رمان آنلاین سوگند قسمت ۸۱تا ۱۰۰

فهرست مطالب

سوگند آرام رضایی داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین سوگند قسمت ۸۱تا ۱۰۰

رمان:سوگند

نویسنده:آرام رضایی

قسمت۸۱

معمولا استاد کارگاهمون آقای اسدی بود اما ظاهراً اون روز مشکلی براش پیش اومده بود و از استاد معینی خواسته بود به جاش بیاد سر کلاس. بچه‌ها وقتی استادو دیدن همه دمق شدن. با اینکه استادو همه دوست داشتن اما دلشون نمیخواست که مسئول کارگاه باشه. چون کلاس‌های کارگاه بیشتر یه جور تفریح بود. هرکسی هر کاری دوست داشت میکرد. کل کاری که باید انجام میدادیم توی یک ربع، نیم ساعت تموم میشد و بقیه‌ی ساعت همه واسه خودشون خوش بودن.
اما با شناختی که از استاد معینی داشتن فکر نمیکردن بتونن یه همچین کاریو با اون انجام بدن. در واقع تفریح بی تفریح. واسه همین حال همه گرفته شده بود. اما در کمال تعجب دیدیم استاد شاد و با لبخند گفت:
“خب همه میتونن آزاد باشن و هرکس با هر چی خواست میتونه کار کنه.” در واقع این حرف یه جور حال دادن عظیم به بچه‌ها بود. همه یه هورایی کشیدن و هر کس مشغول کار خودش شد. استاد همون جا وایساد و مثل یه مبصر به همه نگاه میکرد و واسه خودش اون وسط قدم میزد. مهسا:“بچه‌ها استاد انگار عوض شده. خیلی مهربون و خوش اخلاق شده. حالا خیلی
بیشتر دوستش دارم. اون اولا ازش میترسیدم خیلی جدی بود. اما الان یخش آب شده.”
همچین با ذوق اینا رو میگفت و لبخند میزد که داشتم میترکیدم از خنده. آخه قیافه‌اش خیلی با مزه شده بود. تازه مهران اگه این‌هارو میشنید چقدر حال میکرد. طبق معمول همیشه تو کارگاه من و مریم و مهسا و روجا با هم توی یک گروه جمع میشدیم و به جای کار کردن یکریز حرف میزدیم این بار هم همین کارو کردیم. من از همه‌شون شیطون‌تر بودم. مریم کلا دختر آرومی بود و عکس‌العملش خیلی کند بود. روجا هم همیشه سعی میکرد نقش خانم‌ها رو بازی کنه. اما مهسا باهام میومد. با این که همیشه مثل دختر خوب‌ها بود اما همیشه هم پایه بود. اگه میخواستم کاری بکنم باهام بود و نه تو کار نمی‌آورد. دور هم جمع شدیم و یه نیم دایره تشکیل دادیم. بدون اینکه کسی بفهمه موبایلمو درآوردم و شروع کردم یکی یکی به بچه‌ها تک زنگ زدن. یکسری که موبایلشونو خاموش کرده بودن. یه عده هم رو حالت سکوت و توی کیفشون گذاشته بودن. اما نه همه. اونایی که موبایلشون رو زنگ بود یه دفعه میدیدن موبایلشون شروع کرده به زنگ زدن سریع میرفتن سراغ موبایلشون تا خفه‌اش کنن اما همین که پیداش میکردن قبل از اینکه بلایی سر موبایل بیارن من تماسو قطع میکردم. اونام عصبانی یه نگاه به شماره میکردن و یه چشم غره با لبخند و نگرانی به من میرفتن.آخه همه میدونستن که مهران در واقع استاد معینی خیلی به زنگ و موبایل سر کلاس حساسه اما نمیدونستن تو کارگاه چه جوریه. اما ظاهراً که مهران خودشو زده بود به نشنیدن و به روی خودش نمی‌آورد که چیزی فهمیده .تو حال خودمون بودیم و زیرزیرکی میخندیدیم که یه دفعه روجا گفت: بچه‌ها سرتونو به کار گرم کنید معینی داره میاد. همه تو جمع خودشون استادها رو بدون پسوند و پیشوند و فقط با اسم فامیلی صدا میکردن. تا روجا اینو گفت یهو هر چهار نفرمون پراکنده شدیم و از هم فاصله گرفتیم و خودمونو به کاری مشغول کردیم که یعنی ما کاره‌ای نیستیم و از اول سرمون تو لاک خودمون بود. مهران هم قدم‌زنان و نرم نرمک اومد کنار ماها و سر راهش یکی دو ثانیه کنار هر نفر وامیستاد و نگاه میکرد که چی کار میکنه. همون جور اومد بالای سر مهسا و روجا و مریم و یه نگاهی بهشون کرد و بدون حرف ازشون گذشت و اومد ته کارگاه که من بودم و کلمو کرده بودم تو یه مدار و مثلا باهاش ور میرفتم. اومدو آروم کنارم واستاد و همونجور که به بچه‌ها نگاه میکرد خیلی آروم گفت:
“داری آتیش میسوزونی؟” سرمو بلند کردم و یه نگاهی به پشت سرم کردم. بچه‌ها سرشون به کار خودشون بود و حواسشون به ما نبود. منم تو جوابش همونجور آروم گفتم: “من؟ من دارم کارمو انجام میدم استاد.”
استادو همچین با منظور یکم کشیدم. مهران دوباره به من نگاه کرد و گفت:
“به خاطر همینه که همه بهت چپ چپ نگاه میکنن و زیر لبی غر میزنن.” یکم به طرفش چرخیدم و گفتم: “نمیدونم استاد.”
مهران:”سر کلاس من شیطونی نکن مجبور میشم توبیخت کنم.”
تو چشماش نگاه کردم. شیطنت و خنده از توش میبارید. هیچی نگفتم فقط با لبخند و عشق تو چشماش نگاه کردم. نگاه شیطونش رنگ محبت گرفت اما نمیخواست کم بیاره واسه همین تندی گفت:
_”اون نگاهتم نظر منو عوض نمیکنه.”
و بلافاصله روش رو برگردوند و ازم دور شد. خنده‌ام گرفته بود. دلم غش رفت براش. یه نگاه به بچه‌ها کردم غرق کار خودشون بودن. آروم موبایلمو آوردم و یه پیام بهش دادم: “خیلی ماهی”
اینو فرستادم و کامل برگشتم تا ببینم عکس‌العملش چیه…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۱۷]

قسمت۸۲

گوشیش رو سکوت بود چون هیچ صدای زنگی بلند نشد. اما دستش سمت جیبش رفت و گوشیشو درآورد. یه نگاهی بهش کرد و یه لبخند خیلی قشنگ رو لبش اومد. با همون لبخند بهم نگاه کرد. منم تو جوابش لبخند زدم. اما از ترس اینکه یکی ببینه زودی سرمو انداختم پائین و مشغول کارم شدم.
دیگه ترم داشت تموم میشد. کلاس‌ها یکی یکی تموم میشد اما ما کماکان به دانشگاه رفتنمون ادامه میدادیم. من که شخصاً تو خونه نمیتونم درست درس بخونم. اونقدر چیزای جورواجور واسه انجام دادن هست که اصلا سمت کتاب و جزوه نمیرم. اما دانشگاه وقتی با دوستامم بهتره. با اینکه از هر یک ساعت فقط نیم ساعت درس میخونیم ولی بازم بهتر از هیچیه. چهارنفری دور هم مینشستیم و درس میخوندیم و به هم کمک میکردیم تا پروژه‌ها رو راست و ریست کنیم و برای تحویل دادن به استاد آمادش کنیم. با بچه‌ها توی سالن مطالعه نشسته بودیم و مشغول درس خوندن.گوشیم رفت رو ویبره.گوشیمو برداشتم و یه نگاه کردم. برام پیام اومده بود. مهران بود گفته بود:
“کجایی؟چی کار میکنی؟”
من:”دانشگاهم،سالن مطالعه، تقریباً درس میخونم.”
مهران:”تقریباً یعنی چی؟”
من:”یعنی درس میخونم. اما حسش رفته و مخم هنگیده.دیگه چیزی تو کلم نمیره.”
مهران:”دوست داری بیام دنبالت ببرمت یکم هوا بخوری؟”
با ذوق گفتم:”آره.کجا میبریم؟”
مهران:”نمیدونم دوست داری کجا بری؟”
یکم فکر کردم و بعد نوشتم:”دوست دارم تو
بگی کجا بریم.”
مهران:”پس آماده باش تا یه ربع دیگه روبه روی دانشگاه منتظرتم.”
کلی ذوق کردم:
“خب کجا میریم؟”
مهران:”سورپرایزه”
من:”میمیرم تا بفهمم”
مهران:”زودی میفهمی”
من:”پس منتظرم”
مهران:”میبینمت”
همونجور گوشی تو دستم بود و بهش نگاه میکردم و نیشم تا بنا گوش باز شده بود.
روجا:”چته؟ذوق مرگ شدی؟”
همونجور که دندونامو بهش نشون میدادم گفتم:”تو فضولی؟”
بعد براش زبون درآوردم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم.
مهسا با اعتراض گفت:”خانم کجا میرن؟ هنوز دو ساعت مونده تا آخرین سرویس.”
همون جور که قند تو دلم آب میکردن و قلبم تالاپ تلوپ میزد از هیجان گفتم:
“حوصله ندارم. میخوام برم خونه یکم بخوابم حالم جا بیاد.” مریم:”ماهام گوشامون درازه دیگه. تو با این ذوق‌زدگی میخوای بری خونه؟ ما خودمون این کاره‌ایم سوگند خانم. کجا میخوای جیم شی؟” مهسا و روجا مات و با تعجب بهم نگاه میکردن. برای اینکه خودمو لو ندم رو به مریم گفتم: “بله خانم شما گرگ باروندیده‌اید اما ما گرگچه نیستیم. بابا دارم میرم خونه.”
روجا:”گرگچه نه و بچه گرگ. جدی میخوای بری خونه سوگند؟”
با این که دوست نداشتم دروغ بگم اما به خاطر قولم به مهران مجبور بودم:
“آره عزیزم حالا چرا بغض کردی میدونم دوستم داری و طاقت دوریمم نداری. زودی میام پیشت عزیزم …” روجا:” اه … لوس. چه خودتم تحویل میگیری. برو بابا بهتر همش حرف میزدی و نمیزاشتی ماهام درس بخونیم. برو بای بای.” مهسا:”ماشین میگیری؟ مواظب باش. سعی کن با خطی‌ها بری.” من:”چشم مامان جون. کاری ندارید. بوس بوس. بای بای.” همونجور که عقب عقبکی میرفتم براشون ماچ تو هوا میفرستادم. با قدم‌های تند خودمو به در دانشگاه رسوندم. از رو پل هوایی رد شدم و رفتم اون طرف خیابون. دیدم مهران یکم جلوتر منتظرم نشسته. تندی خودمو به ماشین رسوندم. درو باز کردم و نشستم. بس که تند تند اومده بودم نفس نفس میزدم همون جور بریده بریده گفتم: “سلام خوبی. خیلی معطل شدی؟”
مهران: “سلام تو خوبی؟ نه زیاد. چرا عجله کردی. ببین نفست گرفت.”
من: “خب نمیخواستم منتظر بمونی.”
مهران با لبخند گفت: “حالا دو دقیقه منتظر میموندم چی میشد؟ وظیفم بود عزیزم.”
با لبخند بهش نگاه کردم. بعد یه دفعه یاد یه چیزی افتادم:
“راستی مهران کجا میریم؟” همونجور که ماشین رو روشن میکرد با یه لبخند شیطانی گفت: “میخوام بدزدمت.”
پقی زدم زیر خنده و گفتم:
“وای خدا ترسیدم.” مهران با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: “واقعاً نمیترسی بدزدمت؟”
من:”اگه عرضشو داشتی هم خوب بود. این که همش حرفه.”
مهران با یه لبخند شوخ گفت:
“یعنی دوست داری بدزدمت؟ منظورت چی بود؟ فکر میکنی عرضه‌شو ندارم؟” یه لبخند پت و پهن زدم و ابرومو چندبار بالا انداختم و گفتم: “نه جونم نداری مثل اینکه یادت رفته شما ببو گالبی هستی عزیز دلم. تو اگه از این کارها بلد بودی که خواهر دوستت … ام … اسمش چی بود؟ … یادم نمیاد ولش کن که همون دختره اون بلا رو سرت نمی‌آورد. به خواسته‌ی قلبش میرسید. تو هم الان پیش اونا بودی. حالا دیدی من مهران خودمو میشناسم.”
با صدای بلند خندیدو گفت:
_”تو هیچی رو فراموش نمیکنی نه؟ حالا گلابی دوست داری؟”
تند تند سرمو به نشونه‌ی آره تکون دادم.
مهران:”ببو گلابی چی؟”
من:” خیلی دوست دارم”
مهران با بدجنسی گفت:” منو چی؟ مهران گلابی؟”…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۱۷]

قسمت۸۳

خنده‌ام عمیق‌تر شد و چشمامو ریز کردم و با شیطنت گفتم:
“خب اونو باید فکر کنم. الان نمیدونم.” دوباره با صدا خندید و دستشو جلو آورد و آروم لپمو کشید و گفت: “تو چقدر زبون داری دختر.”
منم خندیدم و گفتم:
“استادم خوبه. ماهه.” مهران:”دختره‌ی بلا. خب بلا خانم رسیدیم.” با تعجب به دورو برم نگاه کردم. اونقدر غرق حرف زدن بودم که اصلا متوجه‌ی مسیر نشدم. یه نگاه انداختم و دهنم باز موند. ذوق زده گفتم: “وای مهران. منو آوردی دریا؟ از کجا
فهمیدی که دلم لک زده بود واسه دیدن دریا؟”
با لبخند گفت:
“خب من شما رو نشناسم کی باید بشناسه خانم خانما.” با عشق نگاهش کردم به این امید که تشکرمو از نگاهم بفهمه. و فهمید و با یه لبخند عمیق بهم جواب داد. با ذوق از ماشین پیاده شدم و به سمت دریا دویدم. تو اون ساعت روز غیر از چند تا مغازه دار کس دیگه‌ای اونجا نبود. رفتم کنار آب و سعی کردم کف کفشمو به آب برسونم اما موج‌ها اجازه نمیدادن. تا نزدیک آب میشدم یک موج بزرگ باعث عقب‌نشینیم میشد. جوری شده بود که اگه یکی منو میدید فکر میکرد دارم دنبال آب میدوم. مهران کنارم اومد و با خنده گفت: “مثل بچه‌ها بازی میکنی.”
من:“بازی نمیکنم میخوام آبو حس کنم اما نمیشه.” با صدای پر از خنده گفت: ” این جوری؟”
یه نگاه با تعجب به خودم کردم و گفتم:
“پس چجوری؟ مگه چیه؟” مهران:”دختر بگو چش نیست. آخه کی با کفش آبو حس میکنه.” من:”خب چیکار کنم؟” مهران جوابمو نداد. خم شد و پای راستمو بلند کرد. داشتم تعادلم رو از دست میدادم. به زور خودمو رو یه پا نگه داشتم. همون جور که برای حفظ تعادلم دست‌هامو تو هوا تکون میدادم با اعتراض گفتم: “مهران چی کار میکنی؟ دارم میوفتم. دیوونه الان با مغز میام پائین.”
مهران:”یه دقیقه آروم بگیر ببین چی میشه.”
مهران پامو بلند کرد و کفشمو بعد جورابمو از پام درآورد. همون جور آروم پامو گذاشت روی زمین و اون یکی پامو بلند کرد و کفش و جورابمو درآورد و وقتی کارش تموم شد. بلند شد و گفت:
“خب خانم جیغ جیغو حالا میتونید برید آبو حس کنید.” یه چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: “تنهایی نمیرم.”
با صدا خندید و گفت:
“خب حالا قهر نکن بیا با هم بریم.” بعد دوباره خم شد و کفش خودشو هم درآورد و بعد از تموم شدن کارش رفت وسط آب وایساد و دستاشو باز کرد. وای خدا چه حسی داره. مدتها بود که اینقدر دریا رو دوست نداشتم. بعد دوید طرف من و دستمو کشید و برد تو آب. یه جیغی کشیدم و چشمامو بستم اما کار از کار گذشته بود احساس میکردم تا زانو خیس شدم. آروم، چشمامو باز کردم و خودمو وسط آب دیدم. مهران کنارم ایستاده بود و میخندید. هم خنده‌ام گرفته بود و هم لجم دراومده بود. یه نگاهی به آب کردم و برای تلافی با پا به سمتش آب پاشیدم. چند قدمی عقب رفت و بعد اونم به جبران کارم شروع کرد به آب پاشیدن به من. جیغ میزدم و فرار میکردم اما مهران دست بردار نبود. برای مقابله با اون ایستادم و با پا و دست و هر جوری که میشد آب بیشتری پخش کرد آب پاشیدم به سمتش. مهران دستش و جلوی صورتش گرفته بود و آروم آروم میومد سمتم و مدام میگفت : “نکن سوگند به خدا تلافی میکنم بد میبینی‌ها.”
اما کو گوش شنوا. با ذوق بهش آب میپاشیدم . یهو با یه حرکت خودش و رسوند به من و دستامو محکم گرفت و کشیدم تو بغلش. چون بی‌هوا این کارو کرد تعادلمو از دست دادم و تقریبا پرت شدم تو سینه‌اش. یه جیغ کوتاه از ترس کشیدم و چشمامو بستم. صدای نفس نفس زدن مهرانو میشنیدم . نفسای داغش به صورت خیسم میخورد و مورمورم میکرد. یه حس عجیبی داشتم. تازه یادم افتاد تو بغل مهرانم.
وقتی منو به سمت خودش کشید از ترس اینکه نکنه بیفتم تو آب و کل بدنم خیس بشه دستمو به کمر مهران گرفتم که تعادلمو حفظ کنم. تازه حواسم جمع شده بود دستم هنوز دور کمر مهران حلقه بود. مهرانم یه دستش دور کمر من بود و یه دستش دور شونه‌هام پیچیده شده بود و منو محکم به خودش فشار میداد. قند تو دلم آب میکردن. مدت‌ها بود که آرزوم بود یه بارم شده بتونم مهرانو بغل کنم. حس فوق‌العاده‌ای بود. سرم رو سینه‌اش بود. با نفس‌های عمیق بوش میکردم . وای خدا چرا اینجوری شده بودم. چه بی‌آبرو شدم من انگار نه انگار که اینجا مثلا دریاست و یه مکان عمومی و هر آن ممکنه یکی از راه برسه و ماها رو ببینه و بعدش خر بیار و باقالی بار کن. نمیدونم چقدر تو بغلش بودم که به خودمون اومدیم و یکم از هم جدا شدیم. یه کوچولو خجالت میکشیدم اما فقط یه کوچولو. حس خوبی که این بغل بهم داده بود بیشتر خجالتمو رفع کرده بود. اما خوب یکم حجب و حیام بد نبود. سرمو انداختم پایین و آروم فاصله‌ام و از مهران بیشتر کردم و اومدم از آب بیام بیرون که دیدم دستم کشیده شده. برگشتم دیدم مهران دستمو میکشه….

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۱۸]

قسمت۸۴

با گنگی و تعجب به چشماش نگاه کردم. چشماش و صورتش میخندید. اومد کنارم و دستمو محکم تو دستش گرفت و آروم به سمت ساحل حرکت کرد. وای یعنی دلش نمیومد یه لحظه ام ازم جدا بشه؟ بسه سوگند چقدر خودتو تحویل میگیری. نه خب پس این کارش یعنی چی؟ آروم از آب بیرون اومدیم. قیافه‌هامون حسابی دیدنی شده بود. هر دو خیس از آب بودیم و آب از سرورومون میچکید.
من:“استاد معینی نمیترسید یکی از شاگرداتون شما رو به این شکل و شمایل ببینه؟” مهران:”نه، مگه من آدم نیستم؟ منم آب دوست دارم. بعدشم من میتونم توبیخشون کنم که الان نزدیک امتحاناست به جای درس خوندن اینجا چی کار میکنن؟” من:”تو روت خیلی زیاده.” با شیطنت بهم خندید. یکم نشستیم تا خشک بشیم و بعد مهران رفت تا دوتا آبمیوه بگیره. رفتم جلوی دریا ایستادم و زل زدم به آبی بی‌انتها. اون قدر محو دریا و افکارم بودم که اصلا متوجه‌ی اومدن مهران نشدم. مهران:”به چی اینقدر دقیق نگاه میکنی؟” با صدای مهران یه تکونی خوردم و برگشتم بهش لبخند زدم و گفتم: “به خاطره‌ها، به آرزوها، رویاها و …”
مهران با گنگی سرشو تکون داد.
من:”میدونی چقدر آرزو داشتم با تو بیام اینجا؟ با تو به دریا نگاه کنم؟ تموم اون شبا و روزایی که میومدی اینجا دوست داشتم کنارت باشم، که بگم همیشه باهاتم که تنهات نمیزارم که دریا اونقدرها هم بد نیست. شاید غم اون بیشتر از ماها باشه. فکر میکنی دریا دوست داره جون آدما رو بگیره؟”
مهران:”نمیدونم … منو که نخواست.”
بهش نگاه کردم. تو خاطره‌هاش غرق بود و چشم دوخته بود به دریا. یه غمی تو صورتش نشسته بود.
من:”من که ازش ممنونم.”
مهران با تعجب برگشت و بهم نگاه کرد و همونجور با گیجی گفت:
“از دریا؟ چرا؟” بهش نزدیک شدم و درست تو چشماش نگاه کردم و گفتم: “چون تو رو به من داد. چون اجازه داد باشی و من پیدات کنم. چون الان پیش منی.”
تو چشماش محبت و غم و شادی با هم بود. چشمای عجیبی داشت همه‌ی احساسات با هم و کنار هم تو چشمای اون جمع بودن.
دستشو دراز کرد و دستمو گرفت. همونجور که بهم نگاه میکرد خیلی آروم گفت:
_”قدم بزنیم؟”
با لبخند جواب مثبت دادم و دوتایی با هم کنار ساحل قدم زدیم. دستم هنوز تو دستش بود. شاید اون روز یکی از قشنگترین روزای زندگیم بود که برای همیشه برام موند. هنوزم با به یاد آوردن اون روز تنم گرم میشه و خون تو رگ‌هام جریان پیدا میکنه.

کلاس‌ها تعطیل شده بود و همه در تب و تاب آخرین امتحانای ترم بودن. آخرین امتحانایی که توی این دانشگاه داشتیم. دیگه داشت تموم میشد و تا یک ماه دیگه تمام چهار سال عمری که توی دانشگاه گذروندیم به خاطره‌ها میپیوست. همه تلاش میکردن حسابی درس بخونن و این ترم آخر معدلشونو بالا بیارن. منم به زور مهران یه کله میخوندم. برام برنامه ریخته بود و مجبورم میکرد که از برنامه‌اش پیروی کنم. اگه کاری رو که گفته بودم انجام نمیدادم کلی ناراحت میشد و حسابی دعوام میکرد و من از ترس دعوا کردنش حسابی درس میخوندم. وقت‌های بیکاریم بهم زنگ میزد و کلی باهام حرف میزد و منو میخندوند و بهم انرژی میداد تا برای ادامه‌ی درس خوندن آماده بشم. به لطف مهران برای اولین بار تو تمام زندگیم تمام درس‌هامو تو فرجه‌ها خوندم و برای امتحان آماده شدم. روز امتحان رسید و من مطمئن سر جلسه رفتم. قبل از امتحان مهران بهم پیام داده بود تا آروم شم و گفته بود:
_”برات دعا میکنم. بی نگرانی برو سر جلسه. من کنارتم.”
هیچ چیز به اندازه‌ی دیدن مهران سر جلسه امتحان بهم آرامش نمیداد. این که بدونم کنارمه و نگرانمه خیلی معرکه بود. با یه لبخند شیرین دعوت به آرامشم میکرد و من با اعتماد به نفس و بی نگرانی امتحان رو برگزار میکردم. امتحانا یکی یکی برگزار میشد و من برخلاف ترم‌های قبل شاد و خندان از سر جلسه بیرون میومدم. لبخند امیدبخش مهران و دعاهاش و برنامه‌ی فوق‌العادش جواب داده بود و من از همه‌ی امتحانا راضی بودم و نمره‌ها هم نشون میداد که تلاش ما بی‌نتیجه نبود. با تمام وجود از مهران ممنون بودم. عشق و محبت زیادش که هر لحظه با تمام سلول‌هام حسش میکردم زندگیمو رویایی کرده بود. و من به خاطر این همه شادی از خدا ممنون بودم. روزهام با بودن مهران شیرین‌تر شده بود. هرروز چند ساعت با هم حرف میزدیم و اگه دانشگاه بودیم سعی میکردیم از دور هم که شده همو ببینیم. دوست نداشتم اون لحظه‌های خوب هیچوقت تموم بشه. اما میدونستم که وقت زیادی نداریم. وضیعت جسمی مهران خوب نبود. نسبت به بار اولی که دیده بودمش خیلی لاغرتر شده بود. خون‌دماغ شدنش هم بیشتر و شدیدتر شده بود و سرفه‌های وحشتناکی میکرد جوری که حس میکردم هرآن ممکنه حنجرش پاره بشه….

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۶٫۱۸ ۲۳:۱۹]

قسمت۸۵

مهران دوست نداشت من مریضیش رو ببینم. هربار که جلوی من خون‌دماغ میشد خیلی سریع روشو ازم برمیگردوند و سعی میکرد تنهایی جلوی خونریزی رو بگیره. از این کارش دلم میگرفت دوست نداشتم تنهایی زجر بکشه. دوست داشتم کنارش باشم و بهش دلداری بدم و آرومش کنم. بگم خدا بزرگه. اما میدونستم آدمی تو شرایط اون به هیچکدوم از این حرف‌ها اعتقادی نداره.
همیشه میگفت “از این که عمرم داره تموم میشه خوشحالم چون میرم پیش خانوادم. ولی عذاب میکشم که تورو ناراحت میکنم. میدونم به خاطر من خیلی اذیت شدی و میشی. حاضر بودم هرچی دارم بدم تا تو یه جوری فراموشم کنی. اما نمیدونم چرا نمیشه. خودت نمیخوای و این تنها دلیل عذاب وجدان داشتن منه.”
با این حرفهاش به دلم آتیش میزد. بغض میکردم و اشکم درمیومد. خیلی دل‌نازک شده بودم. طاقت عذاب کشیدنش رو نداشتم اما طاقت دوری و بی‌خبری رو هم نداشتم. حاضر بودم واسه همیشه عذاب بکشم اما یک لحظه ازش بی‌خبر نباشم. مهران شده بود همه‌ی دنیای من و خودش اینو نفهمیده بود. بازم هر چند وقت یکبار بهم میگفت:
“سوگند هنوزم دیر نشده بیا و همه چیز رو فراموش کن. فراموش کن که مهرانی بوده.” منم با سماجت و بغضی که تو گلوم گیر کرده بود و داشت خفم میکرد میگفتم: “نه، نه، نه. چه طور فراموشت کنم؟ چه طور مهران، استاد معینی و تمام خاطره‌ها و لحظه هامو فراموش کنم؟ اگه تموم دانشجوهایی که باهات بودن تونستن خاطره‌ی استاد معینی رو فراموش کنن منم میتونم مهران معینی رو فراموش کنم.”
دوست داشتم جیغ بکشم و مهران و وادار کنم که دیگه در مورد این موضوع حرف نزنه اما چند وقت بعد که دوباره جلوی من حالش بد میشد بازم این بحث مسخره رو پیش میکشید. شبا تو تاریکی اتاقم براش دعا میکردم. نمیدونستم چه دعایی باید بکنم. بگم “ای خدا مهرانم رو شفا بده” میدونستم که خودش نمیخواد. مدت‌ها بود که امید به زندگی درش مرده بود و امیدی به بهبودیش نداشت فقط معجزه میتونست شفابخش باشه. خودش همیشه به شوخی میگفت “من کوپنم رو برای یکی دیگه خرج کردم. خدا دیگه بهم کوپن شفا نمیده.” و بعد خودش با صدای بلند میخندید. تنها امیدش رفتن و رسیدن به خانوادش بود. فقط میتونستم دعا کنم خدایا بهش آرامش بده.
دلم میخواست گریه کنم زار بزنم برای مهران، برای خانوادش، برای جوونیش، برای دل خودم. برای خودم که میدونستم وارد چه بازی شدم و بازم پیش میرفتم. میدونستم آخر این ماجرا اونی که همه چیزشو میبازه منم. من میمونم و کلی خاطره که هیچ وقت پاک نمیشه.
دانشگاه تموم شد و یه دوره‌ی خیلی مهم
زندگیم به آخر رسید. دل کندن از دانشگاه و مخصوصاً بچه‌هایی که چهار سال هر روز با هم بودیم خیلی سخت بود. برای همین بچه‌ها تصمیم گرفتن برای به‌یادماندنی کردن دوره‌ی دانشگاهمون یه سفر دو روزه با همکلاسی‌ها بریم و از چند تا از استادا هم دعوت کرده بودن که همراهمون بیان. مهران هم جزوی از اون‌ها بود. پدرم کلا با اردوی دانشجویی راحت نبود و خوشش نمیاد. دفعه‌ی اولی که موضوع رو بهش گفتم خیلی جدی گفت نه . و بعد بدون اینکه اجازه بده من چیزی بگم گذاشت و رفت. یادمه دوروز تموم گریه کردم و به هرکس که میتونستم متوسل شدم که بابا رو راضی کنه. این وسط مهران دلداریم میداد و میگفت:
_”خب پدرته. حق داره نگرانت میشه. ازش ناراحت نباش.”
اما من اصلا دلم نمیخواست این آخرین لحظات بودن تو جمع دانشجویی رو از دست بدم.
خلاصه بعد از دو روز اشک و آه و زاری بابا با کلی نارضایتی و اوقات تلخی رضایت داد. اما حتی صبح روز حرکتم خون به جیگرم کرد که من راضی نیستم تو بری. اما خودت خودسر شدی و میخوای بری و این جوری ماها رو اذیت میکنی. با اشکی که تو چشمام جمع شده بود سوار اتوبوس شدم و کنار مهسا نشستم و مهسا با دیدن حالم دلداریم میداد و بغلم میکرد و سعی در آروم کردنم داشت. یه ساعتی بعد همه چیزو فراموش کرده بودم و تو جمع بچه‌ها شاد میخندیدم. چند ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم به نور. یکی از بچه‌ها که خودش اهل نور بود راهنمامون شد و آدرس داد. اتوبوس بچه‌ها و ماشین استادها همه گوش بفرمان همون پسر که اسمش اردلان احمدی بود داده بودند و دنبال اون راه افتاده بودن. بعد از یک ربع رسیدیم به یه ویلای بزرگ کنار جنگل.گویا ویلای یکی از آشناهای آقای احمدی بود و ایشون زحمت کشیده بودن و دو روز ازشون ویلا رو اجاره کردن. بچه‌ها یکی یکی با شور و هیجان و سروصدا از اتوبوس پیاده میشدند و با دیدن مناظر اطراف ذوق‌زده هر کدوم به سمتی میرفتن. با اینکه خودم بچه‌ی جنگل و
دریا بودم اما باز هم با دیدن سبزی جنگل به هیجان میومدم جو بچه‌ها هم مزید بر علت شده بود که از ته دلم احساس شادی کنم. واقعاً دو روز اشک ریختن به بودن تو یه همچین جایی می‌ارزید.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۰۵]

قسمت۸۶

مهران:”خوش میگذره؟”
از جام یه متر پریدم هوا و با حالت شوک‌زده برگشتم دیدم مهران داره بهم میخنده. خندیدم و گفتم:
“خیلی، حیف بود نمیومدم اینجا.” چشمکی زدم و رفتم وسایلمو از ماشین بیرون بیارم. ویلا دو طبقه بود و طبقه‌ی دوم دوتا راه ورودی داشت یه راه از بیرون ساختمون که پله میخورد و میرفت به طبقه‌ی دوم و یکی از داخلی سالن ویلا. آقای لرستانی که مسئولیت این اردوی دو روزه رو قبول کرده بود بچه‌ها رو تقسیم‌بندی کرد و قرار شد که خانم‌ها طبقه‌ی بالا باشن و آقایون طبقه‌ی پائین. جلوی ورودی سالن هم یک پرده زده بودیم که دو تا طبقه کاملا از هم جدا بشن. با سروصدا وسایلمونو بردیم تو ویلا و توی سه تا اتاق تقسیم شدیم. من و مهسا و روجا و مریم و هنگامه و الناز با هم توی یه اتاق جا گرفتیم. سریع وسایلمونو یه گوشه‌ای گذاشتیم و اومدیم بیرون تا یه قدمی تو جنگل بزنیم. دوربین رو برداشته بودیم و تند تند در مدل‌ها و ژست‌های مختلف از خودمون عکس میگرفتیم. یکم بعد دیدم بقیه‌ی بچه‌ها از دختر و پسر گرفته تا استادا از ویلا بیرون اومدن و دسته دسته تقسیم شدن و هر کدوم از یه طرف وارد جنگل شدن. به زور و خواهش قبل رفتنشون نگهشون داشتیم تا چندتا عکس بگیریم. وقتی میخواستیم با مهران و استاد حمیدی و استاد امیری عکس بگیریم مهران اشاره‌ای بهم کرد که یعنی کنار من وایستا. زیرزیرکی بهش خندیدم و وقتی همه جمع شدن دور استادا آروم رفتم و کنار مهران خودمو جا کردم. یه چند نفر این طرف و اون طرف سه تا استادا ایستادن و چند نفرم خم شدن و نشستن تا عکس بگیریم. پسری که پشت دوربین بود مدام میگفت: ” بچه‌ها بخندید و آماده باشید الان عکس میگیرم”
اما هر بار یکی از بچه‌ها میگفت:
“نه، نه صبر کن.” بعد خودشو مرتب میکرد. خلاصه یه دو دقیقه طول کشید تا بتونیم عکس بگیریم. همه آماده چشمون به دوربین بود و لبخند رو لبام بود که یه حسی مثل جریان الکتریسیته به بدنم وصل شد. مهران از فرصت استفاده کرده بود و وقتی دیده بود همه چشمشون به دوربینه دستشو انداخته بود دور کمرم و منو به خودش نزدیکتر کرده بود. از خجالت و ترس اینکه یکی ماها رو ببینه صورتم سرخ شده بود. اما از ترس چیزی نگفتم. عکسو که گرفتیم همه خندیدن و از استادا تشکر کردن منم سریع خودمو کشیدم کنار. تو یه لحظه که بقیه حواسشون نبود خیلی آروم به مهران گفتم: “شیطونیت گرفته؟ دم آخری میخوای تابلو بشیم اونم جلوی این همه آدم؟”
فقط خندید و نگاه شیطونشو بهم دوخت. دیگه
هیچی نتونستم بگم. مهسا اومد و دستمو کشید و من و با خودش برد. مهرانم رفت پیش استادای دیگه. خلاصه تا ظهر راه رفتیم و عکس گرفتیم. وقتی حسابی گشنمون شد برگشتیم سمت ویلا. دیدیم یکی دوتا از پسرها با یکی از استادا رفتن برامون ناهار گرفتن. همه با خوشحالی یه هورا براشون کشیدیم و رفتیم توی ساختمون و بساط ناهار رو پهن کردیم. بعد ناهار خانم‌ها و آقایون هر کدوم رفتن تو طبقه و اتاق خودشون تا یکم استراحت کنن. نیم ساعتی بود که تو اتاق بودم. همه خوابیده بودن اما من از زور شیطونی و انرژی زیاد خوابم نمیبرد. خیلی سعی کرده بودم با اذیت کردن مهسا و ورجا و مریم نگذارم اونام بخوابن اما نشد. تنها دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم که احساس کردم گوشیم لرزیده. سریع خوابیدم رو گوشی و یه نگاه کردم دیدم مهران پیام داده که:
“بیداری؟ من دلم میخواد تو جنگل قدم بزنم اگه تو هم میای تا پنج دقیقه‌ی دیگه کنار اتوبوس میبینمت.” ذوقی کردم و سریع پاشدم و لباس پوشیدم و یواش یواش از بین بچه‌ها گذشتم و با کمترین صدایی که میتونستم درو باز کردم و اومدم بیرون. تندی از پله‌ها پائین اومدم و رفتم سمت اتوبوس دیدم مهران یه تیپ اسپرت قشنگ زده و ایستاده کنار اتوبوس. بس که مرتب و با کت و شلوار دیده بودمش تیپ جدیدش برام تازگی داشت. یه سوتی کشیدم و گفتم: “چه ماه شدید استاد.”
خندید و گفت:
_”ماهی از خودتونه خانم. حالا بیا زودتر بریم تو جنگل تا کسی ما دو تا رو با هم ندید.”
بعد همون جور لبخندزنان دوتایی رفتیم تو جنگل. همون جور که میرفتیم جلو باهم حرف میزدیم.
مهران خوشحال بود که تونسته بود با دانشجوهاش بیاد مسافرت دو روزه. میگفت خیلی وقت بود که توی یه جمع شاد و صمیمی نبوده. همون جور داشتیم راه میرفتیم و حرف میزدیم که یه دفعه دیدم مهران خم شد و شروع کرد به سرفه کردن. با اینکه بار اولی نبود که سرفه کردنش رو میدیدم اما بازم مثل همیشه ترسیدم. تنها چیزی بود که نمیتونستم بهش عادت کنم. آروم پشتشو مالیدم تا سرفه‌اش کمتر بشه اصلا نمیدونستم چیکار کنم حتی نمیدونستم کاری که میکنم تأثیر داره یا نه…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۰۵]

قسمت۸۷

با نگرانی بهش نگاه کردم که دیدم در حین سرفه کردن اخم کرده. دستی که جلوی دهنش بود سریع رفت بالا و جلوی بینیش رو گرفت. یه دفعه صاف ایستاد و سرش و بالا گرفت. دوباره خون‌دماغ شده بود. هر بار شدیدتر از دفعه‌ی قبل بود. دست بردم تو جیبم و چند تا دستمالی که توش بود و درآوردم و گذاشتم رو بینی مهران. بازوش و گرفتم و گفتم:
“بیا اینجا کنار این درخت بشین. زودی بند میاد.” با این که خودمم به حرفی که میزدم ایمان نداشتم. فقط گفتم تا حرفی زده باشم. مهرانو بردم سمت یه درخت و نشوندمش. خودم هم جلوش زانو زدم و سرشو بالا گرفتم تا خون ریزیش بند بیاد. مهران چشماشو بسته بود. یکم که گذشت خونریرزی بند اومد. با دستمال‌های تمیز باقی مونده تو جیبم صورتشو پاک کردم. یه دفعه مهران دستمو که رو صورتش بودو گرفت و آروم چشماشو باز کرد. با نگاهی که توش ناراحتی موج میزد بهم زل زد و گفت: “سوگند تا کی میخوای این کارو بکنی؟ خسته نشدی؟ من به جای تو خسته‌ام. دیگه تحملم تموم شده. خدایا زودتر تمومش کن. دیگه طاقت عذاب کشیدنو ندارم سوگند. هر بار که این جوری میشم میفهمم که چه زجری میکشی. خدایا کاش به حرفم گوش میدادی. سوگند دلم نمیخواد منو اینجوری ببینی. بیا تمومش کنیم.”
بی‌تفاوت دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و دوباره مشغول پاک کردن خون‌ها روی صورتش شدم. هر بار که این حرفو میزد دلم آتیش میگرفت و بی‌اختیار بغض میکردم و اشک تو چشمام جمع میشد .آروم آروم شروع کردم به زمزمه کردن یه شعری که همیشه این موقع‌ها یادم میومد وقتی مهران حرف از جدایی میزد.

“عطش بودن با تو، تو دلم کاشته جوونه
چشم من مرگ دلم رو از تو چشم تو میخونه
تو رو از من، منو از تو اگه آسمون بگیره
توی دشت خشک سینم عشق پاکت نمیمیره
بیا تا برای غم جایی نباشه
شاید امروز بره فردایی نباشه
بیا تا برای غم جایی نباشه
شاید امروز بره فردایی نباشه
التهاب و تشنه مردن رسم این دنیا همینه
تا بجنبی جای قلبت خالی مونده توی سینه
نداره طاقت و تاقی گلی که نداره گلدون
آخه آرزوی آدم آخ چه آسون میشه ویرون
بیا تا برای غم جایی نباشه
شاید امروز بره فردایی نباشه”

با بغض رو به مهران گفتم:
“مهران شاید دیگه فردایی نباشه. خواهش میکنم.” دیگه اشکم داشت در میومد. کنترلی روی اشکام نداشتم. قطره قطره اومده بود روی گونه هام. مهران دستشو دراز کرد و اشکامو یکی یکی پاک کرد و بعد چیزیو گفت که با تمام وجود میخواستم از دهنش بشنوم. مهران: “دوستت دارم. مهم نیست که چقدر سعی کردم جلوشو بگیرم و ازت دور باشم اما نشد. سوگند من جسارت کردم و عاشقت شدم. اعتراف میکنم از همون روز اولی که دور میدون با دوستت دیدمت عاشقت شدم و قتی داشتی دورو برتو نگاه میکردی و دنبال ماشینی که قرار بود کادوهاتو بیاره میگشتی. همون موقع که کادو به دست بی‌تفاوت از کنارم رد شدی و سوار تاکسی شدی. نمیدونی اون موقع چه حالی داشتم. چقدر خودمو کنترل کردم که جلو نیام و خودمو نشون بدم. دوست داشتم همون موقع بیام و بگم سوگندم من مهرانم. دوست داشتم بغلت کنم سفت فشارت بدم شاید زندگی تموم شدم برمیگشت. شاید خدا به خاطر ما از من میگذشت. اما نمیتونستم. تو هیچی از من نمیدونستی. تو باید میفهمیدی که من موندنی نیستم. من یه مسافرم که لیاقت با تو بودنو ندارم یعنی اصلا زمانشو ندارم. نباید تو رو وارد زندگی پر از عذاب خودم میکردم. همه‌ی امیدم این بود که تو بعد خوندن نامه‌ام دیگه جوابمو ندی. دیگه نخوای حتی صدامو بشنوی اما وقتی زنگ زدی وقتی گفتی میخوای امیدم بشی وقتی گفتی میخوای کنارم باشی تا با هم بجنگیم انگار دنیا رو بهم دادن. اما وقتی یادم اومد که فقط باعث عذابتم خواستم خودم تموم کنم اما نشد. خواستم بخاطر تو درمان شم اما نشد. دیگه راهی برای با تو بودن نبود. اما من میخواستم تو رو ببینم حتی اگه تو هیچوقت منو نمیدیدی. میخواستم کنارت باشم حتی اگه تو هیچوقت نمیفهمیدی. میخواستم تو موفقیتت سهمی داشته باشم حتی اگه شده به عنوان یه استاد جدی. اما تو، بازم تو سوگند با این دقتت با این چشمات و با این حافظت منو شناختی اونم وقتی که تمام سعیمو میکردم که کنارت باشم اما دور از تو. دفعه‌ی اول که تو دانشگاه پشتت به من بود و داشتی واسه انتخاب واحد با دوستات بحث می‌کردی شناختمت. از حرف‌زدنت. از دور شناختمت. تو تنها کسی بودی که من حتی از فاصله‌ی هزار متری حتی از پشت بدون اینکه مستقیم ببینمت میشناختمت. میتونستم حست کنم. وای اون لحظه‌ای که شک زده با نگاه متعجبت ماتت برده بود و حتی نفهمیدی چی ازت پرسیدم دوست داشتم بپرم و ماچت کنم بس که خواستنی شده بودی. اونقدر دلتنگت بودم که هیچی برام مهم نبود نه اینکه تو هنوز منو نمیشناختی نه اینکه اینجا دانشگاهه نه اینکه سه تا دوستت دارن با تعجب نگاهم میکنن….

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۰۶]

قسمت۸۸

… چقدر سخت بود که راحت از کنارت رد شم و نگاهتو پشت سر خودم حس کنم. بماند که سر کلاسا چه عذابی میکشیدم. سوگندم اگه تا الان دووم آوردم فقط و فقط به امید تو بود به خاطر حضور تو به خاطر با تو بودن…”
تنم گرم شده بود صورتم داغ کرده بود. شنیدن این حرف‌ها از مهران این همه اعترافات. زبونم بند اومده بود. یه جرقه تو ذهنم اومد، مهران منو دیده بود مدت‌ها قبل، بدون اینکه من بفهمم. و من تمام این مدت با یه صدا زندگی میکردم بدون تجسم یه آدم. با دلخوری به مهران نگاه کردم و با ناراحتی گفتم:
“مهران خیلی بی‌انصافی خیلی… تو منو دیدی اما من … خیلی بدی…” با ناراحتی و یکمم عصبانیت مشت‌های گره کردمو به سینه‌ی مهران می‌کوبیدم تا شاید این بی‌انصافی یکم جبران بشه اما وقتی لبخند خوشحال مهرانو دیدم عصبانیتم دوبرابر شد. به صدای جیغی گفتم: “مهران خیلی بی انصافی … خیلی … من … من …”
دنبال یه کلمه‌ی مناسب برای توصیف این بی‌عدالتی می‌گشتم که یهو مهران با همون لبخندش دستامو که به سینش مشت میکوبیدمو گرفت و با یه حرکت منو به سمت خودش کشید و … فقط تونستم چشمامو ببندم و داغی لب‌هاش و رو لب‌هام حس کنم. خدایا این چه حس لذت‌بخشی بود. یه حس شیرین همراه با یه ترس و نگرانی. نگرانی برای از دست‌دادن مهران برای اینکه ممکنه این اولین و آخرین بوسه‌ی ما باشه. با این فکر ناخوداگاه دستام بالا اومد و رو صورت مهران قرار گرفت دستم و تو موهاش بردم و دلم نمیخواست ازش جدا شم.
انگار مهرانم همین فکر و حسو داشت چون اونم با یه حرکت کمرمو گرفت و بیشتر به سمت خودش کشید. نمیدونم چقدر طول کشید فقط میدونم که دیگه نفس کم آوردیم . آروم از هم جدا شدیم. خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم. سرمو انداخته بودم پایین هنوز تو بغل مهران بودم. مهران آروم چونه‌مو گرفت و سرمو بالا آورد.
مهران: “سوگندم به من نگاه کن.”
تو چشماش نگاه کردم. یه نگاه مهربون با کلی محبت و عشق. مهران با لبخند عمیقی تو چشمام زل زده بود.
مهران: “سوگندم ازت ممنونم. تو منو به تنها آرزوم رسوندی. دیگه بوسیدن و بغل کردنت برام تبدیل شده بود به یه رویا یه آرزو، حتی اگه همین الانم خدا جونمو بخواد با تمام وجود تقدیمش میکنم.”
سرشو به سمت آسمون برد و گفت:
“خدایا بنده‌ی ناشکری بودم اما الان میفهمم که منو یادت نرفته بود، با همه‌ی لج کردنای من تو لج نکردی و آرزومو براورده کردی. ممنونم خداجون.” صورتم از خوشحالی و خجالت سرخ شده بود. مهران آروم منو جلو کشید و سرمو گذاشت رو سینه‌اش و همونجور سرمو ناز کرد. هیچ چیزی نمیخواستم. دوست داشتم تا همیشه تو همین حالت بمونم. جام خوب بود و گرمای محبت و عشقو حس میکردم. یه یک ساعتی تو جنگل موندیم و بعد هر کدوم جدا رفتیم سمت ویلا تا کسی نفهمه ما با هم بودیم. به ویلا که رسیدم سریع از پله‌ها رفتم بالا و پاورچین پاورچین رفتم تو اتاق و لباسمو عوض کردم. سعی میکردم هیچ گونه صدایی ایجاد نکنم که بچه‌ها بیدار نشن. رفتم کنار مهسا دراز کشیدم و چشمامو بستم و به مهران فکر کردم. نیم ساعت بعد حس کردم یکی داره تکونم میده. خیلی خسته بودم واسه همین توجه نکردم. اما تکون‌ها نه تنها قطع نشد بلکه شدیدتر هم شد. مجبوری چشمامو باز کردم. تو عالم خواب و بیداری زمان و مکان رو گم کرده بودم. فکر میکردم خونه‌ی خودمونم و داداشم داره تکونم میده. به زور و با عصبانیت چشمامو باز کردم که سرش یه داد بکشم اما با دیدن مهسا که بالا سرم نشسته و تکونم میده تعجب کردم. متعجب تو جام نشستم و دورو برم و نگاه کردم بعد سی‌ثانیه یادم اومد کجام. مهسا: “چته تو؟ چقدر میخوابی؟ زود باش پاشو ببینم پاشو کارت دارم.” چشمامو با دستهام مالیدم تا خوابو از خودم دور کنم. با گیجی به مهسا نگاه کردم و گفتم: “تو خوبی؟ چی داری میگی واسه خودت؟ آخه چی کارم داری؟ من خوابم میاد.”
مهسا: “بله دیگه منم همه رو خواب کنم و جیم بزنم و بعد دو ساعت برگردم خسته و کوفته میشم و دلم نمیخواد از جام پاشم.”
من: “چی؟ مثلا باید بفهمم چی میگی؟”
مهسا: “زود باش پاشو ببینم. تو خیلی مشکوکی. نزاشتم روجا و مریم بفهمن. اومدم از خودت بپرسم کجا رفته بودی.”
من: “مهسا جون قربونت برم الان خستم بزار برم صورتمو بشورم بعد حرف میزنم.”
برای راضی کردن مهسا یه ماچی از لپش کردم وسریع پا شدم رفتم صورتمو بشورم. وقتی دوباره اومدم توی اتاق دیدم همه در حال حاضر شدن هستن. با تعجب نگاهشون کردم و گفتم:
_”کجا میرید؟ چرا لباس پوشیدید؟”
مریم: “زود باش لباستو بپوش قراره بریم دریا.”
خوشحال دوییدم سمت لباسامو زودی حاضر شدم. یکی از بچه‌ها که مسئول شده بود همه رو جمع کرد و سوار اتوبوس کرد و مواظب بود کسی جا نمونه…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۰۶]

قسمت۸۹

یه ده دقیقه بعدش رسیدیم به ساحل و پیاده شدیم. ذوق‌زده تا پامو از اتوبوس بیرون گذاشتم شروع کردم به عکس گرفتن. از همه جا و همه کس عکس میگرفتم. باید تمام این لحظات این سفر رو ثبت میکردم. بچه‌ها رو جمع کردم و عکسای دسته جمعی و تکی گرفتیم. رفتیم کنار آب و گوش ماهی جمع کردیم. یه سری از بچه‌ها با چوب روی ماسه‌ها شکلک میکشیدن و بعضی‌هام پاهاشون و برده بودن توی آب. بعد کلی ورجه وورجه رفتم یه گوشه و ایستادمو زل زدم به دریا. بازم آبی دریا جذبم کرده بود جوری که نمیتونستم چشم ازش بردارم.
:”به چی این قدر عمیق نگاه میکنی؟” دیگه عادت کرده بودم. با لبخند برگشتم و مهرانو کنار خودم دیدم. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: “خانم کوچولوی ما شجاع شده. گفتم الان نیم متر میپری تو هوا.”
من: “دیگه حنات رنگی نداره آقا. عادت کردم که تو بترسونیم واسه همین دیگه نمیترسم.”
ابروهاش و بالا انداخت و گفت:
“جداً؟ میخوای ثابت کنم که راست نمیگی؟” مبارزه طلبانه گفتم:”میتونی ثابت کن.” یه لبخند شیطانی زد و زوم کرد تو چشمام. یه دفعه داغ شدم. مهران بدون توجه به اطرافش دست دراز کرد و دستمو گرفت. از ترس رنگم پرید. وای اگه یکی میدید چی میشد؟ بازار شایعه راه می‌افتاد.سریع دستمو عقب کشیدم اما مهران دستمو محکم گرفته بود و ول نمیکرد. داشتم سکته میکردم. همونجور با ترس گفتم: “مهران دستمو ول کن الان یکی میبینه.” با بدجنسی خندید و گفت: “خب ببینه. تو که گفتی نمیترسی.”
من: “نمی ترسم ولی …”
ابروهای مهران بالا رفت و گوشه‌ی لبش پائین اومد:
“تا اعتراف نکنی ترسیدی ولت نمیکنم.” نمیخواستم کم بیارم واسه همین سعی کردم با بی تفاوتی بگم: نه اصلا نمیترس …” اما تا خواستم جمله‌ام رو تموم کنم دیدم مهسا و روجا و مریم دارن از پشت مهران سمت ما میان. رنگ صورتم که پریده بود بدتر شد. سریع گفتم:”مهران جون میترسم دستمو ول کن زود خواهش میکنم.” مهران که حسابی خندش گرفته بود با خنده‌ای که روی صداشم تأثیر گذاشته بود گفت:”اااااا … چه زود تغییر عقیده دادی.” من:”مهران قربونت برم الان ول کن تروخدا الان مهسا اینا میرسن بهمون میبیننمون.” دوباره مهران با خنده بهم نگاه کرد و بعد خیلی آروم دستمو ول کرد. از رو دستپاچگی ناخودآگاه دستامو پشت سرم قایم کردم. دیگه مهران به زور جلو خنده‌اش رو گرفته بود. مهران: “حالا چرا دستاتو قایم میکنی.” با گیجی چشم از مهسا اینا برداشتم و به مهران نگاه کردم و گفتم:”چی؟” با ابرو به دستام اشاره کرد. یه نگاه کردم دیدم دستامو پشتم قایم کردم. خدایا اصلا نفهمیدم کی این کاروکردم و چرا؟ همونجور گیج گفتم: “نمیدونم …. دستامو چرا پشتم قایم کردم؟”
مهران دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و با صدای بلند خندید و گفت:
“وقتی گیج میشی خیلی بامزه میشی. مثل دختر بچه‌های ناز و خوردنی و یکمی خنگ.” اصلا نمیدونستم چه عکس‌العملی نشون بدم. بس که نگران برداشت دوستام بودم که حالا دیگه به ما رسیده بودن بودم که با تعجب به مهران نگاه میکردن که با صدای بلند میخندید. روجا با اشاره ازم پرسید چی شده که من خودمو زدم به نفهمی و جوابشو ندادم. اما مهسا طاقت نیاورد. وقتی سلام کردنشون تموم شد سریع گفت: “استاد معینی به چی اینجوری میخندید؟ راستش اونقدر جالب میخندید که آدم دلش میخواد همینجوری بخنده. یعنی از خنده‌ی شما خندش میگیره.”
مهران یه نگاهی به من کرد و گفت:
“خانم آریا یه جوک خیلی بامزه تعریف کردن منم خندم گرفت.” مهسا این بار به من نگاه کرد و گفت: “جدی؟ سوگند تعریف کن ما هم بخندیدم باید خیلی جالب باشه.”
مونده بودم که چی بگم. هیچ چیز جالبی یادم نمیومد اونایی هم که یادم میومد عمراً برای مهران تعریف میکردم که اینجوری بخنده. از رو ناچاری گفتم:
“یادم رفته چی تعریف کردم.” مهران دوباره با صدای بلند خندید. این بار منم از خندیدنش خندم گرفته بود. دو ساعتی تو ساحل موندیم و وقتی هوا تاریک شد همونجا کنار ساحل آتیش روشن کردیم و چند تا از بچه‌ها رفتن شام گرفتن و همونجا کنار ساحل شام خوردیم. حدود ساعت یازده بود که برگشتیم ویلا و اونقدر خسته بودیم که تا رسیدیم توی اتاق فقط تونستیم لباسامونو عوض کنیم و پنج دقیقه بعد صدا از کسی در نمیومد. صبح ساعت ۷ شیپور بیدارباشو زدن. همه تند و تند با سرو صدا دست و صورتشونو شستن و همه‌ی دخترا رفتیم طبقه‌ی پائین که بساط صبحونه پهن بود و مهمون آقایون صبحونه خوردیم. بعد صبحانه همه تو حیاط جمع شدیم همه دسته دسته مشغول کاری شدن. یه سری رفتن تو جنگل یه سری رفتن فوتبال بازی میکردن. یه سری هم دور هم نشسته بودن و حرف میزدن. یکی از پسرام بایه توپ والیبال اومد و گفت: “خانم‌ها وآقایون هر کی میخواد بازی
کنه بیاد جلو باید یه تیم تشکیل بدیم.”
به زور بچه‌ها رو بلند کردم و رفتیم که والیبال بازی کنیم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۰۷]

قسمت۹۰

چندتا از پسرهام بلند شدن و مهران و استاد حمیدی هم گفتن که بازی میکنن. قرار شد که دخترها توی یه تیم و آقایون تو تیم بعدی باشن. دسته‌بندی کردیم و هرکس رفت جای خودش ایستاد. به جای تورم یه طناب به دو تا درخت بستم و بازی شروع شد. تیم آقایون قدشون بلندتر و بازیشون بهتر بود اما ماهام کم نمی‌آوردیم بعد ۱۳ دقیقه بازی هنوز امتیازها برابر بود و هیچ تیمی نمیتونست بیشتر از دو دقیقه امتیاز بالارو داشته باشه چون تیم مقابل بلافاصله تو کمتر از دو دقیقه امتیاز میگرفت. توپ یکی از بچه‌ها بیرون رفت و تیم آقایون بازی رو باید شروع میکردن. مهران رفت که سرویسو بزنه چشمم به مهران بود مهران توپو که زد همه‌ی حواسا رفت سمت توپ یه لحظه نگاه کردم دیدم مهران هنوز سر جاش ایستاده. یه حس عجیبی داشتم. بدون توجه به بازی به مهران نگاه میکردم . همه‌ی حواسم به مهران بود که دیدم حالش عجیبه و انگار گیج میزنه. نمیتونست روی پاهاش وایسته و تعادلشو حفظ کنه یه دفعه دیدم خون از دماغش مثل رود پائین اومد. اما مهران هیچ تلاشی برای مهارش نکرد. تنم یخ کرده بود و قلبم اومده بود توی دهنم. یه دفعه جلوی چشمای مبهوت من مهران با زانو خورد زمین و نقش زمین شد. فقط تونستم جیغ بکشم و با صدای بلند اسمشو صدا کنم.
من:”مهراننننننننننننننننننننن…”
اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنم. با جیغ من همه دست از بازی کشیدن و با تعجب به من نگاه کردن. اما من بیتوجه به اطراف و اون همه چشمی که به من نگاه میکردن دویدم سمت مهران و سعی کردم برش گردونم. سرش رو پاهام بود و صورتش غرق خون بود. همه مات مونده بودن به من انگار هنوز موضوع رو درک نکرده بودن. یه دفعه انگاری متوجه ماجرا شده باشن همه اومدن دورم و شروع کردن به پرسیدن:
“چی شده؟” “چرا صورت استاد خونیه؟”
“چی شد که افتاد؟” “چه اتفاقی براش افتاده؟”
به پهنای صورتم اشک میریختم و مهرانو صدا میکردم:
“مهران … مهران … چشماتو باز کن. مهران … پاشو…” اما فایده نداشت. حال مهران خرابتر از چیزی بود که فکر میکردم. با چشمای خیس به بچه‌ها که دورم کرده بودن نگاه کردم. دنبال بزرگتری میگشتم که کمکم کنه. اون میون چشمم به استاد احمدی افتاد که کنار مهران زانو زده بود. با التماس گفتم: “استاد ترو خدا. یه کاری کنید. باید ببریمش بیمارستان. مهران حالش خوب نیست.”
استاد با سر حرفمو تأیید کرد و با کمک چند تا از بچه‌ها مهرانو سوار ماشین کردن. خودمو به استاد رسوندمو گفتم:
“منم میام.” استاد که حال خراب منو دیده بود با نگرانی گفت: “بهتره شما اینجا بمونید. حالتون خوب نیست.”
با شدت سرمو تکون دادمو گفتم:
“نه منم باید بیام. من اینجا نمیمونم. من میدونم مهران چشه.” همهمه‌ای بین بچه‌ها افتاد. همه متعجب از حال و روز من و اینکه چطوری من از حال استاد معینی خبر دارم و مهم‌تر از همه چرا من استادو به اسم کوچیک صدا میکنم. مهسا جلو اومد و سعی کرد مانعم بشه اما من بیتوجه به اون بازم به استاد حمیدی التماس کردم. استاد که حال زار منو دید دیگه مقاومت نکرد و گفت: “باشه بیاید.”
بعد رو به مهسا گفت:
“شمام بیاید ایشون حالشون خوب نیست..” مهسا با سر چشمی گفت و رفتیم تو ماشین استاد نشستیم. من پشت پیش جسم بیهوش مهران نشستم و مهسا هم صندلی جلو. گویا چند تا از پسرهای همکلاسی هم تو ماشین استاد امیری نشستن و دنبال ما به سمت بیمارستان حرکت کردن. به بیمارستان که رسیدیم سریع چند تا پرستار خبر کردیم. مهرانو روی تخت گذاشتن و بردنش توی بیمارستان. دکتر کشیک اومد ازمون پرسید مریضیتون سابقه‌ی بیماری خاصی ندارن؟ استاد امیری: “ما بی‌اطالعیم آقای دکتر. ما …”
من که تا اون لحظه تو بغل مهسا گریه میکردم همون جور که مهسا زیر بغلمو گرفته بود تا نیوفتم خودمو به دکتر رسوندم و گفتم:
_”آقای دکتر مهران سرطان خون داره.”
تقریباً همه‌ی کسانی که با ما به بیمارستان اومده بودن من‌جمله خود دکتر با چشمای گشاد از تعجب به من نگاه کردن. شاید تو سلامت عقل من شک داشتن.
دکتر مشکوک گفت:”شما مطمئنید خانم؟”
من:”بله مطمئنم.”
دکتر:”چند وقته این بیماری رو دارن؟”
من:”خیلی وقته آقای دکتر این اواخر حالش مدام بد میشد. حسابی ضعیف شده بود و مدام خون‌دماغ میشد.”
همه با تعجب و گیجی به توضیحات من گوش میدادن. دکتر سری تکون داد و ازم تشکر کرد و رفت سمت اتاقی که مهرانو توش برده بودن. من به بازوی مهسا آویزون بودم اما حس میکردم اونم به خاطر شوکی که بهش وارد شده توانشو از دست داده، بهم کمک کرد و بردم رو یک صندلی نشوند. استاد حمیدی و بقیه دور من حلقه زده بودن و با تعجب بهم نگاه میکردن. خوب میدونستم که خیلی سؤال دارن که میخواستن من جوابشونو بدم…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۰۸]

قسمت۹۱

استاد حمیدی:”خانم آریا شما از کجا میدونید که مهران چه مریضی داره؟ شما مطمئن هستید؟”
به زور به استاد نگاه کردم. تو دلم آرزو میکردم کاش مهران این بیماری رو نداشت.
من:”بله استاد مطمئن هستم. ایشون فکر کنم … حدود دو سالی میشه که بیمارن…”
استاد امیری:”اصلا امروز چه اتفاقی افتاد؟”
من:”وقتی داشتیم والیبال بازی میکردیم دیدم مهران حالش خوب نیست. بعد از اینکه سرویسو زد خون دماغ شد و بعد بیهوش افتاد رو زمین.”
استاد حمیدی:”خانم آریا، ببخشید ولی میتونم بپرسم شما اینا رو یعنی در مورد بیماری مهران از کجا میدونید؟”
سرم درد میکرد. کاش سؤال کردنو تموم میکردن. کاش میزاشتن به حال خودم باشم و برای مهران گریه کنم. با دست سرمو فشار دادم تا از دردش کم کنم.
من:”من … من از قبل مهرانو میشناختم… از یک سال پیش. قبل از اینکه استاد دانشگاهمون بشه. خودش… خودش موضوع بیماریش رو بهم گفت. فکر کنم خیلی پیشرفت کرده… من…”
دیگه نمیتونستم ادامه بدم. ظاهراً قیافم کاملا از حال خرابم خبر میداد چون دیگه کسی چیزی ازم نپرسید و از دورم پراکنده شدن.
مهسا:”سوگند … تو راست میگفتی؟… اون… استاد… همون مهرانه؟ استاد معینی مهرانه سوگند؟ چرا بهم نگفتی؟ چند وقته که میدونی؟”
من:”گفتنش چه فایده‌ای داشت؟ تو باور نمیکردی …”
بغض گلومو گرفته بود. مهسا با چشمای خیس بهم نگاه کرد و بعد محکم بغلم کرد و سرمو رو سینه‌اش فشار داد. چقدر به آرامش احتیاج داشتم. چقدر دلم میخواست در باز میشد و مهران سرحال و سرپا میومد جلوم. بهم میخندید و میگفت:
“من خوبم. چرا ترسیدی؟” اما حس بدی داشتم. خیلی بد. انگار یکی بهم میگفت چه خیالات دست نیافتنی. یکی بهم میگفت باید بترسم. باید …. چقدر خسته بودم … چقدر داغون بودم … دلم میخواست چشمامو ببندم و ببینم همه چی یه خواب بوده. منگ بودم و نگران حال مهران. مدام یه آهنگ تو سرم میپیچید. “شاید امروز بره فردایی نباشه” نمیخواستم بهش فکر کنم. نه … مهران خوب میشه. بازم تو چشمام نگاه میکنه و به این همه نگرانیم میخنده. نه من بهش احتیاج دارم اون نمیتونه تنهام بزاره. نه …. نه ….نمیدونم چه مدت گذشته. اونقدر گریه کردم تا همونجا روی صندلی بیمارستان خوابم برد. چه کابوسایی دیدم. چشمامو که باز کردم.دیدم ممسا کنارم نشسته. یه لبخند کمرنگ بهم زد و گفت: “بیدار شدی عزیزم؟ سه ساعته که خوابی. فکر کنم بیهوش بودی.”
سعی کردم بخندم اما نشد.
من: “مهسا چی شده؟ مهران چطوره؟”
مهسا:”زیاد حالش خوب نیست. استاد حمیدی یه تماس گرفت و دو ساعت بعد یه آقایی اومد که انگار وکیل مهران بود. مدارک پزشکیش رو آورد. سوگند فکر کنم …”
به دهنش زل زده بودم و سعی میکردم حرفاشو بفهمم اما چیزی درک نمیکردم.
مهسا:”سوگند فکر کنم حال مهران اصلا خوب نیست. راستش.. دکترا گفتن رفته تو کماو
علائم حیاتیش هم ….”
نه …. نه … نمیخواستم بشنوم. دستامو گذاشتم رو گوشام تا چیزی نشنوم. یعنی عمر خوشی من اینقدر کوتاه بود. خدایا چرا؟ چرا؟
“بیا تا برای غم جایی نباشه
شاید امروز بره فردایی نباشه”
خدایا… مهرانمو ازم نگیر. میدونم بزرگی. میدونم برای هر کاری که میکنی دلیل داری. خدایا الان خیلی زوده … الان نبرش. با زاری به مهسا نگاه کردم و گفتم:
“مهران خوب میشه. اون طوریش نمیشه. اون هنوز وقت داره. خیلی وقت داره. دکترا گفتن سه سال. هنوز یه سالش مونده. اون خوب میشه. باید خوب بشه.” مثل دیوونه‌ها واسه خودم حرف میزدم و دلیل می‌آوردم. اشکای مهسا سرازیر شده بود. محکم بغلم کرد و منو به خودش فشار داد. مهسا: “آروم باش سوگند جون. عزیزم آروم باش. هر چی خدا بخواد همون میشه.” باورم نمیشد. مهران، مهران من، اون که تا دیروز حالش خوب بود و سرپا. الان چرا به این حال افتاد؟ چرا همه ازش قطع امید کردن. یعنی زندگی این قدر کوتاهه؟ واقعاً این که میگن زندگی به مویی بسته است راست میگن. شب هر چی استاد حمیدی اصرار کرد که برگردم ویلا قبول نکردم. با اصرار و زور گفتم: “میمونم. من پیش مهران میمونم.”
مهسا هم به خاطر من موند. استاد حمیدی و وکیل مهران هم بودن. دکتر گفته بود:
_”فکر نمیکنم تا صبح دووم بیاره. نمیدونم چجوری این همه مدت دردو تحمل کرده بود اما انگار دیگه طاقت درد کشیدن نداره.”
با شنیدن این حرف حس کردم روح از بدنم جدا شده. چشمام تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم. چشمامو که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و تو دستم سرم بود. مهسا کنارم ایستاده بود و نگران نگاهم میکرد. من اینجا چیکار میکردم؟ من باید کنار مهران میبودم. خدایا نه،نه چجوری باید تحمل کنم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۰۸]

قسمت۹۲

با یادآوری مهران غم عالم تو دلم نشست. یاد این اواخر افتادم. خدایا چطور توجه نکرده بودم. مهران حسابی لاغر و رنگ‌پریده شده بود اما همش میگفت حالش خوبه. چرا زودتر نفهمیدم که چه عذابی میکشه.
من:”مهسا مهران خوشحاله. میدونم خوشحاله که داره میره پیش خانوادش. حتماً خیلی منتظرش بودن. میدونم که دلش برای همشون تنگ شده. حتماً شاده که بعد مدت‌ها تو آغوش خانواده‌ش جا میگیره. مادرش بالاخره پسرشو میبینه. مهران همینو میخواست. دوست داشت زودتر بره. واسه همین طاقت نیاورد یکسال دیگه صبر کنه. بالاخره با خدا لج کرد و زودتر رفت. به چیزی که میخواست رسید. حالا من موندم و عروسک‌هاش و مهر مشهدش و یه عالمه خاطره.”
یاد آهنگی افتادم که گاهی براش میخوندم.
“اگه حتی بین ما فاصه یک نفسه، نفس منو بگیر
برای یکی شدن،اگه مرگ من بسه، نفس منو بگیر
ای تو هم سقف عزیز، ای تو هم گریه‌ی من
گریه هم فاصله بود،گریه آخر ما
آخر بازی عشق ختم این قافله بود
ترس گُر گرفتن عشق، در تنور هر نفس
غم نه اما کم که نیست، هم شب تازه‌ی تو
ترکش خود تیر عشق، سنگ سنگر هم که نیست
خوبه دیروز و هنوز طرحی از من برصلیب
روی تن پوشت بدوز وقت عریانی عشق
با همین طرح حقیر در حریق تن بسوز
پلک تو فاصله‌ی، دست کاغذ و غزل
من و عاشقانه بود رفتی از پیله ی خاک
ای کلید قفل شعر خواب شاعرانه بود.
اگه حتی بین ما فاصه یک نفسه، نفس منو بگیر
برای یکی شدن، اگه مرگ من
بسه، نفس منو بگیر
از ته جام سکوت تا بلندای صدات یار ما بودی عزیز
در تمام طول راه با من عاشق‌ترین هم صدا بودی عزیز
هر سه رو گردان شدن از من و همراه ما
باور بی یاوری روز انکار نفر روز میلاد تو بود مرگ این خوش باوری خوب دیروز و هنوز
اگه حتی بین ما فاصه یک نفسه، نفس منو بگیر. برای یکی شدن،اگه مرگ من بسه، نفس منو بگیر.”

مهران تا صبح دووم نیاورد. رفت. برای همیشه تنهام گذاشت. رفت و به آغوش خانوادش پیوست. از اون روزا چیز زیادی یادم نیست. یکسری تصاویر محو، همه غمگین، همه ناراحت، همه ناباور خیلی‌ها گریه میکردن. کسی باورش نمیشد. همه چیزهایی که یادمه مثل قطعه‌های فیلم بریده بریده بود. قیافه‌های ناراحت. مهسا که گریه میکرد روجا که بغلم میکرد و دلداریم میداد استادا ناراحت. آمبولانسی که برای حمل جسد مهران عزیز اومده بود. خیلی چیزا یادم نیست. بعدها مهسا بهم گفت وقتی فهمیدم مهران مرده تو یه حالتی از شوک و بیهوشی بودم.
حتی یادم نمیاد چجوری به خونه برگشتم. خانوادم با دیدن حال من رو به موت بودن. مامانم گریه میکرد و بابام مدام میگفت نباید میزاشتم بره. اولش همه فکر میکردن که من به خاطر دیدن مرگ استادم دچار شوک شدم و به این حال افتادم. اما بعداً مهسا به مادرم گفت ماجرا چه جوری بوده که مهران برام بیشتر از یه استاد بود. حدود دو ماه از زندگیم بعد از مهران به بی‌خبری گذشت. دچار افسردگی شدید شده بودم. دوست داشتم تو اتاق تاریکم بمونم و به مهران فکر کنم .عروسک مهران گلابی رو بغل میکردم و باهاش حرف میزدم. مادرم رو میدیدم که با محبت بهم نگاه میکنه و باهام حرف میزنه. پدرمو میدیدم که از غصه‌ی من پیر شده. برادرامو میدیدم که بخاطر من سعی میکردن هیچ سروصدایی نکنن با نگرانی بهم نگاه میکردن و لبخند میزدن. شاید اون روزها بود که میفهمیدم مهران چی میگه. وقتی میگه کانون گرم خانواده یعنی چی. وقتی میگفت:”اگه همه‌ی دنیا بهت سخت گرفت برو پیش خانوادت. مطمئن باش که آرومت میکنن.” واقعاً راست میگفت. تو اون شرایط اگه بخاطر خانواده و دوستام نبود شاید هیچوقت به زندگی برنمیگشتم. مهسا تقریباً هر روز بهم سر میزد و کلی باهام حرف میزد. با این که
بیشتر حرفاشو نمیشنیدم اما حضورش تأثیر زیادی تو بهبودی حالم داشت. بعد دو ماه کم کم به خودم اومدم. یاد قولی که به مهران داده بودم افتادم.
مهران:”سوگند قول بده که بعد من به زندگیت ادامه میدی. نگذار بعد مرگم به
خاطر زندگی تو عذاب بکشم و تو آتیش جهنم بسوزم.”
و بازم این مهران و یاد اون بود که منو به زندگی برگردوند. به کمک مهسا سعی کردم به روال عادی زندگیم برگردم. روزها یه آدم معمولی بودم و شب‌ها توی خلوت اتاقم با مهران و خاطره‌هاش سر میکردم….

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۴۹]

قسمت۹۳

روزی که جواب کنکور اومد رو یادمه. مهسا با ذوق اومد خونمون و از دم در به همه تبریک گفت. وارد اتاق من که شد پرید و گونه‌هامو بوسید و یه ریز گفت:
“مبارکه؛ مبارکه، مبارکه.” با تعجب بهش نگاه کردم: “چی مبارکه؟”
با یه فکری چشمام گرد شد و گفتم :
“میخوای ازدواج کنی؟” نیش مهسا بسته شد و پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: “ازدواج من چه ربطی به تو داره که بگم مبارکه؟”
شونه بالا انداختم و گفتم:
“پس چی مبارکه؟” مهسا دوباره ذوقی کرد و با هیجان گفت: “اول مشتولوق.”
من:”خبرو بده بد بهت یه چیزی میدم.”
مهسا:”خیلی گدایی. ولی خب خودم دیگه طاقت ندارم.”
بعد جیغ بلندی کشید و گفت:
“سوگند قبول شدی. تو ارشد قبول شدی.” یک دقیقه‌ای طول کشید تا حرفشو تو مغزم تجزیه و تحلیل کنم و بفهمم چی میگه. وقتی فهمیدم با ناباوری بهش نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم که جدی میگه و شوخی در کار نیست. اشک تو چشمام جمع شد. بلند شدم و سفت مهسا رو بغل کردم. خدایا شکرت. خدا شکرت. میدونستم قبولیم بخاطر لطف خدا و تلاشهای مهرانه. اینم آخرین یادگاری که مهران بهم داده بود. به زور خودمو نگه داشتم تا خانوادم اشکامو نبینن. اما وقتی تنها شدم از ته دل گریه کردم و از مهران تشکر و آرزو کردم کاش خدایا مهران پیش خانوادش شاد باشه. مهران تو زندگیم یه رویای شیرین بود که زود تموم شد. نمیخواستم این جوری باشم. نمیخواستم همه با نگرانی و دلسوزی بهم نگاه کنن. مامانم همش با یه غصه که دل آدمو آب میکرد بهم نگاه میکرد و بابام با اینکه فکر میکردم مستبده و اصلا دوستم نداره، تا به خونه میومد سریع میومد دم اتاقم و با لبخند ازم میپرسید حالت خوبه؟ دوست داشتم جوابشونو بدم. جواب تمام محبتهاشون و ازشون معذرت بخوام به خاطر تمام رفتارایی که کردم به خاطر تمام فکرایی که در موردشون داشتم به خاطر اینکه میخواستم تنها باشم بدون اونها. واقعاً شرمندشون بودم. میدونستم تحمل کردنم تو اون حالت عصبی و افسردگی کار آسونی نیست. اما خانوادم بدون هیچ حرفی تحملم میکردن حتی خواهرزاده‌ی ناز و شیرینم با اون چشمای قشنگش بهم نگاه میکرد و میگفت: خاله مریضی؟ و وقتی چشمام دوباره اشکی میشد با اون دستای ناز و کوچیکش اشکامو پاک میکرد. محکم بغلش میکردم و به خودم فشار میدادم. دیگه وقتی تو آینه نگاه میکردم خودمو نمیدیدم.گونه‌های برجسته‌ام آب رفته بود و چشمام گود افتاده بود. چند کیلو لاغر شده بودم و بیحال و بی‌انرژی و نامرتب بودم. میخواستم دوباره بشم همون سوگند قدیمی ولی برای برگشتن به خودم لازم بود واقعیت‌ها رو قبول کنم. این که مهران دیگه نیست و هیچوقت برنمیگرده. این که من فقط میتونم خاطراتشو حفظ کنم. هنوزم چهارشنبه‌ها مال من بود. میتونستم برای مهران و خانوادش دعا کنم و فاتحه بخونم. باید قبول میکردم که مهران خیلی وقت بود که میخواست با خانوادش باشه و حالا بهش رسیده بود من نباید با این کارهام روحشو عذاب میدادم. یه شب نشستم تا صبح با مهران حرف زدم. من اونو کنار خودم میدیدم و براش حرف میزدم و از دردام میگفتم از دلتنگیهام. کلی اشک ریختم. همون شب بهش گفتم: “مهران کمکم کن کمکم کن که بتونم دوریتو واسه‌ی همیشه تحمل کنم. کمکم کن که بتونم خودم باشم. که یاد تو فقط واسه خودم، تو ذهنم واسه همیشه نگه دارم.” صبح روز بعد که بیدار شدم انگار نیروی تازه‌ای تو وجودم پیدا شده بود که بهم انرژی میداد تا همه‌ی دردام و غم‌هامو فراموش کنم. صبح بیدار شدم و رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم سر میز صبحونه نشستم. خانوادم با تعجب به تغییر رفتارم نگاه میکردن. خوشحالی تو صورت همشون دیده میشد اما جلوی خودشونو گرفته بودن که چیزی نگن. بعد مدت‌ها نشستن کنار خانوادم و غذا خوردن دست جمعی یه حس عجیبی بهم میداد. یه حس شیرین که انگار از مدت‌ها قبل فراموشش کرده بودم. بعد صبحانه به مادرم کمک کردم که میزو جمع کنه. بهش کمک کردم که خونه رو جمع‌وجور کنه و غذا رو واسه ناهار آماده کنه. مادرم طفلی از شوق و خوشحالی یکسره تشکر میکرد و دم به دقیقه میگفت: “تو به کارای خودت برس من همه کارا رو میکنم. نمیخواد کمک کنی.”
اما گوشم به این حرف‌ها نبود و کار خودمو میکردم. بعد ناهار رفتم تو اتاقم یه نگاه به دورو بر انداختم نیاز به یه گردگیری و خونه تکونی حسابی داشت. دست به کار شدم و شروع کردم. دو تا کارتن گرفتم و تمام کتاب‌ها و جزوات درسی و کتاب‌های غیردرسی رو ریختم توش و بردم گذاشتم تو انباری. با یه دستمال خیس همه جارو دستمال کشیدم. آینه‌ام که قد یه سال غبار روش نشسته بود. وسایل روی میز توالتو مرتب و تمیز چیدم. جای تخت و میزم رو عوض کردم و یه دکور جدید چیدم. بعد از دو ساعت که کارم تموم شد ایستادم و با رضایت به کاری که کردم نگاه کردم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۴۹]

قسمت۹۴

این اتاقی که جلوم بود اتاق دو ساعت قبل نبود. مثل صاحبش که زمین تا آسمون با شب قبل تغییر کرده بود اونم عوض شده بود انگار یه روح تازه توش دمیده بودن. اتاق به آدم نیرو و شادی تزریق میکرد. خسته از کار حوله‌ام رو برداشتم و رفتم یه دوش گرفتم و کلی سبک شدم و اومدم همونجور روی تخت ولو شدم.
نمیدونم کی خوابم برد ولی بعد مدت‌ها با آرامش خوابیدم. توی خواب یه جنگل خیلی قشنگو دیدم. داشتم تو جنگل راه میرفتم اما انگار ناراحت بودم. پریشون و خسته. دیگه توان نداشتم. به یه درخت پیر تکیه دادم تا خستگیم دربره. یه دفعه یه صدایی شنیدم. سریع خودمو کنار کشیدم. یهو دیدم درخت پیر با یه صدای بلند از تنه ترک خورد و شکست و با یه صدای ناجور افتاد روی زمین. جیغ بلندی کشیدم و دویدم. همون جور که میدویدم گریه میکردم. انگار درد زیادی میکشیدم. نمیدونم چقدر دویدم اما وقتی ایستادم دیگه توی جنگل نبودم. وسط یه چمنزار پر از گل بودم که سبزی و زیباییش چشممو خیره کرده بود. یه حس خوب و شیرین تو وجودم رخنه کرد. بی‌اختیار لبخند زدم و با ولع و هیجان به اطراف نگاه میکردم. مثل کارتن‌های بچگیام بود. واقعاً رویایی بود. یکم که جلو رفتم یه درخت جوون و سبز دیدم که قد کشیده بود و شاخه‌های بلندش سایه انداخته بودن. خسته از دویدن و بی‌توان از درد کشیدن رفتم و زیر سایه‌ی درخت نشستم و تکیه دادم به تنش. یه دفعه انگار حسی از قدرت یه حس گرم و قوی یه حس آرامش و امنیت تو بدنم پیچید.آروم شدم. اونقدر آروم که کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد. آروم چشمامو باز کردم. هنوز گیج خواب بودم. فکر میکردم الان که چشم باز کنم هنوزم تو همون چمنزار رویایی هستم اما دیدم توی اتاق خودمم و مامان دم در ایستاده و به اتاق نگاه میکنه. پیدا بود که از تغییرات اتاق خیلی خوشش اومده. یه نگاه به من کرد وگفت:
“تو کی اتاقو کنفیکون کردی؟ صبح که اتاقت این شکلی نبود؟” همون جور که از جام بلند میشدم خندیدم و گفتم: “خب دیگه من جادوگرم یه وردی خوندم و اسباب اثاثیه اتاق فرتی تغیر مکان دادن.”
مامان خندید و در حال بیرون رفتن از اتاق گفت:
_”کاش یه وردی میخوندیو آشپزخونه هم مثل دسته‌ی گل تروتمیز میشد.”


میخواستم زندگیمو تغییر بدم. باید یه شروع جدید داشته باشم. قبولی تو کنکور بهترین فرصت بود چون یه دانشگاه جدید، یه شهر جدید با آدم‌های جدید و یه زندگی جدید بهم میداد. آخرای شهریور با بابام رفتیم تهران تا برای دانشگاه ثبت نام کنیم.
همش داشتم ورودمو به این دانشگاه با بار اولی که رفتم دانشگاه خودمون مقایسه میکردم. هردوبار حس غریبی داشتم. اما دفعه‌ی اول الاقل دلم خوش بود که توی شهر خودم هستم. اما اینجا تک و تنها بودم بدون اینکه کسی رو بشناسم. وای چقدر دلم میخواست مهسا پیشم بود. کاش با هم میومدیم دانشگاه. کاش بازم با هم همکلاسی بودیم.کارمون تو دانشگاه تا ظهر طول کشید بعدش رفتیم خونه‌ی خاله اینا. عصری با بابام رفتیم دنبال یه خونه‌ی مناسب. اما نمیدونستیم کجا رو باید بگردیم. خلاصه بعد دو روز گشتن یه خونه‌ی کوچیک و خوب واسه‌ی زندگی کردن یه دختر تنها پیدا کردیم. بابا دلش نمیخواست تنها خونه بگیرم اما چاره‌ای نبود. دانشگاه خوابگاه نداشت و منم کسیو نمیشناختم که باهاش خونه بگیرم. این شد که بابا راضی به انجام این کار شد. هم خوشحال بودم هم استرس داشتم. زندگی کردن تنها و مستقل شدن همون چیزی بود که همیشه آرزوشو داشتم. حدود یک هفته طول کشید تا خونه واسه یک زندگی آماده بشه. تقریباً همه چیزای لازم واسه یه شروع جدیدو داشتم. از یخچال و بخاری و گاز و تخت و ظرف و خلاصه چیزای ضروری رو از خونه آورده بودم. حتی بابا مبل‌های قدیمی که مدت‌ها توی خونه خاک میخوردنو تمیز کرده بود و برام آورده بود. خیلی خوشحال بودم. اون مبل‌های کهنه منو یاد خاطرات قشنگی
مینداخت یاد سال‌های دور که شب‌ها یواشکی تا صبح روی اون‌ها دراز میکشیدم و کتاب میخوندم و از ترس بابا با هر صدایی یک متر از جام میپریدم چون بابا دوست نداشت شب‌ها بیدار باشیم و میگفت این خواب شبه که به آدم انرژی و نیرو میده. اما من سکوت شبو دوست داشتم. میتونستم تا صبح یکسره و بدون خستگی درس بخونم. پدرم بعد سه چهار روز که از وضیعت زندگی من خیالش راحت شد بعد کلی سفارش رفت خونه. منم کلی ذوق و هیجان داشتم برای شروع زندگی مستقلم شاد و خوشحال بودم حتی از تنهایی و شب هم نمیترسیدم. البته خیره‌تر از این‌ها بودم که از تنهایی بترسم. بعد یک هفته همه چیز برام عادی شد. انگار سال‌ها بود که تنها زندگی میکردم. به سکوت اونجا عادت کرده بودم و با تعجب فکر میکردم چجوری این همه مدت توی اون همه شلوغی و سروصدا زندگی کردم. برای خودمم عجیب بود…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۵۰]

قسمت۹۵

اولین روز تشکیل کلاسها صبح زود از خواب بیدار شدم. تو آرامش صبحانه خوردم و زودتر از خونه اومدم بیرون تا به موقع به کلاس برسم. برگه‌ی انتخاب واحد دستم بود. یه نگاه به برگه کردم و شماره کلاسو به خاطر سپردم. توی حیاط دانشگاه از یکی از دخترها پرسیدم ببخشید کلاس شماره‌ی ۱۷ کجاست؟ دختر راهنماییم کرد و بعد از تشکر از اون به طرف یه ساختمون چند طبقه که کلی کلاس داشت رفتم.
کلاس شماره‌ی ۱۷ تو طبقه‌ی دوم بود. از پله‌ها بالا رفتم و کلاسو پیدا کردم. وارد کلاس شدم. چند تا دختر و پسر دیگه هم بودن که زودتر اومدن و روی چند تا صندلی نشسته بودن. منم رفتم و تو ردیف دوم روی یکی از صندلی‌ها نشستم. جلوم دو تا دختر کنار هم نشسته بودن. بعد از دو دقیقه هر دو برگشتن و به من نگاه کردن و لبخند زدن. یکیشون لب باز کرد و گفت:
“سلام. من بیتام اینم که کنارم نشسته درناست.” با دست به دختر نسبتاً تپلی که کنارش نشسته بود اشاره کرد. درنا برام دست تکون داد و سلام کرد. درنا موقع حرف زدن لپاش قرمز میشد و همین بامزه‌ش کرده بود. بیتا یه دختر شیک بود. زیبا نبود اما خیلی جذاب بود. لبخند زدم و گفتم: “سلام. خوشبختم من سوگندم.”
بیتا:”اهل کجایی؟”
من:”شمالیم.”
درنا:”ایول دختر شمالی. منم کرمانیم این بیتام تهرانیه.”
بیتا:”راستش من و درنا چهار ساله با هم همکلاسی هستیم. قبلا کرمان درس میخوندیم. من دیدم چهار سال اونجا مهمون بودم، گفتم درنام بیاد اینجا دو سال مهمون ما باشه تا بهش یاد بدم چجوری از مهمون پذیرایی میکنن.”
بعد چشمکی زد و گفت:
“میخوام غریب کوشون راه بندازم تا دیگه هی نگه شهر من شهر من. تو این چهار سال منو کشت با این شهرشون.” خندم گرفته بود. بچه‌های جالبی بودن. دلم هوای دوستامو کرد. ای کاش یکیشون پیشم بود. اونوقت کلی بهمون خوش میگذشت. با اومدن استاد همه صاف نشستن و به استاد خیره شدن استاد بعد معرفی خودش یه حضور غیاب کرد و بعد در مورد درس و نمره و دانشگاه و کتاب و جزوه یه توضیحاتی داد و درسو شروع کرد. چون جلسه‌ی اول بود قد دو صفحه بیشتر درس نداد. خیلی زود کلاسو تموم کرد و برامون آرزوی موفقیت کرد و رفت. بعد از رفتن استاد یه نفس تازه کشیدم. خیلی خسته شده بودم. همیشه نشستن توی کلاس برام عذاب‌آور بود. البته ظاهراً فقط من خسته نشده بودم. بیتا و درنام خسته به نظر میومدن. داشتن غرغر میکردن. همونجور که وسایلشونو جمع میکردن میگفتن: “وای که چقدرم حرف زد. حالا خوبه میخواست زود درسو تموم کنه و اینقدر حرف میزد اگه میخواست درست و حسابی درس بده چیکار میکرد.”
درنا:”آره والله مغزمون ترکید.”
خندم گرفته بود. بیتا یه نگاهی به من کرد و گفت:
“تا کلاس بعدی نیم ساعت وقت داریم میای بریم بوفه یه چایی بخوریم؟”
من:”البته که میام.”
بیتا و درنا دخترهای جالبی بودن. تو همون چند ساعت به اندازه‌ی کافی با هم صمیمی و راحت شده بودیم. اونا مدام سربه‌سر هم میذاشتن و باعث خندیدنم میشدن. به من میگفتن خوش خنده. بیتا میگفت تا بهت پقی میکنم میزنی زیر خنده. اون روز تا عصری کلاس داشتیم و بعد از تموم شدن کلاس‌ها خسته و کوفته رفتم خونه.


دو سه هفته‌ای از شروع ترم گذشته بود. روزا بیکار تو خونه مینشستم و سعی میکردم خودمو با درس خوندن و فیلم دیدن سرگرم کنم. اما آخه چقدر می ونستم فیلم ببینم و کتاب بخونم. از بیکاری خسته شده بودم. موندن تو خونه کلافم میکرد. فقط آخر هفته‌ها کلاس داشتم و بقیه‌ی هفته بیکار بودم و تو خونه در و دیوارو نگاه میکردم. تنهایی وقتی که آدم کاری برای انجام دادن نداره اصلا خوب نیست.و قتی حسابی از تنهایی خسته شدم، زنگ زدم به بابامو کلی درد و دل کردم که اینجا بیکار افتادم و دارم دیوونه میشم یکم که سبک شدم خداحافظی کردم. سه روز بعد بابام زنگ زد و یه خبر خوش برای من داشت. ظاهراً بعد از اینکه من زنگ زدم به بابام و کلی آه و ناله کردم از بیکاری، بابامم یه فکری میکنه و زنگ میزنه به یکی از دوستاش که تو تهران زندگی میکنه و در مورد من و وضعیتم باهاش حرف میزنه و ازش میخواد اگه کاری سراغ داره بهش معرفی کنه. اون دوستشم فرداش زنگ میزنه به بابام خبر میده که یکی از دوستاش که یه شرکت ساختمون‌سازی داره نیاز به یه منشی نیمه وقت دارن و باهاشون در مورد من صحبت کردن. بابام زنگ زد تا بهم خبر بده که من میتونم اونجا کار کنم و فردا باید برای معرفی خودم یه سری به اونجا بزنم. کلی شاد شدم. از هیجان شب به زور خوابیدم. فرداش رفتم به آدرسی که پدرم داده بود و خودمو معرفی کردم. انگار دوست پدرم شرایط منو کامل براشون توضیح داده بود و اون‌ها هم پذیرفته بودن. کار من از شنبه تا سه‌شنبه از ۹ صبح تا ۷ عصر بود. البته یکی، دو ساعتی هم برای ناهار و استراحت وقت داشتم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۵۱]

قسمت۹۶

اونجور که بعداً فهمیدم دو روز آخر هفته هم یه منشی دیگه می‌اومد که اونم دانشجو منتهی انگاری منشی آخر هفته از آشناهای رئیس شرکت بوده. اولین روز کاریم خیلی استرس داشتم. اما به خودم امیدواری دادم. سر ساعت تو شرکت بودم. بهم گفته بودن یک خانمی به اسم نیکنام کارامو برام توضیح میده. اون روز اولین‌بار بود که خانم نیکنام رو میدیدم. یه خانم حدوداً سی ساله با یه چهره‌ی مهربون و قشنگ و خواهرانه. تو کارش جدی بود اما اونقدر به آدم اعتماد به نفس میداد که نگو. روز اول دونه به دونه کارامو بهم توضیح داد و تو کل روزم حواسش به من بود که اشتباه نکنم. با اینکه دفعه‌ی اولم بود اما خدارو شکر خرابکاری نکردم. اونقدر تمرکز کردم و حواسمو به کار دادم تا یه وقت تو روز اول گند نزنم که آخر روز مخم از تمرکز زیاد داشت میترکید. اما خوشحال از اینکه کارمو خوب انجام دادم رفتم از خانم نیکنام تشکر و خداحافظی کردم. موقع خداحافظی ازم خواست که از حالت رسمی در بیایم و همدیگرو به اسم کوچیک صدا کنیم. وای من که از خدام بود. چون همینجوری در حالت عادی حرف زدنم همه‌ی کلمه‌ها و اسم‌ها رو مخفف میکردم واقعاً واسم سخت بود که یه فامیلی، که در طول روز شاید بیش از ۲۰ بار باید صدا میکردمو مدام با پسوند و پیشوند بگم. با خوشحالی قبول کردم و قرار شد “رعنا جون” صداش کنم بعداً فهمیدم رعنا دختر خاله‌ی رئیسه. روز اول کاریم اونقدر خسته شدم که وقتی به خونه رسیدم فقط لباسامو عوض کردم و بدون اینکه شام بخورم خوابیدم. بعد از یک هفته کاملا کارمو یاد گرفته بودم و میدونستم چیکار باید بکنم. جالب اینجا بود که من منشی رئیس شرکت شده بودم اما نه تنها تو اون یک هفته بلکه تا دو هفته بعدم ایشونو ندیدم. از بقیه شنیدم که ظاهراً شرکت یه پروژه تو شمال داره که رئیس و چند تا مهندس دیگه باید دائماً برای انجام کارهای اون برن شمال و برگردن و تو این چند هفته رئیس فقط آخر هفته‌ها تونسته بیاد شرکت و به کارا رسیدگی کنه و دوباره اول هفته برگشته شمال. من تو اون شرکت علاوه بر کارهای منشی‌گری کارهای کامپوتری هم میکردم. هر کس که کامپیوترش عیب و ایرادی پیدا میکرد دست به دامن من میشد و منم که خب رشته‌ام همین بود خوشحال بودم که میتونستم کمکی بکنم. شرکت خوبی بود. بعد یکی دو هفته با همه‌ی کارمندها آشنا شدم. یه پسر حدوداً بیست و هشت، نه ساله بود به اسم مانی شهبازی. دفعه‌ی اولی که دیدمش وقتی بود که با سروصدا و شلوغ کاری با دو سه تا از کارمندها وارد شرکت شد. اون حرف میزد و بقیه میخندیدن. به خاطر سرو صدایی که راه انداخته بود ناخودآگاه توجهم جلب شد. داشتم با رعنا حرف میزدم که آقایون وارد شدن. با تعجب زل زل بهشون نگاه میکردم. زیر لب گفتم:”اینا چه شادن.”
رعنا جون مسیر نگاهمو گرفت و به در خیره شد. همون جور که لبخند روی لبش اومده بود تو جاش ایستاد و سلام کرد. کارمندها به رعنا جون سلام کردن و با پسر جوون دست دادن و رفتن سرکار خودشون. اما پسر که تازه چشمش به من افتاده بود همونجور با لبخند جواب سلام رعنا جون و منو که به تبعیت از رعنا سلام کرده بودم رو داد و لبخندزنان اومد جلو. چشمای شیطونی داشت و یه صورت بامزه، قدبلند و چهارشونه و درکل خیلی خوش‌تیپ و خوش‌قیافه بود و چون همش لبخند میزد ناخودآگاه به سمتش کشیده میشدی. همونجور دقیق بهم نگاه کرد و گفت:
“شما منشی جدید هستید؟” من: “بله.” : “به به ماشاا… چه خانمی، چه متین؛ چه زیبا، چه باوقار، چه …”
رعنا یه دفعه پقی زد زیر خنده. من مات مونده بودم که چه خبره. این یارو کیه. رعنا چرا میخنده.
همونجوری گیج نگاهشون میکردم.
پسر:”اه، خانم نیکنام چرا میخندید الان خانم چی فکر میکنن.”
رعنا:”بابا اول خودتو معرفی کن بعد شروع کن به چاپلوسی. ببین دختره چه گیج شده.”
بعد رو به من کرد و گفت:
“عزیزم ایشون آقای مانی شهبازی هستن. معاون شرکت و البته خواهرزاده‌ی آقای رئیس. این آقا بسیار شاد و سرزنده هستن و با همه شوخی میکنن براشم فرق نمیکنه طرف کی باشه. در ضمن ازشون دوری کن چون سعی میکنه تورت کنه.” از حرف‌های رعنا بیشتر گیج شده بودم. شهبازی اعتراض کرد. شهبازی:”اه خانم نیکنام همین اول کار پته‌ی آدمو میریزی روی آب خوب ضایع میشیم. اصلا شما کار ندارید اینجا وایستادید زیرآب منو میزنید؟” رعنا بلند میخندید. شهبازی به من نگاه کرد و گفت: “شما خودتونو معرفی نمیکنید؟”
تازه به خودم اومدم. رعنا دهن باز کرد که منو معرفی کنه که شهبازی دستشو بالا آورد و گفت:
“شما نمیخواد چیزی بگید. بابا مگه شما منشی جدیدین؟ خوب بزار خودش حرف بزنه ببینم صداش چه جوریه؟” رعنا دوباره خندید. من:”من سوگند آریا هستم از امروز اینجا کار میکنم.” مانی خندید و دستشو آورد جلو که دست بده و همونجور گفت: “خوشبختم.”
یه لحظه مات مونده بودم چیکار کنم که رعنا به دادم رسید…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۵۱]

قسمت۹۷

زد رو دست شهبازی و گفت:
“بچه تو هنوز آدم نشدی؟ هزار بار گفتم تو شرکت از این کارا نکن.” مانی:”یعنی وایسم بیرون شرکت به خانم آریا دست بدم؟” رعنا:”دیوونه تو آدم نمیشی. پاشو برو سر کارت.” بعد همونجور هلش داد که بره. شهبازی هم سرشو برگردوند و همونجور که میرفت چشمکی به من زد و گفت: “بعداً میبینمتون.”
وقتی که شهبازی رفت رعنا دوباره بلند خندید. منم مثل بچه خنگا فقط نگاهشون میکردم و اصلا سر از کارشون درنمی‌آوردم. شهبازی که رفت رعنا برگشت و بهم گفت:
_”این مانی پسر خوبیه فقط یکم شیطونه. بچه‌ی راحت و ساده‌ای هم هست. تو شرکت با همه دوسته همه هم دوستش دارن. کاراشو جدی نگیر. داشت باهات شوخی میکرد.”
چند روز بعدش فهمیدم رعنا راست میگه واقعاً شهبازی آدم شادی بود. وقتای استراحت همه دورش جمع میشدن و از حرف‌هاش میمردن از خنده. با همه رابطه‌ی خوبی داشت. چون من تازه وارد بودم تا کارش تموم میشد زودی میومد بالا سر من و چهار تا چیز جالب میگفت و میرفت. اولا سعی میکردم سنگین باشم و نخندم اما بعد دیدم نه دیگه بس که خندمو قورت دادم دل درد گرفتم. بعد سه چهاربار که خودمو کنترل کردم دیدم نمیشه خودمو ول داده بودم و میخندیدم. اونم برای اینکه من احساس راحتی بیشتری کنم و زیاد سخت نگیرم هی میومد و سر به سرم میزاشت. خیلی از مهندسای شرکت از قبل از اینکه بیان تو شرکت با هم دوست و فامیل بودن. یه سری همکلاسی‌های شهبازی بودن و یه سریا فامیلای رئیس و شهبازی. مثلا همین رعنا دخترخاله‌ی مامان شهبازی بود. خانواده‌هاشون بهم نزدیک بودن و اونا هم صمیمی و راحت بودن و چون رعنا ازدواج هم کرده بود یه جورایی مثل خواهر بزرگتر بهش نگاه میکردن. اما از حق نگذریم تمام کارمندها حرفه‌ای بودن و از جون واسه کارشون مایع میزاشتن. هیچ کدومشون صرفاًٌ به خاطر نسبت فامیلی یا آشنائیت اونجا استخدام نشده بودن بلکه همه علم و توانایی کارو داشتن و خوب کار میکردن. در ضمن آقای شهبازی منبع خبرها و شایعات بود. هر اتفاقی که تو شرکت میفتاد شهبازی ازش خبر داشت و برای اینکه من از اوضاع شرکت بی‌خبر نباشم میومد و کامل خبرها رو بهم میداد. یه وقتی از یکی شنیده بودم که میگفت منشی‌ها منبع خبرها هستن ولی من خودم خبرها رو از یکی دیگه میگرفتم. تو شرکت ما باید میگفتی آقای شهبازی منبع خبرهاست. خلاصه بعد دو هفته دیگه شرکت شده بود مثل خونه‌ی خودم. همه با هم دوست و صمیمی بودن.


دانشگاه جدید جای خوبی بود اما نه به خوبی دانشگاه دوره‌ی لیسانسم. صمیمیت بچه‌های اونجا بیشتر بود و دانشگاه برامون جذابیت بیشتری داشت. بیشتر روزهای هفته دانشگاه بودیم و همه مثل یه خانواده‌ی بزرگ بودیم. همکلاسی‌های دختر و پسر مثل خواهر برادرامون بودن. اما هنوز بعد از یکماه و نیم اون حسی که بایدو به این دانشگاه جدید نداشتم. بچه‌ها خوب بودن اما چون مدت زمان کمتری با هم بودیم، فقط دو روز آخر هفته بخاطر همین اونقدرها که باید صمیمی نبودیم. البته من با درنا و بیتا صمیمی شده بودم اونا دخترهای خوبی بودن. اما پسرهای همکلاسی رو فقط در حد سلام و علیک میشناختم. یکی از پسرهای کلاسمون حس خوشمزگی داشت و سر کلاس‌ها مدام تیکه مینداخت و بشدت سعی میکرد با بچه‌ها صمیمی بشه. اصلا از رفتارش خوشم نمیومد مخصوصاً اون اوایل. یه بار بعد کلاس از استاد سؤال داشتم. دور استاد شلوغ بود. صبر کردم تا دور استاد یکم خلوت شه بعد سؤالمو مطرح کردم. قبل از اینکه استاد جوابمو بده یکی استادو صدا کرد و استاد برگشت ببینه چی کارش دارن. صبر کردم تا کار استاد تموم بشه. این آقای مهدوی هم که حس فضولی زیادی داره بدون اینکه کسی ازش سؤالی بپرسه شروع کرد جواب سؤالمو دادن. اصلا از این کارش خوشم نیومد. در ضمن نمیخواستم اول کاری بهش رو بدم. چون اصلا نمیشناختمش واسه همین فقط برگشتم و یه چپ چپ بهش نگاه کردم که حساب کار دستش اومد و خودش ساکت شد. بعداً درنا بهم گفت که این آقای مهدوی و دوستاش بهم میگن “بداخلاق” مطمئناً بخاطر برخورد همون روزم بود. اصلا برام اهمیتی نداشت که اونا چی صدام میکنن. قصد داشتم فقط روی درس و کارم تمرکز کنم. فرصت خاله‌زنک‌بازی نداشتم. تو این مدتی که توی شرکت بودم رئیسو ندیده بودم. مدام مسافرت کاری بود. دستورای کارمو یا از مهندس شهبازی میگرفتم یا از خانم نیکنام. بخاطر یک مسئله‌ی کاری نیاز به کمک داشتم. مهندس شهبازی از شرکت بیرون رفته بود و من نمیدونستم کی برمیگرده. حس بلند شدن از جامو نداشتم. اما به زور از جام بلند شدم و رفتم دم دفتر خانم نیکنام. در زدم و وارد اتاق شدم. رعنا جون داشت با تلفن حرف میزد. صبر کردم تلفنش تموم بشه بعد رفتم جلو و مشکلمو گفتم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۵۲]

قسمت۹۸

زیاد مطمئن نبود اما جوابمو داد و یه سری دستورات کاری بهم داد و بعد گفت برای اطمینان به مهندس شهبازی زنگ بزنم و دستورات دقیقو از ایشون بگیرم. از اتاق بیرون اومدم و رفتم سر میز خودم. بدون اینکه بشینم از همین طرف میز تلفنو گرفتم و زنگ زدم. چند تا بوق خورد اما کسی جواب نداد. همیشه همینجور بود باید یه چهار پنچ باری زنگ میزدی تا مهندس جواب تلفنشو بده. داشتم زیرلب پیش خودم غرغر میکردم و میگفتم: این پسره اصلا معلوم نیست کجا میره. حالا رفتی لااقل به تلفن یه نگاهی بنداز شاید یکی آتیش گرفته باشه زنگ زده باشه به تو بیای یه لیوان آب بپاشی روش. همونجوری غرغر میکردم و با پرونده‌ای که دستم بود خودمو باد میزدم.
“شما منشی جدید هستید؟” صدا از پشت سرم میومد. یه صدای سرحال و قوی و فوق‌العاده آشنا. صدایی که هیچوقت فراموش نمیکنم. قلبم داشت وامیستاد. با ترس و ناباوری برگشتم ببینم این صدای آشنا برای کیه. رومو برگردوندم و یه پسر هم سن مهندس شهبازی جلوم دیدم. خیلی شیک و تر تمیز و کت و شلوار پوشیده و ادکلن زده بود قد بلند و خوش استیل، صورت صاف و پوست خوش‌رنگ با دو چشم قهوه‌ای باهوش و متعجب. فکر کنم حسابی رنگم پریده بود که پسر از دیدنم تعجب کرده بود. یه لحظه خنده‌ام گرفت چه تصوراتی داشتم. تو یه آن حس کردم صدای مهرانو شنیدم اما با دیدن این مرد جوون جلوی خودم که هیچ شباهتی با مهران نداشت فهمیدم اشتباه کردم. با گیجی گفتم:”شما … شما کاری داشتید؟” :”پرسیدم شما منشی جدید هستید؟”
یه دفعه دستم شل شد و پرونده با برگه‌هاش ریختن زمین. همونجوری مات مونده بودم. خدایا درست میشنیدم. صدا همون صدا بود. صدای مهران اما این صدا متعلق به یه آدم دیگه بود که با چشمای گرد شده از تعجب به من نگاه میکرد حتماً فکر میکرد دیوونه‌ام. لابد قیافه‌ام خیلی عجیب بود. با صدایی که به زور در میومد گفتم:
“بله، شما کی هستید؟” سریع یه لبخندی زد و گفت: “من بابک شایان مدیر این شرکتم و شما؟”
با شنیدن دوباره‌ی صداش اشک تو چشمام جمع شد همون جور آروم و مبهوت . با بغض گفتم:
“من سوگند آریا هستم. از … از ملاقاتتون خوشبختم.” بدون توجه به اطرافم زل زده بودم به رئیس اصلا حواسم نبود. به تک تک اجزای صورتش دقیق شده بودم. چند تا از موهای مشکیش با سماجت توی صورتش افتاده بود و کنار نمیرفت. لب و دهنش خوش‌فرم و بینی متناسب، صورت جذابی داشت. اما اون چیزی نبود که من دنبالش بودم. هر چی بیشتر نگاش میکردم بیشتر مایوس میشدم. این پسری که جلوم بود زمین تا آسمون با کسی که تو ذهنم بود و همه‌جا دنبالش بودم فرق داشت. یه دفعه با صدای خانم نیکنام به خودم اومدم. نیکنام:”سوگند جون زنگ زدی به مهندس شهبازی؟ اه، سلام جناب رئیس رسیدن به خیر خوش اومدید.” رئیس با لبخند رو به خانم نیک ام کرد و گفت:”سلام خانم. ممنون. شما خوب هستید؟” خانم نیکنام به من اشاره کرد و همونجور که میخندید گفت: “میبینم که بعد دو هفته بالاخره با منشی جدید آشنا شدید.”
یه دفعه چشم نیکنام به پرونده و برگه‌های پخش شده افتاد و با تعجب گفت:
“اینا چرا رو زمین افتاه؟” من که از فرصت استفاده کرده بودم و خیره خیره به رئیس نگاه میکردم به خودم اومدم و سریع گفتم: “ببخشید از دستم افتاد.”
تندی نشستم تا برگه‌ها رو جمع کنم. بی‌اختیار قطره اشکی که تو چشمام جمع شده بود روی گونه‌ام چکید. خانم نیکنام حرفش با رئیس تموم شد و به سمت اتاقش رفت. رئیس هم یه نگاه به برگه‌ها کرد و دلش برام سوخت. کنارم نشست و کمک کرد تا برگه‌ها رو جمع کنم. بعد از اینکه تموم برگه‌ها رو جمع کردیم. آقای شایان برگه‌هایی رو که جمع کرده بود سمتم دراز کرد. سعی کردم بهش نگاه نکنم اما وقتی برگه‌ها رو بهم داد سرمو بلند کردم که تشکر کنم. شایان با تعجب به صورتم و اشک روگونه‌ام نگاه کرد و گفت:
“شما حالتون خوبه؟” سریع از جام بلند شدم و یه دستی به گونه‌ام کشیدم که اشکم پاک شه بعد با یه لبخند کج گفتم: “بله جناب رئیس ممنون.”
بی‌تفاوت شونه‌شو بالا انداخت و رفت سمت اتاقش یهو یاد کارم افتادم تندی گفتم:
“ببخشید آقای رئیس.” رئیس برگشت و بهم نگاه کرد و گفت: “بله؟”
من:”ببخشید یه سری مدارک هستن که من نمیدونم باید باهاشون چی کار کنم. از خانم نیکنام پرسیدم دقیقاً نمیدونستن گفتن زنگ بزنم به آقای شهبازی اما ایشون… خب…”
دنبال یه کلمه‌ی مناسب برای پیچونده شدن میگشتم اما پیدا نمیکردم. یه لبخندی زد و گفت:
_”گوشیشو بر نمیداره نه؟”
با سر جواب مثبت دادم..

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۵۴]

قسمت۹۹

گفت:”بیار تو دفترم ببینم چیکارشون باید کرد.”
مدارکو برداشتم و پشت مهندس وارد دفتر شدم. مهندس همونجور که کتش رو در میآورد با خنده گفت:
“این پسر همیشه همینجوریه. به گوشیش یه نگاه نمیکنه نمیگه یه وقت آدم درحال آتیش گرفتنه و به کمکش احتیاج داره.” نمیدونستم غرغرهای منو شنیده بود یا از خودش داشت میگفت درهرحال خودمو زدم به نفهمی. بعد از اینکه مدارکو دید دستورات دقیقو داد و مرخصم کرد. رفتم سر جام پشت میز نشستم و فکر کردم. اصلا یادم نیست به چی. مدام فکرای مختلف تو ذهنم میومد که بعضی‌هاش ربطی به هم نداشتن. همونجور که فکر میکردم دیدم مهندس شهبازی داره میاد طرفم. از کارای این پسر خنده‌ام میگرفت. هر قت دوست داشت بدون هیچ توضیحی یهو میذاشت میرفت بیرون و هیچ کسم پیداش نمیکرد و هروقت عشقش کشید برمیگشت. اما همیشه کارای شرکتو درست انجام میداد واسه همین هیچکس نمیتونست ازش گله کنه. از دور لبخند منو دید. داشت از فضولی میمرد. تا بهم رسید زودی گفت: “به چی میخندیدی؟”
اومدم بگم نه نمیخندیدم که متوجه شد و گفت:
“انکار بی‌فایده است از اون دور که میومدم دیدمت. تا چشمت بهم افتاد گل از گلت شگفت. خوشحال شدی منو دیدی؟” خندم عمیقتر شد و گفتم:”البته که خوشحال شدم شمارو که اصلا نمیشه پیدا کرد پس حتماً شانس باهام بوده که دیدمتون. در ضمن میشه عاجزانه یه خواهشی ازتون بکنم؟” با لبخند گفت: “چه خواهشی؟”
من:”خواهشاً به اون گوشیتون یه نگاهی بندازید به خدا انگشتام سر شد از بس روزی هزار بار شماره‌ی شما رو میگیرم و جواب نمی‌دید.”
شهبازی:”حالا که عاجزانه خواهش کردی بهت یه ارفاقی میکنم و جواب تلفوناتو میدم. تا من یه دقیقه از شرکت میرم بیرون هی دم به دقیقه از شرکت بهم زنگ میزنن واسه اینه که وقتی شماره‌ی شرکتو میبینم جواب نمیدم. اما چون شمایید یه کاریش میکنم. آهان فهمیدم شماره‌ی موبایلتو بده به من هر وقت کار مهمی داشتی یه تک زنگ با موبایلت بنداز تا من بفهمم که تویی.”
خنده‌ام گرفته بود. گفتم:
“حالا واجبه اینجوری رمزی کار کنید؟” شهبازی:”آره خب این بچه‌های شرکت حسودن تا میرم بیرون موی دماغم میشن.” خندیدم و شماره‌مو بهش دادم . یه تک‌زنگ بهم زد تا شماره‌شو بگیرم. شهبازی:”خب خانم منشی خبرای جدید چیه؟” یه ابروم از تعجب بالا رفت و گفتم: “شما خبر ندارید؟ دارید از من می پرسید؟”
شهبازی:”با اینکه هزار تا چشم و گوش دارم اما هنوز وقت نکردم بهشون سر بزنم. پس از شما میپرسم.”
با دست به اتاق رئیس اشاره کردم.
شهبازی:”به به پس این دائی جان ما بالاخره تشریف فرما شدن؟”
بعد صداشو پائین آورد و گفت:”بچه‌مو
دیدی؟ چقدر شیرینه؟ مادر به فداش دلم براش یه ذره شده بود.”
صداشو نازک و زنونه کرده بود و همونجور که قربون صدقه‌ی مهندس شایان میرفت، رفت سمت در اتاقش و داخل شد. مرده بودم از دستش از خنده. خیلی بانمک بود. مثل داداشم دوستش داشتم. یعنی همه همینجوری بهش نگاه میکردن مثل یه برادر بزرگتر و دوست‌داشتنی.
بعد از چند روز به صدای مهندس شایان عادت کردم. اوایل وقتی حرف میزد فکر میکردم که باید مهرانو جلوم ببینم. خیلی عجیب بود قبول صدای مهران با یه قیافه‌ی جدید. یه روز پشت میزم نشسته بودم که در دفتر رئیس باز شد و مهندس شایان با اخمای درهم اومد بیرون. از جام بلند شدم. مهندس عصبی اومد جلوی میزم و گفت:
“خانم آریا به یکی بگید یه نگاهی به کامپیوترم بکنه ببینه چه مرگشه که باز اذیت میکنه.” اینو گفت و همونجور عصبانی رفت سمت در و از شرکت خارج شد. با چشم تا جایی که میشد نگاهش کردم بعد از جام بلند شدم و همونجور که با خودم زیر لبی حرف میزدم رفتم تو دفترش سراغ کامپیوترش ببینم چشه. “این مردام معلوم نیست چشونه. یعنی اینقدر اعصاب خوردی واسه یه کامپیوتر بود؟ چه میدونم. شایدم کار مهمی باهاش داشت دید کار نمیکنه اعصابش خورد شد.” یه نگاه به کامپیوتر کردم یه سری مشکل داشت که تونستم درستش کنم بعد در کیسو برداشتم و یه نگاه به داخلش کردم. ببینم فنش درسته؟ آخه هی هنگ میکرد و از فن یه صدای ناجوری میومد. توش پر گرد و خاک بود واسه همین کامپیوتر خوب کار نمیکرد. فن بدبخت به زور تکون میخورد. معمولا با یه جارو برقی توشو تمیز میکردم ولی اونجا جارو نداشتیم. از روی میز چند تا دستمال برداشتم و مشغول تمیز کردن شدم. یه یه ساعتی از رفتن آقای مهندس گذشته بود. سرگرم کار خودم بود و با کله رفته بودم تو کیس. اصلا نفهمیدم کی در باز شد و مهندس شایان وارد اتاق شد. فقط وقتی به خودم اومدم که صداشو شنیدم که میگفت: “چیکار دارید میکنید؟”
چون تو سکوت و تنهایی کار میکردم یهو از حضورش جا خوردم و ترسیدم. اومدم صاف وایسم که سرم محکم خورد به در کیس
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۵۴]

قسمت۱۰۰

سرم خورده بود به تیزی لبه‌اش و اونقدر شدید بود که احساس کردم سرم سوراخ شده و در کیسم با صدای مهیبی افتاد رو زمین. دستمو گرفته بودم روی سرم و میمالیدم تا از دردش کم بشه و آروم آخ و واخ میکردم. مهندس شایانم که اصلا فکرشم نمیکرد اینقدر بترسم با شرمندگی نگاهم میکرد.
مهندس:“خانم آریا حالتون خوبه؟ فکر نمیکردم این قدر بترسید. ببخشید اصلا نمیخواستم بترسونمتون. فکر کردم متوجه‌ی ورودم شدید.” همون جور با آه و ناله گفتم: “نه، خواهش میکنم من باید حواسمو بیشتر جمع میکردم.”
مهندس یه نگاه متعجب به من و یه نگاهم به کیس باز شده انداخت و گفت:
“شما داشتین چیکار میکردین؟” من:”داشتین میرفتین گفتین کامپیوترتون خرابه اومدم ببینم مشکلش چیه؟” شایان:”شما؟ گفتم به یکی بگید بیاد درستش کنه.” من:”خب من درستش کردم. رشته‌ام کامپیوتره دارم ارشد می گیرم خیالتون راحت دیگه کامپیوترتون مشکلی نداره.” مهندس:”ممنونم از زحمتتون.” درد سرم که یکم آروم شد در کیسو که مهندس از روی زمین برداشته بودو گرفتم و گذاشتم سر جاش بعد میزو که بهم ریخته بودم مرتب کردم و از پشتش اومدم اینور و روبه‌روی رئیس ایستادم. مهندس شایان داشت به سرم نگاه میکرد و گفت: “خانم آریا سرتون.”
من:”سرم؟ … چی؟ چی شده؟”
مهندس:”سرتون کثیف شده.”
من:”سرم؟ چرا؟ …”
یه دفعه یه نگاه به دستام کردم و دیدم حسابی خاکی شده و من دستمو به مقنعه‌ام مالیده بودم پس باید گند زده باشم به مقنعه ام. زورکی یه لبخند زدم و گفتم:
“جناب رئیس اگه با من کاری ندارید من برم.” مهندس شایان: “نه خانم کاری نیست بفرمائید.”
همونجوری که تشکر میکردم چشمم بهش بود و یه وری هم راه میرفتم که یهو گرومپی خوردم به صندلی و اگه دستمو به لبه‌اش نگرفته بودم با مغز می‌اومدم زمین. سریع صاف ایستادم و دیدم مهندس چشماشو بسته و دستاشو آورده بالا انگار از دور میخواست مانع افتادنم بشه. برای اینکه بیشتر ضایع نشم سریع یه ببخشید گفتم و از اتاق دوئیدم بیرون. درو که بستم یه نفس راحت کشیدم اما حسابی شرمنده شده بودم. با دست میزدم تو سر خودمو به خودم بدو بیراه میگفتم و دعوا میکردم.
“دختره‌ی دیونه‌ی دست و پا چلفتی. راه صافم نمیتونی بری. دیدی گند زدی. اون از روز اول فکر میکرد عقب‌موندم اینم از الان که با خودش میگه دست و پا چلفتی هم هستم. ای خدا سوگند یه کارو درست نمیتونی انجام بدی.” همینجور غرغر میکردم. : دست و پا چلفتی هستی ولی چرا خوددرگیری داری و خودتو میزنی؟”
همین یکیو کم داشتم. مهندس مانی شهبازی جلوم بود. رو میزم خم شده بود و کله‌شو آورده بود جلو و با کنجکاوی نگاه میکرد. تندی خودمو عقب کشیدم و گفتم:
“هیچی همین جوری.” با تردید نگاهم کرد و گفت: “بچه خر میکنی؟ دایی جان ناپلئون چیزی بهت گفته؟”
سرمو جلو آوردم و آروم گفتم:
“اگه بهتون بگم به کسی نمیگید؟” همچین قیافه‌ی جدی به خودش گرفت و گفت: “مگه من خبر چینم؟ اصلا کی شنیدی که من حرفی به کسی زده باشم؟”
من:”خب همیشه.”
همچین جدی ناراحت شد که یکی نمیدونست فکر میکرد رازدارتر از این آدم تو دنیا پیدا نمیشه.
شهبازی:”دستتون درد نکنه، دیگه ما شدیم فضول و خبر چین. بشکنه این دست که نمک نداره. دیدم خیلی ناراحتید گفتم کمکتون کنم. نمیخواید بگید چی شده خب نگین چرا تهمت میزنید به من شریف.”
خنده‌ام گرفته بود این داشت میمرد از فضولی ولی ببین چه ژستی هم گرفته برا من.
گفتم:”یعنی واقعاً نمیخواید بدونید چی شده؟”
سریع سرشو آورد جلو و گفت:
“من اگه نفهمم میمیرم. تروخدا بگو.” پقی زدم زیر خنده. خنده‌ام که تموم شد گفتم: “میگم به شرطی که خدایی واسه دائیتون جاسوس نشید.”
با سر گفت باشه.
“خب امروز همش خنگ‌بازی درآوردم و فکر کنم دائیتون فکر میکنن من یه چیزیم میشه.” مانی:”یعنی مشکل داری؟” من:”آره.” مانی:”یعنی دست و پاچلفتی.” من:”آره.” مانی:”یعنی عقب مونده‌ای.” من: “آره. چی؟ نه. یعنی چی. اصلا پاشو برو سر کارت دیگه یک کلمه هم چیزی نمیگم.” مانی:”نه ترو خدا غلط کردم. دیگه چیزی نمیگم. اگه الان نفهمم چی شده شب خوابم نمیگیره.” من:”نه نمیگم. میخوای مسخره‌بازی در بیاری.” مانی:”اگه بهت رشوه بدم چی.” گوشام تیز شد و چشمم برق زد: “رشوه؟ چی میدی؟”
مانی:”چه خوششم اومد. برات بستنی میخرم خوبه؟”
من:”با اینکه به این نمیگن رشوه ولی خب .. کاکائویی باشه.”
مانی:”قبوله. پس معامله انجام شد. حالا زود، تند؛ سریع تعریف کن چی شده.”
منم کل ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم بعد کلی خندیدن گفت:
_”پس بگو این قیافه چرا این ریختی شده. لحظه‌ی اول که دیدمت فکر کردم از سر ساختمون اومدی که این قدر خاکی و کثیف شدی.”
دوباره با صدا خندید. متوجه‌ی منظورش نشده بودم. یکم فکر کردم، یه جیغ کوتاه کشیدم و دوئیدم تو دستشویی….
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x