رمان آنلاین پرگار بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۱تا۲۵

فهرست مطالب

داستانهای واقعی داستانهای آنلاین پرگار صبا

رمان آنلاین پرگار بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۱تا۲۵

داستان پرگار

نویسنده :صبا

#داستان_پرگار
#قسمت۲۱
وارد شرکت شدم .یه شرکت بزرگ بود
کاوه اومد استقبالم
_بیا تو اتاقم خانم رضوی مهمون داره.بیا با بچه ها اشنا بشو تا صدامون کنه
استرس داشتم.حس و حال ثبت نام مدرسه یا دانشگاه و داشتم
اتاق بزرگی روبرو بود
میز ها کنار هم بودن
یه خانم در حال رژ زدن بود
انگار نه انگار من وارد شدم
یه خانم روسریش از سرش افتاده بود و مشغول تایپ بود
انگار وارد به دنیای دیگه شده بودم
انگار روح بودم و منو نمیدیدن
_بچه ها دوستم مهدی.اگه بشه قراره بمونه پیش ما
همه برگشتن نگام کردم
_سلام
خانمی که رژ میزد اینه شو گذاشت رو میزش
با عشوه گفت
_کاوه چرا دوستات مثل خودت پاستوریزه هستن
دلم میخواست دندوناشو تو دهنش بریزم.زن مگه انقدر وقیح میشه؟
سرمو انداختم پایین
کاوه رفت کنارش
_بده در امنیت کامل هستید
_وا مگه بقیه لولو هستن؟
_بقیه رو ندیدی خانم.حالا رژتو بزن خوب پررنگ نشده
بقیه زدن زیر خنده
کاوه اشاره کرد بهم
_اقا مهدی قراره کنار میز شما بشینن
دختره به حالت عشوه نگام کرد که بقیه خندشون گرفت
کاوه اومد کنارم بلند گفت
_مهدی اگه به سمیرا لوازم ارایش بدی دیگه کاریت نداره
بازم همه زدن زیر خنده
سمیرا هم یه کش برداشت و کاوه رو نشونه گرفته
یهو صدای در اومد
بعد پاشنه ی کفش
همه ساکت شدن.انگار همه ترسیده بودن
_اقای مهندس تشریف بیارید
کاوه نگام کرد خیلی جدی شده بود
_بریم؟
وقتی انقدر بچه هارو جدی دیدم ترسیدم
با تردید گفتم
_بریم
در زدیم
_بفرمایید
کاوه منو فرستاد تو .خواستم بگم تو هم بیا که با دست اشاره کرد تنها برم
وارد اتاق شدم
پر گلدون بود
یه خانم قد بلند جلوی پنجره ایستاده بود
داشت سیگار میکشید.تعجب کردم.زن و سیگار؟
سیگارشو تو زیر سیگاری خاموش کرد
از بینی و دهنش دود زد بیرون
_بشینید
تازه فهمیدم مثل خنگا وایستاده بودم نگاش میکردم
نشستم.تعجب کردم .یه خانم سی و پنج ساله مدیر اونجا بود.
موهای مشگی داشت که فرق از وسط باز کرده بود
یه روسری شل سرش بود که اگه نبود بهتر بود
بعد ها فهمیدم همون هم به احترام من سرش کرده بود
خیلی جدی بود
چند تا سوال تخصصی کرد که با من من جواب دادم.
پشیمون بودم رفته بودم
میترسیدم.من از یه زن میترسیدم
تمام عضلات بدنمو سفت کرده بودم .انگار خشک شده بودم
تند تند روند کارو توضیح داد
یهو دستشو یواش کوبید به میز که من تکون خوردم
_خوب مهدی از فردا هفت صبح اینجا هستی.این پروژه برای من مهم هست اگه بتونم بهترین طرح و بدم و تو مناقصه برنده بشم و طرحم ببره هم استخدام میشی هم حقوق خوبی میگیری
کاوه و بچه ها هم کمکت میکنن.خواهشا الان برو یه نگاه بنداز نمیتونی فردا نیا.حوصله ی بچه بازی و غیره رو ندارم.اکی؟
مثل لال ها با من من گفتم
_تمام سعیمو میکنم
بلند شد و با دست اشاره کرد به در
_پس بفرمایید
از در رفتم بیرون
کاوه نشسته بود رو صندلی و پاشو تکون میداد
از رنگ چهرم فهمید ترسیدم.دستمو گرفت برد تو اشپزخونه
_تو هم عین روز اول من شدی که.بیا چایی با قند بخور حالت جا بیاد
_بابا پسر این کیه.چرا عین مردا میمونه
کاوه خیلی صداشو پایین اورد و برام توضیح داد که این شرکت برای پدر خانم رضوی بوده اما وقتی فوت کرده رسیده به خانم رضوی شرکت حالت نیمه برشکسته داشته و تک و تنها به اونجا رسونده بوده.
_بیچاره شوهرش
_ههه شوهر کجا بود بابا.دیو اینو بگیره فرار میکنه.یه شوهر داشته یکسال باهم بودن بعد طلاق یارو در رفته.
یکم که حالم جا اومد رفتم پیش بچه ها
کاوه تند تند کارارو نشونم داد
یکم کار با کامپیوتر برام سخت بود
اما خوب کارو بلد بودم و چندتا ایده ی خوب هم داشتم
ساعت هفت بود من و کاوه فقط شرکت بودیم
بقیه بچه ها رفته بودن
یهو صدای در اتاق خانم رضوی اومد بعد صدای پاشنه های کفشاش
کاوه ریلکس مشغول توضیح دادن کار بود
اما من ترسیده بودم
_خوب چه خبر؟
کاوه ایده های منو براش توضیح داد .فقط گوش کرد
_اکی.موفق باشید.خسته نباشید.خداحافظ
انقدر چهرش سرد بود که نفهمیدم از ایدم خوشش اومده یا نه
دلم میخواست کفشاشو در بیارم و پاشنه هاشو بشکونم
_کاوه فکر کنم از طرح خوشش نیومده
_از کجا میگی؟
_خوب هیچی نگفت
_اون مدلش هست ول کن.برو خونه صبح زود اینجا باش
با هزار فکر و خیال و ترس رفتم خونه…..
#نویسنده_صبا
@nazkhatoonstory
#داستان_پرگار
#قسمت۲۲
صبح از خواب بیدار شدم.تا صبح فقط کابوس دیدم
سارا میز صبحانه رو چیده بود
چشماش پف داشت
معلوم بود تا صبح نخوابیده بود
_نخوابیدی؟
_نه.
_چرا؟
_هنوز دلیل رفتنتو به اداره نمیفهمم
یه لقمه بزرگ نیمرو گرفتم و از جام بلند شدم
_اگه یکم اینده نگر بودی و باشی میفهمی.من با کارگر جماعت نمیتونم سرو کله بزنم.یه عمر درس خوندم که برسم اینجا نه تو اون مغازه.خداحافظ
سارا خیلی یواش جوابمو داد.معلوم بود ناراحت هست‌.
رفتم تو شرکت فقط یکی از اقایون بود.
سریع رفتم پشت سیستم تا یکم کار کنم باهاش
یهو صدای کفش ها اومد
نمیدونم چرا هر وقت صدای پاشنه های کفش هاشو میشنیدم استرس عجیبی میگرفتم
سرشو اورد تو اتاق
یه نگاه به دور اتاق کرد
از جام بلند شدم
_سلام
_سلام صبح بخیر
اومد کنارم .انگار یه شیشه عطر رو خودش خالی کرده بود
_خوب چیکار میکنی؟
با ترس و من من جوابشو دادم
نفسشو داد بیرون
_اکی
رفت
از اینکه نمیفهمیدم منظورش چیه خیلی عصبانی میشدم.
کاوه اومد
یکم ارومتر شده بودم
بقیه بچه ها هم اومدن.
تا ساعت هشت شب شرکت بودم اما خانم رضوی و ندیدم
ساعت هشت خسته رفتم خونه
سارا اومد استقبالم
رو مبل ولووو شدم
یهو صدای شکستن اومد
رفتم تو اشپزخونه .شیشه ی عسل شکسته بود.داشت جمع میکردم
_با عسل چیکار داشتی الان
_میخواستم شیر عسل برات درست کنم قبل خوابت بخوری راحت بخوابی
_لازم نکرده شام بخورم کافیه
باز رفتم رو مبل ولووو شدم.
نیم ساعت گذشت .سارا میز شام و نچیده بود.
رفتم تو اشپزخونه.هنوز داشت کف اشپزخونرو تمیز کرد.
حرصم گرفت
_من گشنمه نشستی کف اشپزخونرو دستمال میکشی؟
_شام حاضره الان میارم.اینجا نوچ بود
__لازم نکرده من میخوام بخوابم
نمیدونم چرا هیچکدوم از رفتارهای سارا برام قابل هضم نبود.
اگه یه کاری انجام میداد نمیتونست همزمان یه کار دیگه انجام بده.باید کار اولشو تموم میکرد بعد نمیرفت سراغ اون یکی کارش.
حس میکردم دست و پا چلفتی هست.عصبی بودم.خوابیدم
خواب بودم که سارا بیدارم کرد
_مهدی جان شام نمیخوری؟میز چیدم
دلم میخواست کتکش بزنم
داد زدم
_مگه نمیبینی کپه مرگمو گذاشتم .بیدارم چرا میکنی؟
باز خوابیدم….
تا روز سوم با سارا قهر بودم
تو شرکت شام میگرفتمو میخوردم و میرفتم خونه میخوابیدم .اونم هیچ تلاشی نمیکرد
روز چهارم بود
روز قبلش رضوی طرح های مارو برده بود .دل تو دلم نبود که ببینم چی میشه
رسیدم اداره
از صورت تک تک بچه ها معلوم بود که استرس دارن
صدای پاشنه ها اومد در اتاقشو باز کرد
اسم منو صدا زد…..
کاوه دست زد به کمرمو گفت برو
تو دلم صلوات میفرستادم و رفتم تو اتاق
خانم رضوی پشت میزش نشسته بود و یه سری برگه رو داشت بررسی میکرد
بدون اینکه نگام کنه اشاره کرد بشینم.نشستم
بدون اینکه نگام کنه پرسید
_این چند روز چطور بود
_خوب بود.تیم قوی و باهوشید دارید
_به نظرتون به شخص دیگه هم احتیاج داریم؟
فهمیدم که جوابم کرده
مثل لال ها نگاش کردم.سرشو بلند کرد.
_شکر خدا طرح ما برنده شد.از ماه دیگه هم استارت کار زده میشه.اگه دوست داشته باشید میخوام نظارت رو این پروژه رو بدم بهتون
با بهت نگاش کردم.گیج بودم که منظورش چیه؟
ابروهاشو انداخت بالا.انگار منتظر عکس العملی از من بود
با من من گفتم
_باعث افتخار هست که تو شرکتتون باشم.خیلی خوشحالم طرح برنده شده.
یه پاکت پول گرفت جلوم
_اینم پاداش کارتون.از فردا هم بیاد برای نوشتن قرارداد.لطفا کاوه رو هم صدا کن بیاد
از جام بلند شدم .‌خیلی خوشحال بودم.
پاکتو گرفتم و رفتم بیرون.بچه ها از پاکت تو دستمو و لبخند رو لبم فهمیدن همه چیز عالی هست و نفسشون و دادن بیرون.
داخل پاکتو نگاه کردم
اندازه ی حقوقی که بابا بهم میداد بود
خیلی خوشحال بودم
رفتم خونه
سارا خوابیده بود.صدای درو شنید بیدار شد
رفتم کنارش.پاکتو گرفتم سمتش
_ببین طرحم قبول شد .پاداش گرفتم
_خوب همینو از بابات هم میگرفتی
_اه اه اه سارا من دارم از علمم از درسی که خوندم استفاده میکنم
_خوب تورو خدا عصبانی نشو حوصله ندارم.مبارکه
پتورو کشید رو سرش
عصبانی شدم
دلم میخواست خوشحالی کنه بغلم کنه .تو بغلم صد جور رویاپردازی کنه.
کلی ذوق کنه
یه جشن کوچولو بگیریم.
با افتخار زنگ بزنه به همه بگه .اما الان فقط پتورو رو سرش کشیده.شریک زندگی یعنی این……
#نویسنده_صبا

@nazkhatoonstory
#داستان_پرگار
#قسمت۲۲
بحش دوم
روزها میگذشت من غرق کارم بودم و سارا غرق خودش
هر وقت از سر کار میرسیدم خونه مثل جنازه از خستگی میافتادم رو تخت
گاهی شام هم اداره میخوردم
نمیدونم چرا دوست داشتم مثل یه شاگرد ممتاز به چشم رضوی بیام
هر وقت ازم برای ایده گرفتن سوال میکرد خوشحال میشدم.
بچه های اداره عین خیالشون نبود .کار معمولی خودشونو انجام میدادن.اما من دوست داشتم بهترین تو اون شرکت بشم.
سه ماه گذشت ساعت نه شب رسیدم خونه
درو که باز کردم تعجب کردم
سارا با موهای شرابی و لباس سفید نشسته بود رو مبل.
خندم گرفت
_خوشگل کردی
با ذوق گفت ممنونم
_شام حاضره؟
_اره الان میچینم
تعجب کرده بودم
از پارسال قیافه ی سارا بهتر شده بود و به خودش زیاد میرسید اما اونشب خیلی عجیب شده بود
موقع شام بهش گفتم
_چه خبره؟چیزی شده
_تو چی فکر میکنی
_من انقدر خستم که به چیزی فکر نمیکنم
قاشقش و گذاشت تو بشقابش
_پس حدسم درست بود یادت رفته
با بهت نگاش کردم
_اخ سارا شرمندم تولدت….
سارا از جاش بلند شد
صورتش قرمز بود.چشماش قرمز بود
_من کی برات مهم بودم که امشب باشم.
با حرص رژ لبشو پاک کرد
_خاک برسر من که به خاطر تو همه کار میکنم.سارا رنگ موها گفتم چشم.سارا ارایش کن گفتم چشم.سارا مثل فلان فیلم شب با من باش گفتم چشم.اره تو کلفت میخوای.مجسمه میخوای.دنبال کار رفتی یه سوال از من نکردی.یه مشورت نکردی.میدونی چرا مخالف اون اداره کوفتی بودم .چون همش خسته هستی.زود میری، دیر میای،یا فوتبال میبینی یا اخبار یا خواب هستی.چند بار نشستیم درست حسابی حرف بزنیم.میدونی مامانم کلیه هاش عفونت کرده ؟میدونی مامانت ناراحتی ریه پیدا کرده .من که هیچ .
بلند بلند گریه میکرد
خواستم بغلش کنم با دستش منو هل داد و رفت تو اتاق
میدونم اشتباه کردم
تا هفته ی قبلش یادم بود تولدش نزدیکه اما اونشب یادم رفته بود
خواستم برم از دلش در بیارم دیدم در اتاق قفل هست
خودش در و قفل کرده وگرنه کلی باهاش حرف داشتم.
حتی چندبار کوبیدم به در اتاقش اما درو باز نکرد.
اونشب تو حال خوابیدم
صبح هم از صبحانه خبری نبود
رفتم اداره خیلی ناراحت بودم
ساعت نه صبح زنگ زدم بهش
خیلی سرد جوابمو داد.
_معذرت میخوام
_باشه
_کادو برات پول گذاشتم هر چی خواستی برای خودت بخر
_باشه
تلفن و قطع کرد
ساعت شیش غروب رفتم خونه
وسط حال یه دار قالی کوچیک زده بود
خیلی سرد جواب منو داد.
شکر خدا شام داشتیم…..
یک ماه گذشت سارا تو خودش بود.حرف کم میزدیم.بارها خواستم بغلش کنم اما از من فاصله میگرفت
دنیامون هر روز دور و دور تر میشد
تا اینکه ساعت سه صبح تلفن خونمون به صدا درومد…..
#نویسنده_صبا

@nazkhatoonstory
#داستان_پرگار
#قسمت۲۳
تلفن زنگ میزد
قلبم به شدت میزد .دویدم سمت تلفن.پشت خط پدر سارا بود
صداش گرفته بود.
_بابا خوبی؟چی شده
_به سارا بگو بیاد اینجا
_اخه چرا الان ساعت سه هست
باباش داد میزد
_همه سیاه بپوشید .همه جارو سیاه پوش کنید .زهرام رفت .تنها شدم.یتیم شدیم
با بهت به سارا نگاه کردم.
نور ماه تو صورتش بود.مثل گچ سفید بود.
یهو داد زد
_مامانم.
تلفن و ول کردم و دویدم سمتش.
صورتشو چنگ میزد.جیغ میزد.
صدای در خونه میومد.
دویدم سمت در .مامان و بابا بودن
مامان دوید سارارو بغل کرد
صورتش غرق خون بود.شوکه شده بودم.مامان کمک کرد سارا لباس پوشید تا بریم
تو ماشین فقط گریه میکرد
رسیدیم .جلو در خونشون شلوغ بود.عمه ها خاله ها اومده بودن.
خواستم سارا رو بغل کنم .کوبید تو صورتم
_تو منو کم اوردی پیش مامانم ‌چسبیدی به کارت.این چند وقت فقط چهار بار دیدمش .نمیبخشمت.نمیبخشمت
مامانم بغلش کرد بردش تو خونه
با مردها تو حیاط ایستاده بودیم
صدای جیغ زنا میومد.
بابا سیگارشو روشن کردو نشست رو پله
_چرا نمی اوردیش اینجا
نشستم رو پله کنارش
_خوب سرکار بودم
_انقدر کارت واجبه زنتو ول کردی؟
_ول نکردم.دارم برای اینده ی اونم تلاش میکنم .بده بچه دار بشم تو ناز و نعمت باشه؟
_مگه تو مغازه من بد بود؟
_نه اما اینده نداشت.اینجا وام میدن و بیمه شدم و خیلی چیزای دیگه
یهو مامان اومد و گفت سارا بیهوش شده……..
چهل روز گذشت .تا روز هفتم اداره نرفتم اما بعدش رفتم
سارا تو خودش بود.وسط کاراهاش گریه میکرد
کلا توجه به من نداشت .انگار من و مقصر مرگ مادرش میدونست
غذاها خیلی بد طعم شده بودن.سارا هم از من دورتر…..
ساعت شش غروب بود .تو اداره بودم.هیچ کس نبود.
رضوی از اتاقش اومد بیرون
_هنوز نرفتی .فردا جمعس.همه از سه رفتن
_چرا میرم .یکم کار کنم
_سیگار میکشی؟
پاکت سیگارشو گرفت سمتم
_نه سیگاری نیستم
_عجب!!!
_شما چرا نمیرید خونه
پک محکمی زد به سیگارش
_کسی منتظرم نیست توخونه .
نگاش کردم.موهای شرابی رنگش تو صورتش بود.صورت ظریفی داشت.برام عجیب بود پس چرا من ازش میترسید.این که اصلا ترسناک نیست خیلی هم مهربون به نظر میاد
نمیدونم چی شد که گفتم
_میخواین شام امشب بریم بیرون؟
_پس خانمت چی؟
_اون منو ادم حساب نمیکنه .الان هم عزادار هست کلا منو نمیبینه
_پس چرا جدا نمیشی
نفسمو دادم بیرون و شروع کردم به پاره کردن کاغذ جلو روم
_خودم هم نمیدونم
_حتما دوستش داری
_نه دوستش ندارم
_چقدر تو عجیب هستی از اول هم بودی
رفت سمت اتاقش.
منم شروع کردم به کار کردن یهو اومد دم اتاق
_ااا مگه شام دعوت نکردی
یهو یادم اومد شام دعوتش کرده بودم و باورم نمیشد قبول کرده
سریع میزم و جمع کردم و کتمو برداشتم و رفتیم بیرون……
#نویسنده_صبا

@nazkhatoonstory
#داستان_پرگار
#قسمت۲۴
سوار ماشین رضوی شدم یه پراید یشمی رنگ بود
خیلی تند میرفت
خندم گرفته بود یه زن انقدر خوب بتونه رانندگی کنه
موقع پارک یه تاکسی جلو جای پارک بود
شیشه ب ماشین و داد بیرون گفت
_اقا لطفا ماشین و بکش کنار پارک کنم .
راننده تاکسی اهمیت نداد
دست گذاشت رو بوق ماشین
همه نگاه میکردن
یه دستشو زیر چونش گذاشتو با دست دیگش بوق میزد
من گوشمو گرفته بود
راننده تاکسی داد زد
دیونه
ماشین و برد جلو تر
رضوی هم رفت تو جا پارک
زدم زیر خنده
_بله اقا مهدی حق گرفتنی هست.حقتو همیشه بگیر
وارد رستوران شدیم
رستوران خارجی بود.تا به حال نرفته بودم
موقع سفارش غذا گیج شده بودم
خودش هم فهمید مثل مونگلا نگاه میکنم
منو رو ازم گرفت.خودش سفارش داد
پیتزا سفارش داد
شکر خدا اونو بلد بودم بخور.شروع کرد به سیگار کشیدن
_تو چرا موبایل نداری؟
_اخه گرونه
_ وضع مالیت که خوبه؟راستی مشکلت با خانمت چیه؟
_مشکلی ندارم
_پس اینجا چیکار میکنی؟
از حاضر جوابیش خندم گرفت.یخم اب شده بود
_خانم من زیادی خانم هست
یکم دقیق شد تو صورتم
_یه روز بیار ببینمش
_چشم
پوک محکمی زد به سیگارش
_من خانم نبودم .همسرم باهام نساخت.
_قدر نشناس بوده
_لطف داری
_خانم من بهم اهمیت نمیده .سرده .کنارم نیست همفکرم نیست.هم پام نیست.کلا نیست
_مگه شاغله؟
_اره
_چیکارس؟
_ظرف شور.جاروکش.اشپز
_کلفته؟
_دقیقا
زد زیر خنده .وقتی میخندید چهرش چقدر قشنگ میشد
_زشته ادم به زنش بگه کلفت.حتما باهاش دوست نیستی
_ای بابا منو دشمن میبینه
_گفته؟
_نه اما دوستم نداره
_پس جوری میشوره میسابه؟
_عادت داره
_ببین یه زن اگه زندگیشو دوست نداشته باشه کلا همه چیز و ول میکنه .حتی بشور و بسابو .من فکر کنم تو بهش نمیگی
_میشه شام بخوریم
_باشه
اونشب از کار و علایقمون حرف زدیم .
موقع خوردن شام وقتی موهاش میریخت تو صورتش زیباییشو دوبرابر میکرد
مثل سارا ناز و ادا تو خوردن نداشت
غر نمیزد
تا اخر غذاشو خورد
هم جذبه داشت لوندی
همین دوتا خصوصیت هر مردی و به خودش جذب میکرد
اون شام به نظرم بهترین شام زندگیم بود.
نمیدونم چرا کنارش احساس خوبی داشتم
انگار همه حسرت میخوردن من کنارش هستم.
با افتخار باهاش حرف میزدم .سر در میاورد چی میگم.حوصلش سر نمیرفت.حتی از فوتبال هم سر در میاورد.کاش جای سارا این زن من بود
یک ساعت تو رستوران بودیم.هر کاری کردم قبول نکرد پول شام و بدم
سوار ماشین شدیم.
_خانم رضوی شرمنده کردی بابت شام .اگه اجازه بدید بستنی مهمون من باشید
خندش گرفت.میشه به مت نگی رضوی بگو ازاده
_چشم ازاده خانم……
#نویسنده_صبا

@nazkhatoonstory
#داستان_پرگار
#قسمت۲۵
کنار ازاده بهترین شب و داشتم
ازاده زنی بود که منو درک میکرد.تحسینم میکرد.موقع حرف زدن گنگ نگام نمیکرد که چی دارم میگم.
یه زن بود که در کنار ظرافت زنانه مثل یه مرد از پس خودش بر میومد.
اون شب وقتی برگشت خونه سارا پای دار قالی بود
اخرای کار تابلو فرشش بود
یه مزرعه که یه زن تنها وسطش ایستاده بود
همه ی کارای سارا افسرده کننده بود
کلا خونرو با پارچه میپوشوند
از مبل تا فرش
میگفت کثیف میشه
رو مبل حق نداشتم دراز بکشم
میگفت خراب میشه
مهمون عزیزتر از من بود
به فکر ارامش همه بود الا من
خواست شام و اماده کنه گفتم نه شرکت خوردم
بدون اعتراض به بافتن قالیش ادامه داد
احساس کردم
قوز دراوده
کلا این ادم دوست داره کاری انتخاب کنه که از شکل و قیافه بیافته….
صبح با ذوق از خواب بیدار شدم
چون میخواستم ازاده رو ببینم
کلی حرف مونده بود که باید میزدیم
کلی درک کردن
کلی همراه شدن..
وقتی شرکت رسیدم کسی تو شرکت نبود
خودمو به کار مشغول کردم
ازاده اومد
یه نگاه به تو اتاق انداخت
_سلام صبح بخیر
با لبخند بهش جواب دادم
رفت تو اتاقش
تو ذوقم خورد .توقع یه احوالپرسی گرم و داشتم
نیم ساعت بعد خانمها اومدن
ازاده اومد بیرون
صدام کرد برم تو اتاقش
رفتم تو اتاقش
داشت سیگار میکشید.
کلافه بود
_مهدی این طرحت افتضاحه .چرا اینطوریه؟
_هاج و واج نگاش کردم
_چته مهدی؟چند وقته داغونی.کارات درست نیست
_مادر خانمم فوت کرده یکم اعصابم ریخته بود بهم
برگه هارو از رو میزش برداشتم
_الان درست میکنم
خواستم برم جلوی در صدام کرد
_نمیخواد بیا بشین
نشستم
_مشکلت با زنت چیه؟چرا تا دیر وقت میمونی کار میکنی.دیشب خیلی به حرفات فکر کردم
بغض داشت خفم میکرد.سرمو انداختم پایین
_یه سری مشکلات داریم .من نباشم تو خونه راحتتره
_باهاش حرف زدی؟به بزرگترت گفتی باهاش حرف بزنن؟
_بارها.خودش هم تلاش میکنه اما خوب از اول انتخابم اشتباه بود
_درکت میکنم.ادم هستیم دیگه یه کاری میکنیم اما خوب بعدش پشیمون میشیم نباید تا اخر عمر تاوان بدیم که.
_حرف منم همینه.
_میخوای من با خانمت صحبت کنم همونی که میخوای بشه؟
_نه اون اونطوری ساخته شده.
_انشالله مشکلت درست بشه .ناراحتم برات.حالتو درک میکنم.اون طرح ها هم بزار میدم کاوه برات درستش کنه.اما خانمتو بیار ببینم
از اتاقش رفتم
کلافه بودم
کاش سارا هیچ وقت نبود…..
کلا فکرم شده بود ازاده
سارا به گوشه ی ذهنم رفته بود
اگه نبود شاید هیچ وقت هم بهش فکر نمیکردم
به عشق ازاده شرکت بودم
غذا میخوردم
میخوابیدم
کلا با فکر ازاده زندگی میکردم.به فکر اون شب که شام بیرون خوردیم
اما ازاده انگار نه انگار ما باهم بیرون بودی‌م.همون رفتار همیشگیشو انجام میداد.
همون رفتاری که با من داشت با بقیه هم داشت
مدام با لباس و عطرهای مختلف میومد شرکت و منم تلاش میکردم
خودی نشون بدم
یک ماه گذشت
وقتی بچه ها وارد شرکت شدن تند تند میز هارو چسبوندن بهم
هاج و واج نگاشون میکردم
_چه خبره ؟چه شده؟
کاوه خندید
_هیچی بابا تولد رضوی هست
_پس چرا دیروز به من نگفتید
کاوه شونشو انداخت بالا و گفت
_من چه میدونستم نمیدونی‌.فکر میکردم میدونستی
رو صندلیم نشستم
بچه ها یه سکه کامل خریده بودن
و قرار بود همه پولشو بدن
کیک شکلاتی و چند تا بادکنک
کاش میدونستم براش میخریدم
از شرکت رفتم بیرون
مغازه ها تعطیل بودن
چشم به یه طلا فروشی افتاد .صاحب مغازه داشت ویترین مغتزشو میچید
تو ویترین و با دقت نگاه کردم
چشم به یه پلاک قلب افتاد
یه قلب که یه چشم نظر روش بود
با ذوق خریدم و تو جیبم گذاشتم و رفتم اداره……..
#نویسنده_صبا

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x