت دیدن سولماز این چند وقته کچلش کرده بود با تماساشو نیازم نتونسته بود
درست و حسابی باهاش حرف بزنه
توی آشپزخونه شروع کرد به آماده کردن صبحانه
بیشتر توی خودش جمع شدو ولی جای بخیه هاش تیر کشیدو باعث شد اخماش بره
توهم خواست پتو رو کنار بزنه که بویی توی دماغش پیچید …..پتو رو به بینیش نزدیک
کردو نفس عمیقی کشید ….لبخند نشست روی لبش این بورو خوب میشناخت هنوز م
گاهی وقتا میرفت سراغ بوکردن پیراهنایی که این این بوتو تارو پودشون پخش شده بود
چشماشو باز کرد و به پتویی که روش بود نگاه کرد ….کار خانوم پرستارش بود
….گوششو داد به صدایی هایی که از آشپزخونه میومد کم بود ولی گاهی برخورد ظرفا
صدایی میداد که به آریا میفهموند نیاز سخت مشغوله
پتورو آروم کنار زد خواست بشینه که باز جای زخمش تیر کشید….دستشو برد جلو
ذاشت روی زخمش …دردداشت ولی نه اونقدری که نتونه تحملش کنآروم پاهاشو گذاشت
رو زمین و بلند شد ….سلانه سلانه راه افتاد سمت سرویس بهداشتی توی اتاقش….شدیدا
دلش میخواست الان یه دوش حسابی بگیره ولی میدونست نمیشه
دوش دستی رو برداشت و سرشو برد زیرش آب از موهاش میچکیر …حوله رو
انداخت رو شونه هاشو با قدمایی آروم راه افتاد سمت آشپزخونه
نیاز سرشو برده بود تو یکی از کابینتا و معلوم نبود داره دنبال چی میگرده با لبحنی
سرخوش گفت
-سلام …صبح بخیر
نیاز سریع اومد سرشو بیاره بیرون که محکم خورد به در کابینتو صدای آخش در
اومد
باخنده گفت
-چی شد ی؟؟
نیاز چشماشو بسته بودو محکم سرشو فشار میداد
-ای بمیری آریا چرا عین جن یدفعه ای ظاهر میشی
اپن و دور زدو اومد تو آشپزخونه نیاز هنوز چشماشو محکم روی هم فشار میدادو آخ
و اوخ میکرد ….دستشو برد جلو دست نیازو از سرش برداشت کمی سرشو خم کرد و با دقت
به جایی که نیاز دستشو گذاشته بود نگاه کرد
-نه چیزی نشده یکم درد گرفته همین
آروم با انگشتاش جای ضربه رو ماساژ داد
یاز سریع کنار کشید
-مرسی نمیخواد خوب شده بشین صبحونتو بخور
آریا صندلی و عقب کشیدو خواست بشینه که نیاز گفت
-اینجا نشین برو رو کاناپه صندلی اذیتت میکنه
آریا با تنبلی گفت
-بیخیال بابا کی حال داره این همه راه و تا اونجا بره
نیاز با اخم نگاش کرد
-بهت میگم پاشو برو یعنی برو یه کاری نکن به زور ببرمت
آریا تک خنده بامزه ای کرد
-اَهکی …مثلا میخوای منو بندازی رو دوشت ببری بشونیم اونجا
نیاز بی صدا خندیدو برگشت سمت کابینت
-به درک هر جور راحتی
شکرو ازتو کابینت برداشت و گذاشت روی میزو زیر گازو خاموش کرد یه کاسه
گذاش جلوی آریا و کمی از آب کله پاچه رو ریخت توش
آریا با دیدن کله پاچه چشماش برق زد
-جونـــــم کله پاچه …نو تو رفتی گرفتی
نیاز نونا رو گذاشت روی میزو با تمسخر گفت
-نه اون عمت که من خیلی دوسش دارم گرفته
آریا ابلیمو رو برداشت و ریخت تو کاسش
-آخ من فدای عمم
@nazkhatoonstory

#۲۰۸
نیاز نشست سرمیزو پنیرو کشید جلوش آریا اولین قاشقو گذاشت دهنش با تعجب
رو به نیاز گفت
-پس چرا تو نمیخوری
نیاز بی تفاوت شونه ای بالا انداخت
-من از کله پاچه بدم میاد
آریا قاشق و گذاشت تو کاسش
-بابا بخور نکنه نمونده برات
نیاز چپ چپ نگاش کرد
-نابغه خودم خریدما اگه میخواستم بخورم بیشتر میخردم دیگه
آریا لبخند عریضی نست رو لبش نیاز مشکوک نگاش کرد
-ها چیه ؟؟لبخند ژکوند تحویل من میدی
آریا خندشو خوردو سرشو انداخت پایین
-هیچی صبونتو بخور
نیاز بحث و ادامه ندادو مشغول صبحونه خوردنش شد ……میزو جمع کردو ظرفارو
گذاشت توی ظرف شویی رفت سمت اپن وداروهای آریا رو از روش برداشت وبرگشت
گذاشت جلوش دریخچال باز کردو یه لیوان آب میوه ریخت تو لیوان و گذاشت روی میز
-قرصاتو بخور از اوناییم که من جدید خریدمم بخور
آریا نگاهی به داخال کیسه کرد
-قرص خریدی ؟
نیاز شیرو اب و باز کردو شروع کردب ه شستن ظرفا
-آره چرک خشک کن و ضد عفونته بخور پیشگیری شه

آریا قرصا رو خورد و لیوان آب میوه رو سر کشید دستشو گذاشت روی میزو و آروم
بلند شد …دستشو گذاشت روی کم سمت نیاز …درست کنارش وایستادو کمی خم شد کنار
گوشش و با صدایی که پر قدردانی بود گفت
-مرسی خانومی
تا نیاز اومد سرشو بچرخونه سمت آریا گونه راستش سوخت از بوسه نرمی که آریا
گذاشت رو گونش …..انقدشوک ناگهانی بهش واردشده بود که لیوان از دستش ول شدو
دست کفیشو گذاشت رو گونش …آریا لبخند جذابی زدو اروم آروم از آشپز خونه رفت
بیرون
شیر آب باز بوده و نیاز دستش هنوز رو گونش بود و با دهن باز هنوز داشت اتفاق
چند لحظه پیش و تو ذهنش تجزیه تحلیل میکرد
یدفعه به خودش اومدو برگشت سمت ظرف شویی لیوانی روبرداشت و پر آب کر دو
یه نفس سر کشید حس میکرد گلوش حسابی خشک شده
شیر آب و بست و نفس عمیقی کشید یه حسی بهش میگفت برو بزن جای دل و
رودشو باهم عوض کن که باببلیط یه سره بره اون دنیا و یه حسیم بهش میگفت بشین
سرجات تو آدم این کارا نیستی
چشماشو بست تا روی خودش تسلط پیدا کنه ….سریع شیر آب و باز کردو تند تند
ظرف هارو گربه شور کردو دستاشو با پیراهنش خشک کرد …از آشپزخونه خارج شد داشت
میزفت سمت اتاقش که صدای آریا متوقفش کرد
-نیاز
آب دهنشو قورت دادو سعی کرد ریلکس باشه برگشت سمت آریا روی کاناپه در از
کشید بود و گوشیش تو دستش بود آریا با انگشت اشاره اول به گونه خودشو بعد به نیاز
اشار کرد
-گونت
نیاز با اخم گفت

گونم چی؟؟؟
اینقدر عصبی اینو گفت که چشماش آریا از تعجب گرد شد
-دعوا داریا هیچی برو تودسشویی ببین اصلا به من چه
اینو گفت و گوشیشو گرفت جلوش نیاز مسیرشو سمت دستشویی تغییر داد تا درو
بست نگاش تو آینه به خودش افتادو حرصش گرفت
کلا سمت راست صورتش کفی بودو موهاشم چندتاش چسبیده بود به گونش
با حرص شیر آب و باز کرد و مشت مشت اب کوبید تو صورتش
”واقعا بی عرضه ای نیاز ….حقش بود بکوبی تو دهنش“
نگاهی به خودش تو آینه کردبا حرص گفت
”به اون چه تو بی عرضه ای یکی بکوب تو دهن خودش “
تا اینو گفت یه سیلی محکم زد تو صورت خودش که صدای سیلی و آخ خودش تو
دسشویی اکو داد
آریا با خنده گفت
-چی شد باز زدی کجاتو ناقص کردی؟؟
نیاز دندوناشو روهم فشار دادو حوله رو با حرص کشید رو صورتش و از دسشویی ز د
بیرون ….آریا گوشیو آورد پایینونگاش کرد ولی چیزی نگفت از قیافش معلوم بود هر لحظه
در حال انفجاره
نیاز رفت تو اتاقشو شروع کرد به عوض کردن لباساش یهتر بود سریعتر میرفت
بیرون تا یکم عصابش آرومتر شه
حاضر شدو از اتاق زد بیرون آریا با دیدن سرو وضعش با تعجب گفت
-خیر باشه سر صبحی کجا ؟؟هنوز نه هم نشده
نیاز گوشیشو انداخت توی کیفش
@nazkhatoonstory

#۲۰۹

کار دارم
-چیکار تو که مرخصی داری !
نیاز سرشو آور بالا و موهاشو که یه وری ریخته بود رو صورتشو حالا کمی از رنگش
رفته بود ….و نصفش مشکی و نصف دیگش عسلی بود و مثله همیشه لخت لخت ر یخته
بود رو صورتش ….دست بردو موهاشو داد عقب با اخم گفت
-فضول و بردن جهنم گفت هیزمش تره
آریا با پرویی گفت
-اون فضوله خودشم تو جهنم من پاسه بونه بهشتم
تیاز دهن کجی کرد بهش
-هه هه خندیدم با مزه
راه افتاد سمت در
-نیاز جدی باش یکم …خیر سرت اومدی از من پرستاری کنیا کجا داری میری
کفشاشو پوشید
-اومدم پرستاری نیومدم تبعید و بردگی که دارم میرم پیش سولماز
-این وقته صبح
سرشو آورد بالا
-زود میرم که تا نهار بیام یه چیزی بریزم تو اون کاهدونت
آریا خندید نیاز دستشو آورد بالا و کلیدو تو دستاش تاب داد
-ماشینتم میبرم
-عرض دیگه؟؟
درو باز کردو برگشت سمتش
امری نیست بای تا های
دستشو تو هوا برای آریا تکون دادو از در زد بیرون
تا نه الکی تو خیابونا گز کردو بعدم یه نون بربری گرفت و راه افتاد سمت خونه
سولماز میدونست دیگه امیر حسین االناس که بره و بهتر میدونست سولماز عمرا الان بیدار
باشه ماشین و که پار ک کرد همزمان تندر نود امیر حسین از پارکینگ اومد بیرون
با دیدن نیاز ماشین و نگه داشت و پیاده شد لبخندی به روی نیاز زد
-سلام نیاز خانوم رسیدن بخیر تبریز خوش گذشت
نیاز لبخند تصنعی زد امیر حسین از همه ماجراها خبر داشت ولی دوست نداشت
چیزی رو به ری نیاز بیاره یا تو کارش دخالت کنه برا همین هیچ اشاره ای به دیدارش با
خانوادش نکرد
-ممنون بد نبود …سولماز بیداره
امیر حسین خنده مردونه و محجوبی کرد
-هنوز که صبح نشده از نظر خانوم ما یازده تازه سر صبحه
نیاز خندید –تقصیر شماست دیگه یکی دو فصل که کتک بخوره ساعتشو تنظیم
میکنه از چهار صبح اماده باش باشه
-اون مارو نزنه زدن ما پیش کش
نگاهی به دست نیاز کرد که نون بربری تازه ای دستش بود سری تکون دادو گفت
-خوش به حال سولماز نگین که این برا صبحونه اونه ؟!
نیاز نگاهی به نون بربری کردو گفت
-والا فک کنم کار غلطی کردم اینو خریدم زیادی خوش خوشانش میشه از فردا
میگه صبحونه همایونیم تدارک بینید برام
امیر حسین خندیدو گفت
بفرماییدبالا من دیگه داشتم میرفتم کلید خونشو در آوردو گرفت سمت نیاز
-شرمنده تا بالا نمیتونم همراهیتون کنم حسابی دیرم شده
نیاز دست بردو کلیدو گرفت با احترام لبخندی به این مرد زدو گفت
-خواهش میکنم این چه حرفیه بریدبه کارتون برسید من خودم میرم
امیر حسین سوار ماشینش شد
-پس با اجازتون …..به آقای نواب و امیر جانم سلام برسونید
-بزرگیتونو میرسونم خدانگهدار
امیر حسین گازی دادو از اونجا دور شد نیاز رفت داخل ….درو باز کردو نونو گذاشت
روی اپن ….روی میز مرتب بودو معلوم بود امیر حسین خودش برا خودش صبحونه آماده
کرده چون چاییم آماده بود
راه افتاد سمت اتاق خواب ….سوماز روی تخت بالشو گذاشته بود روی سرشو ملافه
رم پیچیده بود دور خودش خودشو پرت کرد روی تخت و بالشو از صورت سولماز برداشت
سولماز تکونی خوردو موهای در هم پیچیدش و زد کنار با صدایی عصبی گفت
-امیر حسین جوری میزنم تا یه هفته اسمت یادت بره ها گمشو اونورخوابم میاد
نیاز بلند زد زیر خنده از صدای خندش سولماز یهو چشماشو باز کردو صاف نشست
با دیدن نیاز با تعجب گفت
-تو اینجا چه غلطی میکنی سر صبحی؟؟
نیاز لگد محکمی کوبید به پای سولماز
-گمشو بیشعور یکم فرهنگ داشته باش من موندم این امیر حسین به چیه تو دل
خوش کرده من بودم تا حالا سه طلاقه کرده بودم
سولماز خندید
-غلط کرده جنمشو نداره بهتر از من از کجا گیر بیاره
@nazkhatoonstory

#۲۱۰

نیست خیلی تحفـــه ای !!
سولماز با ناز چشاشو چرخوند
-علف باید به دهن بزی شیرین بیاد
نیاز با تمسخر گفت
-اونوقت اگه بزی به آشغال و پسماندهای زباله های خشک علاقه نشون داد چی ؟؟
سولماز با حرص خواست بالشو بکوبه تو سرش که نیاز از زیر دستش در رفت .
تا ظهر پیش سولماز بود و همه ماجراها رو براش تعریف کرد جز اینکه الان خونه
آریاس میدونست سولماز استقبال گرمی از این موضوع نمیکنه
نگاهی به ساعتش انداخت ساعت داشت دوازده میشدبلند شدو مانتو برداشت
سولماز با اخم گفت
-اِکجا ؟؟
-میرم دیگه دیر شد
-گمشو بابا بمون یه چیزی درست میکنم میخوریم تازه برگشتی دیگه
کیفشو برداشت
-چه ربطی داره آخه …در ثانی یه جوری میگی یه چی درست میکنم بخوریم انگار
چی بلده حالا …خدایی امیر حسینه تو رو نگهت داشته هرکی جاش بود الان طلاقت
میدادخدایی شانس آوردی
سولمازم خندید
-آره والا فک کن زن اون ممد میشدم الان ننشم باید ترو خشک میکردم با اون
اخلاق گندش خدایی یه تار موی گندیده امیر حسین و به دنیا نمیدم
نیاز با خنده خم شدو گونه ی سولمازو بوسید
-از سرتم زیادیه من رفتم
سولماز تا دمدراومد دنبالش که نیاز جلوشو گرفت
-نیا دیگه بچه که نیستم میرم
-باهش پس بچه هارم ببوس
-اوکی فعلا
-خدافظ
نیاز سوار ماشین شدو راه افتاد سمت خونه دیر شده بود تا میخواست غذا بپزه
ساعت دو شده بود ……درو باز کردو وارد خونه شد
سرکی کشید تو سالن دید آریا اونجا نیست صداشو برد بالا
-سلام ….من اومدم
کفشاشو در آورد و کنار
-آری…
حرفشو با دیدن آریا که روی کاناپه خوابش برده بود خورد رفت جلو و و شال و
کیفشو انداخت رو کاناپه خم شدو دستی به باندا کشید ….باید عوضشون میکرد دستشو
گذاشت روی بازوی عضلانی و لخت آریا آروم تکونش داد
-آریا ….آریا
چشماشو باز کرد نیازو که دید نگاهی به ساعت کرد
-سلام کی اومدی؟؟
نگاهی به لباسای نیاز کردو خودش جوابشو گرفت نیاز راه افتادسمت اتاقش
-پاشو بشین بیام پانسمانتو عوض کنم
آروم بلند شد دردش زیاد نبود …..نیاز یه تیشرت پوشیدو از اتاق زد بیرون …..جعبه
کمک های اولیه رو گذاشت کنارشو نشست کنار آریا رو زمین و آروم پانسمانشو باز کرد
….بادیدن جای بخیه ها قیافش جمع شد
خوش گذشت
سرد گفت
-اوهوم
بهش گفتی مسدوم شدم و یه هفته از میادین دورم
نیاز با اخم گفت
-اهوم
-نهار خوردین
-نچ
زخمو تمیز کردو گاز و گذاشت روش
-الان پامیشم درست میکنم
اریا نگاهی به زخمش کردو گفت
-برا خودت درست کن من خوردم
نیاز سرشو آورد بالا با تعجب گفت
-خوردی؟؟
آریا کاملا تکیه زد به کاناپه
-به قول تو اهوم
-چی خوردی ؟؟
آریا با بی خیالی گفت
-کتلتای دیشب که تو یخچال بودن
نیاز با صدای بلند گفت
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x