رمان آنلاین زمستان بی بهار قسمت سی و سه

فهرست مطالب

زمستان بی بهار نازخاتون یه حس خوب داستان‌های نازخاتون

رمان آنلاین زمستان بی بهار قسمت سی و سه

ابراهیم یونسی

داستانهای نازخاتون

حالا که بزرگ شده ایم و کاری هم نداریم شبی تصمیم می گیریم به قهوه خانۀ ترک ها برویم: اگرچه ماه رمضان نیست، ولی می گویند مرشدی فارس آمده است که شاهنامه می خواند. برویم ببینیم ترک ها شاهنامه را چگونه می خوانند. یکی از بچه ها که رفته تعریف ها می کند، از حرکات مرشد و سواری ها و زانو زدن ها و تیر انداختن ها و شمشیر زدن هایش.

و بعد، «ارکستری» آذربایجانی هم آمده از تبریز. لامپ های آسمان روشن می شوند و خورشید چون دکانداری بی مایه ترازو و دم و دستگاهش را برمی چیند و به خانه می رود؛ من هم به خانه میروم. بنا است پس از شام بچه ها از بزرگتر اجازه بگیرند، و برویم: من اجازه سرِ خودم…

قهوه خانه ترک ها چیزی است مثل قهوه خانه های ما، با یک تفاوت: در قهوه خانه های ما نیمکت هایی است زهوار دررفته با پیشدستی های لق تر و زهوار در رفته تر؛ در قهوه خانۀ ترک ها، که پاتوق فارس ها هم هست، علاوه بر اینها سکویی است مفروش، با زیلو، یا گلیم، و یکی دو منقل که عده ای بر گردشان چندک زده یا دو زانو نشسته اند و تریاک می کشند.

فضای قهوه خانه پر از دود تریاک است، که برخلاف شهرتش بویی است بسیار خوش، که به دل می نشیند. من با این بو آشنا هستم: خالو حسین خان ما هم تریاک می کشد، بابا هم گاهی یکی دو بست می زند. در ضلع غربی قهوه خانه، کنار در، سماور بالنسبه بزرگی بر پایه ای ساخته از آجر غلغل می جوشد؛ چهار پنج قوری بند زده و لب پریده که زردی آهک و سفیدی تخم مرغ محل بندهایشان با سر جوش چای ترکیب شده و رنگ قرمز گونۀ چرکی بر بدنۀ قوری ها پدید آورده، در چار دیوار گلین کوچکی ــ در واقع سه دیواری ــ در سمت چپ سماور، در میان خاکستر بیتوته کرده اند. لگنی به بزرگی طشتکی که بچه را در آن می شویند . پر ار پساب است در زیر سماور، آبی را که فرو می چکد در پساب جمع می کند. دودکش گنده ای با تکه ای سیم به گردن سماور آویخته و به یک طرف شکم برآمده اش تکیه کرده است. همین که وارد می شوی الله وردیخان، قهوه چی، که لنگی را پیش بند کرده و لنگ دیگری را بر شانه افگنده است بی معطّلی چای قند پهلو را می ریزد و می آورد؛ به پیشدستی نزدیک می شود، و به کمک انگشت اشاره و میانه، که نعلبکی را لای آنها گرفته است میلی به نعلبکی می دهد و سپس ــ «شَتَراق» ته استکان را به نعلبکی، ذو تایی را بر پیشدستی می کوبد و می گوید: «خوش اومدین!»

مرشدی نمی بینم. مش صفر و ممد آقا و خداوردی بیگ و اروجعلی خان، سر عمله های طرق، با درویش سپید موی فارسی که پیرهن سفید بلندی به تن دارد پای منقل نشسته اند و عشق می کنند. موی سرِ درویش تا روی شانه ها آمده است. راننده ای فارس قلیان می کشد و با شش دانگ حواسش توی کوک حضرات رفته است؛ به من و درویش و محمد چشمک می زند (اکرم موافق به کسب اجازه نشده است): می گوید وارد سیاست شده اند: «جون تو هنوژ اشلحۀ شرّیشو رو نکرده! گوب لِژ¹ گفته ــ میدونی چی گفته… بدمصب پوره میده… گفته جژیرۀ بریتانیای کبیرو می برم ژیر آب… آتیش اژ این بهتر پیدا نکردی؟» این اروجعلی خان است که در حالی که دانه های عرق چون دانه های آبله از پیشانیش جوشیده و تخم چشمش برق می زند و سر و تنه را در میان دو زانو فرو برده، دست راستش را با بی حالی به نشان تهدید با انبر و آتش تکان می دهد. ممد آقا چندک زده و چشمانش را هم گذاشته، و در حالی که خنده ای در چهره اش دویده به خواب رفته است. با آرنج به پهلوی درویش می زنم، می گویم الئان است که تلنگش دربرود ــ رانندۀ فارس می خندد؛ همه می خندیم. خداوردی بیگ مشغول است؛ انگار طفل شیرخوار گرسنه، لبک و افور را طوری میک می زند که دو رگ دو طرف گردنش ورم می کند: دود را تو می دهد، و باز تو می دهد، سرخ می شود، و همزمان با خارج کردن دود از سینه می گوید: «الله وردیخان… یه چای پررنگ!» و دود با حرکات صوتی، کوتاه و بلند، از دهنش بیرون می زند. و او می گوید: «فیوت!» و بقیۀ دود را آزاد می کند. آتش انبر را با حرکتی مخصوص به خاکستر درون منقل می کوبد، و انبر را رها می کند، با قلمتراش تریاک روی حقه را جمع و جور می کند؛ سپس با گودی کف دست چپ، قاشق آسا، حقه را می گیرد و معاینه می کند: حقّه سرد است. آن را روی آتش می گیرد، و خوب که گرم شد، پس از معاینۀ مجدد، مشغول می شود؛ و میک می زند، و تازه تو رفته است که الله وردیخان می رسد، زاویه ای به نعلبکی می دهد و «شتراق!» چای را می گذارد. ممد آقا و مش صفر از جا می پرند؛ خداوردی بیگ که دو زانو را بغل کرده و آهسته آهسته خود می جنباند از تکان دادن خود باز می ایستد؛ اروجعلی خان با اوقات تلخی انبر و آتش را به منقل تکیه می دهد، بریده بریده دود را بیرون می دهد و می گوید: «مگه میژاره! صد دفعه بهت گفتم، جون داداش اینا را اینطور شتلق به هم نزن… تو که میدونی… جون داداش هر دفعه که این شوخی رو می کنی حال برام نمیژاری، می شاشی تو احوالم ــ تاژه داشتم خودمو می شاختم!» الله وردیخان معذرت می خواهد؛ اروجعلی خان می گوید: «میگی، ولی به دقیقه بعد باژم همین باژی رو درمیاری.» بست را تمام می کند، چای را می خورد؛ درویش با وافور او و ممد آقا با وافور خودش مشغول می شوند… و سرانجام کار «خویشکاری» را به پایان می برند. در این ضمن ارکستر آذربایجانی هم دارد می شود، با دایره و تمبک و تار قفقازی و کمانچه، چایشان را می خورند، سازها را کوک می کنند… و دِ بزن: با این ترجیع بند: «اوچ تلّی؛ دُر تللّی؛ بش تلّی

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــ

۱٫گوبلز، وزیر تبلیغات آلمان نازی.

 

 

 

دورنا- سن هارالی سن یارلی دورنا؟»۱ چیزی در این حدود- امّا بسیار با حال.

قهوه خانه کم کم پر از جمعیت شده است؛ و ما با قیافۀ جوانان به مردی رسیده نشسته ایم.

دوستان روی سکّو خود را ساخته اند، چندک زده، و دو زانو یا یک زانو به بغل، و سر در شانه ها فرو برده یا به عقب انداخته، با دهان باز یا بسته و چشمان نیم باز و بسته نشسته و در چرت رفته اند. الله وردیخان با لنگی که بر شانه دارد دو سه بار بر سماور سر می کوبد و آن را به زوزه وا می دارد؛ استکانی را بر می دارد و در پساب غسل می دهد و با گوشۀ لنگ خشکش می کند. و صدا می زند: «مرشد حسن، دوستان منتظرند!» درویش پیرهن بلند می گوید: «ای به چشم، جان فدای دوستان!»

 

مرشد همان درویش تریاکی است. چوبدست به دست از سکو پایین می پرد، رفقا از چرت در آمده اند؛ رانندۀ فارس می گوید: « ناز قدت!» مرشد می گوید: « پیر شی جوون!» مرشد حسن عاقل مردی است بلند بالا، با صورت استخوانی، ته ریشی سفید و موی سر بلند و یکدست سفید: بینی بر آمده و چانۀ تیز و چشمان درشتی که ته رنگشان به زردی می زند، و گیوۀ کرمانشاهی.

یکی دو چرخ در صحن می زند؛ اشعاری در مدح خدا و رسول می خواند، و زمینۀ داستان را به دست می دهد:

افراسیاب نابکار از خاقان چین یاری خواسته و سپاهی گران به میدان آورده و ایرانیان را در تنگنا انداخته است.

« آی ی… همه دشت کشته از ایرانیان تن بی سران و سر بی تنا…ن» «بی تنان» را تا نفس دارد می کشد.

ایرانیان از مقابله با دشمن سر باز می زنند و به دامنۀ کوهی پناه می برند. در سپاه دشمن همه شادمانی است؛ و مرشد حسن به لحنی خمار این شادمانی را منعکس می کند، به لحنی حزین، به آواز:

همه شب از آوای چنگ و رباب سپه را نیامد بر آن دشت خواب

و امّا در سپاه ایران؛

وزین سوی لشکر همه مستمند پدر بر پسر سوگوار و نژند

ممد آقا یک «گند پهلو»۲ می خواهد؛ الله وردیخان را قند پهلو را می برد. بیشتر پسران گودرز کشته

________________________________________

۱٫درنای سه کاکُله، چهار کاکُله، پنج کاکُله تو کجایی هستی ای دُرنای زخمی؟

۲٫ قند پهلو.

 

شده اند؛ طوس می داند که «خیره به کام نهنگ آمده اند.» طوس در میدان جنگ است؛ شیدوش و گستهم و بیژن گرازه از دیر آمدن گیو و طوس نگرانند ( خداوردی بیگ خوشحال است ) نگرانند «شد کارِ پیکارِ سالار دیر.» طوس باز می آید، امّا چه باز آمدنی! چاه را در این می بیند که از شاه یاری بجوید و «گَوِ پیلتن» را به یاری بخواهد… پیکی برِ شاه می فرستند. از این سو پیران ویسه نگران است و می خواهد کار را یکسره کند، و خدمت خاقان می رسد. خاقان از بزرگان ایران می پرسد؛ پیران از سپهدار طوس و گودرز کشوادگان و گیو و رهّام سخن می راند. امّا خاقان درنگ ندارد، می فرماید: «یک روز با کام دل می خوریم غم روز ناآمده نشمردیم.» مرشد حسن می گوید: «بخور، که همین امروز فرصت داری!»

و امّا از این سوی، دل طوس و گودرز پرشتاب است، نمی دانند که «امروز ترکان چرا خامُشند؟» اگر دست به پیکار بزنند « تو ایرانیان را همه کشته گیر، و گر زنده از رزم برگشته گیر.»

ظاهراً اروجعلی خان هم موافق است، و با قیافۀ تأیید آمیز خود را می جنباند. گیو او را دلداری می دهد، و می گوید: «چو رستم بیاید بدین رزمگاه بدی ها همه سرآید همه بر سپاه.»

«ها!» این مرشد حسن است که دستی را سایه بان چشم کرده و به نقطه ای دور چشم دوخته است، و در نقش دیدبان ورود رستم اعلام می دارد…

رستم در قلب نبردگاه جای می گیرد، امّا م یگوید چون درنگ نکرده و دو منزل راه را یکی می کرده «کنون سمّ این بارگی کوفتست.» امروز شما جنگ بکنید تا فردا. از سوی کاموس کرد فرمان می دهد کار را بر ایرانیان تنگ کنید، و اشکبوس به میدان می آید.

مرشد، سوار بر چوبدست، رکاب کش به وسط قهوه خانه می آید، و خطاب به ایرانیان، که در اینجا اروجعلی خان و خداوردی بیگ و ممدآقا و مش صفر هستند، شروع به رجز خوانی می کندو هم نبرد می خواهد. رهّام که، با نگاهی که مرشد حسن می کند، خداوردی بیگ است به میدان می آید. خداوردی بیگ که می بیند مرشد حسن ول کن نیست با همان لحن مخصوص اصحاب منقل زیرلبکی خطاب به اروجعلی خان می گوید: « خار کُشته امشب به ما بنده کرده،؛ بشتشو ژده، خوشه!» اروجعلی خان خطاب به اشکبوس می گوید: «عوژی گررفتی داداش.» همه می خندند، اشکبوس هم می خندد.

رهُام بر او تیر می اندازد؛ مرشد حسن جا خالی می کند؛ سپس اشکبوس به گرز گران دست می بَرَد؛ مرشد حسن چوبدست را به بالای سر می گرداند، امّا رهّام تاب مقاومت ندارد و در می رود، مش صفر لبخند زنان می گوید: «دید ژمین شفته، چه کنه بیچاره بندۀ خدا!» و یک « گند پهلو» می خواهد؛ الله وردیخان قند پهلو می برد ولی این بار ته استکان را به نعلبکی نمی زند. رهبام در می رود، و مرشد حسن پشت سرش رجز می خواند، و می زند به میمنۀ سپاه ایران. تهمتن بر آشفته می شود و ره طوس می گوید که «رهّام را جام باده است جفت… به می درهمی تیغ بازی کند میان یلان سرافرازی کند» و مرشد حسن در نقش مفسر بیانات تهمتن می گوید:« حالا اگر عرق بود ته بطری را بالا آورده بود.» و خطاب به طوس که این بار رانندۀ فارس است، می گوید: « تو قلب سپاه را به آئین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار» چوب را از لای پای در می آورد آن را چون کمان بر بازو می افکندو می رود جلو سکّو، و می خروشد: «آی، هماوردت آمد مشو باز جای!» اروجعلی خان می گوید: «در خدمتگزاری حاژریم!» همه می خندند، کشانی هم می خندد:« کشانی بخندید و خیره بماند عنان را گران کرد و او را بخواند.» خندید گفت نام تو چیست پهلوان؟ بر این تن بی سرت که خواهد گریست؟ مش صفر زیر لبکی می گوید:« بعداً عرژ می کنم!» همه می خندیم؛ تهمتن هم می خندد، و می گوید: « مرا مادرم نام مرگ تو کرد زمانه مرا پتکِ ترکِ تو کرد.» و چوبدست را محکم، پتک وار، بر لبۀ سکو می کوبد: اروجعلی خان و دوستان یکۀ می خورند. ممد آقا می گوید: « مرد که انگار خایه هاشو می کشند، حالا نیم ساعت دیگه میاد بَشت هم می خواد، خار کشته!» باری، کشانی تهمتن را مسخره می کند و می گوید تو اسب نداری، در سپاه تو یک اسب هم نبود که به تو بدهند؟ و خود رکاب بر اسب می زند، و مرشد حسن چهار نعل در قهوه خانه جولان می دهد، سپس چوب را از لای دو پا در می آورد- پیاده می شود، مرشد حسن نیز چون فنر تا می شود، و کار اسب ساخته می شود. راست می شود کمان را باز بزه می کند، و لرزان لرزان- این بار در نقش اشکبوس چندین تیر به سوی رستم، که رانندۀ فارس باشد، می اندازد. تهمتن به او می گوید: «همی رنجه داری تن خویش را-» این تیر اندازه ها فایده ای ندارد؛ این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست! پس آنگاه دست می برد و از تبیر کمرش یک تیر خدنگ انتخاب می کند، کمتن را می مالد و تیر را در چلّه می گذارد. « ستون کرد چپ را و خم کرد راست- خروش از خم چرخِ چاچی بخاست.» مرشد حسن که چپ را ستون کرده تیر را رها می کند، و دست راست را انگار تیر مرکبی باشد و و آن را راهی می کند بالا می آورد و به دوردست، به بالای سر رانندۀ فارس چشم می دوزد و اثر تیر را نظاره می کند: از قیافۀ مرشد حسن پیدا است که کار «کشانی» ساخته است: «کشانی همان در زمان جان بداد چنان شد که گفتی زمادر نزاد.» رانندۀ فارس با تبختری می گوید: «الله وریدخان، یه چای شیرین بیار!» مرشد حسن، که رستم باشد، خسته است و بیش از این حال جنگیدن ندارد، و گرنه بنابر معمول، باید به قلب سپاه توران می زد… نفسی تازه می کند، به اطاف و مشتریان می نگرد، و می گوید:« بقیۀ داستان برای فردا شب- حق پدر صلوات فرست را بیامرزد!»

جماعت صلوات می فرستد، و او آهسنه و آرام به سوی سپاه ایران، که اروجعلی خان و یاران او باشند به راه می افتد، و همچنان که می رود سفارش یک «تیغ» تریاک به الله وردیخان می دهد.

روی پیشدستی کنار در، سینی کوچکی است، که مشتری ها وقتی می روند حق الزحمۀ مرشد را به فراخور حال و همّت خود در آن می گذارند- ما هم چیزی در آن می اندازیم و می رویم…

جالب است! اصحاب منقل و ما همه ظاهراً رسالتمان لاسیدن و عشق ورزیدن با رسالت رستم ها است: هر جمعی شاهنامه و رستم خود را داریم: رستم یکی هیتلر، آن دیگری چرچیل، آن دیگری استالین و آن یکی مائو است… و بعد هم اگر تریاکی نباشیم و تریاک نکشیم مرشدی را که با چشز دیگری خود را تختیر کرده است می یابیم و می نشینیم و با واسطۀ او با رستم خود لاس می زنیم و «خود را می سازیم». درست هم هست، تا رستمی در شاهنامه هست باید با او لاسید: لاس زنی وقتی پایان می پذیرد که شاهنامه بی رستم باشد: آن وقت هر آدمی چون از رسالت رستم داستانی و عشق ورزی با مراد خود مأیوس شد خود به فکر می افتد و نیمچه رستمی می شود؛ یا وقتی دید مرد میدان نیست دیگر بی جهت گرز و نیزه و شمشیر و کمان ملّت را حرام نمی کند، و خود و دیگران را به مخمصه نمی اندازد. شاهنامۀ بی رستم به خلاف معروف فاجعه نیست: ممکن است کم هیجان باشد، ولی هیجان خشک و خالی، آنهم هیجان به خاطر کار و عمل دیگری، به چه درد من می خورد؟ فاجعه این است که من نشسته ام، و تریاک می کشم، و مرشدم تریاک می کشد، و رستم خیالی در میدان جولان می دهد، و مرشد به جای او قیافه می گیرد، و من به عوض او لذت می برم و باد در غبغب می افکنم- یعنی اگر این «تریاک» سگ مصب که پوست و گوشتم را چزانده است غبغبی برایم گذاشته باشد. آری، فاجعه شاهنامه ای است که رستمی دارد؛ و متأسفانه تا آنجا که من بدانم هر شاهنامه ای رستمی دارد. اگر شاهنامه رستم نداشت، جریان از اساس این فرق می کرد، مردم دیگر آن مردم نبودند، شخصیت ها رشد می کرد، و مردم برای خود کسی می شدند. حالا شده اند بچۀ یه نازپرورده و ننر خانواده، تا بچه ای تو کوچه به او چشم غرّه می رود به جای اینکه بایستد و چشم غرّه را با چشم غرّه پاسخ دهد می گوید:« الئان می رم به آقاجان رستمم می گم- اگه نگفتم!» و بدو می رود پیش آقا جان رستم- آن وقت به نظر تو همچو بچه ای آدم می شود!؟ اگر شاهنامه رستم نداشت آن وقت طوس و گودرز و گیو چون در تنگنا می افتادند پاشنه ها را ور می کشیدند وآستین ها را بالا می زدند و در صدد چاره بر می آمدند، و دیگر دست روی دست نمی گذاشتند و چشم به دوردست نمی دوختند تا ببینند دیده بان مژدۀ ورود آقا جان رستم را کی می دهد؛ و در این ضمن طرف هی به میمنه و میسره و قلب سپاه نمی زد و نمی کشت. به پهلوانان می گفتند: این حال و این حکایت. یا بجنبید یا اینکه می جنبانندنمان- دیگر خود دانید؛ و کار تمام بود. ولی وقتی من پهلوان می دان که رستمی هست و می توان پی اش فرستاد و می آید و وقتی بیاید بدی ها همه بر سپاه سر خواهد آمد، آن و قت خوب معلوم است، خودم را به مخمصه نمی اندازم و می نشینم تا « زمان پهلوان» بیاید… آن وقت وقتی که هوا پس می شود حق دارم بگویم: « به کف شهنامۀ بی رستمم دادی»!… و کسی نیست بپرسد: «خوب، که چه؟ داده که داه! شاهنامه حتماً باید رستم داشته باشد، و رستم نمایش بدهد و تو در حاشیه آفرین بخوانی بر تهمتن دلقکِ مادر مرده!؟ خودت پاشو در گیوه ات را هم بکش، برو میدان سر و گردنی بگیر – اگر لوطیش هستی- اگر نه، در خلوت، ننۀ من هم می تواند رجز بخواند و بسراید… تو هم شدی خاله ربابه، زن خالو شریف آخر شب های زمستان تو خانه شان شاهنامه خوانی بود؛ تا دیده بان مژدۀ پدیدار شدن درفش اژده ها پیکر را نی داد صدا می زد:« معصومه، معصومه…بدو- بدو ننه… رستم داره میاد!…» وانگهی، رستم هم دیگر پیر شده، و کون پیزی یل و یل بازی ندارد…

امّا باز گلی به جمال رستمِ طوس که می آید، ممکن است یک قدری دیر کند ولی به هر حال، می آید. کافی است «پیکی» برِ شاه بفرستی و شاه بگوید و او بیاید. انصافاً گاهی وقت ها به قول خودش دو منزل راه را یکی می کند و خودش را می رساند. اما رستم های ما… این دیگر بسته به میل و رأی خود آنها و شرایط اوضاع زمان است. مرشد ها قول شرف می دهند، ولی تکه پاره ات می کنند و از آنها خبری نمی شود؛ و جناب مرشد هزاران دلیل و برهان سر هم می کند که کون گشادی رستمش را توجیه کند: آخر تو وارد نیستی، رستم نمی توانست بیاید، شرایط عینی موجود نبود- این را به لحنی محرمانه و در حالی که آهنگ صدا را پایین آورده می گوید- صلاح نبود بیاید، اگر می آمد- می دانی چه می شد؟ رستم آن یکی دسنه هم می آمد- اگر او می آمد باز می دانی چه می شد؟… اگر این دو نره خر با هم سرشاخ نمی شدند ما مردم فقیر و بیچاره زیر دست و چا می رفتیم؛ حال آنکه طوری نشده است، شکر خدا هنوز زنده ایم. روزی که صلاح باشد حتماً خواهد آمد… «روزی که خودش بخواهد… بی درخواست من؟» تا این را گفتی… یک هو بَراق می شود و می گوید: «یعنی می خواهی بگویی که رستم دروغ می گوید!؟» – « نه قربان، چه فرمایشی-، می فهمم، متوجهم؛ دروغ نمی گوید، می آید، ولی هر وقت خودش مقتضی بداند- او همیشه مقتضی می داند- هر وقت صلاح من و تو باشد- می فهمی؟…» مفهوم تمام استدلال های جناب مرشد این است که رستم به صلاح و مصلحت تو برای خودش کار می کند، و تو در خدمت این صلاح و مصلحت برای او کار می کنی، ولی مسئول عواقب و عوامل او و خودت تو هستی. اگر با این تفاصیل لب تر نکنی و بگویی پس فایدۀ این آقا بالا سری که به نام رستم به من تحمیل کرده ای و با واسطه او در واقع ذهناً را اخته کرده ای چیست، و بخواهی شانه از ززر تابعیّت چنین رستمی خالی کنی، آن وقت چون خرج سفرۀ «رستمی» جناب مرشد مطرح است دنیا خراب می شود و یک هو بزدل و بی غیرت و – بسته به مورد- بی وطن یا با وطن می شوی و به آنجایی می روی که عرب نی می اندازد: در اذهان یک مشت حاشیه نشینی که بی رستم امزشان نمی گذرد.

امّا…امّا اگر شاهنامه رستم نداشت، طبعاًرستمی نبود که متولیانی پیدا کند که یکایکِ اعمالشان را تفسیر کنند، و تا لب بترکانی از او و اعمالش نقل کنند و شاهد مثال بیاوردند. وای از اینن مرشد های تریکی ریقو که چنان خود را به قالب او نقش می زنند و طوری حرف می زنند که انگار همین دیروز با او نخجیر زده و گرزش را سابیده اند! از دید اینا رستم نمونه است- نمونه ای که با هر معیاری بسنجی تمام است: هر عملش صواب است، و هر چه خلاف آن باشد یا صورتاً با آن نخواند صواب است: چون او فلان کار را به فلان صورت کرده تو هم الاً و للّه باید همان را، در صد یا دویست ی هزار سال بعد- به هممان صوررت بکنی، یعنی اگر جناب مرشد بگذارد از چر درآیی و اصصلاً بخواهی و حالش را داشته باشی که کاری بکنی. دیگر کسی نمی گوید، و جناب مرد هم به سود و صرفه اش نیست بگوید، که مرد حسابی رستم اسبش خسته بود که پیاده یه میدان می رفت و با تیر و کمان جنگید، تو هم جای او بودی همان کار را می کردی- ولی حالا که اسب داری چرا پیاده؟ چون یک وقت رستم پیاده رفته!؟، و بعد به گفتۀ این مرشدهای ریقو رستم هیچ وقت اشتباه نکرد، هیچ وقت زخم برنداشت، هیچ وقت شکست نخورد، هیچ وقت مأیوس نشد! ای اینجای بابای دروغگو! مگر همان رستم نبود که وقتی دو سه تیر حسابی از اسفندیار خورد و دید هوا پس است خواست فرار کند و در غار مخفی شود و جنگ و پهلوانی را ببوسد و بگذارد رو تاقچه؟ حالا می گوییم اسفندیار پیشکش، چون رویین تنی بود و تیر و شمشیری به او کارگر نبود، و باید به حیله و نیرنگ کلکش را می کَند، چون رویین تنی هم حیله و دسیسه بود، ولی سهراب چه؟ مگه همین رستم نبود که سهراب مثل شیر روی سینه اش نشست و به حرمت ریش سفیدش از کشتنش چشم پوشید؟…

آری، به زعم مرشدها، رستم یک انسان به تمام معنی است، اهل زد و بند و سازش و دوز و کلک نیست! باز هم اینجای بابای دروغگو! مگر همین رستم نبود که به سهراب کلک زد؟ این دوز و کلک نبود، این فرصت طلبی نبود که تا او زمین خورد معطل نکرد وشکمش را درید؟ لبته تو مرشد شیره ای که قافیۀ رستم را به خود می گیری و اشکبوس های خیالی را می کشی – در حالی که عملاً قادر به کشتن یک شپش هم نیستی و پق کنند زهره ترک می شوی، زهره ترک هم نشوی با

ولی مسئول عواقب اعمال او و خودت توهستی . اگر با این تفاصیل لب تر کنی و بگویی پس فایده ی این آقا بالاسری که به نام رستم بر من تحمیل کرده ای و با واسطه ی او در واقع ذهناً مرا آخته کرده ای چیست، و بخواهی شانه اززیر بار تابعیت چنین رستمی خال کنی، ان وقت چون خرج سفره “رستمی “جناب مرشد مطرح است دنیا خراب میشود و یک هو بُزدل و بی غیرت و-بسته به مورد-بی وطن یا با وطن میشوی و به انجا میروی که عرب نی می اندازد:در اذهان یک مشت حاشیه نشین که بی رستم امرشان نمیگذرد.

امّا…امّا اگر شاهنامه رستم نداشت ، تبعا رستمی نبود که متولیانی پیدا کند که یکایک اعمالش را تفسیر کنند و تا لب بترکانی از او و اعمالش نقل کنند وشاهد و مثال بیاورند. وای از ایین مرشدهای تریاکی ریقو که چنان خود را به غالب او نقش میزنند و طوری حرف مزنند که انگار همین دیروز با او زنجیر زده و گرزش را ساییده اند.از دید این ها رستم نمونه است-نمونه ای که با هر معیار که بسنجی تمام است:هر عملش صواب است، و هر چه خلاف ان باشد یا صورتاً با ان نخواند نا صواب:چون او فلان کار را به فلان صورت کرده تو هم الاّ و لله باید همان را در صد و دویست یا هزار سال بعد- به همان صورت بکنی، یعنی اگر جناب مرشد بگذارد از چرت درآیی واصولاً بخواهی و حالش را داشته باشی که کاری بکنی.دیگر کسی نمیگوید،و جناب مرشد هم به سود و صرفه اش نیست که بگوید،که مرد حسابی رستم اسبش خسته بود که پیاده به میدان رفت و با تیر و کمان جنگید تو هم جای او بودی همین کار را میکردی –ول حالا که اسب دار چرا پیاده؟چون یک وقت رستم پیاده رفته؟ و بعد به گفته ی این مرشدهای ریقو رستم هیچ وقت اشتباه نکرد،هیچ وقت زخم برنداشت،هیچ وقت شکست نخورد،هیچ وقت مأیوس نشد!ای این جای ادم دروغگو!مگر همین رستم نبود که وقتی دو سه تیر حسابی از اسفندیار خورد و دید هوا پس است خواست فرار کند و در غار مخفی شود و جنگ و پهلوانی را ببوسد بگذارد لب تاقچه؟حالا میگوییم اسفندیار پیش کش،چون رویین تن بود و تیر و شمشیری بر او کارگر نبود، و باید با حیله و نیرنگ کلکش را میکند،چون رویین تنی هم حیله و دسیسه بود،ولی سهراب چه؟ مگر همین رستم نبود که سهراب مثل شیر روی سینه اش نشست و به حرمت ریش سفیدش از کشتن چشم پوشید؟…

آری، به زعم مرشدها،رستم یک انسان به تمام معنی است،اهل زد و بند وسازش و دوز و کلک نیست!باز هم این جای بابای دروغگو!مگر همین رستم نبود که به سهراب کلک زد؟این دوز و کلک نبود،فرصت طلبی نبود که تا او زمین خورد معطل نکرد و شکمش را درید؟البته تو مرشد شیره ای که قیافه ی رستم به خود میگیری و اشکبوس های خیالی را میکشی- درحالی که عملاً قادر به کشتن شپش هم نیستی و پق کنند زهره ترک میشوی،زهرترک هم نشوی با یک مثقال شیره هم حالت جا نمیاد-توحق داری حرمت امامزاذه ات را داشته باشی-باید هم داشته باشی.زندگی است،باید زندگی کرد ،باید حساب سینی روی پیشدستی را داشت. تو میدانی چه میکنی،من شیره ای که پای منقل نشسته ام و با گرز رستمت لاس میزنم متوجه نیستم تازه اگر روزی تصادفاً متوجه هم شدم،حرف من شیره ای را چه کسی قبول میکند؟تو رستمت را طوری در دل ما مردم شیره ای جا نکرده ای که از صد من کم تر وزنی روی گرزش بتوان گذاشت.تا لب بترکانم استدلال میکنی و میگویی:”مرد صادق و واجد عقل سلیم را نمیتوان به سهولت فریب داد.”در ایین صورت اگر بگویم فریب خورده ام قبول کرده ام که واجد عقل سلیم نیستم،و همین که اعتراف کردم که واجد عقل سلیم نیستم میفرمایید:”خوب،پس خدا عقل بدهد،هر وقت داد در برگشتن یک سری هم به ما بزن.!” در حالی که هر دو میدانیم که گروه ها از این گونه از این گونه اشخاص مثل مرا فرب داده و رنگ کرده ای.عیب کار این است که تازه وقتی هم مثل اروجعلی خان یا خداوردی بیگی متلکی بپرانی باز انچه مسلم است این است که پای منقل و بزم مرشد نشسته ای و در بازی رستمش مشارکت ذهنی کرده ای و بی اختیار چای “گند پهلو” سفارش داده ای. البته از حق هم نباید گذشت که فعالیت اصولاً چیز خسته کننده ای است، چه بهتر که بتوانی طاقباز بخوابی یا پای منقل چندک بزنی، و در عالم خیال در شاهکارهای دیگران مشارکت کنی و بی خسته گی و تحمل رنج به ارزوی دل برسی!…تنها مایه ی موجب تسلا این است که حوزه ی عمل شما مرشدها قهوه خانه است. و اصحاب منقل و مشتی تماشاچی،و قهوه خانه ها و تماشاچی تمام مردم نیستند.

…..بازرس هم از مرکز امد،وباز اضطراب بر همگان مستولی شد و شایعه های دل آزار و جانکاه از خشونت و بی گذشتی آقای…در اطراف به راه افتاد:-که لیسانس ریاضیات است و لیسانس ریاضیات هم البته در طرف های ما آن وقت ها معادل و مشابهی نداشت که بتوان هیبتش را حتی با چند کیلو کم و زیاد سنجید،چون ان وقت ها با ارشمیدس آشنای چندانی نداشتیم.به امید انکه گوشه ای از قیافه خشن و مردم آزار از دور ببینیم علی الرسم غروب ها به خیابان میرویم،اما در محوطه ی دبیرستان افتابی نمیشویم. غروب دو دو ،تک تک،با فواصل،در جهات موافق و مخالف،با دیدگان نگران در خیابان قدم میزنیم، تا دیر وقت میمانیم ، آقای…از خانه ی آقای فرجاد در نمی اید.تلخکام و پریشان میرویم،و با اضطراب میخوابیم، یا با چرت های وپراکنده سر میکنیم.خوب، امدیم و آقای شفایی نتوانست به ما کمک کند!؟ این بازرس ، با این توصیفی که از او میکنند خیلی قهّاراست،نه ، قطعاً اجازه نمیدهد-شاید هم آقای شفایی را اصلاً به جلسه راه ندهد: از مرکز امده است،هر کاری میتواند بکند ،کسی نمیتواند به او ایراد کند…!

 

 

 

 

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x