سلام بر ابراهیم شهید ابراهیم هادی داستانهای نازخاتون

رمان آنلاین سلام بر ابراهیم قسمت ۲۱تا ۳۰

رمان آنلاین سلام بر ابراهیم قسمت ۲۱تا ۳۰

شهید ابراهیم هادی 

#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۲۱

اوايل بهمن بود. با هماهنگي انجام شده، مسئوليت يکي از تيم هاي حفاظت
.حضرت امام)ره( به ما سپرده شد
گروه ما در روز دوازده بهمن در انتهاي خيابان آزادي)منتهي به فرودگاه( به
.صورت مسلحانه مستقر شد
صحنه ورود خودرو حضرت امام را فراموش نمي کنم. ابراهيم پروانه وار به
.دور شمع وجودي حضرت امام مي چرخيد
بافاصلــه پس از عبور اتومبيل امام، بچه ها را جمع کرديم. همراه ابراهيم به
.سمت بهشت زهرا رفتيم
.امنيت درب اصلي بهشــت زهرا از ســمت جاده قم به ما ســپرده شد
ابراهيم در کنار در ايســتاد. اما دل و جانش در بهشت زهرا بود. آنجا که
.حضرت امام مشغول سخنراني بودند
ابراهيم مي گفت: صاحب اين انقلاب آمد، ما مطيع ايشانيم. از امروز هر چه
.امام بگويد همان اجرا مي شود
از آن روز به بعد ابراهيم خواب و خوراک نداشــت. در ايام دهه فجر چند
.روزي بود كه هيچكس از ابراهيم خبري نداشت
.تا اينكه روز بيستم بهمن دوباره او را ديدم
.بافاصله پرسيدم: كجائي ابرام جون!؟ مادرت خيلي نگرانه
مكثــي كرد وگفت: توي اين چند روز، من و دوســتم تاش مي كرديم تا
مشخصات شهدائي كه گمنام بودند را پيداكنيم. چون كسي نبود به وضعيت
.شهدا، تو پزشكي قانوني رسيدگي كنه
٭٭٭
شــب بيســت و دوم بهمن بود. ابراهيم با چند تن از جوانــان انقابي براي
.تصرف کانتري محل اقدام كردند
آن شــب، بعد از تصرف کلانتري ۱۴ با بچه ها مشغول گشت زني در محل
.بوديم
.صبح روز بعد، خبر پيروزي انقاب از راديو سراسري پخش شد
ابراهيــم چند روزي به همراه امير به مدرســه رفاه مي رفــت. او مدتی جزء
.محافظين حضرت امام بود
بعد هم به زندان قصر رفت و مدت کوتاهي از محافظين زندان بود. در اين
مدت با بچه هاي کميته در مأموريت هايشان همکاري داشت، ولي رسماً وارد
.کميته نشد

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۹ ۲۰:۳۷]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۲۲

در زندگي بســياري از بزرگان ترک گناهي بزرگ ديده مي شود. اين كار
باعث رشــد ســريع معنوي آنان مي گردد. اين کنترل نفس بيشتر در شهوات
:جنسي است. حتي در مورد داستان حضرت يوسف خداوند مي فرمايد
،هرکس تقوا پيشه کند و)در مقابل شهوت و هوس(صبر و مقاومت نمايد«
خداوند پاداش نيکوکاران را ضايع نمي کند.« که نشان مي دهد اين يک قانون
.عمومي بوده و اختصاص به حضرت يوسف ندارد
از پيروزي انقاب يك ماه گذشت. چهره و قامت ابراهيم بسيار جذاب تر شده
بود. هر روز در حالي که کت و شلوار زيبائي مي پوشيد به محل كار مي آمد. محل
کار او در شمال تهران بود. يک روز متوجه شدم خيلي گرفته و ناراحت است! کمتر
حرف مي زد، تو حال خودش بود. به سراغش رفتم و با تعجب گفتم: داش ابرام
.چيزي شده؟! گفت: نه، چيز مهمي نيست. اما مشخص بود كه مشكلي پيش آمده
.گفتم: اگه چيزي هست بگو، شايد بتونم کمکت کنم
کمي سکوت کرد. به آرامي گفت: »چند روزه كه دختري بي حجاب، توي
»!اين محله به من گير داده! گفته تا تو رو به دست نيارم ولت نمي کنم
رفتم تو فكر، بعد يکدفعه خنديدم! ابراهيم با تعجب ســرش را بلند کرد و
پرسيد: خنده داره؟! گفتم: داش ابرام ترسيدم، فكر كردم چي شده!؟
بعــد نگاهي به قد و بالاي ابراهيم انداختم و گفتم: با اين تيپ و قيافه که تو
داري، اين اتفاق خيلي عجيب نيست! گفت: يعني چي؟! يعني به خاطر تيپ و
!قيافه ام اين حرف رو زده. لبخندي زدم وگفتم: شک نکن
روز بعد تا ابراهيم را ديدم خنده ام گرفت. با موهاي تراشيده آمده بود محل
كار، بدون کت و شــلوار! فرداي آن روز بــا پيراهن بلند به محل کار آمد! با
چهره اي ژوليده تر، حتي با شــلوار کردي و دمپائي آمده بود. ابراهيم اين کار
.را مدتي ادامه داد. بالاخره از آن وسوسه شيطاني رها شد
٭٭٭
،ريزبيني و دقت عمل در مسائل مختلف از ويژگي هاي ابراهيم بود. اين مشخصه
او را از دوستانش متمايز مي کرد. فروردين ۱۳۵۸ بود. به همراه ابراهيم و بچه هاي
کميته به مأموريت رفتيم. خبر رسيد، فردي که قبل از انقاب فعاليت نظامي داشته
و مورد تعقيب مي باشــد در يکي از مجتمع هاي آپارتماني ديده شده.آدرس را
.دراختيار داشتيم. با دو دستگاه خودرو به ساختمان اعام شده رسيديم
.وارد آپارتمان مورد نظر شديم. بدون درگيري شخص مظنون دستگيرشد
مي خواستيم از ســاختمان خارج شــويم. جمعيت زيادي جمع شده بودند تا
.فرد مورد نظر را مشــاهده کنند. خيلي از آن ها ساکنان همان ساختمان بودند
!ناگهان ابراهيم به داخل آپارتمان برگشت و گفت: صبر کنيد
با تعجب پرسيديم: چي شده!؟ چيزي نگفت. فقط چفيه اي که به کمرش بسته بود
را باز کرد. آن را به چهره مرد بازداشت شده بست. پرسيدم: ابرام چيکار مي کني !؟
،در حالي كه صورت او را مي بست جواب داد: ما بر اساس يك تماس و خبر
اين آقا را بازداشت کرديم، اگر آنچه گفتند درست نباشد آبرويش رفته و ديگر
.نمي تواند اينجا زندگي کند. همه مردم اينجا به چهره يک متهم به او نگاه مي کنند
.اما حالا، ديگر کسي او را نمي شناسد . اگر فردا هم آزاد شود مشکلي پيش نمي آيد
وقتي از ساختمان خارج شديم کسي مظنون مورد نظر را نشناخت. به ريزبيني
.ابراهيم فکر مي کردم. چقدر شخصيت و آبروي انسان ها در نظرش مهم بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۹ ۲۰:۳۸]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۲۳

چند ماه از پيروزي انقاب گذشت. يکي از دوستان به من گفت: فردا با ابراهيم
!برويد ســازمان تربيت بدني، آقاي داودي)رئيس ســازمان( با شما کار دارند
فردا صبح آدرس گرفتيم و رفتيم ســازمان. آقــاي داودي که معلم دوران
.دبيرستان ابراهيم بود خيلي ما را تحويل گرفت
بعد به همراه چند نفر ديگر وارد سالن شديم. ايشان براي ما صحبت کرد و
گفت: شما که افرادي ورزشکار و انقابي هستيد، بيائيد در سازمان و مسئوليت
…قبول کنيد و
.ايشان به من و ابراهيم گفت: مسئوليت بازرسي سازمان را براي شما گذاشته ايم
ما هم پس از کمي صحبت قبول کرديم. از فرداي آن روزکار ما شروع شد. هر
.جا که به مشکل برمي خورديم با آقاي داودي هماهنگ مي کرديم
فراموش نمي كنم، صبح يک روز ابراهيم وارد دفتر بازرســي شــد و سؤال
کرد: چيکار مي کني؟
گفتم: هيچي، دارم حکم انفصال از خدمت مي زنم. پرسيد: براي کي!؟
ادامه دادم: گزارش رســيده رئيس يکي از فدراسيون ها با قيافه خيلي زننده
به محل كار مي ياد. برخوردهاي خيلي نامناسب با کارمندها خصوصاً خانم ها
داره. حتي گفته اند مواضعي مخالف حرکت انقاب داره. تازه همســرش هم
!حجاب نداره
داشتم گزارش را مي نوشتم. گفتم: حتماً يك رونوشت براي شوراي انقاب
مي فرستيم. ابراهيم پرسيد: مي تونم گزارش رو ببينم؟
!گفتم: بيا اين گزارش، اين هم حكم انفصال از خدمت
گزارش را بادقت نگاه کرد. بعد پرسيد: خودت با اين آقا صحبت کردي؟
!گفتم: نه، لازم نيست، همه مي دونند چه جورآدميه
جواب داد: نشــد ديگه، مگه نشــنيدي: فقط انســان دروغگــو، هر چه که
!مي شنود را تأييد مي کند
:گفتم: آخه بچه هاي همان فدراســيون خبر دادند… پريد تو حرفم و گفت
.آدرس منزل اين آقا رو داري؟ گفتم: بله هست
ابراهيم ادامه داد: بيا امروز عصر بريم در خونه اش، ببينيم اين آقا كيه، حرفش
!چيه
.من هم بعد چند لحظه سکوت گفتم: باشه
.عصر بعد از اتمام کار آدرس را برداشتم و با موتور رفتيم
آدرس او بالاتــر از پــل ســيد خندان بــود. داخل کوچه ها دنبــال منزلش
مي گشــتيم. همان موقع آن آقا از راه رســيد. از روي عکســي که به گزارش
.چسبيده بود او را شناختم
اتومبيل بنز جلوي خانه اي ايستاد. خانمي که تقريباً بي حجاب بود پياده شد
.و در را باز کرد. بعد همان شخص با ماشين وارد شد
.گفتم: ديدي آقا ابرام! ديدي اين بابا مشکل داره
.گفت: بايد صحبت كنيم. بعد قضاوت کن
.موتور را بردم جلوي خانه و گذاشتم روي جک. ابراهيم زنگ خانه را زد
.آقا که هنوز توي حياط بود آمد جلوي در
مردي درشــت هيکل بود. با ريش و سبيل تراشيده. با ديدن چهره ما دو نفر
!در آن محله خيلي تعجب کرد! نگاهي به ما كرد و گفت: بفرمائيد؟
با خودم گفتم: اگر من جاي ابراهيم بودم حســابي حالش را مي گرفتم. اما
:ابراهيم با آرامش هميشــگي، در حالي که لبخند مي زد ســام کرد و گفت
.ابراهيم هادي هستم و چند تا سؤال داشتم، براي همين مزاحم شما شدم
آن آقا گفت: اسم شما خيلي آشناست! همين چند روزه شنيدم، فکرکنم تو
!سازمان بود. بازرسي سازمان، درسته؟
.ابراهيم خنديد و گفت: بله
بنده خدا خيلي دست پاچه شد. مرتب اصرار مي کرد بفرمائيد داخل. ابراهيم
.گفت: خيلي ممنون، فقط چند دقيقه با شما کار داريم ومرخص مي شويم
ابراهيم شــروع به صحبت کرد. حدود يک ساعت مشغول بود، اما گذشت
.زمان را اصاً حس نمي کرديم
:ابراهيــم از همه چيز برايش گفت. از هر موردي برايش مثال زد. مي گفت
ببين دوست عزيز، همسر شما براي خود شماست، نه براي نمايش دادن جلوي
ديگران! مي داني چقدر از جوانان مردم با ديدن همسر بي حجاب شما به گناه
!مي افتند
يا اينکه، وقتي شما مسئول کارمندها در اداره هستي نبايد حرف هاي زشت
!يا شوخي هاي نامربوط،آن هم با کارمند زن داشته باشيد
شما قباً توي رشته خودت قهرمان بودي، اما قهرمان واقعي کسي است که
.جلوي کار غلط رو بگيره
بعد هم از انقاب گفت. از خون شــهدا، از امام، از دشمنان مملکت.آن آقا
.هم اين حرف ها را تأييد مي کرد
ابراهيم در پايان صحبت ها گفت: ببين عزيز من، اين حكم انفصال از خدمت
.شماست
آقاي رئيس يکدفعه جــا خورد. آب دهانش را فرو داد. بعد با تعجب به ما
.نگاه کرد
ابراهيم لبخندي زد و نامه را پاره کرد! بعدگفت: دوست عزيز به حرف هاي
.من فکر کن! بعد خداحافظي کرديم. سوار موتور شديم و راه افتاديم
از سر خيابان که رد شديم نگاهي به عقب انداختم. آن آقا هنوز داخل خانه
.نرفته و به ما نگاه مي کرد
.گفتم: آقا ابرام، خيلي قشنگ حرف زدي، روي من هم تأثير داشت
خنديد و گفت: اي بابا ما چيکاره ايم. فقط خدا، همه اين ها را خدا به زبانم
.انداخت. انشاءالله كه تأثير داشته باشد
.بعد ادامه داد: مطمئن باش چيزي مثل برخورد خوب روي آدم ها تأثير ندارد
:مگر نخوانده اي، خدا در قرآن به پيامبرش مي فرمايد
اگر اخاقت تند)وخشن( بود، همه از اطرافت مي رفتند. پس لااقل بايد اين
.رفتار پيامبر را ياد بگيريم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳٫۰۴٫۱۹ ۲۰:۳۹]
يکي دو ماه بعد ، از همان فدراســيون گزارش جديد رسيد؛ جناب رئيس
بسيار تغيير کرد! اخاق و رفتارش در اداره خيلي عوض شده. حتي خانم اين
!آقا با حجاب به محل کار مراجعه مي کند
ابراهيم را ديدم و گزارش را به دستش دادم. منتظرعکس العمل او بودم. بعد
.از خواندن گزارش گفت: خدا را شکر، بعد هم بحث را عوض کرد
.اما من هيچ شــکي نداشتم که اخاص ابراهيم تأثير خودش را گذاشته بود
.كام خالصانه او آقاي رئيس فدراسيون را متحول کرد

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۴٫۱۹ ۲۱:۲۹]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۲۴

بندگان خانواده من هستند پس محبوب ترين افراد نزد من کساني هستند که«
»۱
.نسبت به آن ها مهربانتر و در رفع حوائج آن ها بيشتر کوشش کنند
.عجيب بود! جمعيت زيادي در ابتداي خيابان شهيد سعيدي جمع شده بودند
با ابراهيم رفتيم جلو، پرسيدم: چي شده!؟
گفت: اين پسر عقب مانده ذهني است، هر روز اينجاست. سطل آب کثيف
!را از جوي بر مي دارد و به آدم هاي خوش تيپ و قيافه مي پاشد
مردم کم کم متفرق مي شدند. مردي با کت و شلوار آراسته توسط پسرك
خيس شــده بود. مرد گفت: نمي دانم با اين آدم عقب مانده چه کنم. آن آقا
!هم رفت. ما مانديم و آن پسر
ابراهيم به پسرک گفت: چرا مردم رو خيس مي کني؟
:پســرك خنديد و گفت: خوشــم مي ياد. ابراهيم کمي فکر کرد و گفت
کسي به تو مي گه آب بپاشي؟ پسرك گفت: اون ها پنج ريال به من مي دن و
.مي گن به کي آب بپاشم. بعد هم طرف ديگر خيابان را نشان داد
ســه جوان هرزه و بيکار مي خنديدند. ابراهيم مي خواســت به سمت آن ها
برود، اما ايستاد.کمي فکر کرد و بعد گفت: پسر، خونه شما کجاست؟
.پسر راه خانه شان را نشان داد
،ابراهيم گفت: اگه ديگه مردم رو اذيت نکني، من روزي ده ريال بهت مي دم
باشــه؟ پســرک قبول کرد. وقتي جلوي خانه آن ها رسيديم، ابراهيم با مادر آن
.پسرک صحبت کرد. به اين ترتيب مشکلي را از سر راه مردم بر طرف نمود
٭٭٭
در بازرسي تربيت بدني مشغول بوديم. بعد از گرفتن حقوق و پايان ساعت
اداري، پرسيد: موتور آوردي؟
.گفتم: آره چطور!؟ گفت: اگه کاري نداري بيا با هم بريم فروشگاه
تقريباً همه حقوقش را خريد کرد. از برنج و گوشت، تا صابون و… همه چيز
،خريد. انگار ليستي براي خريد به او داده بودند! بعد با هم رفتيم سمت مجيديه
.وارد کوچه شديم. ابراهيم درب خانه اي را زد
.پيرزني که حجاب درستي نداشت دم در آمد. ابراهيم همه وسائل را تحويل داد
:يك صليب گردن پيرزن بود. خيلي تعجب کردم! در راه برگشــت گفتم
داش ابرام اين خانم ارمني بود؟! گفت: آره چطور مگه!؟
آمــدم كنار خيابان. موتور را نگه داشــتم و با عصبانيت گفتم: بابا، اين همه
!فقير مسلمون هست، تو رفتي سراغ مسيحيا
.همينطور كه پشت سرم نشسته بود گفت: مسلمون ها رو کسي هست کمک کنه
تازه، کميته امداد هم راه افتاده، کمکشون مي کنه. اما اين بنده هاي خدا کسي رو
.ندارند. با اين کار، هم مشکاتشان کم مي شه، هم دلشان به امام و انقاب گرم مي شه
٭٭٭
۲۶سال از شهادت ابراهيم گذشت. مطالب كتاب جمع آوري و آماده چاپ
شد. يكي از نمازگزاران مسجد مرا صدا كرد و گفت: براي مراسم يادمان آقا
:ابراهيم هر كاري داشته باشيد ما در خدمتيم. با تعجب گفتم
شما شهيد هادي رو مي شناختيد!؟ ايشون رو ديده بوديد!؟
گفت: نه، من تا پارسال كه مراسم يادواره برگزار شد چيزي از شهيد هادي
نمي دونستم. اما آقا ابرام حق بزرگي گردن من داره
براي رفتن عجله داشتم، اما نزديكتر آمدم. باتعجب پرسيدم: چه حقي!؟
.گفت: در مراســم پارسال جاســوئيچي عكس آقا ابراهيم را توزيع كرديد
من هم گرفتم و به ســوئيچ ماشينم بستم. چند روز قبل، با خانواده از مسافرت
.برمي گشتيم. در راه جلوي يك مهمان پذير توقف كرديم
وقتي خواســتيم سوار شويم باتعجب ديدم كه ســوئيچ را داخل ماشين جا
:گذاشــتم! درها قفل بود. به خانمم گفتم:كليد يدكي رو داري؟ او هم گفت
!نه،كيفم داخل ماشينه
خيلي ناراحت شــدم. هر كاري كردم در باز نشــد. هوا خيلي ســرد بود. با
.خودم گفتم شيشه بغل را بشكنم. اما هوا سرد بود و راه طولاني
يكدفعه چشــمم به عكس آقا ابراهيم افتاد. انگار از روي جاسوئيچي به من
نگاه مي كرد. من هم كمي نگاهش كردم و گفتم:آقا ابرام، من شنيدم تا زنده
بودي مشــكل مردم رو حل مي كردي. شــهيد هم كه هميشه زنده است. بعد
.گفتم: خدايا به آبروي شهيد هادي مشكلم رو حل كن
تــو همين حال يكدفعه دســتم داخل جيب كُتم رفت. دســته كليد منزل را
،برداشتم! ناخواسته يكي از كليدها را داخل قفل دَر ماشين كردم. با يك تكان
.قفل باز شد
با خوشــحالي وارد ماشين شديم و از خدا تشــكر كردم. بعد به عكس آقا
ابراهيم خيره شــدم وگفتم: ممنونم، انشاءالله جبران كنم. هنوز حركت نكرده
بودم كه خانمم پرسيد: در ماشين با كدام كليد باز شد؟
با تعجب گفتم: راســت مي گي، كدوم كليد بود!؟ پياده شدم و يكي يكي
كليدهــا را امتحان كردم. چند بار هم امتحــان كردم، اما هيچكدام از كليدها
:اصلاً وارد قفل نمي شد!! همينطوركه ايستاده بودم نَفس عميقي كشيدم. گفتم
.آقا ابرام ممنونم، تو بعد از شهادت هم دنبال حل مشكلات مردمي

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۴٫۱۹ ۲۱:۲۹]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۲۵

تابســتان ۱۳۵۸ بود. بعد از نماز ظهر و عصر جلوي مســجد سلمان ايستاده
بوديم. داشتم با ابراهيم حرف مي زدم که يکدفعه يکي از دوستان با عجله آمد
!و گفت: پيام امام رو شنيديد؟
!با تعجب پرسيديم: نه، مگه چي شده؟
گفت: امام دستور دادند وگفتند بچه ها و رزمنده هاي کردستان را از محاصره
.خارج کنيد
بافاصله محمد شاهرودي آمد و گفت: من و قاسم تشکري و ناصرکرماني
عازم کردستان هستيم. ابراهيم گفت: ما هم هستيم. بعد رفتيم تا آماده حرکت
.شويم
ســاعت چهارعصر بود. يازده نفر با يک ماشــين بليزر به ســمت کردستان
حرکت کرديم. يک تيربار ژ۳، چهار قبضه اسلحه و چند نارنجک کل وسائل
.همراه ما بود
بســياري از جاده ها بســته بود. در چند محور مجبور شديم از جاده خاكي
عبور كنيم. اما با ياري خدا، فردا ظهر رســيديم به سنندج. از همه جا بي خبر
.وارد شهر شديم. جلوي يك دکه روزنامه فروشي ايستاديم
ابراهيم پياده شــد که آدرس مقر ســپاه را بپرسد. يكدفعه فرياد زد: بي دين
اين ها چيه که مي فروشي!؟

با تعجب نگاه کردم. ديدم کنار دکه، چند رديف مشــروبات الکلي چيده
.شده. ابراهيم بدون مکث اسلحه را مسلح کرد و به سمت بطري ها شليک کرد
بطري هاي مشــروب خرد شد و روي زمين ريخت. بعد هم بقيه را شکست و
با عصبانيت رفت ســراغ جوان صاحب دکه. جوان خيلي ترسيده بود. گوشه
.دکه، خودش را مخفي کرد
ابراهيم به چهره او نگاه کرد. با آرامش گفت: پســر جون، مگه تو مسلمون
نيســتي. اين نجاست ها چيه که مي فروشــي، مگه خدا تو قرآن نمي گه: »اين
»۱
.جوان سرش را به عامت تأييد تكان داد. مرتب مي گفت: غلط کردم، ببخشيد
.ابراهيم كمي با او صحبت كرد. بعد با هم بيرون آمدند
۳جوان مقر ســپاه را نشــان داد. ما هم حرکت کرديم. صداي گلوله هاي ژ
سکوت شهر را شکسته بود. همه در خيابان به ما نگاه مي کردند. ما هم بي خبر
.از همه جا در شهر مي چرخيديم. بالاخره به مقر سپاه سنندج رسيديم
جلوي تمام ديوارهاي ســپاه، گوني هاي پر از خاک چيده شده بود. آنجا به
.يک دژ نظامي بيشتر شباهت داشت! هيچ چيزي از ساختمان پيدا نبود
هــر چــه در زديم بي فايده بــود. هيچكس در را باز نمي كرد. از پشــت در
:مي گفتند: شهر دست ضد انقابه، شما هم اينجا نمانيد، برويد فرودگاه! گفتيم
!ما آمديم به شما کمک کنيم. لااقل بگوئيد فرودگاه کجاست؟
يکي از بچه هاي ســپاه آمد لب ديوار و گفت: اينجــا امنيت نداره، ممکنه
ماشين شما را هم بزنند. سريع از اينطرف از شهر خارج بشيد. کمي که برويد
.به فرودگاه مي رسيد. نيروهاي انقابي آنجا مستقر هستند
ما راه افتاديم و رفتيم فرودگاه. آنجا بود که فهميديم داخل سنندج چه خبر
.است. به جز مقر سپاه و فرودگاه همه جا دست ضد انقلاب بود

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۴٫۱۹ ۲۱:۳۰]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۲۶

سه گردان از سربازان ارتشي آنجا بودند. حدود يک گردان هم از نيروهاي
ســپاه در فرودگاه مســتقر بودند. گلوله هاي خمپاره از داخل شــهر به سمت
.فرودگاه شليک مي شد
براي اولين بار محمد بروجردي را در آنجا ديديم. جواني با ريش ها و موي
.طائي. با چهره اي جذاب و خندان
برادر بروجردي در آن شــرايط، نيروها را خيلي خوب اداره مي کرد. بعدها
.فهميدم فرماندهي سپاه غرب کشور را بر عهده دارد
روز بعد با برادر بروجردي جلســه گذاشــتيم. فرماندهان ارتش هم حضور
داشتند. ايشــان فرمودند: با توجه به پيام امام، نيروي زيادي در راه است. ضد
انقاب هم خيلي ترســيده. آن ها داخل شــهر دو مقر مهم دارند. بايد طرحي
.براي حمله به اين دو مقر داشته باشيم
صحبت هاي مختلفي شــد، ابراهيم گفت: اينطور که در شهر پيداست مردم
هيچ ارتباطي با آن ها ندارند. بهتر اســت به يکي از مقرهاي ضد انقاب حمله
.کنيم. در صورت موفقيت به سراغ مقر بعدي برويم
.همه با اين طرح موافقت کردند. قرار شــد نيروها را براي حمله آماده کنيم
اما همان روز نيروهاي سپاه را به منطقه پاوه اعزام کردند. فقط نيروهاي سرباز
.در اختيار فرماندهي قرار گرفت
ابراهيــم و ديگر رفقا به تک تک ســنگرهای ســربازان ســر زدند. با آن ها
صحبت مي کردند و روحيه مي دادند. بعد هم يك وانت هندوانه تهيه كردند
و بين سربازان پخش كردند! به اين طريق رفاقتشان با سربازان بيشتر شد. آن ها
.با برنامه هاي مختلف آمادگي نيروها را بالا بردند
صبح يکي از روزها آقاي خلخالي به جمع بچه ها اضافه شد. تعداد ديگري
از بچه هاي رزمنده هم از شهر هاي مختلف به فرودگاه سنندج آمدند. پس از
آمادگي لازم، مهمات بين بچه ها توزيع شد. تا قبل از ظهر به يکي از مقرهاي
ضد انقاب در شــهر حمله کرديم. ســريع تر از آنچه فکــر مي کرديم آنجا
.محاصره شد. بعد هم بيشتر نيرو هاي ضد انقاب را دستگير کرديم
از داخل مقر بجز مقدار زيادي مهمات، مقادير زيادي دلار و پاســپورت و
شناسنامه هاي جعلي پيدا کرديم! ابراهيم همه آن ها را در يک گوني ريخت و
.تحويل مسئول سپاه داد
مقــر دوم ضد انقاب هم بدون درگيري تصرف شــد. شــهر، بار ديگر به
دست بچه هاي انقابي افتاد. فرمانده سربازان، پس از اين ماجرا مي گفت: اگر
چند سال ديگر هم صبر مي کرديم، سربازان من جرأت چنين حمله اي را پيدا
.نمي کردند. اين را مديون برادر هادي و ديگر دوســتان همرزم ايشان هستيم
.آن ها با دوستي که با سربازها داشتند روحيه ها را بالا بردند
در آن دوره، فرماندهان بســياري از فنون نظامي و نحوه نبرد را به ابراهيم و
ديگــر بچه ها آموزش دادند. اين كار، آن هــا را به نيروهاي ورزيده اي تبديل
.نمودكه ثمره آن در دوران دفاع مقدس آشكار شد
ماجراي سنندج زياد طولاني نشد. هر چند در ديگر شهرهاي کردستان هنوز
.درگيري هاي مختصري وجود داشت
ما در شــهريور ۱۳۵۸ به تهران برگشتيم. قاسم و چند نفر ديگر از بچه ها در
.کردستان ماندند و به نيروهاي شهيد چمران ملحق شدند
ابراهيم پس از بازگشــت، از بازرســي ســازمان تربيت بدني به آموزش و
.پرورش رفت
البته با درخواســت او موافقت نمي شد، اما با پيگيري هاي بسيار اين کار را
به نتيجه رســاند. او وارد مجموعه اي شد که به امثال ابراهيم بسيار نياز داشته و
.دارد

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۴٫۱۹ ۲۱:۳۱]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۲۷

ابراهيم مي گفت: اگر قرار اســت انقاب پايدار بماند و نسل هاي بعدي هم
.انقابي باشند
بايد در مــدارس فعاليت کنيم، چرا كه آينده مملکت به كســاني ســپرده
!مي شودکه شرايط دوران طاغوت را حس نكرده اند
وقتي مي ديد اشــخاصي که اصاً انقابي نيســتند، به عنوان معلم به مدرسه
.مي روند خيلي ناراحت مي شد
ًمي گفــت: بهترين و زبده ترين نيروهاي انقابي بايد در مدارس و خصوصا
!دبيرستان ها باشند
،براي همين، کاري کم دردسر را رها کرد و به سراغ کاري پر دردسر رفت
!با حقوقي کمتر
امــا به تنها چيــزي که فکر نمي کرد ماديات بود. مي گفــت: روزي را خدا
.مي رساند. برکت پول مهم است.کاري هم که براي خدا باشد برکت دارد
به هر حال براي تدريس در دو مدرســه مشــغول به کار شــد. دبير ورزش
دبيرســتان ابوريحان)منطقه۱۴( ومعلــم عربي در يکي از مــدارس راهنمائي
.محروم )منطقه ۱۵( تهران
تدريس عربي ابراهيم زياد طولاني نشد. از اواسط همان سال ديگر به مدرسه
!راهنمائي نرفت! حتي نمي گفت که چرا به آن مدرسه نمي رود
يک روز مدير مدرسه راهنمائي پيش من آمد. با من صحبت کرد و گفت
تو رو خدا، شما که برادرآقاي هادي هستيد با ايشان صحبت کنيد که برگردد
!مدرسه! گفتم: مگه چي شده؟
کمي مکث کرد و گفت: حقيقتش، آقا ابراهيم از جيب خودش پول مي داد
!به يکي از شاگردها تا هر روز زنگ اول براي کاس نان و پنير بگيرد
ًآقاي هادي نظرش اين بود که اين ها بچه هاي منطقه محروم هســتند. اکثرا
.سر کاس گرسنه هستند. بچه گرسنه هم درس را نمي فهمد
مدير ادامه داد: من با آقاي هادي برخورد کردم. گفتم: نظم مدرسه ما را به
هم ريختي، در صورتي که هيچ مشکلي براي نظم مدرسه پيش نيامده بود. بعد
.هم سر ايشان داد زدم و گفتم: ديگه حق نداري اينجا از اين کارها را بکني
.آقاي هادي از پيش ما رفت. بقيه ساعت هايش را در مدرسه ديگري پرکرد
.حالا همه بچه ها و اوليا از من خواستند که ايشان را برگردانم
،همه از اخاق و تدريس ايشان تعريف مي کنند. ايشان در همين مدت كم
براي بسياري از دانش آموزان بي بضاعت و يتيم مدرسه، وسائل تهيه کرده بود
.که حتي من هم خبر نداشتم
با ابراهيم صحبت کردم. حرف هاي مدير مدرسه را به او گفتم. اما فايده اي
.نداشت. وقتش را جاي ديگري پر کرده بود
ابراهيم در دبيرستان ابوريحان، نه تنها معلم ورزش، بلکه معلمي براي اخاق
.و رفتار بچه ها بود
دانش آموزان هم که از پهلواني ها و قهرماني هاي معلم خودشان شنيده بودند
.شيفته او بودند
درآن زمان كه اكثر بچه هاي انقابي به ظاهرشان اهميت نمي دادند ابراهيم
.با ظاهري آراسته وكت وشلوار به مدرسه مي آمد
.چهره زيبا و نوراني، کامي گيرا و رفتاري صحيح، از او معلمي کامل ساخته بود

در کاســداري بســيار قوي بود، به موقع مي خنديد. به موقع جَذَ به داشت
.زنگ هاي تفريح را به حياط مدرسه مي آمد
اکثر بچه ها در كنارآقاي هادي جمع مي شدند. اولين نفر به مدرسه مي آمد و
.آخرين نفر خارج مي شد و هميشه در اطرافش پر از دانش آموز بود
در آن زمان که جريانات سياســي فعال شده بودند، ابراهيم بهترين محل را
.براي خدمت به انقاب انتخاب کرد
فرامــوش نمي كنم، تعــدادي از بچه ها تحت تاثير گروه هاي سياســي قرار
.گرفته بودند. يك شب آن ها را به مسجد دعوت كرد
با حضور چند تن از دوســتان انقابي و مســلط به مســائل، جلسه پرسش و
پاســخ راه انداخت. آن شب همه سؤالات بچه ها جواب داده شد. وقتي جلسه
!آن شب به پايان رسيد ساعت دو نيمه شب بود
ســال تحصيلي ۵۹-۵۸ آقــاي هادي به عنوان دبير نمونه انتخاب شــد. هر
.چندکه سال اول و آخر تدريس او بود
اول مهر ۵۹ حكم اســتخدامي ابراهيم برای منطقــه ۱۲ آموزش و پرورش
.تهران صادر شد، اما به خاطر شرايط جنگ ديگر نتوانست به سر كاس برود
درآن سال مشغوليت هاي ابراهيم بسيار زياد بود؛ تدريس در مدرسه، فعاليت
در کميته، ورزش باســتاني وكشتي، مســجد و مداحي در هيئت و حضور در
بســياري از برنامه هاي انقابي و…که براي انجام هر كدام از آن ها به چند نفر
!احتياج است

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۴٫۱۹ ۲۱:۳۳]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۲۸

ارديبهشت سال ۱۳۵۹ بود. دبير ورزش دبيرستان شهدا بودم. در كنار مدرسه
.ما دبيرستان ابوريحان بود. ابراهيم هم آنجا معلم ورزش بود
رفته بودم به ديدنش. كلي با هم صحبت كرديم. شيفته مرام و اخاق ابراهيم
.شدم
آخر وقت بود. گفت: تك به تك واليبال بزنيم!؟
خنده ام گرفت. من با تيم ملي واليبال به مسابقات جهاني رفته بودم. خودم را
.صاحب سبك مي دانستم
حالا اين آقا مي خواد…! گفتم باشــه. توي دلم گفتم: ضعيف بازي مي كنم
!تا ضايع نشه
…سرويس اول را زد. آنقدر محكم بود كه نتوانستم بگيرم! دومي، سومي و
.رنگ چهره ام پريده بود
!جلوي دانش آموزان كم آوردم
ضرب دست عجيبي داشت. گرفتن سرويس ها واقعاً مشكل بود. دورتا دور
.زمين را بچه ها گرفته بودند
نگاهي به من كرد. اين بار آهســته زد. امتيــاز اول را گرفتم. امتياز بعدي و
. …بعدي و
!مي خواست ضايع نشم. عمداً توپ ها را خراب مي كرد

رســيدم به ابراهيم. بازي به دو شد و آبروی من حفظ شد! توپ را انداختم
.كه سرويس بزند
توپ را در دســتش گرفت. آمد بزند که صدائي آمد. الله اكبر… ندای اذان
.ظهر بود
تــوپ را روي زمين گذاشــت. رو به قبله ايســتاد و بلندبلند اذان گفت. در
.فضاي دبيرستان صدايش پيچيد
.بچه ها رفتند. عده اي براي وضو، عده اي هم براي خانه
.او مشــغول نماز شــد. همانجا داخل حياط. بچه ها پشت ســرش ايستادند
.جماعتي شد داخل حياط. همه به او اقتدا كرديم
نماز كه تمام شــد برگشت به سمت من. دست داد و گفت: آقا رضا رقابت

.وقتي زيباست كه با رفاقت باشد

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۴٫۱۹ ۲۱:۳۵]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۲۹

محور همه فعاليت هايش نماز بود. ابراهيم در ســخت ترين شرايط نمازش
را اول وقت مي خواند. بيشــتر هم به جماعت و در مســجد. ديگران را هم به
.نمازجماعت دعوت مي کرد
مصداق اين حديث بود كه اميرالمؤمنين مي فرمايند: هر که به مسجد
رفــت و آمد کند از مــوارد زير بهره مي گيرد: »برادري کــه در راه خدا با او
رفاقت کند، علمي تــازه، رحمتي که در انتظارش بوده، پندي که از هلاکت

.نجاتش دهد، سخني که موجب هدايتش شود و ترک گناه
ابراهيــم حتــي قبل از انقــاب، نمازهاي صبح را در مســجد و به جماعت
.مي خواند
رفتار او ما را به ياد جمله معروف شهيد رجائي مي انداخت؛ »به نماز نگوئيد
».کار دارم ، به کار بگوئيد وقت نماز است
بهتريــن مثال آن، نمازجماعت در گود زورخانــه بود. وقتي كار ورزش به
.اذان مي رسيد، ورزش را قطع مي کرد و نماز جماعت را بر پا مي نمود
بارها در مسير سفر، يا در جبهه، وقتي موقع اذان مي شد، ابراهيم اذان مي گفت
.و با توقف خودرو، همه را تشويق به نماز جماعت مي کرد
.صداي رساي ابراهيم و اذان زيباي او همه را مجذوب خود مي کرد

او مصداق اين کام نوراني پيامبــر اعظم بود که مي فرمايند: »خداوند
وعده فرمــوده؛ مؤذن و فردي که وضو مي گيرد و در نماز جماعت مســجد

.ابراهيم در همان دوران با بيشتر بچه هاي مساجد محل رفيق شده بود
او از دوران جواني يک عبا براي خودش تهيه کرده بود و بيشــتر اوقات با
.عبا نماز مي خواند
٭٭٭
سال ۱۳۵۹ بود. برنامه بسيج تا نيمه شب ادامه يافت. دو ساعت مانده به اذان
.صبح کار بچه ها تمام شد
ابراهيم بچه ها را جمع کرد. از خاطرات كردستان تعريف مي کرد. خاطراتش
.هم جالب بود هم خنده دار
بچه هــا را تــا اذان بيدار نگه داشــت. بچه ها بعد از نمــاز جماعت صبح به
.خانه هايشان رفتند
ابراهيم به مسئول بسيج گفت: اگر اين بچه ها، همان ساعت مي رفتند معلوم
نبود براي نماز بيدار مي شدند يا نه، شما يا کار بسيج را زود تمام کنيد يا بچه ها
.را تا اذان صبح نگهداريدكه نمازشان قضا نشود
٭٭٭
ابراهيم روزها بسيار انسان شوخ و بذله گويي بود. خيلي هم عوامانه صحبت
.مي کرد
اما شب ها معمولاً قبل از سحر بيدار بود و مشغول نماز شب مي شد. تاش هم
مي کــرد اين کار مخفيانه صورت بگيرد. ابراهيم هر چه به اين اواخر نزديک
مي شد. بيداري سحرهايش طولاني تر بود. گويي مي دانست در احاديث نشانه
.شيعه بودن را بيداري سحر و نماز شب معرفي کرده اند
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۴٫۱۹ ۲۱:۳۶]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۳۰

او به خواندن دعاهاي كميل و ندبه وتوســل مقيد بود. دعاها و زيارت هاي
هر روز را بعد از نماز صبح مي خواند. هر روز يا زيارت عاشورا يا سام آخر
.آن را مي خواند
هميشــه آيه وجعلنــا را زمزمه مي كرد. يكبار گفتم: آقا ابــرام اين آيه براي
!محافظت در مقابل دشمن است، اينجا كه دشمن نيست
ابراهيم نگاه معني داري كرد وگفت: دشــمني بزرگتر از شيطان هم وجود
دارد!؟
٭٭٭
يكبار حرف از نوجوان ها واهميت به نماز بود. ابراهيم گفت: زماني كه پدرم
از دنيا رفت خيلي ناراحت بودم. شب اول، بعد از رفتن مهمانان به حالت قهر
از خدا نماز نخواندم و خوابيدم. به محض اينكه خوابم بُرد، در عالم رويا پدرم
!را ديدم
درب خانه را باز كرد. مســتقيم و با عصبانيت به ســمت اتاق آمد. روبروي
من ايستاد. براي لحظاتي درست به چهره من خيره شد. همان لحظه از خواب
پريــدم. نگاه پدرم حرف هاي زيادي داشــت! هنوز نماز قضا نشــده بود. بلند
.شدم، وضو گرفتم ونمازم را خواندم
٭٭٭
از ديگر مسائلي که او بسيار اهميت مي داد نمازجمعه بود. هر چند از زماني
.که نمازجمعه شکل گرفت ابراهيم درکردستان و يا در جبهه ها بود
.ابراهيم هر زمان که در تهران حضور داشت در نمازجمعه شركت مي كرد
.مي گفت: شما نمي دانيد نمازجمعه چقدر ثواب و برکات دارد
امام صادق مي فرمايند: »قدمي نيســت که به سوي نمازجمعه برداشته

.شود، مگر اينکه خدا آتش را بر او حرام میکند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.