رمان آنلاین گل مریم من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۱۱تا۲۰ 

فهرست مطالب

گل مریم من رمان آنلاین سرگذشت واقعی الهام ریاحی

رمان آنلاین گل مریم من بر اساس سرگذشت واقعی قسمت۱۱تا۲۰ 

رمان:گل مریم من 

نویسنده:الهام ریاحی

#۱۱

بی بی گل:ولی اقاااااا
سرهنگ :ولی واما نداره همون که گفتم.
روی مبل مینشینم سرم رو بین دستام میگیرم خارو ذلیل شدم یه چیزی مثل خوره داره منو میخوره .
سعی میکنم قوای از دست رفتم رو بدست بیارم تا لاقل تا اتاقم دوام بیارم.
روی همان صندلی قبلی مینشیند بهم زل زده ایکاش خدا بهم یه قدرتی میدادتا چشماش رو از کاسه در میاوردم ولی حیف که ندارم همچین زوری تا از پسه
این قول بیابونی بربیام.
بدونه حرف بهم چشم دوخته بی بی گل میگوید:اقا کاری با من ندارید.
چی میخواد بره منوبا این تنها بزاره نه نه سرهنگ با لبخند ذرحالی که چشم ازو برنداشته میگوید:نه میتونی بری در ضمن هیچکس این دوروبر نباشه.
گریه ام گرفته با نگاه بیبیگل رو راهی میکنم ترس رو از نگاهم خوانده من که اولین بارم نیست بلند میشوم میگویم:من حالم خوب نیست میروم به اتاقم.
سرهنگ:تامن بهت اجازه ندم نمیتونی بری
به حرفش وجهه ای نمیزارم به طرفه پله ها میروم استخوانه شانه هام داره میشکنه از بس از شت فشارمیده میگوید:ازاین به بعد باید به حرفم گوش کنی
خوشگل خانوم.
بغلم میکنداز پلهها بالا میرود هرچقدر تقلا میکنم بی فایدست در اتاق رو به ضرب پا باز میکند با مشت به سینه اش میکوبم بالبخند شاهد کارهای منست با
ک دست هردو مچ دستم را میگیرد عاجز میشم بهش لگد میزنم انگار دارم قلقلکش میدهم که میخندد خسته شدم حالا رنگ نگاهش عوض شده با
وحشیگری میبوستم این موجود خستگی ناپذیرست فکرکنم لبها و گردنم کبود شده باشه حیوون رذل دیگه کاری به کارم نداره از اتاق بیرون میره سرم رو
تو بالش فشارمیدهم ازته دل میگریم شدم معشوقه اقا چقدر مامان بهم سفارش میکرد که با مرد تنها یهجا نباشم کجایی که ببینی چه بلاهای داره به سرم
میاد نفهمیدم کی خوابم برد.
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
درسکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد
موسپید اخرشدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
دردلم باریدی……ای افسوس
برسر گورم نباریدی
وصف حالم رو کرده فروغ خوش به حالش با شعر خودشو خالی میکرد من چکارکنمتواینجا حبس شدم مثلسلولم ولی دیگه از سوسک وموش خبری نیست
محیطش دلبازه ازاینجاصدام به هیجا نمیرسه فاصله ام با عمارت جلویی خیلی زیاده حتی اگه فریاد بزنم.
از دیشب تاحالا خبری از بی بی گل نیست بجاش برام زندانبان دیگری اورده که فقط اوامر اقارو اجرا میکنه فقط مات بهم زل میزنه دیگه ازاینجا هم خسته شدم
شوق قبلی رو ندارم دیگه هوای ازاد برام لذتبخش نیست .نمیزارن حتی نزدیکه اشپزخونه بشم تامبادا چاقویی هر وسیله تیزی بردارم درحمام هم به همین
شکله اینه نداره واقعا عذابش از اردشیر بیشتره به پوچی رسیدم .
یک هفته ست فقط غذام رومیارن که همونجورهم برمیگردونن دکترداره معاینه ام میکنه از حالت چهرش میفهمم راضی نیست چون خیلی وزن کم کردم
مخصوصا تو این یک هفته خطاب به زن خدمتکارمیگوید:مگه سفارش نکرده بودم غذاهای مقوی بهش بدید ؟
زن خدمتکار:تواین مدت ظرف غذاش رو دست نخورده برمیگردونه وقتی بهش اصرار میکنم عصبانی میشه .
دکتر نگاه عمیقی بهم میکنه :میخوای خودتو بکشی درسته؟
با اشاره سرم جوابه مثبت میدهم :با اینکارا نمیمیری فقط خودت رو ازار میدی راهی رو که شروع کردی تااخرش ادامه بده مقاوم باش تعریف سرسختیت رو
خیلی شنیدم پس کو اون همه شجاعت ………. .
حرفاش رو نمیشنوم بریدم جاندارم ازیه دختره۱۷ساله چه انتظاری دارن سنگبود خرد شده بود من که ادمم چی بگم .یه سری دارونوشت سفارش کرد
ورفت تنها وظیف اش رو انجام داد.نزدیکه ساعت شب زن امده با چشمانه سردش میگوید:اقا میخواد شام رو باشما بخوره منتظره شماست.
@nazkhatoonstory

#۱۲

پوزخندی میزنم میگویم:من میلی به شام ندارم.
زن:ولی اقا گفتن بدونه شما پایین نرم.
مریم درحالیکه نگاه عصبانیش رو به اودوخته :منم گفتم بگو میل ندارم برو از اتاق بیرون تاعصبانی نشدم.
بدون حرف خارج میشود جلوی پنجره ایستاده ام هوا خیلی سرد شده بااین حال بازم برف میبارد دراتاقم با ضرب باز میشود بازجوست مردک احمق رویم رو
دوباره به طرف پنجره برمیگردانم صداش از پشت سرم میگوید:چراوقتی بهت امر میکنم اطاعت نمیکنی؟
جوابم سکوته سرش رو بین موهام فرو میبرد از نفسهاش که به گردنم میخورد مورمورم میشود میگوید:بهتره بیایی شام بخوری تا اینکارم رو ادامه ندم .
ازش فاصله میگیرم به سمت در میروم صدای خنده اش میاید که میگوید:بهتره همیشه اینطور عاقل باشی تااذیت نشی.
زن با پیروزی نگاهم میکند انتهای میز مینشینم برام غذا میکشد اشتها ندارم فقط بازی میکنم از سر میز زیره نظرم گرفته میگوید:تا نخوری ازجات تکان
نمیخوری در ضمن نمیخوای که امشب مهمانت باشم.
خدا جنس زن رو بدبخت افریده مردها از این طریق بهشان زور میگویند این ضعفه بزرگیه برای زنها .با اکراه مقدار یغذا میخورم .
میخواهم به سلولم برگردم میگوید:بشین میخوایم قهوه بنوشیم.
میدونم حرف حرفه خودشه روی مبل مینشینم زن خدمتکار مثل ادم اهنی برامون قهوه میریزد از ساختمان خارج میشه میفهمم دستوره اقاست
میگوید:بی بی گل مدام حالت رو میپرسه .
سکوت ….. :زبونت رو موش خورده یا خودم چیدمش؟
سکوت خب مثل اینکه سر عقل اومدی هیچ فکر کردی وعده هایی بهت دادم هنوزبهشون عمل نکردم؟
خیره نگاهم رو بهش میدوزم میخواد مطلبی رو بگه داره مقدمه چینی میکنه برق چشماش شیطانیه معلوم نیست چه نقشه ای کشیده .
ادامه میدهد:توگفتی۱۷سالته درسته دیگه ولی اندازه دختربچه۷ساله هم عقلت نمیرسه رشتتم که طبیعی بوده هیچ متوجه تغییراتی توبدنت نشدی؟
چرا تواینمدت معده ام خیلی اذیتم کرده به محض خوردنه غذا پس میده بیرون وایییییییی من وقت عادتمه ولی الان بیشتر از ۲هفته از موعدش گذشته یه
فکری مثل برق از سرم گذشت نه نه امکان نداره یعنی من …….من.
هراسان بهش چشم میدوزم بالبخندمیگوید:من دارم از معشوقم بچه دار میشم جالب نیست؟؟؟؟؟؟؟
زبانم باز شده:داری دروغ میگی عوضی اشغال اینم یه روش دیگست درسته؟
به خودم که نمیتونم دروغ بگم علائمش چی تواین مدت کلا ازخودم غافل شدم فکرکردم به خاطره التماسام به خدا عادتم عقب افتاده تو محیطه زندان تمام
بدنم الوده میشد پس دلیلش اینه ولی من نمیخوام من هنوز ازدواج نکردم شناسنامم سفیده با صدای بلند میگریم بغض این چندماهه ازادشده مثل سیل روان
نمیتونی جلوش رو بگیری .
اوهم نشسته بالبخندبهم مینگرد به جزاون یکبار دیگه بهم نزدیک نشد یعنی همون موقع ازاین ابلیس حامله شدم دیگه ضربه از این بزرگتر میشد.
باعصبانیت بهش حمله ور میشم جاخورده ازاین حرکتم نمیدونم این زور از کجا اوردم نشستم تو بغلش به صورتش چنگ میندازم سیلی میزنم اب دهانم رو
به صورتش پاشیدم ازاینکه عکسالعملی نشان نمیده تعجب کردم با خونسردی نشسته با مشت به سینه اش میکوبم میگویم:اشغاله حرومزاده من این بچه و
خودمو میکشم فهمیدی ؟؟؟
با عجله به سمت پله ها میروم روی هشتمین پله میایستم خودمو پرت میکنم پایین هم خودم میمیرم همین بدبخت ازهمه جا بیخبر دنیا هیچی نداره من که
انقدر تلاش کردم واسه اومدن الان این روزگارمه توکه دیگه حرومزاده ام هستی.
وقتی اماده شدم همونطور که رو صندلی نشسته میگوید:اسم زهرا محمدی برات اشنا نیست؟
خشکم زده زهرا دوستم رو میگوید ادامه میدهد:همچنین محمد رضایی ملقب به مسعود که میخواست باهات ازدواج کنه همه رو با نام فعالیت هاشون نام
میبره یعنی شناسایی شدن من که حرفی نزدم.
سرم گیج میره دستم رو به نرده میگیرم تا نیافتم حالا پایین پله ها ایستاده میگوید:هر وقت خواستی خودتو بکشی این حرف یادت بمونه که سرهمشون
بالای داره مخصوصا دلت به زهرا بسوزه چون با مسعود نامزد کرده البته تصمیمات از اون بالاترهاست میدونی که نمیتونید با یه ادم معمولی ازدواج کنید
حتما باید از تو گروه باشه تابه فعالیت هاتون ادامه بدید دیگه طاقت از دست دادن مسعود رو مثل کبیر نداره من اون بچه رو میخوام لازمش دارم فکرکردی
واسه چی بهت نزدیک نمیشم تا اون اسیب نبینه
@nazkhatoonstory

#۱۳

دیگه به هق هق افتادم من چرا باید همچین سرنوشتی داشته باشم میگویم:این …..این بچه رو میخوای چیکار توکه از پابند شدن متنفری حالا چی شده این
حرومزاده برات مهم شده .
سرهنگ:اخرین باری باشه که میگی حرومزاده در ضمن این یکی از دستم در رفت من تا الان با هزار نفر شایدم بیشتر بودم ولی هیچ کدومو قبول نداشتم
هنوز یه ماه نگذشته میگفتن حامله ام امار همشون هم داشتم همشون پالونشون کج بودولی از این بچه مطمئنم که کسی غیره خودم بهت دست نزده که شک
کنم.
برای اینکه حرصش رو دربیارم میگویم:ازکجامیدونی شاید با اردشیرم بوده باشم.
قهقهه میزندمیگوید:هنوز دهنت بوی شیرمیده کوچولو اردشیر روفرستادم قم همون شبی که میخواست بهت نزدیک شه با این حرفا من ازکوره درنمیرم
درضمن منو دیوونه نکن صبرم برای اون بچست که با اومدنش شکنجه های زیادی رو همراش میاره خودتو اماده کن خانومی هرچه تقویت بشی همونقدر به
نفعته حالا پاشو بریم بخوابیم.
دستش رو به طرفم دراز کرده پسش میزنم تابلند میشم سرگیجه سراغم میاداگه از پشت نگرفته بودم سقوط میکردم مثل پرگاه تو بغلش میگیره روی
تخت میزاره لباسهاش رو درمیاره با ترس نگاهش میکنم پوزخندی میزند:نترس کاریت ندارم عادتمه شبا راحت بخوابم با ارامش استراحت کن دکترگفته
نباید مضطرب بشی خاله سوسکه.
کنارم میخوابد ازش فاصله میگیرم حکایت منو او همانند فیل و فنجانه بیشتر تخت رو با هیکل گندش اشغال کرده ازپشت منو توی بغلش میگیره مقاومت

فایده نداره دم گوشم زمزمه میکند:وقتی فهمیدم سوزی حامله ست وازمن پنهان کرده انقدر زدمش تا بچه افتاد میدونستم حتما برای من نبوده که بهم اطلاع
نداده هیچوقت عصبانیم نکن چون تواون حالت نمیفهمم مرتکبه چه کاری میشم خب ؟
جواب نمیدهم محکم میفشاردم میگویم:باشه .
بهتره تا حالش خوبه ازش بخوام بزاره برم تو باغ یه قدمی بزنم من که برای همیشه پرهام رو کندن فکرپرواز رو باید ازیادم ببرم میگویم:سرهنگ میتونم از
فردا کمی تو باغ قدم بزنم ؟
جوابی نمیدهد صورتش را هم نمیبینم شاید به خواب رفته اهی میکشم خوش به حالش چه زود به خواب رفت برعکس من که تا نیمه های شب بیدارم
برمیگردم نگاهی به اوکه در کنارم ارمیده میکنم خوابه ارام بلند میشم میام کناره پنجره نور ماه همه جا پاشیده چراغهای عمارت جلویی هم خاموشه .حالا
خودم دارم مادر میشم هیچی از دوران بارداری و زایمان ونگه داری بچه نمیدانم اگه مامان کنارم بود دیگه هیچ غمی نداشتم ولی بهتر که نیست تا منو با این
ابروریزی ببینه ارام اشک میریزم تا بیدار نشه به حال خودم بچه حتی سرهنگ که خیانتهای زیادی دیده منو قربانی خودش انتخاب کرده صدایش گفت:بیا
بخواب منم بدخواب کردی.
بدونه حرف دراز میکشم اشکام بالش رو خیس کرده چه ارزوهایی برای اینده داشتم خانم دکتر زهی خیال باطل حتی سال سوم رو هم تمام نکردم لاقل سایه
شوهر هم بالای سرم نیست تابهش تکیه کنم از زمین واسمان برام میباره.
امروز بی بی گل امده بجای اون عفریته باکلی غذای مقوی برام اشک ریخت بعدازظهر سرهنگ با یه اقا اومده گفت:سریع حاضرشو بیا پایین.
میرم پایین مرد روی مبل نشسته به احترامم بلند میشود سرهنگ هم کنارم نشست مرد از حفظ ایه هایی را میخواند ازم جوابه بله میخواهد با ناباوری به
سرهنگ نگاه میکنم میخوام ازش بپرسم که چرا رویا معینی که میگوید:فقط جوابه بله بده .
اینچنین به صیغه او درامدم بازم شاکرم وقتی بهم دست میزد حس گناه سراسر بدنمرو فرا میگرفت بعداز رفتنه او میگوید:مریم راستین مرد اعدام شد
میفهمی حالا تو رویا معینی هستی ازاین به بعد باید به این اسم عادت کنی .
روزها سریعتر میگذره حالا میتونم توباغ با بیبیگل قدم بزنم شکمم هم بالا اومده انگار توپ زیره لباسم قایم کردم بی بی گل مدام قربان صدقم میره میگه بچت
درشته با این که پنج ماهمه همانند هفت ماهه هاست راه رفتنم خیلی کند شده تو نشستن برخاستن مشکل دارم سرهنگ کمتر سراغم میاد بیشتر توعمارت
جلویی که هنوز ندیدمش اوقاتش رو میگذرونه جدیدا مهمانی میگیره که ما باید چراغا رو خاموش کنیم تا هیچکس نفهمه کسی اینجا زندگی میکنه .
دیگه ازش نفرت ندارم باید روراست باشم دوستش دارم خب شوهرمه وقتی از پشت پنجره میبینم که همه دور میز نشستن زنها خودشونو بهش میچسبونن
انگار دارن خفام میکنن همه رفتن تنها عده ای باقی موندن زنی نمیدونم به شاهرخ چی میگه که بلند میشه چشمام عینه عقاب تیزبین شده مقداری قدم
میزنن الان روبروی اتاق منن زنه دستش رو دور کمراو میندازد قدش نمیرسه گردنش را میبوسد نمیتونم پلک بزنم نکنه صحنه ای رو از دست بدم شاهرخ
هم اورا میبوسد وای نه.
به تختم میخزم ارام اشک میریزم مشت میزنم به شکمم :برای چی میخوای دنیا بیایی هیچکس تورو نمیخوادحتی من که مادرتم .نه نباید کم بیارم به پشت پنجره برمیگردم هنوز یکدیگر را میبوسن تکه سنگی اینجاست برمیدارم میندازم طرفشان هراسان از یکدیگرجدامیشن
@nazkhatoonstory

#۱۴

شب از نیمه گذشته خوابم نیبره در اتاقم باز میشه چشمام رو میبندم بوی مشروبی که خورده بینیم رو ازارمیده میگوید:مگه نگفته بودم وقتی مهمان دارم
اصلا هیچ صدایی ازتون نباید دربیاد برای چی سنگ انداختی؟
جواب نمیدهم حسابی سرمسته قهقه میزند :تازه خوشم اومده بودچه بوسه ای میداد معلومه حرفه ای حالا درس عبرتی بهت میدم تاازین غلطا نکنی.
بهم حمله ور میشه معلومه بازنه خودشو تخلیه نکرده اومده سراغ من که عین پنگوئنی شدم که منتظره جوجه شه نزدیک صبح رهام میکنه نفسم بالا نمیاد
بچه مدام لگدمیزنه تقصیره من نیست باباش بی فکره ولی ازاینکه اون عفریته بیشتر نتونست پیش بره خوشحالم .عینه خرس کنارم افتاده لباسام رو میپوشم
میرم طبقه پایین بی بی گل ازصبح زود همیشه بیداره برام صبحانه درست میکنه .ساعت از ۱۲ظهر گذشته ولی او هنوز بیدار نشده بی بی گل براش شربت عسل
درست کرده میگوید:براش خوبه معلومه بازم زیاده روی کرده الان یه سردردی داره که نگو جلوی چشمش ظاهر نشو.
دیگه هرروز جشن میگیره میخواد عذابم بده زنای جورباجور میاره جلوی پنجره اتاقم معاشقه میکنه بزار بارم رو زمین بزارم بعد عذابم بده دیگه کلافه ام
باید از بی بی گل بخوام از این جهنم دره نجاتم بده .
درحالیکه دستای بی بی گل رو گرفتم :تورو جونه هرکی دوست داری کمکم کن هرروز مثل شمع دارم اب میشم خودتم میدونی غم رو تو چشات احساس
کردم فقط از اینجا برم بیرون دیگه بقیش با خودم.
باهق هق دستش رو چندین بار میبوسم سرم را در اغوش میگیردباهم میگرییم:عزیزم نمیدونم چرااین بچه اینجوری میکنه اگه بیشتر ادامه بده خودم خلاصت
میکنم.
همون شب با زنی وارد ساختمان شد درحالیکه زن مست بود در اغوشه شاهرخ وارد اتاق میشود انقدر تاریک هست که منونبینن شاهرخ مست نیست از لحن
صحبتش میفهمم زن انقدر عشوه میاید که حالت تهوع گرفته ام به زور جلوی دهانم رو میگیرم جلوی چشم من بااین زن………. .
وقتی هردو بخواب رفتن روی انگشتای پام از اتاق خارج میشم بی بی گل با نگرانی به بالای پله ها چشم دوخته خودم رو دراغوشش میندازم میگوید:اروم باش
همین امشب میبرمت مردک عوضی حیف اون همه زحمت که براش کشیدم.
بعدازخوردنه صبحانه میروند غذا از گلوم پایین نمیره حسرت این بچه رو با رفتنم به دلش میزارم .شب شده صدای موسیقی میاید از فرصت استفاده میکنیم
همراه بی بی گل از در پشتی فرار میکنیم ماشین از قبل منتظرمان است سواره ماشین میشوم بی بی گل خطاب به مرد جوان میگوید:مواظبش باش علی جان من
باید زودتر برگردم تاشک نکرده .دستش را میبوسم :درحقم مادری کردی.
جای تعلل نیست ماشین حرکت کرده بسوی مقصدی نامعلوم بعداز یکساعت جلوی خانه قدیمی میایستد میگوید:رسیدیم خاله منتظره شماست.
از جایی که اومدممطمئنم حتماامن بوده وگرنه بی بی گل منو هرجایی که نمیفرسته چنربار به در حیاط میکوبم صدای لخ لخ دمپایی میاد معلومه مسنه که درست
نمیتونه راه بره به محض باز کردن در وارد حیاط میشوم میترسم کسی دنبالم باشد خانم میانسال روبرویم ایستاده درحال برانداز کردنه منه حدودا۳۵ باید ساله باشه ولی شکسته شده تازه فهمیدم سلام ندادم میگویم:ببخشید انقدر حواسم پرته که سلام ندادن سلام خانم.
بالبخندمیگوید:سلام دخترم بیا بریم تو یااین وضعیت سرپا نگه داشتم منظره خانه راازنظرمیگذرانم حوض کوچکی وسط اتاقه باغچه گوشه حیاط پراز گل
محمدیه که بوش مستم کرده چندتاپله میخوره تاوارد اتاقابشیم همه چی کهنه ولی تمیزه چنددست لحاف وتشک مرتب کنار دیوار چیده شده پرده ساده ای
هم اویزانه بساط چایی وسماور گوشه اتاق براهه وای دلم چقد چایی میخواد تواین مدت ازخوردنش دورنگه ام میدارن دستوره سرهنگ دستم روبه پشتی
تکیه میدهم تاراحت بشینم دلم برای روی زمین نشستن هم تنگشده زن مراتنهاگذاشته توی اشپزخانه ست میگویم:زحمت نکشید بیایید بشینید .
باظرف میوه ای در دستش کنارم مینشیندمیگوید:چندوقتته ؟
باخجالت میگویم:شش ماهمه .
باحسرت بهم مینگردازنگاهش که روی شکمم ثابت مانده اب میشوم خیلی ناگهانی دستش را روی شکمم میگزارد از شانس بچه هم تکان میخورد بهم
لبخندمیزنه ازگوشه چشمانش اشک میاید:خداروشاکرباش من تو حسرتش سوختم .
با چادرش اشکهایش رو میروبد سوال نمیکنم تاخودش سروقت برایم تعریف کند .میگوید:بی بی گل خیلی سفارشت رو کرده من که تااخره عمرم بهش
مدیونم خدا هرجاکه هست نگه دارش باشه
@nazkhatoonstory

#۱۵

میگویم:اگه رسیدگی هاش نبود من تاالان دوام نمیاوردم راستی من اسم شمارو نمیدونم؟
بالبخندمیگوید:اسمم اکرم توهم باید رویا باشی ؟
میگویم:بله اسمم رویاست.
اکرم:خب واقعا هم چهرت رویاییه اسمت برازندته برم برات اسفند دود کنم دخترم.
هرچقدر اصرار میکنم که نیازی نیست به کارش ادامه میدهدمعلومه پاهاش خیلی درد داره که به سختی راه میره چهرتن زیباست متوسط قد با چشمان قهوه
ای پوست سفید معلومه مهربانه از نگاهش پیداست به قول مامان چشم دریچه قلب ادمه پس چشمها هیچوقت دروغ نمیگن.
اسفندرا دوره سرم میچرخانه زیرلب چیزهایی زمزمه مانندی میگوید ای کاش همه ادمها انقدر قلبای رئوفی داشتن دیگه دنیا گلستان میشد .نگاهی به ساعت
میندازم از۱۲هم گذشته یعنی تاالان متوجه غیبت من شده حالا چه عکسالعملی نشان میده خداعالمه با این حرف بخواب میروم نبایدمنتظره بیبیگل باشم
چون حتما تحت مراقبته اکررم خانم صبحانه مفصلی برام تهیه کرده ازش خجالت میکشم شدم سربارش.
میگویم:اکرم خانم من باید چکار کنم؟
بامهربانی نگاهی از بالای عینکش بهم میکند:فقط استراحت.
مریم:خب اینجوری که نمیشه از صبح بیکار باشم اینجوری حوصله مم سرمیره چون معلوم نیست تاکی اینجاباشم بایدمنبع درامدی داشته باشم اگرنه بیشتر
ازاین نمیتونم اینجابمونم .
اخمهاش رو درخم کشیده میگوید:این چه حرفیه درضمن خرج خوردوخوراک شما رو بی بی گل میده نه من پس منتی نیست ولی اگه میخوایی سرت گرم باشه
میتونی لباسای بچهتو اماده کنی برات عصری میرم بیرون مقداری پارچه میخرم تادوخت و دوزت رو شروع کنی .
به دستانش مینگرم که با چه سرعتی بافتنی میبافد معلومه کارش همین است واینها رو میفروشد میگوید:اگه حوصله اش رو داری میتونی غذا درست کنی تا
سرگرم باشی حالا هرچی دلت خواست .
با خوشحالی میگویم:من که دلم استانبولی میخواد خوشتون میاد تا درست کنم.
با لبخندمیگوید:ازکجا تو دل من بودی الان داشت از نظرم میگذشت .
با تبسمی از روی رضایت وارد اشپزخانه کوچکشان میشوم خب همه چی هست سیب زمینی ها رو پوست میکنم وای چه لذتی داره خیلی وقته اشپزی نکردم
خدابیامرز مادر همیشه بهم میگفت :باید اشپزی بلد باشی تا هیچوقت گرسنه نمانی .برای کنارش هم سالاد شیرازی درست میکنم .
تواون خونه که برای همه چی خدمتکاربود البته تعداد معدودی رو من دیدم چون سرهنگ فقط بعضیهارو برام میفرستادکه فکرکنم بهشون اعتماد نداشت .
زنها هرچقدرهم در مراتب بالا قرار گیرند بازاین علائق رو همراهشان دارن مثل اشپزی و……. .
اکرم خانم انقدر از دستپختم تعریف کرد که خودمم خوشحال شدم بعدازهمه مدت همه چی بخوبی خاطرم مونده.
یک هفته گذشته دیگه با اکرم خانوم صمیمی شدم با پارچه های که برام خریده برای بچه لباس میدوزم البته او برشش رو میزد من میدوختم اونم با
راهنمایی خودش از دیدن لباس بچه تمام وجودم غرق لذت میشه درسته که من نخواستمش ولی خب باعث بوجودامدنش من بودم .
من هم بافتنی میبافم اولین کارم خیلی ابروریزی بود همش شل شده با اینحال ادامه میدم با اینکه نشستن زیاد خستم میکنه ولی به پول نیاز دارم تاکی به
بی بی گل اتکا کنم باید خودم بتونم گلیمم رو از اب بکشم بیرون.
شبا با اکرم خانم توحیاط میشینیم از خاطرات دختریش برام تعریف میکند ولی به ازدواجش اشاره ای نداره من هم نمیپرسم بارها دیدم به شکمم مینگرد
یاوقتی شکمم را لمس میکند همینجوراشک میریزد.
امشب اکرم حال وهوای دیگری دارد از صبح که بیرون رفته دگرگون شده مثل مرغ پرکنده یه جا بند نمیشه.
اکرم:میدونی امروز صبح کیو دیدم ؟
جوابی ندارم که بدم من خانه بیرون نمیرم انگارباخودش حرف میزند:امروز دیدمش الان یکسال بیشتره چشمم به درخشک شدولی نیومد اون مادر عفریته
اش نذاشت مدام از سه ماه از عروسیمون نگذشته میگفت اجاقم کوره خب منم سنی نداشتم که فقط۱۶سالم بود انقدر علی رو دوست داشتم که نهایت
نداشت اونم دوسم داشت ولی به زبون نمیاورد که بیشترعاشق همین اخلاقش بودم مادرش یکسال گذست دیگه ول کن نبود یه یارخیلی عصبانیش کرداونم
گفت که من فعلا بچه نمیخوام برام خونه جداگرفت تاراحت باشم خرحمالی مادروخواهرش نکنم رفتیم دکتر هرچقدر دوا دکتر کردم فایده نداشت پیش
دعانویس رفتم بازم افاقه نکرد دیگه علی هم ول کرد چون هردفعه که از دکتر برمیگشتیم تایک هفته خوراکم اشک و غصه بود منم برای رگرمی بافتنی
بافتن رو یادگرفتم برای روزمباداپس انداز میکردم مادرش قیدمون رو زده بود ۱۰سال گذشت یه یوز مادرش که به نظرم جوونتر هم شده بود اومد سراغم
کلی اه وناله کرد که من ارزوی دیدن نوه پسریم رو دارم بیاخانومی کن بزار زن بگیره توهم سروریت رو کن
@nazkhatoonstory

#۱۶

قبول نکردم من علی رو فقط برای خودم میخواستم نشست زیره پای علی مدام میکشوندش خونش علی هم احترامش رو داشت یه چندمدت اخلاقش عوض
شده بود به هربهانه ای منوکتک میزد کسی که به از گل نازکتر نمیگفت دیرفهمیدم مادرش یه دتره ۱۵ساله براش گرفته بدون اطلاع من وقتی موضوع
روبهعلی گفتم درجوابم گفت تو خانومیت رو بکن نون یکی دیگه رو دادن ثواب هم داره سر یکماه دختره حامله شد اون شب خون گریه کردم رفته رفته
علی دیگه بهم سرنمیزدبابدنیااومدن بچش که به کلی فراموشش شدم یه شب که اومده بود بهم سربزنه ازش خواستم طلاقم بده خیلی راحت قبول کرد برام
این خونه رو خرید دینش رو بهم ادا کرد .بعدازطلاق سرکوچشون نونوایی بود توصف میایستادم تا ببینمش صبح زود دوسال گذشت دیدم جلوی خونه
ایستاده سلام کردم رفتم داخل حیاط پشت سرم امد ازپشت بغلم کرد که دلم برات تنگ شده از این حرفا دوباره میخواد عقدم کنه من دیگه به علی رویاهام
عادت کردم به جسم فیزیکیش نیاز نداشتم بعداز اون خیلی اصرارکرد قبول نکردم دیگه پیگیر نشد تا اینکه امروز تو سبزی فروشی دیدمش خیلی پیر شده
اکثر موهاش سفید شده ولی با این حال بازم دوستش دارم.
باصدای بلند میگرید منم یاد دردای خودم افتادم پابه پاش میگریم .
وقتی پوله اولین کارم رو اکرم خانوم داد عین بچه ها ذوق کردم یکماه گذشته اخرای تازه وارد هفت ماه شدم دیگه لگدهاس هم پرزورشده.
اکرم خانوم رفته سبزی بخره در میزنند پشت در میایستم صدای بی بی گل در حال سلام واحوالپرسی میاد سریع درو باز میکنم خودمو تو اغوشش میندازم با
خنده میگوید:وای حواست به این طفل معصوم باشه .
مرا از خودش دور میکند نگاهی به سرتاپام کرده:خوب اب زیره پوستت رفته ها معلومه اکرم بهت خوب میرسه.
برایش چایی میارم دارم از فضولی میمیرم ولی او خونسرد چایش را مینوشد معنی نگاهم را میخواند :چی بهم زل زدی؟
شانه هام رو بالا میندازم :خب دلم براتون تنگ شده اشکالی داره نگاتون کنم؟
بی بی گل:خودتی منتظره خبرایی . یه دفعه جدی شد :بهتره تااومدن اکرم همه چی رو برات تعریف کنم بعدازمهمانی نیمه مست اومد خونه مستقیم رفت اتاقت
وقتی دیدنیستی ازتواتاق پریسد بی بی گل مریم کو؟
منم دادزدم:تو اتاقشه اقا.
مثل برق اومد بیرون گفت:تو اتاق نیست .
وای مادر همه جارو گشت مثل این دیوونه ها بلندصدات میزد رفت تو باغ وقتی همه جا گشت اومدسراغم:بی بی گل پس مریم کو؟
مادرازبچگی که بزرگش کردم اینجوری ندیده بودمش همچین نگام میکرد کم مونده بود سنگکوب کنم خلاصه با تته پته گفنم:نمیدونم اقا.
یه فریادکشیدمادرگوشام گرفت تواینمدت همش زیره نظرم داشت دلش نمیومد بهم بی حرمتی کنه اگه یکی دیگه از خدمتکارا بودتواون حال حتما
میکشتش .مدام توخونه رژه میرفت با مشت به کف دستش میکوبید چنرروز سرکار نرفت خودش داشت دنبالت میگشت به محله قدیمیتون سرزد خلاصه
هرجا که حدس میزد رفته باشی الانم که اینجام برای ماموریت رفت مشهد دیگه دلم طاقت نیاورد اومدم بهت سربزنم ولی اگه باد به گوشش برسونه که
اینجایی باید جفتمون اشدمون رو بخونیم مثل ببر زخمیه مادر……..با صدای در فهمیدیم اکرم خانوم اومده دیگه ادامه نداد چون برای اوهم دردسر درست
میشه دلیل امدنم شوهر قاچاقچیمه بخاطره همین پناهم داده.
لباسهای رو که دوختم بهش نشون دادم بی بی گل مدام قربون بچه ندیده میشد بعد ازخوردن ناهار رفت از عذاب کشیدنش غرق شادی ومسرت شدم حالا
نوبت توکه بفهمی عذاب یعنی چه؟
باخوشحالی برای شام غذا درست کردم عینه پرنده سبکبال به ایطرف انطرف میرفتم حتی اکرم جون هم تعجب کرده:وای رویاجان انقدرازدیدن بی بی گل
خوشحال شدی؟
میگویم:خیلی ……..خیلی خوشحالم.
ازشدت هیجان خوابم نمیبره ولی صدای خروپف اکرم میاد خواب هفت پادشاه میبینه
خب اقا شاهرخ حسرت دیدن بچه رو به دلت میزارم .
تازه چشمام گرم شده که صدای بازشدن درحیاط امد با عجله بدون توجه به وضعم پشت پنجره امدم ولی هیچکس نیست نفس راحتی میکشم وقتی
برمیگردم کسی جلوی دهانم روگرفته لباش رو به گوشم میچسبونه:بهتره سروصداراه نندازی تااین زنرو نکشتم عین بچه ادم میایی بریم.
این صداروخوب میشناسم شاهرخه میدونم دیوونست بلایی سر اکرم میاره خوابش انقدر سنگینه که نهایت نداره همونجور میریم بیرون ازترسم پاهام توان
نداره منو کشون کشون میبره توماشین هولم میده درو اروم میبنده نفسم حبس شده تو سینه ام اگه عزرائیل رو میدیم انقدر وحشت نمیکردم با عصبانیت
پشت فرمون قرار میگیره :خب که ازدست من فرارمیکنی بدکاری کردی خانم کوچولو بدکاری کردی
@nazkhatoonstory

#۱۷

سرعتش زیاده از ترسم به صندلی چسبیدم وارد باغ میشه بغلم کرده وارد سلول قدیمیم میشم هیچکس اینجا نیست توجه ای به وضعیتم نداره صورتم
رومیگیره انقدربهم سیلی میزنه که سرم گیج میره خون دماغ دهنم جاری تازه اول ماجراست اقا کمربندش رو باز میکنه وای دوباره کتک هرضربه اش از
دیگری دردناکتره داره عقدش رو خالی میکنه فریاد میکشم ولی هیچکس به دادم نمیرسه همه انگار مردن کنارم روی زمین میشینه روی زمین مچاله شدم
با دستاش گردنم رو گرفته با تمام قوا فشارمیده صدای استخونام میاد بچه مشت ولگد میزنه شاهرخ متوجه حرکت بچه شد چون کاملا بهم چسبیده رهام
کرده به سرفه افتادم ازحال میرم.
بایدظهرباشه چون افتاب وسطه اسمونه همه لباسام پارهوخونیه نمیتونم بلندشم لب تخت رو میگیرم بلند میشم یه دفعه دراتاق باز میشه وای بازم اومد با
پوزخندمیگوید:خب وقته ورزشه صبحگاهیه.
بازوم رو میگره وارد حیاط میشیم لباس ورزشی تنشه فقط صدای قارقاره کلاغها میادانگار همه رو فرستاده مرخصی دلم برای بی بی گل و اکرم شورمیزنه .داره
خودشوگرم میکنه میدوه دادمیزنه:بایدپابه پام ورزش کنی .
من با این شکم بدوم که نیم مترازخودم جلوتره با هر بدبختی که شده قدمهای تند برمیدارم نصفه حیاط رودورنزده دیگه نفسم بالا نمیاد میایستم برمیگرده
میگوید:باید بدویی اینا تازه اولشه زودباش.
مریم:نم……نمیتونم.
از موهام میگیره منودنبال خودش میکشونه روی زمین ولوشدم همونطورکه ازموهام گرفته منو میبره طرف استخر هیچکس از اطراف به اینجادیدنداره
لباساشو درمیاره انگارهمه چی از قبل اماده بوده .
شاهرخ:خب حالا وقته شناست .
من تابحال شنا نکردم میگویم:مگه وضع منو نمیبینی؟
شاهرخ نگاهی به شکمم میکنه دست روش میزاره لمسش کرده:میخوام بچه ام ورزش کنه مامانش تاالان خوره خوابیده بسه زود لباستو دربیار .
فقط نگاش میکنم با یه حرکت لباسام رو در میاره خجالت میکشم بااین وضعیت منوببینه هرچندبه اصطلاح زنشم بزور از پله هاش پایین میریم وای ابش هم
خوبه زیاد سردوگرم نیست شروع کردم دست وپازدن مدام میرم زیره اب خودش خیلی راحت تعادلش رو حفظ کرده بالبخندمرا میپاد از موهام گرفت
سرمو کرد زیره اب وای چه لحظه های بدی تاعمردارم ازخاطرم نمیره مدام سرم میره تواب میاره بیرون گریه ام گرفته زیره دلم تیرمیکشه خب مثل اینکه
تاحدودی خودشو خالی کرده میارتم بیرون بهم حوله میده کنار استخر مینشینم های های میگریم .
قهقه میزنه:وای خاله سوسکه چرا گریه میکنی خب شنا کردی دیگه مگه بهت بدگذشت.این حرغهارو بالحن بچگانه ادا کرد خودش وارد ساختمون میشه
منم با هزار زحمت خودمو رسوندم رو کاناپه لم داده نمیتونم از پلهها بالابرم همونجا میشینم زیره شکمم هنوز تیرمیکشه پشت سرهم .
شاهرخ:انقدربهت بدمیگذشت که گذاشتی رفتی اونم بدون اجازه به خودم میگفتی حتما بهت اجازه میدادم .قهقه میزنه حالابه دیوونه بودنش شک ندارم.
مریم:بقیه کجان؟
شاهرخ:زحمت نکش هیچکس نیست که به دادت برسه همشونو فرستادم مرخصی خب اونام بالاخره به زن وبچه هاشون باید برسن مثل من که دارم ازت
پذیرایی میکنم خب برای ناهار چی میل میفرمایین؟
مریم:زهرمار میخورم .
شاهرخ:حنما برات سفارش میدم.
دستم زیره شکم گذاشتم هرچه میگذره دردش بیشترمیشه خودش میزرومیچینه بوی غذا حالم رو دگرگون میکنه دارم بالا میارم ولی نمیتونم بلندشم اشاره
میکنم سطل زباله رو جلوی بینیم میگیره از بوی بد زباله ها حالم بدتر میشه میخنده از عذابم لذت میبره بره زور سرمیز مینشونه ناهار فقط چشم گوسفنده
با مفزش منم ازهردو متنفر لقمه میگیره دولپی میخوره بزور یه چشم تو دهانم میزاره خدایا منوبکش راحتم کن فقط فرو میدهم همه رو خودش خوردروی
مبل مینشینم .
شاید وقتش باشه با بلایی که این سرم اورد نمیدونم چطور زنده موندم مثل سگ هفتا جون دارم توخونه قدم میزنم هروقت دردسراغم میاد میایستم به دسته
صندلی چنگ میزنم شاهرخ هم نشسته کارهای منو زیره نظر داره از شدت درد فریاد میزنم روی زمین میشینم مثل ماربه خودم میپیچم دردش وحشتناکه
این درد ورای اون شکنجه هاست .
ازشدت درد جیغ میزنم شاهرخ فکرمیکنه بازی دراوردم منی که زیره اون شکنجه های طاقت فرسا دوام اوردم دو نزدم الانه به شاپور التماس میکنم:شاهرخ تورو خدا دارم میمیرم به دکتربگوبیادددددددد.
@nazkhatoonstory

#۱۸

شاهرخ با پوزخند:تا دوماه دیگه وقت داری هنوز هفت ماهته باید نگه داری من بچه نارس ن…م…ی..خ..و..ام.دردات برای ورزشته زیادی تنبل شدی
چنددقیقه دیگه تحمل کنی بهترمیشی.
یعنی اشتباه میکنم شایدراست میگه پس چرا فاصله دردام انقدر داره کمتروکمتر میشه انقدر جیغ زدم که بیحال شدم مثل اینکه اوهم ترسیده ازنگاهش
میخوانم کنارم میاید تکانم میدهد:مریم ………..مریم پاشو دلم به رحم اومد فعلا کاریت ندارم ببرم بزارم رو تختت.
تا میخواهد بلندم کند دستهاش رو میگیرم :باورکن وقتشه دروغ نمیگم به ارواح خاک مادرم راست میگم دیگه طاقت ندارم.
وقتی مادرم رو قسم میخورم میدونه چقدر دوستش دارم به طرفه تلفن میرود شماره رامیگیرد.
الو منزل دکتر زند
…………
بله سرهنگ معین الملک هستم
شاهرخ پایش رو با اضطراب تکان میدهد:زودباش پیر سگ د زود باش.
سلام همین الان راه بیافتید بیایید اینجا حالش خوب نیست شدیدا درد داره…..
همین موقع ازشدت درد جیغی کشیدم که خودش هم مات مونده دیگه نمیفهمم چی میگه بغلم میکنه منومیبره اتاق خواب پایین رو تخت دراز کشیدم
چشمام ازبس گریه کردم باز نمیشه وای ثانیه ها دیر میگذره نمیدونم چقدرزمان گذشته که دراتاق باز میشه دکتره کیفش رو زمین میگذاره درحال معاینه
ام میگوید:از کی درد داری؟
شاهرخ بجای من جواب میدهد:سه ساعته.
دکتر:اونوقت حالا خبر میدی جای سالم هم که تو بدنش نذاشتی.
شاهرخ با عصبانیت :دکتربه کارت برس.
دکتر:برو اب بزارداغ شه سریع وقتشه.
گذر زمان رو نمیفهمم فقط سوزش صورتم رو احساس میکنم چشمام رو باز میکنم:الان وقت خواب نیست بایدزور بزنی هم خودت میمیری هم بچه ات یالا
زود باش.
با تمان توانم زور میزنم فایده نداره نمیخواد ازم جداشه .
صدای دکتر بالا رفته:باید ببریمش بیمارستان اینجوری دووم نمیاره.
شاهرخ هم عصبیه فریادمیزنه:نمیشه چرا نمیفهمی اگه بدونن زندست کارش تمومه اونم با این بچه راحت عذابش میدن .
دکترشکمم رو ارام ارام فشار میدهد هرکاری میگویدانجام میدهم منی که پیش دکترمرد نمیرفتم هرچقدرهم که مریض بودم حالا الان میخواد یه مرد بچه
ام رو هم دنیا بیاره شاهرخ هم مدام قدم میزنه .
فشاردکتربیشترشده حنجره ام پاره شده مدام حضرت فاطمه رو بیاد میارم مثل مادرم همه نیروم رو جمع میکنم زورمیزنم با فشار دکتر ازبدنم خارج شد از
هوش میرم.
وقتی چشمام رو باز کردم یه چیزی که تو پارچه پیچیده شده روی تخت کناریم هست نیتونم صورتش رو ببینم لای پام مقداری پارچه گذاشتن تازه متوجه
شاهرخ که جلوی پنجره ایستاده میشوم میگویم:اب میخوام.
سریع به طرفم برمیگرده چشمام کاسه خونه.دکترهم همزمان میرسد بادیدن چشمای بازم بالبخند:خب راحت شدی خانم کوچولو .
کنارم مینشیند بازم معاینهام میکنه :من موندم چطوربااین جسته ریز همچین شاه پسری رو زاییدی درکار خداحیرونم مادر به این ضعیفی بچه ات خیلی
درشت بود بخاطرهمین چهارده ساعت درد کشیدی سرش گیرکرده بود ولی تونستم خداروشکر بکشمش بیرون بهتره خودت رو تقویت کنی الان بی بی گل
برات کاچی میاره هرچقد میگم یه غذای دیگه تو گوشش نمیره میگه زن زائو باید کاچی بخوره .
پس بچه ام پسره که شکم منو بجای توپ گرفته بود لگد میزد دوست دارم ببینمش باورود بی بی گل انگاردنیاروبهم دادن اول مرا در اغوش میکشه اشکاش
روانه میگوید:وای خدامنوبکشه اومدم مثلا بهت غذابدم خودم ابغوره میگیرم دهنت رو باز کن مادرجون باید به این طفل معصوم هم شیربدی
بدوتابیدارنشده.
به کاچی شکرهم زده به اصرار همه رو میخورم به محض تمام شدن غذام صداش بلند میشه مثل بچه گربست بی بی گل با هزارقربان صدقه رفتن میزاره بغلم
پیرهنم رو سرشانه هاش رو ازاد کرده تا راحت شیربدم بلد نیستم بگیرمش خودمم که ته تقاری بودم هیچی نمیدانم بی بی گل بچه رو تو بغلم جابه جا کرده
نوک سینه ام رو میزاره دهنش اوهم بی معطلی مک میزنه قلقلکم میاد دهنش رو از سینهم جداکردم خنده ام گرفته بچه دوباره اواز سرداده دوباره سینه ام
رو اجبارا میزارم دهنش از شدت خنده اشکام روان شده بی بی گل هم میخنده :دخترانقدرشیطون نباش بزار شیرشو بخوره اذیتش نکن.
میگویم:راستی چی شد اومدی بی بی گل شاهرخ چیکارکرد.
بی بی گل:وای مادرمیدونسته جات رو من میدونم به بهانه ماموریت میخواسته منوبکشونه پیشه تو منم فرستاده بود خونه سرهنگ امانی مهمانی داشت هیچوقت
ازاینکارا نمیکرد گفتم بادکاسه ای زیره نیم کاسه اش باشه دیشب اومدم صدای فریادت میومد بعدازین که فارغ شدی با کلی عجزوالتماس گریه زاری
گفت:بخاطربچه میبخشم ولی اگه تکراربشه خودت میدونی چه عاقبتی درانتظارته کلی هم بهم پول داد این بچه با اومدنش اخلاق سگش رو درست کنه.
دستاش رو بسوی اسمان دراز کرده همزمان میگوییم:الهی امین.
@nazkhatoonstory

#۱۹

دربازشد شاهرخ دراستانه در ظاهر شده بیبیگل بی حرف بیرون میرود کنارم مینشیند به بچه که هنوز شیرمیخوره خیره شده ازاینکه بااین وضع تماشام
میکنه خجالت میکشم .بالاخره سیرشد سینه ام رو رها کرده شاهرخ بچه رو میگیره ارام روی شانه های پهنش قرارمیده باضربه های ارام پشتش میزنه یعنی
بچه داری هم بلده بعداز چندثانیه بچه اروغ زده مقداری از لباس سرمه ای شاهرخ رو کثیف کرده بالبخند بهش مینگرد اگه دخترم بود انقدرخوشحال میشد
بچه رو روی تختش قرارمیده میگوید«میخوام اسمش رو بزارم اشکان ازاین به بعد اقااشکان صداش کنید.
من اینهمه عذاب کشیدم اسمش رو او گذاشت.
دیگه میتونم راه برم جای کبودی های بدنم داره کمرنگترمیشه اشکان اکثر اوقات خوابه شاهرخ هم مدام بهش میرسه مجبورم کرده غذازیادبخورم تاشیرم
برای اشکان کفاف بده این بچه انگار سیرمونی نداره یاشیرمیخوره یا جاشو کثیف میکنه بیچاره بیبیگل درروز چندبار براش اسفندمیده هوا که اقاچشم نخوره
.
دیگه شاهرخ اذیتم نمیکنه البته گذاشته برای بعد چون فعلا اشکان با شیرخوردنش ازم دفاع میکنه از لحاظ شکل ظاهری شبیه شاهرخه هیچیش به من
نبرده انگاراین وسط من هیچ کاره بودم حتی مثل اوهم درشته بیبیگل هم مدام ازبچگی های شاهرخ میگه .موهای اشکان خیلی پرپشت ومشکیه چشماش هم
عین خودش شبه وای چه لبای قلوه ای داره میخوام مدام بخورمش پوستش هم گندمیه .
انقدربه وجودش عادت کردن که نهایت نداره حالا مادر رو درک میکنم که چرا رختشویی میکرد تا بچه هاش راحت باشن اگه الان بود دیگه هیچ غمی
نداشتم دیگه وقت کتاب خوندنم ندارم ازعالم سیاست کشیدم بیرون انگار وسط بازی فوتبال بهم کارت قرمز داده باشن اززمین اخراج شده باشم مربی هم
برای بازیهای بعدی نمیزاره برم زمین تواینمدت خیلی فکرکردم من الان بچه دارم موقعیت قبل رو ندارم طاقت شکنجه دادن اشکان رو ندارم به قول مامان
شیرم سرازیر شده یه دونه محکم میبوسمش بیدارشده بچه خنده رویی بجای گریه ساکت بهم چشم دوخته تا غذاش روبدم.
انقدرعجله دارم راه بره که از شش ماهکی باهاش کار میکنم ولی تنبل نمیخواد راه بره دیگه رفته رفته زورم بهش نیرسه ازبس سنگین شده .امروز دارم
راش میبرم که شاهرخ وارد ساختمان شد بالبخندمیاد طرفه اشکان اوهم دربغلم بیقراری میکنه خیلی باهوشه شاهرخ مدام قربان صدقش میره انگار شاهرخ
قبلس نیست افت کرده دهانش رو به شکمش چسبانده صدادرمیاره اشکان قش کرده از خنده منم روی مبل مینشینم هردوشون رو تماشا میکنم حالا میدونم
این شکنجه گرم رو خیلی دوست دارم اگه یه روز نیاد بهمون سرنزنه بیقرارش میشم .
اشکان یادی ازمن نداره حالا که گشنش شده بیقراری میکنه شاهرخ میزاره بغلم خودش هم کنارم میشینه شیرخوردن رو تماشا میکنه اشکان انگشتش رو
گرفته منم غرق صورت شاهرخ شدم چقدر چهره مردانش رو دوست دارم با قبل فرقی نکرده فقط من استخوون ترکوندم هم کمی بلندتر وچاقتر شدم
موهام هم بلند شده ابروهام رو خانوم ارایشگر برام نازکتر کرده دیگه کمونی کمونی شده ابی زیره پوستم رفته بشاشترشده بی بی گل مدام میگه
خوشگلترشدی ولی شاهرخ توجه زیادی بهم نداره همه حواسش به اشکانه .
با تکان دادنم ازرویا درمیام بالبخند بهم مینگره چشماش میگه چرابهم خیره شدی سرم رو پایین میندازم دلم برای اغوش گرمش تنگ شده هرچندبرام
عذابه ولی میخوام همه سلولهای تنم فریادمیزنن میترسم بفهمه چه حالی دارم بخواد دوباره اذیتم کنه .
سرمیزشام هم اشتها ندارم شاهرخ:باغذات بازی نکن بخورش یه چنددقیقه دیگه اشکان شیرمیخواد.
همششششششش اشکان پس من چی ادم نیستم تواینمدت بالوازمی که بیبیگل برام اورده خودمو خوشگل میکنم تابه چشمش بیام ولی بی تفاوت ازکنارم
میگذره حتی بعضی مواقع نگاهم نمیکنه بغض گلوم رو گرفته برای اولین بار بعداز زایمانم میگویم:تونگران نباش اشکان حتی اگه من گرسنه باشم هم شیر داره برای خوردن
@nazkhatoonstory

#۲۰

اشکان رو از مبل برمیدارم به سمت اتاقم میرم درحال شیرخوردنش منم یه دل سیر میگیرم .اوهم ناراحته نمیخنده بعد از ساعتی میگرید فکرنمیکردم انقدر
عقل رس باشه که از غصه دیگران اشک بریزه برعکس پدرش خداکنه مثل او سنگ دل نباشه مدام تکانش میدهم اما اروم نمیشه صدای بدو بدوکردن کسی
از پله ها میاد بلافاصله درباز میشه .
شاهرخ:چرا گریه میکنه .
چراغها رو روشن کرده ازم میگیرتش اشکام رو پاک میکنم :توبرای چی گریه میکنی؟
جوابش را نمیدهم اشکان ارام شده اغوشش برای اوهم ارامبخشه پس چرا ازمن دریغ میکنه حتماباکسایه دیگه ای جوره که سراغم نمیاد.
بعدازبخواب رفتن اشکان میگوید:میدونی از سوال بی جواب متنفرم جوابموبده برای چی ابغوره میگیری .
مثل بچه ها لب برمیچینم میگویم:دلم برای مامانم تنگ شده .
میخنده:ولی تودیگه خودت مادری مادر میخوای چیکار بیا من مادرت .
ازخداخواسته دراغوشش میخزم میگریم ازته دل اول ماتش برد ازجم نخوردنش فهمیدم ولی حالا پشتم رو نوازش میکنه لااقل حرفی بزن تا ارومشم بهت
نیازدارم.
بعداز چنددقیقه که اروم شدم میگوید:دوست داری ببرم سر قبرش اروم شی هان.
با ناباوری صورتم رو از سینه اش بیرون میکشم بالبخندمیگوید:چیه فکرمیکنی دروغ میگم ولی فردا صبح زود میبرمت .
برای تشکر چندبارصورتش رو میبوسم انتظار این حرکت از من رو نداشت بیقراریم رو تو چشمام میخونه لبام رو میبوسه برخلاف دفعه های قبل منم
همراهیش میکنم خودمو تواغوشش جا میدهم هر لحظه که میگذره ماتتر میشه وقتی لباش رو ازم جدامیکنه چندلحظه خیره نگاهم میکنه محکم دراغوشم
میکشه بعدازچن ماه باهم یکی میشویم باصدای اذان صبح ازهم کناره میگیریم باصدای خشدارمیگوید:اگه میخوای بری پاشو زود حاضرشو.
بدنم حس نداره ولی نمیتونم ازمادرم بگذرم بلافاصله میرم حمام غسل میکنم برام کت ودامن کنارگذاشته معلومه ازقبل هم برام لباس تهیه کرده .
سوارماشینش میشوم اشکان رو به بی بی گل میسپریم توراه هردوساکتیم ازش خجالت میکشم دیشب تواون حالت همه احساسم رو بهش گفتم ناخودااگاه
اوهم فقط گوش میداد نمیدونست از لباش ارزوی شنیدن دوستت دارم رو دارم ولی ازم دریغ کرد.
بارسیدنم با قدمهای لرزان همراهش قدم برمیدارم سرقبری ایستاده روش رو میخوانم اسم مادرم روش هک شده تاالان زیادبهم نمیومد مرگش رو
باورنداشتم ازته دل ضجه میزنم خودمو رو قبرش میمالم میبوسم .شاهرخ کنارایستاده انقدربامادرحرف میزنم که دیگه بیحال شدم سینه ام رگ کرده لباسام
خیسه حتما اشکان گرسنست .شاهرخ شانه هام رو میگیره:بلندشو زودتربریم الان اشکان بقراری میکنه.
منوبغل کرده وگرنه پاهام جونی براش نمونده مخصوصاکه موهام خیسه هردودرطول راه ساکتیم .
به محض رسیدن صدای گریه اشکان میاد بی بی گل اورادراغوش گرفته بیقراره بمحض دیدنم جیغ میکشه بغلش میکنم میزارم شیربخوره باحرص بالثه هاش
نوک سینه ام رو فشارمیده انقدرنق زدتاخوابید خودمم مثل جنازه افتادم.
نمیتونم بلندشم همه بدنم خردشده گلوم میسوزه بی بی گل دست رو پیشانیم میزاره :خاک برسرم داره تو تب میسوزه برم به دکتر زنگ بزنم.
بعدازچنددقیقه دکتربالای سرم حاضره برام دارو مینویسه سرماخوردگی شدید بی بی گل بجای دارو شیمیایی برام گیاه گیاهی دم میکنه بسته منو به سوپ
بیچاره اشکان شانس اوردم به غذاخوردن افتاده ولی چون شیرنمیدم بهش کلافه وبداخلاقه شاهرخ هم بهم سرزده از اونشب تاحالا سردشده البته من
اینجورحس میکنم ولی بی بی گل میگه مدام حالت رو میپرسه .چندوقته شاهرخ گیرداده که میخوام مهمانی بگیرم واشکان رو به عنوان پسرخوندم معرفی کنم
به همه.
ارایشگراومده میخواد کلا چهرم رو عوض کنه شاهرخ میخوادتوجمع منوبه عنوان پرستاربچه معرفی کنه تااشکان تومدت مهمانی بیقراری نکنه این
ارایشگرهم نمیزاره خودمو ببینم ولی بااین رنگی که گزاشته کف سرم میسوزه خب باراولمه.ابروهام رو هم برداشته ناخن هام رو مرتب کرده .وقتی موهام
رو شست سشوارشم کرد گفت:حالامیتونی خودت رو ببینی.
ازدیدن خودم جاخوردم موهام زرد خیلی روشن ابروهام شده نخ موهام رو گردبرام زده باسشوارش محشرشدم خودم که خیلی خوشم اومده بی بی گل وارد
میشه میگوید:اقا میگن تاکی طول میکشه میخوان برن بیرون…….چشمش به من افتاده مات مونده پلک هم نمیزنه صورتم رو چندباربوسیده همراهش میرم
پایین تا شاهرخ تاییدکنه داره با تلفن صحبت میکنه حواسش بما نیست بی بی گل چشم ازش برنمیداره مبخوادعکس العملش رو ببینه خطاب به بی بی گل
میگوید:پس این زنه دار چکار میکنه من الان باید برم.
بی بی گل بادست مرانشان میدهد:اقا خانم نیم ساعته امدن .
شاهرخ چشماش برق مبزنه ولی خیلی زود خاموش میشه میگوید:خوبه کسی نمیتونه بشناستت
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x