رمان آنلاین خواب رنگی بر اساس داستان واقعی قسمت ۱۶تا۲۰

فهرست مطالب

خواب رنگی داستان واقعی صبا رمان آنلاین

رمان آنلاین خواب رنگی بر اساس داستان واقعی قسمت ۱۶تا۲۰

داستان :خواب رنگی 

نویسنده :صبا

قسمت شانزدهم
با عصبانیت برگشت سمتم
_یه بار دیگه جلوی دیگران بچه بشی ولت میکنم میرم
شوکه شدم.ترسیدم.با سر گفتم باشه
رفت تو خونه .منم خیلی اروم و ساکت رفتم تو خونه
چای گذاشتم
نشست جلو پنجره
نشستم روبروش
_ناراحتی از من
_نه .اما از لوس شدن جلو دیگران خوشم نمیاد.دوست ندارم جلو بقیه مثل بچه ها باشی.جلو خودم باش اما بقیه نه
خودمو لوس کردم و گفتم
_چشم
دستاشو باز کرد
_بیا بغلم
سر خوردم تو بغلش ….
تقریبا هوا تاریک شده بود.یواش تو بغل مجید گریه میکردم
فکر نمیکردم انقدر سریع این اتفاق بیافته.اونم تو حالت صیغه بودن
مجید سیگار میکشید
_من به زور ازت نخواستم.خواستم؟
اشکم جاری شد با سر گفتم نه
بغلم کرد
_ببین خانمم ما زن و شوهریم .چند ماه دیگه میریم سر خونه زندگیمون.گریه نداره که .قرار بود چند ماه دیگه بشه الان شد
بخند.
نگاش نکردم
چونمو گرفت.سرمو گرفت بالا
_بخند خره .ااا برای چی گریه میکنی.مگه دوستم نداری
_چرا به خدا
_پس تمومه دیگه.کار غیر قانونی نکردیم .مال خود خودمی
خندیدم بهش.راست میگه ما که زن و شوهریم دیگه .دیگه کامل مال خودمه
علی اومد دم در خونه در زد.اومده بود دنبالم
_به کسی چیزی نگیااااا.خر نشیاااا آیه
_باشه .
شام رفتیم خونه .تا زهرا منو دید کشید کنار
_برای چی این همه وقت اونجا بودی.بابات بفهمه جوابشو چی بدم
_بگو خونه شوهرش بوده
_وا خاک عالم .نامزدت هست فعلا نه شوهر.هر وقت عقدت کرد بعد.این علی ذلیل شده هم تا الان بیرون بود روم نشد بیام
_بابا چیزی نشده حالا اه شلوغش نکن.
رفتم پیش مجید.هر وقت کنارش میشستم ارامش عجیبی بهم میداد
انگار کسی و داشتم که ازم حمایت کنه یا مثل کوه پشتم هست
نگران هیچی نبودم
تمام اون سه روز من صبح تا ظهر پیش مجید بودم
اگه غر غرای زهرا نبود کلا میرفتم اونجا
روزی که خواست بره کلی گریه کردم
شدیدا بهش وابسته شده بودم.
جلوی همه موهامو بوسید
_خودم دلم گیره اینجا اما مجبورم.قول میدم دو هفته دیگه بیام
بغض کرده بود
بابام یهو گفت
_ما دوهفته دیگه خودمون میایم تهران
همه با بهت به بابا نگاه کردن
_خوب این بچه جهاز میخواد .یکم پول دستم اومده و یکم هم کار دارم .دوتا اشنا هم دارم برای خرید یخچال و غیره میایم هم فال هم تماشا
مجید رفت دست بابارو گرفت
_خیلی خیلی خوشحال میشم تشریف بیارید
پس آیه جان روز اومدنتونو بگه از دو روز قبل من کارگر بگیرم خونمو بسابه
خندم گرفت.دستشو گرفتم.
_وا من مردم میام تمیز میکنم
بغلم کرد
_نه شما فقط بگو کی می اید.
رفت سوار ماشین شد بغض کردم
وقتی رفت تو بغل ایدا بغضم ترکید…..

قسمت هفدهم
کارم شده بود صبح تا غروب زنگ زدن به اداره ی مجید و از غروب دلتنگش میشدم و ناراحت تا فردا صبح
بعد دو هفته بابا گفت بریم تهران
انقدر ذوق داشتم که رو ابرا بودم
سعی کردم بهترین لباس هامو بخرم
صبح زود راه افتادیم
چشمم به جاده بود که زودتر برسیم
وقتی وارد تهران شدیم از شدت هیجان نفسم عمیق میکشیدم
شیشه ماشین و پایین کشیدم تا باد خنک به صورتم بخوره
بابا از چند نفر ادرس و پرسید
_میگن بالاشهر هست.
زهرا خندید
_وای خداروشکر با ادم حسابی ها فامیل میشیم
_مگه نیستیم
_چرا هستیم .منظورم دامادمون عین خودمون هست
_صحبت هاشونو گوش میکردم
خندم گرفت
اخ اگه مامانم بود .خوشبختی منو میدید.چقدر دلم برای برق چشماش تنگ شده
رسیدیم
پریدم زنگ زدم
زهرا به زور راه میرفت چادرش و داشت مرتب میکرد
_وایسا دختر ما برسیم بعد زنگ بزن
مجید اومد جلوی در
پریدم بغلش کردم
_زشته دختر جلوی همسایه ها.یکم اروم بگیر
رفتیم تو خونه .یه مجتمع بود.با اسانسور رفتیم طبقه ی هشتم
تاحالا انقدر بالا نرفته بودم
با هیجان همه جارو نگاه میکردم
درو باز کرد
_قبلش بگم ببخشید خونه ی مجردی هست و یکم مثل خونه ی شما مرتب و تمیز نیست
رفتیم تو خونه
یه خونه ی بزرگ بود اما وسایل کمی داشت
سه تا اتاق داشت
مجید کوله امو گرفت برد تو یه اتاق
پشت سرش رفتم
فقط اون اتاق تخت داشت
بقیه اتاق ها فقط فرش بود
_چرا خونت این جوریه
_چجوریه
_یه جوریه .انگار خالی هست
_من که هیچ وقت خونه نیستم به چه دردم میخوره
رفتیم تو حال.معلوم بودن معذب بودن
مجید صدام کرد تا کمک کنم و پذیرایی کنیم
بعد یک ساعت بابا و زهرا رفتن خرید برای بچه ی جدید
مجید هم ایدا و علی و فرستاد تو محوطه مجتمع
تو بغلش بودم داشتیم حرف میزدیم
مجید کلی نقشه داشت برای زندگیمون.
چشامو بسته بودم و با اشتیاق گوش میکردم
یهو صدای اهنگ اومد
مجید بلند شد و دوید سمت اتاق……

ادامه قسمت هفدهم
یه وسیله بزرگ دستش بود
فهمیدم موبایل هست
دست تهرانی ها جدیدا دیده بودم
مجید یواش حرف میزد بعدش قطع کرد و اومد پیشم
_تو موبایل داری
بغلم کرد.
_شانس که ندارم خواستم سوپرایزت کنم
_یعنی چی
_دیگه شبا هم میتونی زنگ بزنی بهم.غصه نخوری
_کی خریدی
_دیروز
خزیدم تو بغلش
_وای تو خیلی خوبی مجید
برای ناهار رفتیم رستوران
هر چی میدیدم مجید میگفت برات میخرم
از بهترین لباس عروس تا بهترین طلا و جواهرات و…
یکم خرید کردیم
شب خسته برگشتیم تو خونه
خواستم برم پیش مجید که زهرا دستمو گرفت.
_کجا کجا .برو پیش ایدا و علی بخواب
_اااا شوهرمه
_دختر یکم حیا داشته باش.به هر حال بابات نمیزاره.آیه یکم خواهشا صبر کن اذیت نکن عروسی کن برو سر خونه زندگیت هر غلطی خواستی بکن .
_با عصبانیت رفتم پیش مجید و حرف زهرارو زدم و شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق بچه ها
ساعت دو صبح وقتی فهمیدم همه خواب عمیق هستن یواشکی رفتم تو اتاق مجید و رفتم پیشش
دمدمای صبح هم مجید بیدارم کرد و رفتم پیش بچه ها خوابیدم
سه روز اونجا بودیم
تمام سعیش این بود که بهمون خوش بگذره
مدام تلفنش زنگ میخورد اما میگفت از اداره هست و جواب نمیداد.
سه روز عین برق و باد گذشت و باز من با گریه از مجید جدا شدم……….
قسمت هجدهم
یک ماه از سفر تهرانم میگذشت
همه خیلی خوشحال بودیم
دیگه تو ابرا بودم
شبانه روز به مجید و زندگی باهاش فکر میکردم.بابا خیلی خوشحال بود
مدام اقا مجید اقا مجید میگفت
زهرا دردش گرفت
محمد دنیا اومد
سرمون خیلی شلوغ شده بود.
دیگه حس اون کینه و نفرت و نداشتم
دور زهرا و محمد میچرخیدم
محمد و با عشق بغل میکردم
دوست داشتم زودتر بعد عروسیم از مجید بچه دار بشم
هر چی به مجید زنگ میزدم که بیاد داداشمو ببینه اما بهونه میاورد
تا اینکه بعد ده روز مجید اومد
ریش گذاشته بود
تو خودش بود
شب بردمش تو حیاط
نشستم کنارش
صورتشو نوازش کردم
_مجیدم چته.ناراحتی اومدی؟
سیگارشو روشن کرد
_نه عزیزم از خدام بود میومدم.دلم تنگ شده بود.گرفتار بودم
_گرفتار چی؟چرا اینجوری هستی
از جاش بلند شد
_هیچی من میرم خونم
دستشو گرفتم
_نگی نمیزارم بری
_چک دارم .پنجاه میلیون باید تا سه شنبه پاس کنم
_پنجاه تومن؟چه خبره
_اه.نباید بهت میگفتم .ولش کن
جلوش ایستادم
_چقدر کم داری حالا
_هیچی
_جان من بگو
_هیچی باید برم ارمنستان بارمو نجات بدم بتونم پولمو بدم
قلبم تند تند میزد
_کی
_دوشنبه.
_فردا؟
_اره .نگران نباش یک دو هفته دیگه میام پیشت
دلم شور میزد .حس میکردم یه چیزی داره از من قایم میکنه
_خب.میری و میای دیکه پس نگران چی هستی.چرا بهم ریخته هستی
_اونجا برم نمیتونم باهات حرف بزنم
_کجا
_اه ارمنستان دیگه
هاج و واج نگاش کردم.نمیفهمیدم چی میگه
_به هرحال نگرانم نباش زود میام پیشت
بغضم ترکید
_یعنی چی تا دو هفته ندونم کجایی؟
بغلم کرد
_عشقم من برم بیام عروسی مفصلی میگرم.برای خودمون دارم میرم .پولم گیره
اسم عروسی اومد لال شدم.نباید مانعش بشم .اون که داره میره
_قول میدی بیای میریم دنبال کارای عروسی
بوسیدتم
_اره قول میدم.
_فقط کسی نفهمه رفتم ‌.باشه ؟نمیخوام کسی بدونه بدهی دارم.اول زندگی زشته
_باشه
نمیدونم چرا انقدر من راحت اسیر حرفاش میشدم .انقدر راحت هر چی میگفت قبول میکردم
شاید حس میکردم راست میگه .اعتماد داشتم
صبح زود تا بابا رفت سرکار
دویدم سمت خونه ی مجید
خواب بود
تا دیدمش بغضم ترکید
_تورو خدا از اونجا بهم زنگ بزن
بغلم کرد.
_باشه سعی میکنم
تو بغلش اروم میشدم .صدای قلبش حس امنیت بهم میداد
ظهر بعد ناهار خداحافظی کرد و رفت
دلم شور میزد
دلم میخواست به همه بگم میره ارمنستان اما قول داده بودم
هفته بعد از سفرش
با خودم نشستم حساب کتاب کردم
حس کردم تغییراتی تو بدنم به وجود اومده
نگران شدم
فکر کردم بازم کیست دارم.وقت دکتر گرفتم و تصمیم گرفتم به کسی نگم و برم.چون اگه کسی باهام میومد میفهمید من باکره نیستم…..
قسمت نوزدهم
بهونه ی خرید جور کردم و زدم بیرون
وارد اتاق دکتر شدم فکم از ترس قفل شد
به خودم فحش میدادم چرا رفتم
کاش میزاشتم مجید میومد با من میومد
شاید عیب و ایراد دارم نیاوردم بهتر هست
دکتر یکم سوال کرد
میخواست نسخه بنویسه که گفتم معاینه نمیکنید
با تعجب نگام کرد
_مگه متاهلی؟
_بله
_چند وقته؟
_سه ماه هست
_برو اماده بشو
اخماش رفت تو هم.با ترس و لرز رفتم اماده شدم
تا معاینه کرد
با عصبانیت گفت
_شوهرت کجاس
_مسافرته
_خیلی خب .ازمایش مینویسم برو انجام بده با شوهرت بیا
_ببخشید طوری شده
برگه رو گرفت سمت
_با شوهرت یا مادرت یکی بیا
تمام بدنم میلرزید
_مگه بچم بزرگتر بیارم خب بگید چی شده
_من فکر کنم حامله ایی
تمام بدنم میلرزید
نشستم رو صندلی
فکم میلرزید
_من نامزدم.صیغم
دکتر با بهت نگام کرد
_اخه چقدر ادم باید احمق باشه.
خواست حرف بزنه که برگه رو از رو میز برداشتم و زدم بیرون
رفتم ازمایشگاه
خداروشکر مجید بهم پول داده بود
تست دادم
بهم گفتن فردا جواب حاضره
شب تا صبح خوابم نبرد
از مجید هم خبری نبود
همش دستم رو شکمم بود
خدایااا من حامله نباشم
صبح منتظر شدم بابا بره
رفتم ازمایشگاه
جوابمو گرفتم
سر در نمی اوردم
به پرستار نشون دادم
_عزیزم مثبته
_یعنی چی؟
_یعنی حاملس
دنیا رو سرم خراب شد.
گریم گرفت.رفت تو خیابون لب جدول نشستم
خدایا من چیکار کنم
یعنی چند وقته؟
اخ مجید کجایی.گندت بزنن
رفتم سمت دریا
نشستم تو ساحل .هزار تا فکر و خیال اومد تو ذهنم
تصمیم گرفتم تا اومدن مجید صبر کنم
از یه طرف به خودم دلداری میدادم که عیبی نداره عروسی زودتر میگیره و میرم سر خونه زندگیم
از طرف دیگه به فکر ابروم بودم
اما هیچ راهی نداشتم تا مجید بیاد…..

قسمت بیستم
همش مثل دیونه میرفتم ساحل و به دریا زل میزدم
چشم به اون ته ها بود
منتظر مجید بودم
ساعت ها کش میومدن
انقدر کش میومدن که با گریه شب ها میخوابیدم
دوهفته گذشت
زیر چشم گود شده بود
دیگه همه گیر میدادن مجید کو.چی شده .دعواتون شده و منم با بغض میگفتم نه
فکر میکردم مجید دیگه نمیاد
پیش خودم میگفتم میرم تهران و دنبالش
تا اینکه ساعت هفت صبح زنگ خونمون زده شد
بابا خواب الود رفت جلو در
فکر میکردم شاید برای لنج یا قایق اتفاقی افتاده و دوستای بابا هستن
یهو یه صدای اشنا به گوشم رسید
مثل فنر پریدم
مجید تو حیاط بود
دویدم تو حیاط
اصلا برام مهم نبود بابا منو میبینه یا نه
پریدم بغلش
_ااا تو بیداری؟ باز سیریش شدی؟زشته ول کن
منو از خودش جدا کرد
بابا از پله ها رفت بالا
_اخ مجید کجاییی
دستمو تو دستای مردونش صفت گرفت
_همین جا پیش تو .اومدم ببرمت کله پاچه بخوریم
از اسم کله پاچه حالت تهوع گرفتم
_وای اسمشو جلو من نیار
_اون اونسری که هم کله گوسفند بدبختو خوردی هم مغز منو
_باید باهات حرف بزنم
تو چشام زل زد
_گله رو بزار کنار .جان مجید غر غر الان نه.حاضرشو بریم بیرون
رفتم حاضرشدم
یه حصیر برداشتم و با چای و لیوان
تو حیاط منتظرم بود
_میشه کیک و شیر کاکائو بخری بریم لب دریا صبحانه بخوریم؟
_نریم جایی
_نه
چپ چپ نگام کرد
یکم دونبال سوپرمارکت گشتیم تا یکی باز بود و خرید کردیم
رفتیم یه شهر دیگه
نشستیم رو شن ها
بغلم کرد
_چرا ساکتی.چیزی شده
براش ماجرارو گفتم
ولم کرد
_مسخره بازی در نیار .خوشم نمیاد از این بچه بازیهااا
سرمو انداختم پایین
_مجید واقعا حاملم
_خفشوو
برگه رو از تو کیفم دراوردم
_این مال کیه
_یعنی چی مال کیه.بیشعور حالیت هست چی میگی
_شما ها نقشه داشتید .کتک و جنگ و دعوا و صیغه و کوفت و زهرمار همش فیلم بود.چشمتون دنبال مال من بوده‌.هه به کاهدون زدی بچه
کوبیدم تو صورتش
_تف به غیرتت کثافت.تو خواستی.زورت کردیم عوضی.توله ی تو تو شکم منه .چی زر میزنی
از جام بلند شدم و راه افتادم ….

ادامه قسمت بیستم
با عصبانیت میرفتم و داد زدمو
_میرم میندازمش اما بدون خیلی پستی کثافت
دستمو گرفت
_صبر کن.بزار فکر کنم
دستمو از تو دستش کشیدم بیرون
_فکر کردن داره؟تو که مرد نیستی .یه نامردی
داد زد
_خفشو .یکم لال بمون فکر کنم
سیگارشو روشن کرد
نشسته بودم یواش گریه میکردم
اومد بغلم نشست
سرمو بوسید
_الهی قربونت برم.خب حق بده از راه رسیدم این چیزارو میشنوم شوکه میشم.کدوم دکتر بودی
ادرس دادم
_باشه من میرم تهران هفته دیگه میام میریم همین دکتره تمومش کنه
گریم بیشتر شد
_ببین عزیزم.من هنوز چک دارم.هنوز درگیرم.من اونجا لباس عروس سایز سی و هشت دیدم برات.فکر کن تا عروسی سایزت چهل و دو میشه.فکر کن عالم و ادم بهمون میخندن.میگن مرتیکه نتونست خودشو نگه داره .دختره چقدر بی حیا بوده.بعدش فکرکن بریم خونمون به جای گردش و تفریح بچه داری‌.اه اه
راست میگفت
با بغض گفتم
_میدونم.من فقط ازت کمک خواستم
بغلم کرد
_عشقم هفته دیگه میایم بهترین بیمارستان اینجا میبرمت.نگفت چند وقتشه
_نه .اما تازس
_خب راحته .نترس عشقم یه بیمارستان و به استخدامت در میارم
بغضم ترکید هق هق میکردم
_بچمونه
_خب باشه .بازم از این بچه ها میاریم .انقدر که حالت بهم بخوره.مثل اینکه عاشق بوی پوشک و عر عر بچه هستی
خندم گرفت.
شروع کرد برام از لباس عروسی که دیده بود برام تعریف کردن
خوابیدم رو پاش.موهامو نوازش میکرد
_مجید؟
_جانم
_من یکم بخوابم .چند وقته خواب و خوراک نداشتم
_بخواب عشقم کلی خواب رنگی ببین که من پیشتم…..

@nazkhatoonstory

@nazkhatoonstory

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x