رمان آنلاین دگردیسی بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۳۱تا۴۵  

فهرست مطالب

دگردیسی غزل السادات مهتابی رمان آنلاین سرگذشت واقعی

رمان آنلاین دگردیسی بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۳۱تا۴۵  

رمان:دگردیسی

نویسنده:غزل السادات مهتابی

داستانهای نازخاتون, [۱۸.۰۷.۱۷ ۲۱:۵۴]
قسمت سی و یک

میثم انگشتانش را میان موهایش فرو برد و به فلور چشم دوخت که خم شده بود و معلوم نبود چه کار می کند. با نگرانی سر چرخاند و به انتهای کوچه خیره شد، با خودش گفت فلور دزدی می کرد؟ اما آخر اینطور بی پروا؟ پس اگر دزدی نبود چه غلطی می کرد؟ دوباره سرش را چرخاند و اینبار با دیدن منظره ی پیش رویش قالب تهی کرد. فلور روی زمین ولو شده بود. میثم به سمتش دوید: -فلور، چی شده؟ و یک قدمی فلور زانو زد و به چشمان بسته اش خیره شد. فلور سرش را به گلگیر ماشین تکیه داده بود و با دهان نیمه باز نفس می کشید، صدای خس خس سیـ ـنه اش، آزار دهنده بود. میثم دستش را جلو برد و ناگهان عقب کشید. از ذهنش گذشت که یکباره چه شد؟ این دختر که خوب بود، همین چند دقیقه ی پیش زمین و زمان را به باد ناسزا گرفته بود. و با خود گفت شاید اثر کتکهای پدرش بود. چهره در هم کشید، شاید حدسش درست بود، وردنه سنگین بود، نکند پدرش ندانسته به سرش کوبیده بود؟ کمی خودش را خم کرد و با اضطراب به صورت فلور خیره شد. فلور اما انگار در این دنیا نبود، یکباره لبخند بی ربطی روی صورتش نشست و زمزمه کرد: -پرنده ی خوش آوازم، یه پرنده ی تنهای غمگینم و دستان تپلش را از دو طرف گشود، میثم سر سام گرفته بود. باز هم دستش را به سمت فلور دراز کرد، با دلهره زمزمه کرد: -کجاشو بگیرم؟ هر جا رو دست بزنم حرومه فلور با دهان نیمه باز نفس عمیق کشید، خس خس سیـ ـنه اش شدید شد. بریده بریده گفت: -صدای…قلـ ـبمه، یه صدای طو…ل….ا…نی….، صد…ا…. و روی کلمه ی صدا مکث کرد: -صدا و دوباره تکرار کرد: -صدا دستانش را بالای سرش برد: -صدا…ها…چقدر…قَشَن…قَشَن … میثم وحشت زده شد، این دختر چه مرگش شده بود؟ از روی روسری دستش را روی سر فلور گذاشت و کمی به چپ و راست حرکت داد: -فلور، چت شده؟ حالت خوب نیست؟ فلور خندید: -قَشَن….گَن…. میثم دستش را پس کشید و روی چشمانش گذاشت. با بیچارگی گفت: -وردنه خورده تو سرش، الان چه خاکی تو سرم بریزم؟ و دوباره تلاش کرد با دقت به سرش زل بزند، اما در تاریکی کوچه که چیزی مشخص نبود. یاد گوشی اش افتاد، آنرا از جیبش بیرون کشید و چراغ قوه اش را روشن کرد. فلور سرش را به چپ و راست تکان داد و زمزمه کرد: -همیش….ه…عاشِ…ق…. میثم با لبـ ـهای لرزان نور چراغ قوه ی گوشی اش را به صورت فلور تاباند، با دیدن لکه های قرمز دور بینی و لبش، یکه خورد. فلور سرخک گرفته بود؟ در ذهنش، جواب خودش را داد، سرخک که برای سن هفده سالگی نبود، شاید هم بود، او از کجا می دانست؟ فکرش از هجوم افکار عجیب و غریب پر شد، نور را روی سرش انداخت و کمی روسری اش را عقب کشید و سرش را به سمت فلور خم کرد، به ارامی دو انگشتش را به سمت موهای فلور برد، باید می فهمید سرش ورم کرده یا نه. فلور انگار تازه به خود آمده بود، متوجه ی حضور میثم در چند سانتی متری اش شد، یکباره دستش را دور گردن میثم حـ ـلقه کرد، میثم دستپاچه شد، گوشی از دستش رها شد و روی زمین افتاد. تقلا کرد تا خودش را عقب بکشد، با صدای خفه ای گفت: -فلور؟ چی کار می کنی؟ و تقلا کرد هیکل درشتش را عقب کشد. فلور خودش را محکم نگه داشت، میثم را به سمت خودش کشید، میثم نگران بود کسی ان دو را در آن وضعیت اسفناک نبیند. بوی تندی زیر بینی میثم پیچید، صورتش را چین داد. فلور سر میثم را به یک سو خم کرد، و یکباره لبش را روی بناگوشش گذاشت. انگار برای چند ثانیه، زمان برای میثم متوقف شد، چیزی از ته قلبش کنده شد و فرو ریخت. دست و پایش لمس شد، سرش به دَوَران افتاد، دخترک او را بـ ـوسیده بود، چشمانش دو دو زد و دست از تقلا برداشت و در آغـ ـوش فلور آرام گرفت…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۷.۱۷ ۲۱:۴۷]
قسمت سی و دو

فلور در حال خودش نبود، هذیان می گفت و سرش را به چپ و راست تکان می داد. میثم در آغـ ـوشش از حال رفته بود، قلبش به شدت می تپید. فلور برای چند لحظه گیج و گنگ به هیکلی که در آغـ ـوش داشت، زل زد. هنوز دستش دور گردن میثم حـ ـلقه شده بود. لبخند بی ربطی روی لبش نشست، دوباره خم شد و گردن و بناگوش میثم را بـ ـوسید: -هو….را،چه….دن…یا…ی….خو…. .بی و اینبار دستش را دور کمـ ـر میثم حـ ـلقه کرد: -تو…کی….هستی؟ و سرش را عقب کشید: -من می تونم…می…تون….م، روده…هاتو…ببی…نم… دست برد سمت سر شانه های میثم تا نیم تنه اش را از روی پاهای تپلش، عقب بکشد اما نتوانست. میثم سنگین وزن بود. میثم اما زیر تکانهای گاه و بیگاه فلور، کم کم از آن حالت لمس شده، خارج می شد، فشار دستان فلور روی شانه هایش، هوشیارش کرد، تلاش کرد دستش را به کف آسفالت تکیه بزند و خود را از فلور جدا کند، دچار عذاب وجدان شده بود. در آغـ ـوش دخترعمویش دست و پا زده بود، فلور او را بـ ـوسیده بود. از این حس خوشایندی که زیر پوستش دویده بود، وحست داشت. در آن وضعیت آشفته، ذهنش رفت سمت اینکه جنس مخالف کجای زندگی اش بود؟ اصلا در این بیست و سه سالی که از خدا عمر گرفته بود، با چند دختر دوست شده بود؟ او که با کسی دوست نبودف سهمش از همنشینی با دختران، به یک سلام و علیک کوتاه با دخترانِ همکلاسی اش در محیط دانشگاه، ختم شده بود. شنیده بود که دختر و پسر جوان مثل پنبه و آتش هستند، باید از هم فاصله بگیرند، برای همین مـ ـستقیم به چشمان هیچ زن و دختری نگاه نمی کرد. سرش به دوران افتاد، حالا در آغـ ـوش همین آتش ولو شده بود و حس می کرد پنبه خودش است و به تدریج جزغاله می شود. به خودش آمد، کمـ ـر راست کرد، از این حرکت ناگهانی، کمـ ـرش گرفت، دستش را به کمـ ـر زد، فلور دوباره دستش را به سمت گردنش برد، میثم خواست خودش را عقب بکشد، اما کمـ ـرش تیر کشید، فلور روی صورتش خم شد، پوست تن میثم مور مور شد، به زحمت دهان باز کرد و با دلهره گفت: -نه، فلور، نکن فلور خندید. میثم دوست داشت زار زار گریه کند، همه ی اعتقاداتش در عرض پنج دقیقه زیر و رو شده بود، نمی توانست جلوی تمایلاتش را بگیرد، ذهنش می گفت نه و دلش انگار با همه ی توانش این هم آغـ ـوشی را می خواست. لبش را روی هم فشرد، این همه سال عبادت خالصانه ی خداوند، در عرض پنج دقیقه، با یک بو*سه دود شد و به هوا رفت. چانه اش لرزید، برای چند لحظه از فلور بیزار شد، اصلا فلور که بود؟ مگر غیر از این بود که دختر زیور است؟ زیور زیر پای پدرش نشسته بود و حالا دخترش هم می خواست او را هوایی کند. اینبار عزمش را جرم کرد و با قدرت دست فلور را پس زد و خودش را عقب کشید و با غضب گفت: -پاشو جمع کن خودتو، بی حیا، وسط کوچه جای کثافت کاریه؟ کم کم فلور از آن حالت گنگی خارج می شد، هر چند نمی توانست خوب ببیند، اما انگار هوش و حواسش باز هم برگشته بود. سرش را به عقب خم کرد و به پسرعمویش زل زد، در روشنایی ضعیف کوچه، نمی توانست صورتش را خوب ببیند. میثم نگاه خیره ی فلور را که دید، برآشفت و به سمتش پرید و نه چندان آرام به کتانی اش لگد زد: -پاشو از وسط کوچه، حاجی بابام حق داشت که با وردنه تو رو زد و نگاهش روی یقه ی نیمه باز مانتوی فلور، چرخید.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۷.۱۷ ۲۱:۴۹]
قسمت سی و سه

پلک زد و به دریچه ی باک زل زد، اما نتوانست مقاومت کند و دوباره به یقه ی لباس فلور، خیره شد. به خودش امد و اینبار موی سرش را کشید، یکباره دستش را دراز کرد و یقه ی مانتوی فلور را در چنگ گرفت و تکانش داد: -بهت میگم پاشو، وسط کوچه ولو شدی؟ اینجا مگه حموم عمومیه؟ فلور خواست بخندد اما نفسش به شماره افتاد و پشت سر هم سرفه کرد. کمـ ـرش را خم کرد و صدای سرفه اش در فضای کوچه پیچید. خودش را چپ و راست کرد و به زحمت از روی زمین بلند شد و سیـ ـنه به سیـ ـنه ی میثم ایستاد. میثم باز هم به یقه ی فلور زل زد، نزدیک بود به گریه بیوفتد، با کف دست به پیشانی اش کوبید و صدایش بالا رفت: -راه بیوفت بریم خونه و با عجله از کنار فلور گذشت… میثم مقابل سجاده اش نشسته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت، صدای غر غر حاجی بابایش از سالن به گوش می رسید: -پاشده با دختره نصفه شب رفته خیابون گردی، می خواد اینجوری ادمش کنه، آخه یکی نیست بهش بگه کی تا حالا اینجوری سر به راه شده؟ میثم دستانش را به آسمان بلند کرد: -خدایا توبه کردم، غلط کردم، خدایا صدای حاج پرویز همچنان به گوش می رسید: -تا ساعت یازده و نیم تو کوچه و خیابون علاف بودن، نمی گه اگه پلیس می گرفتشون حاج پرویز گور به گور شده باید جوابگو می شد؟ صدای ضعیف حوری بلند شد: -دور از جونت حاجی میثم خودش را به چپ و راست تاب داد: -خدایا دیگه پاهام نمی لغزه، دیگه غلط کنم اگه نگاه بدی بهش داشته باشم، اصلا اگه این کارو کردم جون منو بگیر پرویز همچنان غر می زد: -می گه کتک زدن راهش نیست؟ کار به جایی رسیده که تو هم ازش دفاع می کنی حوری؟ پس نه، ولگردی تا دوازده شب راهشه؟ میثم به سجده رفت و شانه هایش لرزید: -خدایا این همه سال عبادت نکردم که یه شبه همه چیز به هم بریزه، ایمانم و قوی کن، کمکم کن صدای حاج پرویز اوج گرفت: -به والله قسم، به خدای احد و واحد قسم، اگه وضعیت این دختره از این هم بدتر بشه من می دونم و این پسره میثم هنوز می گریست….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۷.۱۷ ۲۱:۵۰]
قسمت سی و چهار

فلور با دهان نیمه باز نفس می کشید، نسیم با کنجکاوی به او زل زده بود، به لکه های قرمز رنگ دور دهانش نگاه می کرد، طاقت نیاورد و با اخم پرسید: -دور دهنت چی شده؟ چقدر زشت شدی، زشت که بودی ایکبیری شدی، دیشب چه غلطی کردی؟ فلور مقنعه اش را مقابل دهانش گرفت، به درستی یادش نمی آمد دیشب چه اتفاقی افتاده بود، می دانست به هوای بنزین از خانه خارج شد، پسرعموی خیکی اش هم به دنبالش آمد. او رفت سمت یکی از ماشینهای پارک شده ی وسط کوچه، بعد هم… چشمانش در کاسه چرخید، خوب بعد چه شد؟ سرش گیج رفت دیگر، چه باید می شد مگر؟ بعد هم پسر عمویش با لگد کوبیده بود به ته کفشش و در نهایت از روی زمین بلند شد و به همراهش به خانه برگشت. -با این قیافه ی داغون دیگه گه هم نگات نمی کنه چه برسه به بابک فلور مقنعه اش را به لبـ ـانش چسباند و به موزاییک های کف کلاس، زل زد. نسیم موذیانه خندید: -می دونی فردا شب عماد توی خونه شون پارتی گرفته؟ چشمان فلور برق زد: -بابک هم میاد؟ نسیم پیروزمندانه گفت: -آره، با دوسـ ـت دخترش میاد، یه دختر خوشگل و باربی و از عمد روی کلمه ی “باربی” تاکید کرد. فلور با نا امیدی گفت: -تو این ماه نیم کیلو وزن کم کردم نسیم ابروانش را بالا برد: -واقعا؟ آفرین، می گم نمی بینمت، نگو نیم کیلو کم کردی و سرش را به چپ و راست چرخاند: -فلور، فلور کجایی؟ و یکباره سر چرخاند: -ئه اینجایی؟ فلور بغ کرد: -نسیم، اذیتم نکن، و من و من کرد: -می گم، منم بیام؟ -آره بیا فلور بهت زده شد، واقعا اجازه داشت به پارتی برود؟ آن هم به پارتی عماد؟ با ناباوری گفت: -واقعا بیام؟ نسیم شانه بالا انداخت: -آره خوب، بیا -چیز، بابک و عماد دیگه ازم دلخور نیستن؟ نسیم مـ ـستقیما به چشمان فلور زل زد: -این پیشنهاد خود بابکه که تو هم بیای فلور با خوشحالی گفت: -راس میگی؟ حتما میام نسیم چند لحظه به صورت گرد فلور زل زد و با نفرت گفت: -احمق، بابک می خواد بیای تو پارتی و اونو با دوسـ ـت دخترش ببینی و به جلز و ولز بیوفتی، حالا تو ذوق زده شدی میگی میای؟ باشه، پاشو بیا و دستش را با تحقیر تکان داد: -با این شکل و قیافه بیا بابکو دوسـ ـت دخترشو ببین و از حسودی بترک و نفسش را بیرون فرستاد: -بیچاره تو باید فکر این باشی که بابکو بسوزنی، من دوستتم خره، نمی خوام کسی دستت بندازه، اگه اینقدر خیکی نبودی و این لکه های قرمز دور لبت نبود بهت می گفتم دست یه نره خرو بگیر بیار با خودت تو پارتی تا بابک ببینه و دق کنه، خیلی از خودش می خوره، فکر می کنه همه ی دخترا واسش می میرن، می تونستی یکی رو با خودت بیاری تا چشمش در بیاد و به هیکلش اشاره زد: -ولی الان کی حاضره با تو پاشه بیاد تو پارتی؟ اصلا خودت کسیو داری بیاری…بابکو بسوزونی؟ فلور دچار اضطراب شد، ریشه ی ناخنش را به دندان گرفت و کشید، منظور نسیم این بود که پسری را به همراه خود بیاورد؟ اما نه، او کسب را نمی شناخت، اصلا در این هفده سال عمرش، کدام پسر به سمتش جذب شده بود؟ هر کس هیکلش را می دید فرار می کرد. هیچ پسری در زندگی اش نبود. با صدای نسیم تکان خورد: -پسرخاله ای، پسرعمویی، پسر ننه بزرگی هیچ کیو نداری؟ می خواد بیاد دو ساعت پیشت بشینه بره دیگه، خودتم…. فلور پلک زد و خیره خیره به نسیم چشم دوخت، دیگر بقیه ی صحبتهایش را نمی شنید، ذهنش روی کلمه ی “پسرعمو” قفل شده بود….

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۷.۱۷ ۲۱:۵۱]
قسمت سی و پنج روز جمعه بود و هاجر و سمیه به همراه شوهر و فرزندانشان به خانه ی حاج پرویز آمده بودند. حاج پرویز زیور و فرزندانش را هم دعوت کرده بود تا برای ناهار به خانه اش بیایند. سمیه و هاجر با غضب به زیور نگاه می کردند. به زن عموی جوانشان که شاید فقط پنج شش سال از آنها بزرگتر بود، اما هم از آنها زیباتر بود و هم هیکلش متناسب بود، مثل آنها و مادرشان چاق نبود. برای همین بود که حاجی بابایشان یک دل نه صد دل عاشق سیـ ـنه چاک بیوه ی برادرش شده بود. زیور چادرش را روی سرش جا به جا کرد و با لبخندی که به زحمت روی چهره نشانده بود، دور تا دور سالن را از نظر گذراند. از ته نگاه خانواده ی حاج پرویز می خواند که تک تکشان از او متنفر هستند، مخصوصا هاجر و سمیه که با کینه براندازش می کردند و اگر ترس از حضور پدرشان نبود، شاید او و فرزندانش را از خانه بیرون می انداختند. اما برای زیور اهمیتی نداشت. آنها که مثل او شوهر مرده نبودند، سه بچه ی صغیر نداشتند که یکی از آنها هم سرکش باشد. با خرجی روزانه ای که از شوهرانشان می گرفتند، شاهانه زندگی می کردند. خانه داشتند و طلا و پول و ماشین و هزار کوفت و زهر ماری که او هیچ کدامشان را نداشت و اگر همین دو تا عشوه و غمزه را هم برای حاج پرویز پا به سن گذاشته، نمی آمد، به همراه فرزندانش باید نان خشک سَق می زدند. زیور کلافه از این همه فکر و خیال، نفسش را بیرون فرستاد و روی صندلی جا به جا شد و نگاهش افتاد به فلور که خودش را روی مبل یله کرده بود و دسته ای از موهایش را از زیر روسری بیرون کشیده بود و دور انگشتش می پیچید و به رو به رو زل زده بود. رد نگاهش را گرفت و به میثم رسید. لبـ ـهایش را روی هم فشرد. فلور بین این قوم یعجوج و معجوج، بی پروا به میثم زل زده بود؟ از ذهنش گذشت: -دختره ی گیس بریده نمی گه جلوی این نامسلمونا مثه آدم بشینه، همین مونده فردا واسه هیزبازی هاش پرتمون کنن بیرون” و تک سرفه ای کرد و گفت: -فلور؟ فلور چشم از میثم گرفت و به مادرش نگاه کرد: -ها؟ زیور از خشم کبود شد، خنده ی مصلحتی کرد: -ها یا بعله مامان جان؟ فلور ابروانش را بالا برد: -بع له؟ زیور خواست چیزی بگوید که سمیه پیش دستی کرد: -فلور دور دهنت چی شده؟ چرا اینقدر لک افتاده؟ فلور دستی به دهانش کشید: -به پَن کیک حساسیت دارم سمیه پشت چشمی نازک کرد: -مگه تو پَن کیک می زنی به صورتت؟ دختر به این کم سن و سالیو چه به این حرفها؟ یک باره همه ی نگاه ها متوجه ی فلور شد. حاج پرویز عصبی تسبیح می زد و در دل به فلور بد و بیراه می گفت. زیور هم با صورت برافروخته به فلور نگاه می کرد و در دل برایش خط و نشان می کشید. نگاه فلور از روی تک تک چهره ها گذشت و روی صورت میثم ثابت ماند. میثم با دیدن نگاه خیره اش، دستپاچه شد و سرش را پایین انداخت. یکی از ابروان فلور بالا رفت، باید مخ پسرعمویش را می زد تا همین امشب با او به پارتی عماد می آمد. نگاهش روی لباسهای ساده اش چرخید، با خودش فکر کرد که میثم با این هیکل درشت و خپلش چه می توانست بپوشد؟ با این تیپ درب و داغان که نباید با او به مهمانی می امد. صدای سمیه، رشته ی افکارش را پاره کرد: -نشنیدی چی پرسیدم فلور؟ گفتم توی این سن و سال کم چرا باید پَن کیک بزنی؟ صدای جیغ و فریاد سرخوشانه ی فریال و فربد به گوش رسید که به دنبال امیر علی و دو دختر سمیه گوشه ی سالن، می دویدند. فلور چشم از میثم گرفت و رو به سمیه گفت: -مگه پَن کیک بزنم چی میشه؟ زیور مداخله کرد و با نگاه هشدار دهنده ای گفت: -فلور؟ سمیه جون ازت بزرگتره، درست جواب بده فلور دهانش را از هم گشود و با بی ملاحظه گی خمیازه کشید و با صدای عجیب و غریبی گفت: -چی گفتم مگه؟ حاج پرویز زمزمه کرد: -لا اله الا الله فلور بی توجه به نگاه تهدید آمیزِ بقیه، رو به میثم گفت: -یه لحظه میای بریم تو اطاق؟ کارت دارم زیور نیم خیز شد: -کجا می خوای بری؟ و چشمانش را درشت کرد: -بشین سر جات الان سفره ی ناهار پهن میشه با هم ناهار می خوریم فلور شانه بالا انداخت و دوباره رو به میثم گفت: -میای یا نه؟ کارم واجبه میثم با اضطراب سر بلند کرد و به فلور زل زد، به صورت گرد و تپلش چشم دوخت، با خودش فکر کرد که فلور قیافه ی بدی هم نداشت انگار، البته اگر آن لکه های قرمز رنگِ دور دهانش را فاکتور می گرفت. یکباره به خودش آمد و چشمانش را بست، قرار بود دیگر به این دختر فکر نکند. ماجرای دو شب پیش، هر چه بود تمام شد و رفت پی کارش، او هم مقابل خدا به سجده رفت و توبه کرد. -با تو هستما، میای یا نه؟ صدای امیر علی بلند شد: -مامان من گشنمه هاجر با حرص رو به او گفت: -خیل خوب و رو به فلور کرد: -الان سفره پهن میشه، خوبیت نداره… فلور به میان حرفش پرید: -مگه می خوام چی کار کنم که میگی خوبیت نداره؟ زیور میانه را گرفت:

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۷.۱۷ ۲۱:۵۲]
قسمت سی و شش

-فلور؟ فلور به بدنش کش و قوسی داد، تی شرتش بالا رفت و شکم طبقه شده اش بیرون افتاد، بدتر از آن زیپ باز شلوارش بود. شوهر سمیه با دیدن این صحنه، سریع به موکت زل زد و سرفه ی مصلحتی کرد. زیور طاقت نیاورد و از روی مبل بلند شد و به سمت فلور رفت و بازویش را گرفت: -چرا دیوونه شدی؟ دستتو بیار پایین فلور دستش را عقب کشید: -مگه چی کار کردم؟ حاج پرویز طاقت نیاورد و از روی مبل بلند شد: -دختر رو حرف مادرت حرف نزن سمیه از این جانبداری پدرش عصبی شد، خواست چیزی بگوید، میثم که او را زیر نظر داشت، خطر را حس کرد. تا چند دقیقه ی دیگر اینجا طوفان به پا می شد. رو به فلور گفت: -باشه، بریم تو اطاق من، زود باش تا قبل از ناهار بهم بگو جریان چیه حاج پرویز رو به میثم گفت: -این همه ادم اینجا نشسته اون وقت تو می خوای با دختر نامحرم بری تو اطاق؟ سمیه رو به پدرش گفت: -حاجی بابا شاید کارش واجبه حاج پرویز با غضب به دخترش نگاه کرد و چیزی نگفت. فلور به آرامی به سمت اطاق میثم رفت…. ……………… فلور مقابل کتابخانه ی میثم ایستاد و به لیست کتابهایش زل زد، کتابهای دانشگاهی اش بود، از هیچ کدام سر درنمی آورد. همزمان کمی پاهایش را باز کرد و باز هم کمـ ـر شلوارش را با هر دو دست گرفت و به سمت بالا کشید. میثم موشکافانه براندازش می کرد. این دختر خودش را زده بود به نفهمی یا واقعا نمی خواست به روی خودش بیاورد که دو شب پیش چه غلطی کرده. و بی اختیار دستی به بناگوشش کشید. صحنه ی بو*سیده شدنش توسط فلور از مقابل چشمانش گذشت. نفس عمیق کشید. قرار بود دیگر به آن جریان فکر هم نکند. اخم کرد: -زود حرفتو بزن فلور به سمتش چرخید، نگاه حیرت زده ی میثم روی زیپ باز فلور ثابت ماند، باز هم با سنجاق قفلی آنرا به هم وصل کرده بود، عصبی شد: -خودتو بپوشون، مگه من اینجا نیستم؟ فلور خم شد و به خودش نگاه کرد و دوباره به میثم زل زذ: -اوووو، گفتم چی شده، لخـ ـت که نیستم میثم به ته ریشش دست کشید: -حرفت چیه؟ فلور دستش را به کمـ ـرش زد: -چیه مثه عنق ها باهام حرف می زنی؟ -هنوز کار دو شب پیشت یادم نرفته که رفتی سر وقت ماشین توی کوچه فلور با اضطراب گفت: -رفتم که رفتم، مگه چیه؟ و با خودش فکر کرد یعنی میثم جریان بنزین را فهمیده بود؟ نگاه میثم روی لب*های فلور ثابت ماند، دیشب او را بو*سیده بود. او را در آغـ ـوش کشیده بود و بو*سید.در دلش با خدا راز و نیاز کرد: -خدایا، گفتم کمکم کن تا دیگه بهش فکر نکنم، خدایا با صدای فلور سر بلند کرد: -می خواستم دزدگیر ماشین روشن بشه یه ذره بخندم، اصلا تو فوضولی؟ میثم سرسام گرفت، می خواست بپرسد دیگر ولو شدن روی زمین و بو*سیدنش چه بود، اما جلوی خودش را گرفت، یادش آمد فلور که او را بو*سید در آغـ ـوشش ولو شد و از حا رفت. این را در برابر فلور چطور جمع و جور می کرد؟ حال که این دختر به روی خودش نمی آورد، او هم نباید آن ماجرا را کش می داد. اصلا شاید خواست خدا بود که فلور حرفی از آن ماجرا به میان نمی آورد. فلور خم شد و رانش را خاراند: -ببین، من می خوام امشب برم تولد دوستم، تو هم باید با من بیای میثم حیرت زده شد: -چی؟ فلور سر چرخاند و دوباره به کتابهای کتابخانه چشم دوخت: -آره، تولد دوستمه، هفت غروب میرم، تو هم باید بیای میثم سعی کرد صدایش را پایین نگه دارد: -تو هیچ جا نمیری فلور چشم از کتابها گرفت و از سر تا به پای پسرعمویش را از نظر گذراند: -چرا اونوقت؟ -چون من میگم فلور دهانش را کج کرد: -خیکی، خرس قطبی، تو کی هستی که بگی برم یا نرم؟ میثم آب دهانش را قورت داد: -زشته، بی تربیتی نکن فلور اخم کرد: -باید بیای وگرنه خودم میرم، نترس بابا بچه مثبت، اونجا کسی نمی خوردت، دوستای من هستن با فک و فامیلاشون، بیا بریم دو ساعت بشینیم زود برمی گردیم میایم میثم سری تکان داد: -اصلا حرفشو نزن، کار مهمت همین بود؟ خیل خوب شنیدم دیگه، بریم الان سفره پهن میشه و چرخید تا برود اما فلور امان نداد، به سمتش پرید و از بازویش گرفت و او را به سمت خود چرخاند. از تماس دستش، بدن میثم لمس شد، پوست تنش مور مور شد و صدایی شبیه ناله از گلویش بیرون پرید. به زحمت دستش را تکان داد: -صد بار بهت گفتم به من دست نزن فلور با تمسخر گفت: -وای امان، نه که دختر شونزده ساله ای باربی هستی، می خوای تن و بدنتو نامرهم نبینه و قهقهه زد: -نامحرم نه ها، نامرهم و با کف دستش روی قفسه ی سیـ ـنه ی میثم کشید.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۷.۱۷ ۲۱:۵۶]
قسمت سی و هفت

چشمان میثم نیمه باز شد، از دست خودش کفری شد که اینقدر سریع اختیارش را از دست می داد. کمی از فلور فاصله گرفت و به دیوار اطاق تکیه زد. فلور کلافه شد: -چرا خر بازی در میاری؟ میای یا نه؟ میثم چانه بالا انداخت: -نه نمیام، تو داری میری پارتی، فکر کردی من خرم نمی فهمم؟ و سرش را به چپ و راست تکان داد تا از آن حالت سستی و کرختی بیرون بیاید. فلور با حرص گفت: -مشکل مغزی داری؟ چرا از این ادا اطوارها از خودت در میاری؟ میثم نزدیک بود فریاد بکشد و بگوید: “خودتو زدی به اون راه؟ دیشب تو نبودی منو کشیدی بغـ ـلت و بـ ـوسیدی؟” دستی به صورتش کشید و باز هم چیزی نگفت. -ببین دو ساعت با من بیا بریم مهمونی و برگردیم، میثم با قاطعیت گفت: -نمیام، تو هم نمیری -که نمیای؟ میگم بیا به نفعته میثم با کنجکاوی پرسید: -چرا به نفعم باشه؟ -ببین نمی خواستم بهت بگم، ولی خوب گوش کن، تو با من بیا بریم مهمونی، منم قول میدم کاری کنم که بین مامانمو حاج عمو به هم بخوره میثم تکان خورد: -چی، منظورت چیه؟ -اَه برو بابا حل نداری، فکر کردی نمی دونم چه خبره؟ و اینبار دستش را زیر تی شرتش برد و شکمش را خاراند: -خودم خبرشونو دارم، راستش منم از اون حاجی بابای مقدس مآبت خوشم نمیاد، واسه من میره مکه و کربلا ولی بعد میاد زیر پای زن بیوه می شینه میثم عصبانی شد: -زشته فلور -اَه ول کن بینم بابا، گفتم که من خودم بین اونها رو به هم میزنم، اگه نیای دوباره تنهایی می رم بیرون نصف شب هم میام خونه، بعد بازم دوباره دعوا میشه، اصلا می دونی چیه؟ الان میرم به زن عمو حوری میگم چرا این حاجی بابات مدام میاید در خونه ی ما؟ الان خواهرات دیوونه میشن و خودش را لرزاند و باعث شد همه ی گوشتهای تنش تکان بخورد: -ووووی، چه فکر توپی و به سمت در اطاق دوید، میثم وحشت زده شد، لین دختر عقلش را خورده بود، به سمتش پرید و راهش را سد کرد: -فلور؟ دیوونه شدی؟ و انگار فلور واقعا دیوانه شد، دستش را روی شانه های میثم گذاشت و او را به دیوار چسباند، نفس میثم بند آمد، فلور گردنش را کج کرد: -ببین پسرعموی عزیز، من نه حوصله ی تو رو دارم نه مادر پدرتو، نه مادر خودمو، همه تون مثه همین، دو ساعت با من بیا پارتی بذار شر بخوابه، خودت ور دل منی من دیگه هیچ گهی نمی تونم بخورم و کف دستش را روی گونه ی تب دار میثم گذاشت: -این ریش میشاتو امشب بزن گلوی میثم خشک شد. فلور دستش را روی شکم میثم گذاشت: -چقدر هم شکم داری، اَه، مرد هم اینقدر شکم دار میشه؟ میثم خودش را منقبض کرد و از ذهن نیمه فلجش گذشت که دگردیسی به معنی تغییر بود. بالاخره یادش امد، اما آن معنی اصلی، همان که برای امتحانات تشریحی می نوشت، آن چه بود؟ فلور بلوز میثم را بالا کشید و نگاهش روی شکم برامده اش، ثابت ماند: -چاره ای نیست، باید تی شرتو روی شلوار بپوشی، بگو ببینم رخت و لباس داری یا نه؟ میثم با ناتوانی دستش را بلند کرد و سعی کرد فلور را به عقب هل دهد، فلور با بی حوصلگی گفت: -منو ببین، شلوار لی آبی بپوش با بلوز مشکی، داری یا نداری؟ نکنه همش لباس آخ…ندی داری؟دکمه ی یقه اش رو هم تا زیر گردنت می بندی؟ میثم به تته پته افتاد: -به من دست نزن فلور دوباره خودش را پیچ و تاب داد: -نا مرهم، نامرهم، میای بریم مهمونی یا نه؟ و دستش را روی قفسه ی سیـ ـنه ی میثم گذاشت و قر داد: -میای یا نه؟ نا مرهمم من و چشمانش را درشت کرد: -میای؟ میثم به زحمت دهان باز کرد: -میام، تو رو خدا برو عقب فلور دستش را روی قلبش گذاشت: -وای قلـ ـبم گرفت، رفتم عقب بابا، خودشو کشت، همه ی نمازهات باطل شد و دوباره قهقهه زد. با پایین کشیده شدن دستگیره ی در اطاق، خودش را عقب کشید. در باز شد و زیور سرش را داخل اطاق کرد: -درد بگیری، صدای خنده ات تو کل خونه پیچیده، نمیگی اینجا شوهرهای دخترعموهات نشستن فکر بد می کنن؟ و نگاهی به میثم انداخت که به دیوار چسبیده بود و رنگ به رو نداشت و با تشر رو به فلور ادامه داد: -بیا سفره پهنه، اون تی شرت بی صاحبو بکش پایین با اون هیکل برای من چسب و تنگ هم پوشیده و در اطاق را به هم کوبید. فلور رو به میثم گفت: -شب ساعت هفت منتظرم و از اطاق بیرون رفت، میثم جوابش را نداد، قلبش به شدت می تپید.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۷.۱۷ ۲۱:۵۶]
قسمت سی و هشت

میثم مقابل آینه ی قدی اطاقش ایستاده بود و به خودش نگاه می کرد. تصمیم داشت به همراه فلور به آن مهمانی کذایی برود. با ناراحتی به تصویر خودش در آینه، چشم دوخت. شلوار لی به همراه تی شرت مشکی به تن داشت. یکی از همان تی شرتهایی که سال تا سال به تن نمی کرد. نمی دانست چه کسی برایش خریده بود، شاید یکی از دوستانش، یا یکی از اعضای خانواده ی مادری اش. از همان تی شرتهایی بود که گوشه ی کمدش خاک می خورد. به صورت شش تیغ شده اش زل زد. اصلا چرا باید به حرف دخترعموی ناقص العقلش گوش می کرد. می توانست به او بگوید نمی آید، بعد هم بگوید برود هر غلطی که می خواهد انجام دهد. نفسش را بیرون فرستاد، اصلا حوصله ی دردسر نداشت، مخصوصا در حضور دامادهایش. فلور که آدم نبود، می رفت مقابلشان می ایستاد و دهانش را باز می کرد و آن وقت همین نیمچه آبرویی که داشتند هم به باد می رفت. مخصوصا که هنوز خواهرایش خانه شان بودند، ممکن بود فلور تهدیدش را عملی کند، باید دل به دریا می زد و به همراهش می رفت. از آینه فاصله گرفت و از اطاق بیرون رفت. نگاه حاج پرویز مـ ـستقیما نشانه اش گرفت، از بالا تا پایین براندازش کرد: – آلا گارسون کردی بری کجا؟ میثم کیف پولش را در دستانش چرخاند و نگاهش با نگاه نگران مادرش، گره خورد. رو به پدرش کرد: -یه سر با فلور میرم بیرون، فکر کنم بیرون کار داره، خریدی چیزی… ابروهای حاج پرویز در هم گره خورد: -روز جمعه کدوم مغازه بازه؟ میثم مکث کرد، نمی دانست چه بگوید. فاطمه دختر کوچک سمیه به سمتش دوید و به پاهایش چسبید: -دایی منم میام میثم دستی به سرش کشید: -نه عزیزم، شما باید بمونی پیش مامان حاج پرویز صدایش را بالا برد: -پسر، میگم روز جمعه کجا بازه؟ میثم سر بلند کرد: -حاج بابا میرم سمت بازار بزرگ، فلور خرید داره و به خاطر دروغی که بر زبان آورده بود، دچار عذاب وجدان شد. حاج پرویز سر چرخاند و به روحی نگاه کرد، سری تکان داد و با طمانینه گفت: -تو نمی خواد ببریش، یه ساعت دیگه خودم می برمش بیرون ببینم چه کوفتی می خواد بخره میثم این پا و آن پا کرد: -حاجی من که بیکارم، خودم می برمش، یه وقت دیدین کارش طول کشید، شما هم که حوصله ندارین، شاید تو بازار می خواد بچرخ… حاج پرویز به پشتی مبل تکیه زد و حرف میثم را قطع کرد: -زیور هم باهاش میبرم که تنها نباشه چشمان هاجر و سمیه گشاد شد، حوری بغ کرد و با دلخوری به حاج پرویز چشم دوخت. میثم دهان باز کرد: -حاجی شما زحمت نکشی… -گفتم خودم می برمشون بچه هاجر مداخله کرد: -حاجی کجا می خواین برین؟ ما امروز اومدیم اینجا شما رو ببینیم حاج پرویز نگاه تندی به او انداخت: -از صبح با شماها هستم، دو ساعت هم نمی تونم برم بیرون؟ سمیه به میان حرفشان پرید: -حاجی میثم فلورو می بره بیرون، من می خوام در مورد یه موضوع مهمی صحبت کنم حاج پرویز اخم کرد: -باشه واسه بعد، یه ساعت دیگه می خوام برم بیرون سمیه به شوهرش اشاره زد، احمد تک سرفه ای کرد: -حاجی در مورد تشکیل یه صندوق قرض ااحسنه ی خود جوش می خوایم با شما صحبت کنیم، قراره تو راسته ی خودمون راه بندازیمش، بین صنف بلور فروشها و فرش فروشها و بزازی ها، یه سری از حجره دارها گفتن شما بشین رییس صندوق، هم کار ثوابه هم دو تا پدر آمرزیدگی پشتمونه، دست دو نفرو هم می گیرم، تا فردا صبح هم باید جواب بدیم حاج پرویز با غضب به دامادش خیره شد، جای بدی او را گیر انداخته بودند. نمی توانست برود، باید می ماند و در مورد این تصمیم ناگهانی با آنها صحبت می کرد. سمیه رو به میثم کرد و با چشمان گشاده شده اش به او اشاره کرد که برود. میثم به آرامی فاطمه را از پاهایش جدا کرد و به سمت در سالن رفت، حاج پرویز متوجه اش شد، صدایش را بالا برد: -قبل ساعت ده باید خونه باشین، اگه اون تی شرت کافری رو هم نمی پوشیدی نمی مردی، به اون دختره بگو گوش تا گوششو می برم اگه بخواد پاشو کج بذاره میثم سر چرخاند: -باشه حاجی…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۷.۱۷ ۲۱:۵۷]
قسمت سی و نه

فلور کوله اش را در دست گرفت و در ماشین را باز کرد، زیور پشت سرش وارد حیاط شد: -کجا داری میری؟ مگه با تو نیستم؟ فلور با کج خلقی گفت: -ده بار باید توضیح بدم مگه؟ گفتم دارم با میثم میرم یه چیزی بخرم و بیام زیور با ناراحتی سرش را خم کرد و رو به میثم گفت: -آقا میثم، فلور راست میگه فلور سر چرخاند و به میثم زل زد. میثم نفسش را بیرون فرستاد: -آره زن عمو، زود بر می گردیم زیور همانطور که چادرش را محکم نگه داشته بود، سری تکان داد: -خیل خوب، باشه فلور رو به مادرش گفت: -حالا اگه بازجویی تموم شد ما بریم….. میثم همانطور که با اخم رانندگی می کرد، گفت: -با مادرت خوب حرف نمی زنیا، فلور شکلکی در آورد و زیپ کوله اش را گشود. میثم ادامه داد: -به خاطر کارای تو مجبور شدم دروغ بگم، می دونی اگه می فهمیدن داریم میریم پارتی چی می شد؟ فلور پشتی صندلی را به عقب خم کرد و باز هم چیزی نگفت. -فلور من نمی دونم چی تو سرته، ولی تمام مدت باید بشینی پیش من، نیم ساعت چهل و پنج دقیقه بعد هم بر می گردیم فلور پوزخند زد و کتانی هایش را از پا خارج کرد. -بخدا نمی دونم چرا دنبالت راه افتادم، پلیس ملیس نیاد ماها رو بگیره، اصلا این دوستت کی هست که داریم می ریم اونجا؟ فلور بی توجه سوال میثم، کمـ ـر و باسـ ـنش را بالا داد و شلوارش را از پا خارج کرد، میثم متوجه ی کشمکش فلور شد، سر چرخاند و با دیدن پاهای برهـ ـنه ی فلور، که از زیر مانتو اش نمایان بود، دستپاچه شد و فریاد زد: -چی کار می کنی؟ فلور؟ این چه کاریه؟ و نگاهش روی ساق پای برهـ ـنه ی فلور میخکوب ماند، فلور غر زد: -گوشم کر شد، به تو چه آخه، تو حواستو بده به رانندگی و دامن مشکی را در دست گرفت و خم شد و پاهایش را داخلش فرو برد. با شنیدن صدای بوق کش داری، میثم بلافاصله سر بلند کرد و با دیدن ماشینی که به سمتشان می آمد، فرمان را به سمت راست چرخاند. فلور به سمت در ماشین پرت شد. ماشین با فاصله ی چند سانتی متری از کنارشان گذشت، فلور با عصبانیت گفت: -بلد نیستی رانندگی کنی؟ نزدیک بود ما رو به کشتن بدی میثم راهنما زد و کنار خیابان پارک کرد. دستی به سر و صورتش کشید، از گوشه ی چشم به فلور نگاه کرد، پاهای تپل و سفیدش هنوز پیدا بود، دستش را روی دهانش گذاشت. نزدیک بود دیوانه شود. اصلا نمی فهمید این چه حال و روزی است. اصلا مگر این دختر که بود؟ مگر چیزی بیشتر از یک دختر عموی چاق و بد قواره بود که هیچ چیز زیبایی نداشت؟ چرا اینطور با دیدنش حال و بی حال می شد. فلور دوباره باسـ ـنش را بالا فرستاد و کمـ ـر دامنش را جا به جا کرد و کشدار گفت: -آخــــــــیش، بالاخره پوشیدمش و سر چرخاند به میثم زل زد که با رنگ پریده به او نگاه می کرد. به بدنش کش و قوس داد: -ها؟ بابا نمی شد که توی خونه دامن مهمونی بپوشم، بعد مامانم نمی گفت با دامن مهمونی می خوای بری خیابون؟ اینجا عوضش کردم و یکی از پاهایش را بلند کرد: -ببین میثم تلاش کرد به ساق پای فلور نگاه نکند. اصلا این دختر چرا اینقدر بی حیا بود، نمی فهمید نباید مقابل پسر جوانی، لباسش را تعویض کند؟ فلور سرش را کج کرد و انگار تازه متوجه ی میثم شده باشد، براندازش کرد: -هوم، تی شرت مشکی پوشیدی؟ خوبه، بد نیست، ولی شکمت داغونه، یه ذره رژیم بگیر دیگه خیکی میثم میان افکار درهم و برهمش، به خنده افتاد، دخترک بیش از صد کیلو وزن داشت و به او می گفت رژیم بگیرد. انگار فلور ذهنش را خواند که پشت چشمی نازک کرد: -من نمی تونم رژیم بگیرم، غذا خوردنو دوست دارم، ولی تو از من یه ذره لاغرتری، شاید تونستی میثم نفس عمیق کشید و به فرمان ماشین چسبید: -فلور تو هنوز یاد نگرفتی که نباید جلوی یه پسر شلوارتو عوض کنی؟ فلور یکباره صاف نشست و کوله اش را از زیر پایش بیرون کشید، میثم با احتیاط سر چرخاند و به نیم رخش چشم دوخت، بینی گردی داشت و لبـ ـهایش هم درشت و قلوه ای بود، با ابروهایی پرپشت و مشکی و چشمان گرد و بی حالت، روی هم رفته چهره ی بدی هم نداشت. فلور سرش را چرخاند و نگاه خیره اش را غافلگیر کرد، میثم پلک زد و به دنده خیره شد.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹.۰۷.۱۷ ۲۱:۵۷]
قسمت چهل

فلور قوطی ای از کوله اش بیرون کشید و دستش را بالا آورد و گفت: -نگام کن میثم حیرت زده شد: -چی؟ فلور معطل نکرد، دست برد زیر چانه ی میثم و بالا کشید. میثم با حیرت به چشمان فلور زل زد. باز هم پوست تنش مور مور شد

فلور دستش را داخل قوطی فرو برد و مایه سفید رنگی را به انگشتانش آغشته کرد دستش به سمت موهای میثم رفت، میثم خودش را عقب کشید: -این چیه؟ فلور عصبی شد: -این مواد مخدره، اَه، باز امل شدی؟ این کرم موئه، می خوام بمالم به موهات و خودش را به سمت میثم کشید، میثم تلاش کرد دست فلور را پس بزند: -نمیخوام بزنی به موهام فلور خودش را به سمت میثم خم کرد و تی شرتش را کشید، میثم مثل یو یو به سمتش پرت شد، فلور با تحکم گفت: -باید بزنی به موهات، خودتو تو آینه دیدی؟ موهات پشم گوسفندیه، از پشت کوه که نیومدی و قبل از اینکه میثم به خودش بیاید، دستش را بین موهای میثم فرو برد، میثم خواست باز هم خودش را عقب بکشد اما حس خوبی در دلش نشست، چشمانش نیمه بسته شد، میل شدیدی پیدا کرد تا چشمانش را ببندد و برای چند لحظه بخوابد. فلور اما بی خبر از حال و روز میثم، پنجه هایش را لا به لای موهای میثم فرو می برد و سعی می کرد آن را حالت دهد، همزمان گفت: -اونجا تمام مدت پیش من می مونی، باید همه ی هوش و حواست به من باشه، اصلا یه جوری باش که همه فکر کنن من خیلی برای تو مهمم، و سر میثم را خم کرد و دستش را به پشت سرش کشید. میثم آب دهانش را قورت داد. این دختر با دستانش انگار او را جادو می کرد…. …..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۷.۱۷ ۲۱:۰۳]
قسمت چهل و یک

حاج پرویز رو به روحی کرد که داخل آشپزخانه، به همراه هاجر و سمیه، سرگرم آماده کردن مخلفات شام بود: -روحی، یه دیس برنج و خورش بکش ببرم پایین واسه زیور و بچه هاش روحی از آشپزخانه به حاج پرویز خیره شد و چیزی نگفت. حاج پرویز از روی مبل بلند شد و رو به دامادهایش گفت: -باشه، حالا اگه قراره من مسئول صندوق بشم حرفی نیست، ولی دست تنها نمی تونم این کارو انجام بدم، مسئولیت داره، تازه به حرف دو تا حجره دار که نیست، باید همه ی اهل بازار موافق باشن، من یه سر برم غذای پایینی ها رو بدم دوباره میام در موردش بیشتر حرف می زنیم و آستین پیراهنش را تا زد. هاجر و سمیه هر کدام با ظرف غذا از آشپزخانه بیرون امدند، حاج پرویز دستانش را به سمتشان دراز کرد: -لا اقل تو یه سینی می ذاشتین، سخته دو تا رو با هم ببرم سمیه بدون رودربایسی گفت: -ما می بریم حاجی بابا، شما زحمت نکشین حاج پرویز چانه بالا انداخت: -نه، با زیور حرف دارم، و متوجه ی نگاه دلواپس دخترانش نشد و ادامه داد: -در مورد فلوره، بدین من ببرم سمیه با ناشی گری گفت: -خوب ما هم میایم حاج پرویز اخم کرد و به او چشم دوخت: -گفتم با زیور دو کلوم حرف دارم، شنیدی دختر یا نه؟ سمیه لب به دندان گزید و چیزی نگفت. هاجر با احتیاط گفت: -خوب من یکی از ظرفها رو تا دم در میارم که شما خسته نشین زود بر می گر… حاج پرویز چشمانش را تنگ کرد: -من چلاق نیستم، خودم می تونم ببرم و صدایش بالا رفت: -یه سینی برام بیار هر دو تا ظرفو میذارم توش می برم پایین یکباره دست به کمـ ـر زد: -شماها بِپای من شدین؟ احمد و رسول دو داماد حاج پرویز، با شنیدن صدای فریاد پدر زنشان، روی مبل جا به جا شدند، روحی کنار اپن ایستاد و با التماس رو به شوهرش گفت: -حاجی، چیزی نشده که حاج پرویز با عصبانیت گفت: -دیگه چی باید بشه زن، دو تا دخترات دارن منو می پان سمیه چادرش را روی سرش جلو کشید: -حاجی بابا ما منظورمون این نبود که حاجی با غضب چرخید و به سمت مبل رفت. هاجر و سمیه با ناراحتی نیم نگاهی رد و بدل کردند. حاجی روی مبل نشست و غر زد: -زمان ما پدرِ من یه نگاه کج به ما مینداخت شلوارمونو خیس می کردیم، الان کار به جایی رسیده که بچه تو روی من می مونه می گه این کارو کن اون کارو کن، و دستی به ریشش کشید: -یکی نیست بهشون بگه خودتون اولاد دارین، بترسین از قهر خدا هاجر با ناراحتی گفت: -حاج بابا بخدا ما منظوری نداشتیم حاج پرویز نگاه تندی به او انداخت: -آره منظوری نداشتین، آره، هیچ کدوم منظوری نداشتین احمد با صدای آهسته ای گفت: -حاجی عصبی نشین، حاج پرویز مثل بشکه ی باروت، منفجر شد: -چی چی رو عصبی نشم مرد حسابی؟ نمی بینی تو روی من می مونن چی می گن؟ سمیه با دلواپسی دستانش را در هم گره کرد، سابقه نداشت حاج پرویز با هیچ کدام از دامادهایش اینطور با تندی برخورد کند. سری به نشانه ی پشیمانی تکان داد، چه اشتباهی کرد که پدرش را روی دنده ی لج انداخت. روحی از آشپزخانه بیرون آمد: -حاجی، بی منظور گفتن، شما پاشین برنج و خورش رو ببرین پایین، سرد میشه از دهن میوفته حاج پرویز فریاد زد: -نمی برم، خودتون ببرین پایین، مگه همینو نمی خواستین؟ ببرین پایین دیگه روحی با صدای لرزانی گفت: -حاجی شما چرا اینقدر روی پایین رفتن حساس شدین، خونه تونه هرجا خواستین می تونین برین خوب حاج پرویز دوباره از روی مبل بلند شد: -منظورت چیه زن که حساس شدم؟ طبقه ی پایین مگه کجاست؟ خونه ی برادرمه، درسته خودش مرده زن و بچه اش که هنوز هستن سمیه متوجه ی وخامت اوضاع شد، به سمت پدرش رفت: -قربونت ببرم حاجی بابا، غلط کردیم چیزی گفتیم، شما منو ببخشین و دستش را به سمت پدرش دراز کرد، حاجی دست دخترش را پس زد: -حوصله ندارم و به سمت اطاقش رفت و در مقابل چشمان حیرت زده ی بقیه، در را به هم کوبید…. طبقه ی پایین، زیور لای در خانه را باز کرده بود و با لبخندی بر لب،به سر و صدای طبقه ی بالا گوش می کرد، با شنیدن صدای به هم کوبیده شدن در، لبخندش تبدیل به نیشخند شد، رگ خواب حاج پرویز دستش آمده بود، باید او را نسبت به دخترانش بدبین می کرد، باید می گفت انها اذیتش می کنند، حسود هستند، به او تهمت می زنند. اگر اینطور می شد، خون حاج پرویز به جوش می آمد، شاید از لج آنها هم که شده، زودتر دست به کار می شد، آن وقت اگر دندان اسب پیشکشی چیز قابل داری بود، بار و بندیلش را جمع می کرد، دست فرزندانش را می گرفت و برای همیشه می رفت…. .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۷.۱۷ ۲۱:۰۴]
قسمت چهل و دو

میثم با اضطراب مقابل خانه ی ویلایی ایستاد و رو به فلور گفت: -اینجاست؟ فلور دستش را دور بازوی میثم حـ ـلقه کرد: -اره، بریم تو میثم مثل برق گرفته ها، خودش را عقب کشید، انگار فلور این حرکتش را پیش بینی کرده بود که حـ ـلقه ی دستش را محکم نگه داشت و با بدخلقی گفت: -باز دیوونه بازی هات شروع شد؟ میثم با ناراحتی گفت: -فلور دستمو نگیر -حالا دستتو گرفتم چی شد؟ خوردمت؟ مگه نگفتم جوری رفتار کن که همه فکر کنن برات مهمم؟ و به سمت آیفون رفت و میثم را هم به دنبال خود کشید. میثم سعی کرد نسبت به حـ ـلقه شدن دست فلور به دور دستش، بی تفاوت بماند. یکی از پاهایش را عصبی تکان داد و زیر لب زمزمه کرد: -چیزی نیست، اروم باش، فقط دستشو انداخته دور بازوت با صدای فلور تکان خورد: -باز کن در وردی با صدای “تق” باز شد و هر دو وارد حیاط شدند. میثم نگران بود، نگاهش روی دو سه ماشین پارک شده در حیاط چرخید. رو به فلور گفت: -فلور کجا ورداشتی منو آوردی؟ اینجا کجاست آخه؟ فلور اما جوابش را نداد، نگاه او هم روی ماشینهای گران قیمت ثابت مانده بود. تا نیم ساعت دیگر به سراغ یکی از آنها می آمد. اول باید بابک را می دید و میثم را به رخش می کشید و به قول نسیم…..را می سوزاندتا به جلز و ولز بیوفتد، بعد از آن هم با سرخوشی می امد سراغ بنزین و باز هم به هپروت می رفت. با این فکر، لبخند زد و به سمت پله های ورودی به راه افتاد. میثم اما سنگین قدم بر می داشت، راضی نبود وارد خانه شود، سر و صدای داخل خانه کم کم به گوشش می رسید، صدای موزیک بلند بود و سایه هایی از پشت پنجره ی کنار در ورودی، به چشم می خورد که انگار بالا و پایین می پریدند. فلور متوجه ی میثم شد که انگار کش دار قدم بر می داشت و گفت: -راه بیا دیگه، میثم نفسش را بیرون فرستاد: -فلور برگردیم فلور با خشم گفت: -چی چی رو برگردیم؟ نه بابا، پس اومدیم اینجا سک سک کنیم؟ حرف اضافی نزن بیا و باز هم او را به دنبال خود کشید. هر دو پشت در ورودی ایستادند، فلور هیجان زده بود، همین حالا بابک را می دید، مطمئن بود با دیدنش به تکاپو می افتد تا دوباره به سمتش بیاید، بعد از آن خوب می دانست چطور رفتار کند، نباید گند هفته ی پیش را دوباره تکرار می کرد. در را باز کرد، موجی از گرمای مخلوط شده با بوی عرق بدن، به صورت هر دویشان برخورد کرد. میثم بینی اش را چین داد: -فلور… فلور اما مجال نداد تا او حرفش را کامل کند، وارد سالن شد و میثم را به دنبال خود کشاند. تعدادی دختر و پسر جوان وسط سالن سرگرم رقص و پایکوبی بودند، موزیک بلند بود و آهنگ تکنو انگار همه ی شیشه ها را می لرزاند. نگاه حیرت زده ی میثم روی دختران نیمه برهـ ـنه ثابت ماند، آب دهانش را قورت داد و با خودش فکر کرد اینجا ایران بود دیگر؟ سعی کرد چشم از بدن برهـ ـنه شان بگیرد، سر چرخاند و به تعداد دیگری از دخترها و پسرها خیره شد که روی صندلی های کنار دیوار، در آغـ ـوش یکدیگر نشسته بودند. نفسش را بیرون فرستاد. شوکه شده بود و نمی توانست صحبت کند. سرش را خم کرد و زیر گوش فلور گفت: -فلور اینا همه لخـ ـتن فلور جوابش را نداد و او را به سمت راست کشاند، از مقابل آشپزخانه گذشتند، آن سوی سالن چند پسر جوان کنار یکدیگر ایستاده بودند. فلور عماد را بین آنها شناخت، دستی به مانتو اش کشید و به سمتش رفت، عماد یک لحظه سر چرخاند و با فلور چشم در چشم شد، یکی از ابروهایش بالا رفت، پلک زد و به همراهش زل زد که پسر جوان و تقریبا تپلی بود. انگار قضیه جالب شده بود، این دخترک سنگین وزن که یک هفته ی پیش، با خرابکاری بی موقعش جشن را به هم ریخته بود، با چه رویی دوباره به اینجا آمده بود؟ ان هم به همراه این پسر جوان. و نگاه تحقیر آمیزی به هر دو انداخت و باز هم از ذهنش گذشت که انتخابش هم جالب بود، مثل خودش سنگین وزن گلچین کرده بود. فلور مقابل عماد ایستاد و با لبخند گفت: -سلام هر دو ابروی عماد همزمان بالا رفت: -علیک، خوبی خانوم؟ و گیلاسی که در دستش داشت به لب برد و جرعه ای نوشید. فلور لبش را تر کرد: -نسیم نیست؟ عماد با سر به آن سوی سالن اشاره زد: -اونوره فلور آب دهانش را قورت داد: —آهان باشه، راستی این اقا دوستمه، اسمش میثمه و به میثم اشاره زد که تازه به خودش آمده بود و با اخمهای در هم به فلور و این نمایش مضحکش نگاه می کرد. عماد نیم نگاهی به میثم انداخت و پوزخند زد: -بعله فلور این پا و آن پا کرد، می خواست از عماد بپرسد که بابک نیامده؟ اما خودش را کنترل کرد، نباید به این زودی بند را آب می داد. سری تکان داد: -باشه من میرم پیشش و چرخید تا برود که صدای عماد میخکوبش کرد:
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۷.۱۷ ۲۱:۰۶]
قسمت چهل و سه

این یکی رو قهوه ای نکنی قلب فلور در سیـ ـنه فرو ریخت، متوجه ی نیش کلام عماد شد. ترجیح داد جوابش را ندهد. چرخید و دوباره میثم را به دنبال خود کشید. میثم کلافه شد و وسط سالن ایستاد: -فلور دراری اعصاب منو خورد میکنیا، واسه چی هی میری اینور اونور؟ این یارو کی بود؟ اینجا چرا اینجوریه؟ منظورش چی بود قهوه ای نکنی؟ یکباره صدای جیغ دسته جمعی دختران و پسران حاضر در جمع، به گوش رسید. میثم ترسید و به تندی به پشت سرش نگاه کرد، چند دختر و پسر جوان وسط سالن بالا و پایین می پریدند، ریتم آهنگ تندتر شده بود. دندانهایش را روی هم فشرد و به سمت فلور سر چرخاند: -اینجا کجاست؟ پاشدی اومدی اینجا چی کار کنی؟ اینا دارن مشـ ـروب می خورن، تو حالیته چی میگم یا نه؟ فلور دستش را از بازوی میثم جدا کرد و دست برد سمت دکمه های مانتو اش و یکی یکی گشود: -آره من حالیمه، تو حالیت نیست، مگه اومدی مسجد که می خوای همه چادر سرشون باشه، اومدیم پارتی، می فهمی؟ پار….تی نگاه حیرت زده ی میثم روی فلور ثابت ماند، مانتو اش را از تن خارج کرده بود و با تاپی که بدن طبقه شده اش را با فضاحت در معرض تماشا قرار داده بود، خشمگین و عصبی به او نگاه می کرد. میثم با دلواپسی گفت: -این چیه فلور؟ این چه لباسیه؟ و سعی کرد چشم از سر و سی*نه اش بگیرد، اما ناخودآگاه دوباره چشمانش روی گردن و بناگوشش ثابت می ماند. فلور با بی حوصلگی گفت: -قراره تا آخر پارتی مثه مکس بغـ ـل گوش من وز وز کنی؟ و به پشت سر میثم نگاه کرد و چشمش به بابک و نسیم و دختر جوان و خوش اندامی افتاد که تقریبا در آغـ ـوش بابک ولو شده بود. به سمت میثم پرید: -بریم اونور، بیا میثم صدایش را بالا برد تا میان هیاهوی دختران و پسران به گوش فلور برسد: -باید همین الان بریم، زود باش مانتو رو بپوش فلور هم صدایش را بالا برد: -به تو نیومده بگی من چی کار کنم، بریم اونور، دهنتو ببند و با من بیا صدایش لا به لای شلوغی گم شد، دوباره از بازوی میثم گرفت و خودش را به او چسباند، باز هم ته دل میثم خالی شد. در دل خدا را صدا کرد، امشب این دختر همین جا، جانش را می گرفت. فلور از میان دختران و پسران جوان گذشت، میثم حیرت زده به آنها نگاه می کرد. چند لحظه ی بعد،هر دو مقابل نسیم و بابک ایستادند، نسیم با دیدن فلور و پسر غریبه ای که همراهش بود، جا خورد. فلور با لبخند گفت: -ئه، سلام نسیم، خوبی؟ و پلک زد و به بابک خیره شد که به او زل زده بود، چشم از او گرفت و به دختر جوان نگاه کرد، چهر ی با نمکی داشت، نگاه حسرت زده اش روی اندامش سر خورد، دختر جوان هم با تمسخر و حیرت به هیکلش خیره شده بود. فلور با صدای نسیم سر چرخاند: -سلام، پس اومدی؟ فلور سری تکان داد و به میثم اشاره کرد: -دوستمه، میثم میثم معذب شد و سعی کرد از فلور فاصله بگیرد، دیدن این دختر و پسرهای عجیب و غریب به اندازه ی کافی شوکه اش کرده بود، حتی نمی توانست اعتراض کند، فقط به دنبال راهی بود تا بتواند خودش و فلور را از آنجا بیرون ببرد. بابک سراپای میثم را از نظر گذراند، پسر درشت اندام و توپری بود، اضافه وزن داشت و رخت و لباسش هم ساده بود، اصلا هر چه که بود مهم نبود، چه چیز جالب توجهی در این دخترک چاق با آن اندام بدقواره اش دیده بود که به همراهش به اینجا آمده بود؟ آن هم دختری که حتی نمی توانست خودش را کنترل کند؟ میثم متوجه ی نگاه خیره ی بابک شد و برای چند ثانیه به او زل زد، از چهره اش با آن ابروی تیغ انداخته و موهای نیمه بلند خوشش نیامد. نگاهش روی زنجیر طلای کلفتش چرخید و از ذهنش گذشت طلا برای مرد حرام است و یکباره یادش آمد خودش کجا ایستاده. دست در دست دخترعمویش وسط پارتی دختران نیمه لخـ ـت و پسرانی که انگار حال خوشی نداشتند. آن وقت می گفت طلا برای مرد حرام است؟ نفس عمیق کشید، بوی الـ ـکل زیر بینی اش پیچید. با نفرت سر چرخاند و نگاهش روی فلور ثابت ماند که به بابک خیره شده بود. دوست داشت دهان باز کند و به او بد و بیراه بگوید که یکباره فلور پیش دستی کرد: -میثم جونم، بریم یه جا بشینیم؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۷.۱۷ ۲۱:۰۷]
جهل و چهار

اخمهایش در هم شد، فلور دستش را دور کمـ ـرش حـ ـلقه کرد، یک لحظه چشمانش باز و بسته شد، باز هم آن احساسات عجیب و غریب در دلش به غلیان درامده بود. پسری به او تنه زد و باعث شد کمی تلو تلو بخورد. فلور با لبخند به او زل زد: -بعدا با هم می رقصیم میثم سرسام گرفت. بعدا یعنی کی؟ یعنی قرار بود تا آخر شب اینجا بمانند؟ بین این پسر و دختر از خود بیخود شده؟ اصلا این پسر مزلف که خیره خیره به فلور نگاه می کرد، که بود؟ به فلور چشم دوخت، به تاپ پایین کشیده شده اش که همه ی بدنش را در معرض تماشا قرار داده بود، باز هم از ذهنش گذشت که فقط خودش بود که با دیدن فلور حال و بی حال می شد یا بقیه ی پسرها هم همینطور بودند؟ اصلا این همه دختر خوش اندام آنجا بود، چرا او فقط فلور را می دید وحال و روزش دگرگون می شد؟ بی اختیار به دنبال فلور کشیده شد که از لا به لای جمعیت راهی به سمت صندلی های زرشکی تکیه زده به دیوار، باز کرد و روی یکی از آنها نشست و مجبورش کرد که کنارش بنشیند.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۷.۱۷ ۲۱:۰۸]
قسمت چهل و پنج

میثم سرش را پایین انداخته بود، به هیچ کس نگاه نمی کرد. مدام در دلش خدا را صدا می زد و آرزو می کرد فلور هر چه سریعتر سر عقل بیاید و از آن خانه ی شوم بروند. اما انگار فلور خیال رفتن نداشت. میثم دستی به صورتش کشید، یادش آمد به خاطر تهدید فلور ته ریشش را زده بود، از خودِ احمقش بدش آمد که اینقدر راحت ملعبه ی دست فلور شده بود، جرات نداشت از روی صندلی بلند شود، می ترسید فلور آبرو ریزی به پا کند، ان وقت بین این آدمهای مـ ـست و لا یعقل چه بر سرشان می آمد. متوجه ی فلور شد که از روی صندلی برخاست، به تندی سر بلند کرد: -کجا میری؟ فلور تک سرفه ای کرد: -یه سر میرم تا حیاط زود میام میثم با نگرانی گفت: -حیاط چرا میری؟ فلور عصبی شد: -به تو چه؟ همین جا بشین تا بیام میثم پوست لبش را به دندان گرفت، فلور از مقابلش گذشت، خواست به دنبالش برود، دخترک ریزه اندامی جای فلور را گرفت، میثم خودش را عقب کشید، بوی ادکلن تندی به همراه الـ ـکل زیر بینی اش پیچید. سرش را پایین انداخت و به انگشتان دستش زل زد. صدای دخترک را شنید: -تنهایی؟ میثم جوابش را نداد، دختر دستش را روی دستش گذاشت: -من نازلی ام میثم دستش را از زیر دستان سفید و ظریفش بیرون کشید و سر بلند کرد و با اخم به چهره ی نقاشی شده اش زل زد: -مزاحم من نشین دخترک پوزخند زد: -جان؟ مزاحمم؟ و خنده ی بی ربطش اعصاب میثم را به هم ریخت. در دل برای فلور خط و نشان می کشید، اصلا برای فلور چرا باید خط و نشان می کشید؟ خودِ بی فکرش تا همین جا همراهی اش کرده بود. نازلی دوباره دستش را روی دست میثم گذاشت: -بیا بریم برقصیم، آهنگش توپه میثم برافروخته شد: -گفتم مزاحم من نشین و خواست از روی صندلی بلند شود، که دخترک پیش دستی کرد و روی زانوانش نشست، میثم دیوانه شد، پیش بینی این وضعیت را نکرده بود. با نفرت دخترک را به عقب هل داد: -از روی پای من پاشو، بی حیا دخترک تلو تلو خورد و به زحمت خودش را کنترل کرد تا پخش زمین نشود، میثم از روی صندلی بلند شد، باید به دنبال فلور می رفت، باید از گیسهایش می کشید و او رابا خود از این قبرستان بیرون می برد. نگاهش روی مانتو و روسری فلور ثابت ماند که روی صندلی جا مانده بود، دستش را دراز کرد و آنها را برداشت و خواست به سمت در سالن برود که یکباره متوجه ی ازدحام پسرها و دخترها شد که او را در بر گرفتند، نفسش بند آمد. صدای جیغ های عصبی کننده ی جوانانِ سرخوش، در سرش پیچید، تلاش کرد از بین آنها راهی به سمت در سالن باز کند، یکی از پسرها نیم چرخ زد و خودش را بین دسته ای از دخترها رها کرد، میثم به عقب پرت شد، با چشمان گشاد شده فاصله اش را تا درورودی، تخمین زد، چندان فاصله ای نبود، اما ازدحام جمعیت امان نمی داد. مانتوی فلور را محکم در دستش فشرد. صدای پسر جوانی را شنید که لا به لای شلوغی فریاد زد: -بچه ها، دوا رسید، بندازین بالا
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x