یک قدم تا عشق اعظم طهماسبی داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین یک قدم تا عشق قسمت ۱۰۱ تا آخر

رمان یک قدم تا عشق قسمت ۱۰۱ تا آخر

رمان:یک قدم تا عشق

نویسنده:اعظم طهماسبی

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۰۱

يك لحظه برگشتم و نگاهش كردم خانم جواني بود شايد هم درست همسن و سال خودم سرم را در آغوش گرفت و با صداي غمگيني گفت : – دختر جون با اين كارت كه خودت رو نابود مي كني مي دوني چقدر گريه و زاري كردي ! با هق هق به او گفتم : – من خيلي وقته نابود شدم بهم حق بده كه اين جور بي تاب باشم آخه شما كه نمي دونيد من چقدر بدبخت هستم . عزيزترين كسانم را به يكباره از دست دادم . چطور گريه نكنم ؟ آن خانم كه پرده اشك بر چشمانش نشسته بود گفت : – عزيزم مي دونم سخته خيلي هم سخته اما اگه تو به جاي من بودي چه مي كردي ؟ من كه شوهر نازنينم را به همراه دو دختر دسته گلم در يك تصادف لعنتي از دست دادم بايد چه كنم ؟ و چه بگويم ؟ آيا داغي كه دل مرا سوزانده سنگين تر از داغ تو نيست ؟ به چهره اش زل زدم و او را در حال اشك ريختن ديدم يك لحظه غم هايم را فراموش كردم و دلم برايش سوخت آخه بيچاره خيلي جوانتر از اوني بود كه بخواهد چنين داغي رو متحمل شود . او كه حس دلسوزي را در چشمانم ديد با حالت گريان گفت : – ديدي ، ديدي تو هم دلت برايم سوخت ! تنها توانستم سرم را تكان بدهم و زير لب بگويم : – واقعا متاسفم . آه سوزناكي كشيد و هيچ نگفت سپس چادرش را مرتب كرد و آماده ي رفتن شد . بعد در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد گفت : – دختر جون با تقدير الهي نمي شود جنگيد پس تو هم سعي كن صبور باشي و اينقدر بي تابي نكني . دستش را جلو آورد و به نشان خداحافظي دستم را در دستش فشرد و خيلي سريع از كنارم گذشت رفتن او را نظاره گر شدم و سپس گل هايي را كه خريده بودم يكي يكي روي قبرشان پخش كردم و نشستم و فاتحه اي برايشان خواندم و بعد از جايم برخاستم از اينكه دلم را سبك كرده بودم احساس بهتري داشتم و لحظه اي بعد آنجا را ترك كردم و به خانه ي بدبختي هايم بازگشتم . * * * *چند ماه از آغاز زندگي نكبت بارم مي گذشت دلم خوش است كه مي گويم زندگي ! بهتر است بگويم اون لجني كه من توش دست و پا مي زدم از زهر هم برايم تلخ تر شده بود . اين روزها رامين بي غيرت و بي شرف پاي دوستان نابابش را هم به خانه باز كرده بود كه تا خود سپيده هاي صبح دور بساط دود و دم مي نشستند و قمار بازي مي كردند . گاهي فرياد هاي گوشخراش شان وجودم را در هم مي لرزاند و گاهي وقتها از خنده ي كريه شان به وحشت مي افتادم . تازه تمام فضاي خانه هم پر از دود مي شد آه خدايا جاي من اينجا بود ؟ يعني من لياقت چنين زندگي را داشتم ؟ اگر فواد مرا ميان اين آشغال ها ي لات و لوت مي ديد يقينا وجودم را آتش مي زد ! اما حالا چاره اي جز تحمل كردن نداشتم خودم را در اتاق خواب كوچكم زنداني مي كردم و به اين زندگي ننگين ادامه مي دادم . در يكي از همين شبها بود كه توي اتاق نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم كه با وارد شدن دود شديدي كه از زير در اتاق به داخل مي آمد حالم بهم خورد و احساس تهوع شديدي بهم دست داد شتابان از جايم برخاستم و فقط توانستم در تراس را باز كنم و خود را به سطل زباله برسانم و عق بزنم و تمام محتويات معده ام را درون آن خالي كنم . فكر مي كردم از آن همه بوي گند و دود و دم مسموم شدم اما متاسفانه با گذشت چند روز ديگر و ادامه يافتن حالت تهوع ام به واقعيت تلخ تري پي بردم . وقتي جواب مثبت آزمايش بارداريم را با چشمان خودم ديدم قلبم در سينه فرو ريخت و وجودم به يكباره سرد شد و با صداي لرزاني با خودم گفتم خدايا فقط همين يكي را كم داشتم . حالا بايد چه خاكي به سرم بريزم ؟ در آن لحظات به حدي شوكه شده بودم كه قادر به فكر كردن نبودم عاقبت بعد از چندين ساعت چاره اي بر بدبختي جديدم انديشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه هر چه زودتر با مهيا كردن آمپول هايي كه به خوبي مي شناختم خودم را از شر اين مصيبت نجات دهم . با گرفتن اين تصميم درنگ نكردم و خيلي سريع خودم را آماده رفتن به بيرون كردم تا هر چه زودتر به هر نحوي كه شده آمپول ها را بدست آورم اما درست در هنگامي كه مي خواستم از منزل بيرون بروم انگار شخصي نامريي جلوي راهم را سد كرد و نهيب زنان گفت خاك بر سرت فرناز حالا ديگه اينقدر بي رحم شدي كه مي خواهي موجود زنده اي را كه از وجود خودته نابود كني ! مطمئن باش با اين كارت بيشتر مورد خشم خدا قرار مي گيري . اصلا تو مي داني مادر شدن يعني چه ؟ تو مادر شدي به خودت بيا . با صداي لرزاني چندين بار كلمه مادر را با خودم زمزمه كردم و بعد ناخواسته اشك در چشمانم حلقه بست و با بغض حسرت آلودي به خودم گفتم من مادر شدم ؟ آره … من مادر شدم آن هم در حالي كه بدترين وضعيت روحي را دارم . در اين هنگام گويي دوباره همان صدا را شنيدم كه بهم گفت شايد اين هديه ي الهي باشد و بخواهد تو را از اين تنهايي نجات دهد و مونس تنهايي هايت شود .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۳۹]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۰۲

. دوباره با خودم گفتم مونس تنهاييم و بعد ناگهان ذوق عجيبي سراپايم را گرفت دستم را روي شكمم قرار دادم و سپس نگاهم را به طرف بالا گرفتم و با صداي لرزاني گفتم : – اي خداي بزرگ حالا كه چنين هديه ي ارزشمندي بهم بخشيدي ازت خواهش مي كنم نوزادم را در وهله ي اول سالم متولد بشه و بعد دختر به دنيا بياد . اشك هايم سرازير شدند و ناخواسته به ياد زمان بچگي هايم افتادم چقدر آرزو داشتم يه خواهر داشته باشم هميشه با افكار كودكانه ام به مامان التماس مي كردم كه چرا برايم يه خواهر نمي خرد . دوباره آهي كشيدم و با خودم گفتم شايد اگر الان خواهري داشتم يقينا سنگ صبورم مي شد و من كمتر غصه ي بي كسي ام را مي خوردم . در اينجا باز آه جگر سوزي كشيدم و عاجزانه از خدا خواستم كه دختري سالم به من بدهد . * * * * زماني كه خبر بارداريم را به رامين دادم بر خلاف تصورم كه فكر مي كردم برايش بي تفاوت باشد فوق العاده خوشحال شد و به يكباره رفتارش با من تغيير كرد ! در حالي كه كاملا مهربان شده بود گفت : – از اين به بعد حق نداري كوچكترين كاري بكني برايت مستخدم مي گيرم تا در تمام اين دوران در كنارت باشد بايد به نحو احسن از تو و پسر كوچولويم مراقبت كند . با عجله به او گفتم : – ولي من دوست ندارم فرزندم پسر باشد دوست دارم دختر باشد . رامين يكي از ابروهايش را بالا انداخت و با حالتي خاص گفت : – عزيزم من هم دلم مي خواهد نوزادمان پسر باشد يعني بايد پسر باشد آخه من از بچه ي دختر بيزارم ! در دل گفتم لعنت به تو كه همه چيزت با بقيه ي مردم فرق داره ! رامين لپم را گرفت و منو به خودم آورد و گفت : – خوب خوشگلم اگه گفتي پاداش اين خبري را كه بهم دادي چيه ؟ در حالي كه با تعجب نگاهش مي كردم فقط سكوت كردم رامين با شوق گفت : – برايت خانه اي ويلايي در يكي از بهترين محله هاي تهران مي خرم و آن را به نامت مي كنم . اوايل فكر كردم كه او خالي مي بندد اما در يك چشم به هم زدن او اين كار را كرد و خانه اي كه بيشتر شباهت به قصر داشت را برايم خريد خانه انقدر زيبا بود و زرق و برق داشت كه مرا به اين فكر واداشت كه رامين با كدام پول چنين قصري را تصرف كرده ؟ آنقدر سوال هاي گوناگون ذهنم را اشغال كرده بود كه عاقبت نتوانستم حس كنجكاوي ام را سركوب كنم و يك روز از او پرسيدم : – رامين با كدوم پول چنين خانه اي را خريدي ؟ آخه تو كه به جز شركت پدرت كه بهت ارث رسيده چيز ديگري نداشتي ؟ او قهقهه اي زد و گفت : – شركت را فروختم . – آخه چرا ؟ تو ديگه منبع درآمدي نخواهي داشت . بي خيال به سيگارش پكي زد و گفت : – ديگه از حساب و كتاب خسته شدم مي خواهم وارد شغل آزاد بشوم ! توي دلم گفتم بهتر بود مي گفتي عرضه ي چرخاندن شركت را نداشتم . اما ديگه سوالي از او نكردم چون مي دانستم هر چه از او بپرسم حقيقت اش را بهم نمي گويد و تنها با اين كار فكرم را پريشان تر خواهم كرد آخه بعد از فهميدن حاملگي ام به خودم قول داده بودم توي اين دوران تحت هيچ شرايطي حرص و جوش رفتارها و كارهاي نادرست رامين را نخورم تا بلكه بتوانم نوزادي سالم به دنيا بياورم . * * * *خيلي سريع به خانه ي جديد نقل مكان كرديم رامين بهم قول داد كه ديگر پاي هيچ يك از دوستانش را به خانه باز نكند . طولي نكشيد كه او خانم ميانسالي را به عنوان پرستار برايم استخدام كرد . براي اولين بار وقتي خانم پرستار را كه نامش سليمه بود را ديدم يكه خوردم و با خودم گفتم آخه اين كه خودش احتياج به پرستار دارد آن وقت مي خواهد از پس اين خانه ي بزرگ و مواظبت كردن از من بربيايد ؟ وقتي به خود آمدم كه او با لحن مهربان و آرامي به طرفم آمد و بهم سلام كرد و خواست دستم را ببوسد كه من مانعش شدم او زني تيز بين و فوق العاده باهوش به نظر مي آمد . چون دقيقا ذهنم را خوانده بود لبخندي بر لبانش نشست كه چروك هاي صورتش بيشتر نمايان شد و به آرامي گفت : – خانم مطمئن باشيد من از پس شما و مسئوليت اين خانه برخواهم آمد مي تونيد براي مدتي مرا امتحان كنيد ! از هوش و ذكاوتش خوشم آمد و با خودم گفتم او حتما در زمينه ي حاملگي و بچه داري خالي از تجربه نيست پس يقينا او كمك بزرگي در اين راه به من خواهد كرد . با صداي رامين به خودم آمدم كه بهم گفت : – فرناز بالاخره تكليف اين خانم چيه ؟ اگر او را نمي خواهي معطلش نكن ديگه ! با عجله گفتم : – نه … نه مشكلي ندارد من او را نگه خواهم داشت به تجربه هاي او نياز دارم . سليمه خانم كه از شنيدن اين حرف به وجد آمده بود با خوشحالي گفت : – خانم قول مي دهم به وظايفم به درستي عمل كنم تا هرگز از قبول كردنم پشيمان نشوي . تبسمي كردم و گفتم : – انشاا… اتاقي را در انتهاي سالن برايش تخليه كردم و با مختصر وسايلي كه به او دادم خوشحالي اش دو چندان شد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۰۳

سليمه خانم با ذوق و شوق داشت وسايل را در اتاقش مي چيد كه براي لحظاتي روبرويش ايستادم و به كارهايش نگريستم و دقايقي بعد به طور ناخواسته از او پرسيدم : – سليمه خانم شما شوهري ، بچه اي … نداري ؟ او با شنيدن حرفم دست از كارش كشيد و به چهره ام زل زد و سپس آه سوزناكي كشيد و گفت : – چرا خانم داشتم اما حالا ديگه ندارم . با تعجب و دلسوزي گفتم : – آخه چرا ؟ اشك در چشمانش پر شد و گفت : – دو پسر عزب داشتم كه هر دو موقع زن گرفتنشون بود و يه شوهر با ايمان و زحمتكش كه متاسفانه همه رو توي زلزله ي لعنتي رودبار از دست دادم . تنها خود سياه روزم زنده از زير آوار بيرون آمدم كه اي كاش من هم مي مردم و كسي نجاتم نمي داد ! آخه بعد از اون حادثه لعنتي من ديگه آواره ي اين شهر و اون شهر شدم و از بي كسي و تنهايي به خانه هاي مردم پناه بردم و با شستن و انجام دادن كارهاي روزمره ي اونها يه لقمه نون در مي آورم كه آن هم به زحمت تنها كفاف داروهايم را مي دهد . با شنيدن ماجراي غم انگيز سليمه خانم اشك در چشمانم حلقه بست و با لحني بغض آلود به او گفتم : – واقعا متاسف شدم . – خانم چه مي شود كرد ؟ قسمت من هم اين بود كه آخر عمري در به در و آواره شوم . زير لب زمزمه كردم لعنت به اين قسمت و تقدير بيايد كه اينقدر بي رحم بر پيكر آدم تازيانه مي زند ! سليمه خانم سرش را با افسوس تكان داد و سپس دوباره مشغول مرتب كردن اثاثيه اش شد . رامين كه به خاطر بودن سليمه خانم در كنارم خيالش آسوده شده بود دوباره شروع كرد به دنبال خوشگذراني و عياشي رفتن طوري كه حتي تا ده روز هم به خانه باز نمي گشت . گر چه به خودم قول داده بودم كه اعصاب خودم را درگير ولگردي هاي او نكنم اما باز نمي توانستم بي خيالش شوم آخر او ديگر پدر بچه ام بود و بايد دست از اين كثافت بازي هايش بر مي داشت ! روزي دهها بار با خود مي گفتم خدايا بچه ي من چگونه بايد فردا سرش را بالا بگيرد و چنين شخص لاابالي را پدر خودش معرفي كند ؟ من احمق چقدر ساده بودم كه فكر مي كردم خوشحالي رامين از بارداريم باعث شده كه او دست از كثافت بازي هايش بردارد . در اين ميان اگر وجود سليمه خانم در كنارم نبود و مرا دلداري نمي داد يقينا خودم و بچه را از بين مي بردم . سليمه خانم زن باايمان و با تقوايي بود خيلي سريع با او انس گرفتم و سرنوشت تلخم را همراه با اشك و اه و ناله برايش تعريف كردم در حالي كه چهره اش نمايانگر اين بود كه چقدر از شنيدن سرگذشتم غمگين و دمغ شده اما خودش را مقابلم حفظ كرد و خيلي قاطع به من گفت : – تو بايد زن صبوري باشي و اين رو بدوني كه با از بين بردن خودت و آن بچه اي كه در راه داري آخرتت را هم از دست مي دهي . وقتي او كلمه ي صبر را به زبان آورد ناخواسته به ياد بابا افتادم كه در آخرين شب آن سفر لعنتي چقدر با من صحبت كرد و ازم خواست كه دختري صبور باشم و حكمت هاي خداوند را بپذيرم . بغضي در گلويم نشست كه باعث شد خودم را در آغوش سليمه خانم رها كنم و به ياد بابا و اينكه هيچ وقت به پندهايش عمل نكردم اشك بريزم . افسوس خوردم و با هق هق تمام صحبت هاي آن شب بابا را براي سليمه خانم تعريف كردم و با حسرت به او گفتم : – من چقدر دختر احمق و خودخواهي بودم به جاي اينكه به نصيحت هاي بابا عمل كنم و دختر صبوري باشم آمدم اين زندگي نكبت بار را براي خودم درست كردم كه حالا حاصلش فرزندي كه يك عمر بايد حسرت داشتن يك پدر خوب را بكشد . بعد مشتم را روي دسته ي مبل كوبيدم و با حرص به خودم گفتم احمق اين چه آتش انتقامي بود كه شعله هايش دامن خودت را گرفت و تنها خودت در آتش سوختي ؟ و بعد خاكستر شدي . سليمه خانم مانند مادري مهربان كه گويي من دختر واقعي اش هستم پا به پاي من اشك ريخت و بعد با صداي لرزاني گفت : – دخترم هنوز هم مي تواني به حرف هاي پدرت عمل كني و درست مثل چيزي گه او مي خواست بشوي . پس همين حالا تصميم بگير كه قوي باشي و در برابر اين همه ناملايماتي كه روزگار بهت كرده صبر كني و خم به ابرو نياوري . عزيزم حديثي هست كه مي فرمايد : دنيا دو روزه روزي بر وفق مراد توست مغرور نباش و روزي را هم كه بر عليه توست صبور باش . سرم را از آغوش سليمه خانم جدا كردم و گفتم : – سليمه خانم قول مي دم كه در برابر رفتارها و بي مسئوليت بودن رامين ديگه اعتراضي نكنم و همه را در خودم بريزم و صبور باشم . مي خوام خودم براي بچه ام هم مادر باشم و هم برايش پدري كنم اجازه نخواهم داد او عقده اي بار بيايد ! سليمه خانم صورتم را غرق بوسه كرد و بعد از جاي خودش بلند شد و در حالي كه به طرف آشپزخانه مي رفت گفت : – احسنت دخترم ! من اراده ي تو را تحسين مي كنم . تو همين الانش هم صبور و مهرباني كه داري يه مرد بي غيرت و بي خاصيت رو تحمل مي كني و باهاش زندگي مي كني . سليمه خانم براي لحظاتي سكوت كرد و سپس با ليوان شير موزي به طرفم اومد و ليوان را به سمتم گرفت و گفت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۰۴

فرناز جون بگير بخور تا بچه ات جون بگيره بهتره ديگه فكرت رو درگير زندگي و گذشته ها نكني و بري براي ساعتي استراحت كني . با تشكر ليوان را از او گرفتم و يك جرعه از آن را نوشيدم و بعد از جايم بلند شدم و طبق گفته ي سليمه خانم به اتاق خوابم رفتم تا ساعتي استراحت كنم . يكي دو ساعت بعد كه با استراحت كافي كاملا سرحال و قبراق شده بودم تصميم گرفتم ليستي از كتاب هاي مختلفي كه در ذهنم بود را بنويسم و از سليمه خانم بخواهم كه آنها را برايم تهيه كند . خيلي سريع اين كار را كردم و از اتاق بيرون آمدم و ليستم را به سليمه خانم دادم و گفتم : – سليمه خانم من نياز شديدي به اين كتابها دارم مي توني بري و آنها را براي من بخري ؟ او نگاهي به ليست انداخت و زير لب نام كتاب ها را زمزمه كرد و گفت : – عزيزم چه عجب تصميم گرفته اي كتاب بخوني اونم اين همه كتابهاي خوب و متفرقه رو ! – تصميم گرفتم با خوندن كتاب اوقاتم را بگذرونم اين بهترين روش براي سرگرم شدنمه . سليمه خانم خوشحال شد و مرا به اين كار تشويق كرد و سپس خيلي سريع آماده رفتن شد رفتن او را نظاره كردم و بعد ناخودآگاه لبخندي به خودم زدم و گفتم اين زن درست مثل فرشته ي نجات به داد تنهايي هايم رسيد . هرگز نخواهم گذاشت از كنارم برود او بايد بچه ام را بزرگ كند يقين دارم دايه ي خوبي برايش خواهد بود . بعد دستي به شكمم كشيدم و احساس خاصي بهم دست داد طوري كه باعث شد بعد از مدتهاي طولاني از ته دل بخندم . چشمانم را بستم و يكبار ديگر از خدا خواستم كه فرزندم دختر باشد . در افكار خودم غرق بودم كه با صداي در سالن به خودم آمدم و لحظه اي بعد رامين را شاد و شنگول ديدم كه وارد خانه شد . از چهره اش مشخص بود كه در اين مدت هر گورستاني بوده بهش خوش گذشته به طرفم آمد و تعظيمي كرد و گفت : – سلام عرض كردم خانم آشتياني ! با سردي نگاهش كردم و جوابش را دادم او دستي به شكم برجسته ام كشيد و گفت : – حال گل پسر بابا چطوره ؟ يك لحظه با نفرت نگاهش كردم و گفتم : – اسم بابا رو به زبونت نيار كه من شرمم مي شه فردا بچه ام چنين پدر بي مسئوليتي داشته باشه . به طرف يخچال رفت و بطري آب را يك جرعه سر كشيد و سپس با بي خيالي گفت : – چرا بايد شرمت بشه ؟ يعني عارت مي شه كه بگي من پدرش هستم ؟ – بله عارم مي شه تو آنقدر خوشگذران و عياشي كه به كلي يادت رفته من زنت هستم و فرزندي از وجود تو در راه دارم . – من اگه خونه نميام براي ابنه كه در به در اين ور و اون ورم تا وسايل رفاهي براي تو و فرزندم آماده كنم . – اين كار تو چيه كه حتي من كه زنتم نبايد بدونم ؟ او سيگاري آتش زد و گفت : – به مرور زمان مي فهمي اما فعلا بايد صبر كني آخه من براي مدت طولاني بايد به دوبي برم ! با تعجب پرسيدم : – دوبي ديگه چرا ؟ – بايد براي سرمايه گذاري هنگفتي هر چه زودتر راهي اونجا شوم . با اين وضعيتي كه من دارم مي خواهي بروي ؟ با طعنه گفت : – نگران نباش من اونقدر نامرد نيستم كه برم و برنگردم . طعنه اش را نشنيده گرفتم و گفتم : – براي من چندان مهم نيست كه برگردي يا نه اما حالا كه من در اين وضعيت قرار دارم فيلت ياد هندوستان كرده ؟ مي خواهي مرا به امان خدا رها كني و بروي . او مستانه قهقهه اي زد و گفت : – سليمه خانم بنده خدا كه لحظه اي رهايت نمي كند و مدام جورت را مي كشد . با خشم و نفرت حرفش را قطع كردم و گفتم : – ولي او يه پرستار بيشتر نيست ! رامين بكدفعه جدي شد و با لحن محكمي گفت : – اينقدر فلسفه بافي نكن تو چه بخواهي و چه نخواهي من به دوبي مي روم در ضمن تحت هيچ شرايطي هم نمي تونم كارهايم را به خاطر تو به تعويق بيندازم . – تو مرد زندگي نيستي كه بداني عشق و محبت لازمه زندگيه فقط به فكرل عياشي هاي خودت هستي و بس . او نگاهي پر از حقارت به سرتاپايم انداخت و بار ديگر با طعنه گفت : – اون يارو كه عاشق سينه چاكت بود و خيلي خوب معني عشق را مي فهميد چرا قالت گذاشت ؟ با خشم و تنفر گفتم : – هر دوي شما خون يكديگر را در رگهايتان داريد او هم از تو نامردتر بود ! ناگهان از جايش بلند شد كه به طرفم حمله ور شود اما با نگاه سريعي كه به شكمم كرد به سختي خودش را كنترل كرد و لحظاتي بعد فرياد زد و گفت : – همون بهتر كه هيچ وقت توي اين خراب شده نباشم حداقل از غر زدن هاي تو راحت خواهم شد . اين را با خشم و غضب گفت و سپس كتش را پوشيد و از خانه بيرون رفت سرم را به ديوار تكيه دادم و چشمانم را بستم و به هر سختي كه بود سعي كردم بر اعصابم مسلط شوم . دقايقي را در همين حال بودم كه با آمدن سليمه خانم از آن آشفتگي بيرون آمدم . او با دقت نگاهم كرد و در حالي كه نايلكس پر از كتاب را به سويم مي گرفت گفت : – فرناز جون چت شده ؟ چرا رنگت پريده ؟ نكند خداي ناكرده مشكل داري ؟ جاييت درد مي كنه ؟ لبخند تصنعي به او زدم و گفتم :
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۳]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۰۵

  • نگران نباش من خوبم راستش رامين اومد و اعصابم را پاك بهم ريخت و بيرون رفت . بعد جريان مسافرتش را براي سليمه خانم تعريف كردم آه پرسوزي كشيد و گفت : – نمي دونم اون مرتيكه چطور دلش مياد تو رو تنها بذاره ! بعد چادرش را درآورد و حرفش را ادامه داد : – نگران نباش دخترم من كه هنوز نمرده ام لحظه اي تو رو تنها نخواهم گذاشت همون بهتر كه او برود حداقل اين طوري اعصابت راحت تر است . آه سردي كشيدم و گفتم : – توكل كردم به خدا هر بلايي كه سرم بياد هراسي ندارم فقط نگران بچه ام هستم . سليمه خانم به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت : – عزيز ذلم پس مسافر كوچولوت را هم به خدا بسپار ديگه از چي مي ترسي ؟ چشمانم پر از اشك شد و سرم را تكان دادم و با صداي لرزاني گفتم : – هيچي …. هيچي …. * * * *يك روز عصر به همراه سليمه خانم به بازار رفته بودم تا براي نوزادم سيسموني و وسايل ضروري بخرم كه هنگام بازگشت به خانه چندين بسته اسكناس را به همراه يادداشتي روي ميز ديدم . آن را برداشتم و خواندم « من همين امشب به مقصد دوبي پرواز دارم . پولها را براي مخارجت استفاده كن در ضمن مواظب خودت و كوچولوت باش . رامين » يادداشت سرد و بي روحش را مچاله كردم و با حرص آن را به سطل زباله انداختم . واقعا از اين همه بي مسئوليت بودن او در حيرت مانده بودم ! با حالتي عصبي لباسم را عوض كردم و با خشم گفتم : – اون بي غيرت ترين مرديه كه تا به حال ديدم ! سليمه خانم مرا به آرامش دعوت كرد و گفت : – دخترم بي خود خودت رو عذاب نده بهتره به جاي حرص خوردن بي فايده به فكر خودت باشي . آه كشيدم و دوباره گفتم : – سليمه خانم دلم از اين مي سوزه كه خود كودن و احمقم تمام خصوصيات حيوان صفت اش را مي دانستم و تنها به خاطر افكار احمقانه ام دست به اين حماقت بزرگ زدم ! سليمه خانم لبخند شيريني به رويم زد و گفت : – عزيزم بالاخره هر چه بود گذشته و تو ديگر نبايد حسرت گذشته ها را بخوري به فكر مسافر كوچولويت باش و تمام اميدت را به خدا بسپار . او كه مي خواست به نحوي شده مرا از اين آشفتگي بيرون بياورد بحث را عوض كرد و با ذوق ساختگي گفت : – راستي عزيزم اسمي هم براي بچه ات انتخاب كردي ؟ – دوران بچگي ام عروسكي داشتم كه اسمش را فلورا گذاشته بودم خيلي خوشگل و ناز بود هميشه و در همه جا همراهم بود حتي موقع خواب هم از خودم جدايش نمي كردم . هميشه در خيال كودكانه ام گاهي فلورا ، را دختر خودم مي كردم و گاهي ديگر خواهرم مي شد مي خواهم اگر دختر شد نامش را فلورا بگذارم . سليمه خانم با عجله گفت : – و اگر پسر شد چي ؟ چشمانم را بستم و زير لب زمزمه كردم پسر …. كه ناگهان پرنده خيالم به دو سال قبل پر كشيد درست به زماني كه من و باربد براي بچه مان نام فربد را انتخاب كرده بوديم . لبخند تلخي زدم و از ته دل آهي كشيدم و با خودم گفتم لعنت به تو باربد كه كاخ آرزوهايم را با بي رحمي نابود كردي ! با صداي سليمه خانم به خودم آمدم كه گفت : – فرناز جون يه اسم پسر انتخاب كردن اينقدر برايت مشكله ؟ – راستش …. من اسم پسر انتخاب …. نكردم چون اصلا دوست ندارم بچه ام پسر باشه . ناگهان هر دو يمان همزمان با هم گفتيم : – دختر غمخوار مادر ! سليمه خانم مرا در آغوش گرفت و گفت : عزيزم اميدوارم كه اين بار آنچه كه مي خواهي خداوند به تو بدهد . گونه اش را بوسيدم و گفتم : – انشاا…. * * * * با سپري شدن روزها و ماهها كه هر روز آن برايم يك سال مي گذشتعاقبت به ماه نهم رسيدم وزنم بيش از حد افزايش پيدا كرده بود و به زحمت نفس مي كشيدم چشمام و بيني ام كاملا ورم كرده بود طوري كه صورتم را بد حالت جلوه مي داد . با اين حال اصلا از بهم خوردن اندامم و يا چهره ام ناراحت نشده و تنها به اميد در آغوش گرفتن نوزادم همه چيز را بي خيال مي شدم . در حاليكه اين روزهاي سخت و بغرنج را تجربه مي كردم هنوز از آمدن رامين خبري نبود . البته او هراز گاهي تلفن مي زد و حالم را مي پرسيد اما هيچ صحبتي از برگشتنش نمي كرد تنها سرگرمي ام هم صحبتي با سليمه خانم و يا مطالعه كتاب بود . در يكي از شبهاي سرد زمستان كه كنار شومينه نشسته بودم و غرق مطالعه ي كتابي بودم ناگهان درد شديدي را در پهلوهايم احساس كردم كه باعث شد جيغي بزنم و كتاب از دستم بيفتد . سليمه خانم با شنيدن ناله هايم سراسيمه خود را به من رساند و با ديدنم گفت : – فرناز جون رنگت بدجوري پريده فكر كنم اين شروع دردهايت باشد بهتره هر چه زودتر آماده شوي به بيمارستان برويم . حق با او بود درد كم كم داشت بر وجودم غلبه مي كرد و هر لحظه كه مي گذشت شديدتر مي شد طوري كه من از شدت درد به خودم مي پيچيدم . سليمه خانم در يك چشم به هم زدن لباسهاي مورد نياز كودكم را درون ساك كوچكي قرار داد و سپس تاكسي خبر كرد به كمك او به بيمارستان رفتيم
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۴]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۰۶

بعد از ساعتها درد و آه و ناله كه فكر كنم فريادهايم به گوش آسمان هم مي رسيد بالاخره فارغ شدم . نوزادم دختر بود از خوشحالي تمام دردهايي را كه متحمل شده بودم فراموش كردم . به بخش منتقل شدم و به كمك پرستار روي تخت دراز كشيدم دقايقي بعد وقتي پرستار لباسهاي دخترم را پوشاند و او را در آغوشم گذاشت با ديدن چهره ي زيبا و دوست داشتني اش اشك ريختم و از ته دل خدا را شاكر شدم . واقعا در آن لحظه با داشتن چنين نوزادي احساس مي كردم كه خوشبخت ترين زن عالم هستم . سليمه خانم كه تنها همراهم بود به داخل اتاقم آمد و با ذوق و خوشحالي صورتم را غرق بوسه كرد و بهم تبريك گفت و بعد بچه را ازم گرفت و سپس زير لب زمزمه كرد : – ماشاا… ماشاا…. فرناز جون كاملا شبيه خودته . ببين پدر سوخته چه مژه هايي داره ! دستانم را به طرفش گرفتم و گفتم : – سليمه خانم او را به من بده مي خواهم در آغوشم باشد تا اينكه بتوانم اين خوشبختي را بيشتر احساس كنم . دخترم را از او گرفتم و بار ديگر با خوشحالي وصف نشدني به صورتش نگاه كردم و سپس در حالي كه باز احساساتي شده بودم پرده ي اشك روي چشمانم را پوشاند . رو به سليمه خانم كردم و گفتم : – سليمه خانم من خيلي زن خوشبختي ام مگه نه ؟ او با دلسوزي و شايد هم ترحم نگاهم كرد و بعد در حالي كه بغض كرده بود به زحمت گفت : – اميدوارم كه با وجود دخترت هميشه اينطور شاد ببينمت ! سليمه خانم زبانش نچرخيد كه بگويد آره تو خوشبختي چون او به خوبي مي دانست كه من خوشبخت نيستم اما بودم من واقعا با وجود دخترم خوشبختي را احساس مي كردم ولي سليمه خانم آن را نمي ديد شايد هم از نظرش اين خوشبختي نبود …. صداي سليمه خانم مرا از افكارم بيرون آْورد و گفت : – فرناز جون مشخص نيست كي مرخص مي شوي ؟ – نه نمي دانم . در همان لحظه پرستاري وارد اتاقم شد و گفت : – نوزادتان را در تخت بگذاريد و قنداقش را باز كنيد دكتر اومده بچه ها رو معاينه كند . سليمه دخترم را از دستم گرفت و رو به پرستار كرد و گفت : – چشم خانم من بچه را آماده مي كنم . و بعد خيلي سريع و با تبحر خاصي قنداق دخترم را باز كرد و او را روي تخت گذاشت . دقايقي بعد با وارد شدن دكتر به يكباره وجودم سراپا يخ شد و بر خودم لرزيدم و پتو را روي سرم كشيدم دكتر كسي جز فواد نبود !نفسم از ترس و وحشت رويارويي با او به شماره افتاده بود . صداي او را شنيدم كه گفت : – به به چه دختر نازي چقدر خوشگل و دوست داشتنيه آدم دلش ضعف مي ره كه از اون لپ هاي خوشگلش يه گاز جانانه بگيره . ديگه نفهميدم كه او چگونه دخترم را معاينه كرد اما صدايش را شنيدم كه خطاب به سليمه خانم گفت : – مادرش خوابه ؟ سليمه خانم با بي خيالي جواب داد : – نه دكتر خانم بيدار هستند اجازه بدهيد صدايش كنم سليمه خانم ناگهان پتو را از سرم كشيد و گفت : – فرناز جون دكتر مي خواهند باهات صحبت كنند . در ان لحظه ي جانفرسا با ديدن فواد نمي توانم بگويم كه چه بر من گذشت فقط آرزو داشتم زمين دهان باز كند و مرا ببلعد . فواد در جايش خشكش زد و بعد با ناباوري به چهره ام زل زد و به وضوح رنگ چهره اش پريد گاهي بي رنگ شد و گاهي زرد و در آخر به يكباره قرمز شد مثل اينكه مرگ را با چشمانش مي ديد . به زحمت آب دهانش را فرو داد و گفت : – ف…ر….ناز….تويي ؟ اين … بچه…مال….توئه ؟ پتو را روي سرم كشيدم و فرياد زدم : – نه…نه… در دل با خودم گفتم خدايا چرا من از شرم آب نمي شوم ؟ چرا از خجالت نمي ميرم ؟ چررا منو نمي كشي ؟ كه چشمهاي شرمگينم به چشمان غمگين فواد نيفتد ؟ آخه اي خدا چه لذتي از ديدن اين سرنوشت سياه من مي بري كه مدام منو به عذاب كشيدن دعوت مي كني ؟ چرا سايه ي نحسم رو از بين نمي بري تا ديگه باعث سرافكندگي خودم و فواد نباشم ؟ آخه چرا ؟ … اگر فواد به طرفم نمي آمد و پتو را از سرم كنار نمي كشيد شايد تا ساعتي ديگر چراهاي من ادامه داشت . بر خلاف تصورم فواد مرا در آغوش گرفت و با صدايي كه بغض شديدي در آن موج مي زد گفت : – لعنتي توي اين مدت كجا بودي ؟ غم از دست دادن بابا و مامان را به فراموشي سپردم و غم تو را به دل گرفتم درست مثل تازيانه اي هر روز و شب بر پيكرم ضربه مي زد . آنچنان با رفتنت ضربه ي بزرگي بهم زدي كه تا مدتها مثل ديوانه ها شده بودم آخه چرا فكر منو نكردي ؟ چرا فكر نكردي با رفتنت كمرم مي شكند و ديگر راست نمي شود ؟ فواد در حالي كه بغض كرده بود با صداي لرزان دوباره گفت و گفت گويي كه دردهايش تمامي نداشت . من كه بعد از مدتها غو و درد او را در چهره و صدايش مي ديدم با مظلوميت خودم را به سينه اش چسباندم و با اشك و هق هق گفتم : – فواد جان منو ببخش من حماقت كردم ديوانگي منو ناديده بگير . فواد جان تو رو به جون دخترم قسمت مي دم كه منو سرزنش نكن چون من حتي لايق سرزنش كردن هم نيستم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۵]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۰۷

در ان لحظات پر هيجان فقط اشك مي ريختم و از فواد بخشش مي خواستم . سليمه خانم كه حالا دوزاريش جا افتاده بود پا به پاي من اشك مي ريخت بعد در حاليكه رو به فواد مي كرد گفت : – پسرم خواهرت را درياب و او را رها نكن اون بدجوري تنها و بي كس شده ! فواد فقط سرش را تكان داد و آه جگر سوزي كشيد و گفت : – من بايد اين خبر مسرت بخش را به عاطفه بدهم كه با نويد به ديدنت بيايد اگر بداني نويد چقدر بي تابيت را مي كرد و مدام سراغت را مي گرفت . فواد اين را گفت و سپس گوشي اش را درآورد و شروع به شماره گرفتن كرد و دقايقي بعد با هيجان خاصي گفت : – الو عاطفه جان نويد را بردار و به بيمارستاني كه هستم بيا در ضمن دسته گل يادت نره ! فواد خنده ي آرامي كرد و گفت : – بهتره كه من هيچي نگم و خودت بيايي و همه چيز را ببيني پس كمي تحمل كن . فواد گوشي را قطع كرد و نگاهي به اتاق خلوتم انداخت و زير لب زمزمه كرد خدا را شكر كه كسي اينجا نبود و اتاق خلوت بود و گرنه پرستارها كلي شاخ و برگ بهش مي دادند . سليمه خانم كه گويي خودش را مزاحم من و فواد مي ديد رو به من كرد و گفت : – فرناز جان من فعلا مي رم بيرون يه هوايي تازه كنم البته اگه كاري با من نداشته باشي . – نه سليمه خانم من كاري باهات ندارم برو راحت باش . او نگاهي به دخترم انداخت و لبخندي به رويش زد و سپس با شرم چادرش را مرتب كرد و رو به فواد گفت : – فعلا با اجازه . فواد جوابش را با احترام داد و بعد او از اتاق خارج شد . فواد صندلي را به كنارم آورد و روي آن نشست و گفت : – اين خانم كيه ؟ هنوز شرمم مي شد به چشمان فواد نگاه كنم بنابراين نگاهم را به طرف پنجره دوختم و گفتم : – در دوران حاملگي پرستارم بود زن خيلي مهرباني است . فواد دستش را زير چانه ام قرار داد و سرم را به طرف خودش چرخاند و به آرامي گفت : – هنوز هم مرا مسبب سرنوشتت مي داني ؟ با اين حرفش دوباره پرده ي اشك بر چشمانم حلقه بست نگاهي به چهره ي مردانه و جذابش انداختم و با حسرت چند بار سرم را تكان دادم و گفتم : – نه …. من ديگه از تو كوچكترين كينه اي به دل ندارم يعني ديگه از هيچ كس كينه ندارم …. نه از تو و نه از عاطفه و نه حتي از اون نامرد كه منو به اين روز انداخت … ناگهان بغضم تركيد و در حالي كه به شدت تمام وجودم مي لرزيد گفتم : – من از سرنوشت تلخ خودم شاكي ام از اون كينه به دل دارم كه چرا اينقدر برايم بد خواسته ؟ چرا بايد اين همه بد اقبالي سهم من باشه ؟ آخه چرا …. فوادمهربانانه دستم را فشرد و گفت : – فرناز جان اما همش كه نمي توان از تقدير و سرنوشت شاكي بود چون تو خودت دانسته و آگاهانه و با دستان خودت بخش بعدي زندگي را رقم زدي . تو به خاطر لجبازي و يا به خاطر هر چيز ديگري كه در درونت نهفته بود رفتي و با اون مرتيكه عوضي ازدواج كردي بدون اينكه حتي كوچكترين خبري از سلامتي خودت به ما بدهي ….. آره رفتي و پشت سرت رو هم نگاه نكردي . هيچ مي دوني با رفتنت كار شبانه روزي عاطفه شده بود گريه و زاري كردن ؟ نويد از بس بي قراريت را مي كرد ديگه از دستش كلافه شده بوديم خودم هم كه نگو و نپرس …. از زندگيم بيزار شده بودم به طوري كه حتي نويد را هم نگاه نمي كردم دست خودم نبود بدجوري افسرده و منزوي شده بودم . نمي خواستم به مطب بروم چون دست و دلم به كار نمي رفت براي مدتي مرخصي گرفتم تنها در اين ميان عاطفه بود كه كاملا دركم مي كرد و صبورانه تحملم مي كرد . او نقش خيلي مهمي در بهبوديم داشت گر چه عاطفه موفق شد مرا به خودم بازگرداند اما ديگر هيچ دل و دماغي نداشتم به زحمت به مطب مي رفتم و سعي مي كردم با گذراندن وقتم با بيماران مختلف اوقاتم را پر كنم تا كمتر به ياد تو و خانواده ي نابود شده ام بيفتم . فواد باز نگاه غمگينش را به چهره ام دوخت از نگاه كنجكاوش فهميدم كه مي خواست از زندگي نكبت بارم سر دربياورد . بنابراين نيشخندي به او زدم و گفتم : – چرا سوالت را نمي پرسي ؟ او در حاليكه حتي غرورش هم اجازه نمي داد كه اسم رامين را بر زبان بياورد شانه هايش را بالا انداخت و گفت : – سوالي ندارم . لبخند تلخي به او زدم و خيلي شمرده و آرام گفتم : – اون آدم پست ، نامرد ، بي مسئوليت حدود ۶ ماه قبل مرا به امان خدا رها كرد و رفت به قول خودش براي كار و تجارت به دبي رفته توي اين مدت به تعداد انگشتان دست با من تماس گرفته و حالم را پرسيده فقط تنها لطفي كه در اين مدت در حقم كرد اين بود كه يه خونه ي بزرگ در يكي از محله هاي آرام و دنج برايم خريد و سليمه خانم را به عنوان پرستار برايم گرفت تا تن اشش رو از زير بار مسئوليت هاي زندگي خالي كند و هر زمان كه ميلش مي كشد به خانه برگردد . فواد با خشم دندان هايش را روي هم فشرد و گفت : – كثافت آشغال ، فقط اگه دستم بهش نرسه با همين دستام خفه اش مي كنم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۷٫۱۸ ۱۸:۰۸]
[ Photo ]

آرشیو داستان بی ستاره جهت خواندن و مشاهده ی همه ی قسمتهای داستان به صورت آنلاین به سایت نازخاتون لینک زیر مراجعه کنید

?
goo.gl/itn4QC
کانال نازخاتون
?
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۴۷]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۰۸

بايد همه دق و دليت را سرش دربياورم ! بعد با ناراحتي بلند شد و با عصبانيت هر چه تمامتر شروع به قدم زدن در اتاق كرد و گفت : – هيچ مي دوني پول خونه اي را كه برايت خريده از چه راهي بدست آورده ؟ خانه اي كه به قول خودت در حقت لطف كرده و برايت خريده لطفش توي سرش بخوره مرتيكه آشغال ! با سادگي گفتم : – شركت پدرش را فروخته . فواد نيشخندي زد و گفت : – اون گفت و تو هم باور كردي ؟ بدبخت ساده او يك قمار باز حرفه ايه ! با صدايي كه گويي از ته چاه بيرون مي آمد گفتم : – قمار باز !!! تو از كجا مي دوني ؟ – من از زماني كه با عاطفه نامزد بودم او را مي شناختم اون كثافت حقه باز همان موقع شركت پدرش را در قمار باخته بود ! آه بلندي از نهادم برخاست و تازه يادم آمد كه او يك وقتي گاو صندوقش پر از اسكناس مي شد و روز بعد خالي بود با خود زمزمه كردم حتما در خارج از كشور هم به اين كثافت بازي هايش ادامه مي دهد ؟ فواد با خشم نگاهي بهم انداخت و گفت : – حتما خيلي هم دلت خوش بود كه شوهر بي عرضه ات رفته و در شمال شهر برايت ويلا خريده ؟ هيچ حرفي نداشتم كه بگويم تنها سرم را با حسرت تكان دادم و به طفل معصوم و بي گناهم كه در خواب بود نگريستم . در همان لحظه خانم پرستاري در اتاق را باز كرد و در چارچوب در ايستاد و خيلي مودبانه رو به فواد گفت : – جناب دكتر خانم دكتر تشريف آوردند و مي خواهند شما را ببينند . فواد رو به پرستار گفت : – لطفا او را به اين اتاق راهنمايي كنيد . پرستار چشم بلندي گفت و از اتاق بيرون رفت . دقايقي بعد عاطفه به همراه نويد در حاليكه دسته گل بزرگي در دستش بود وارد اتاق شد . نگاهش كه به من افتاد حرفش در دهانش يخ بست بعد دسته گل از دستش افتاد و زير لب بريده بريده زمزمه كرد : – خدايا … چي دارم مي بيينم ؟ … فرناز …. آره فرناز تويي ؟ يعني واقعا خودتي ؟ اشك مجال حرف زدن را از او گرفت و با صداي بلندي زد زير گريه وقتي به دلم كه رجوع كردم ديدم واقعا هيچ كينه اي از او به دل ندارم . آخه اون هيچ ظلمي در حق من نكرده بود كه بخواهم دوباره او را با رفتار نادرست گذشته ام از خودم برنجانم . هم پاي او اشك مي ريختم بدون اينكه هيچ كدام حرفي بزنيم تنها با اشك هايمان از دلتنگي هاي خود مي گفتيم . فواد در اتاق را بست و در حاليكه دسته گل را از روي زمين برمي داشت و آن را روي ميز مي گذاشت گفت : – عاطفه ، فرناز تازه زايمان كرده كمي مراعات حالش را بكن . آخه با اين گريه و زاري ها شيرش خشك مي شه . عاطفه خود را از آغوشم بيرون كشيد و مثل اينكه شوكي به او وارد شده باشد گفت : – فرناز زايمان كرده ؟ يعني مادر شده ؟ بعد فورا نگاهش را بهطرف تخت كوچك نوزادم انداخت و او را ديد با صداي لرزاني گفت : – عزيز دلم … يعني اين فرشته كوچولو مال توئه ؟ به جاي من فواد جوابش را داد : – بله اون دختر فرنازه ! عاطفه با شوق و ذوق او را بغل كرد و با مهرباني خاص خودش شروع به قربان صدقه رفتنش كرد . تازه متوجه نويد شدم كه گوشه اي ايستاده بود و در ميان بهت و ناباوري به چهره ام نگاه مي كرد انگار كه شك داشته باشه منم ! اشك هايم را پاك كردم و گفتم : – نويد جان عمه را فراموش كردي ؟ او كه گويي منتظر همين حرف من بود فريادي از خوشحالي كشيد و به طرفم آمد و خود را در آغوشم رها كرد صورت زيبايش را غرق بوسه كردم . دقايقي بعد فواد نيم نگاهي به ساعتش انداخت و گفت : – بهتره شما رو تنها بذارم و به بقيه ي بخش سر بزنم . فواد اين را گفت و سپس سريع از اتاق بيرون رفت . عاطفه با حسرت به من نگاه كرد و اشك در چشمان درشتش حلقه بست . او با لحن مهرباني كه بيشتر مرا شرمنده رفتار ناپسند گذشته ام مي كرد گفت : – فرناز جون كاش مي دونستي من و فواد بعد از رفتنت چه عذابي را متحمل شديم ! دوباره بغض بر گلويش نقش بست و مانع حرف زدنش شد سرش را روي لبه ي تخت گذاشت و بعد زد زير گريه سرش را بلند كردم و گفتم : – عاطفه جان خواهش مي كنم اينقدر گريه نكن و بيش از اين خودت را عذاب نده …. از گذشته ها هم ديگه حرفي نزن من همه ي اونها را مدتهاست كه در ذهنم به خاك سپردم و ديگر از هيچ كسي هم شكوه ندارم . خداوند براي هر كسي يك سرنوشتي رقم مي زند خب شايد تقدير من هم اينچنين بوده ( آه بلندي كشيدم و ادامه دادم : ) اما من با تولد دخترم به نهايت خوشبختي رسيدم يعني خواهم رسيد شايد از شما خوشبخت تر ! با چنين هديه اي كه خداوند بهم بخشيده احساس مي كنم هيچ چيزي در دنيا كم ندارم . همان لحظه هم دخترم شروع به گريه كرد آن هم براي اولين بار چه لذتي در شنيدن گريه هاي آرامش بود كه مرا مست مي كرد و سراپايم را شوقي عجيب فرا مي گرفت . عاطفه از جاي خود بلند شد و دخترم را در آغوش گرفت و بعد او را به من داد و ميان اشك و خنده گفت : – فرناز جون دخترت هم ماشاا…. از خوشگلي چيزي از خودت كم نداره .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۴۸]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۰۹

خنديدم و گفتم : – ممنون عاطفه جون نظر لطفته . دخترم را در آغوش گرفتم و به او شير دادم . ساعتي بعد سليمه خانم وارد اتاق شد او را به عاطفه معرفي كردم و بعد دخترم را كه بي قراري مي كرد به سليمه خانم دادم و گفتم : – سليمه خانم چرا بچه بي قراري مي كنه ؟ – نگران نباش فرناز جون حتما خيس كرده الان پوشكش را عوض مي كنم . حق با او بود چون دخترم دقايقي بعد خيلي زود آرام گرفت و سپس چشمانش را به آرامي بست و به خواب نازي فرو رفت . از بيمارستان كه مرخص شدم فواد و عاطفه اصرار داشتند كه براي مدتي نزد آنها بروم تا كمي سلامتي خود را باز يابم اما من مخالفت كردم و رو به آن دو گفتم : – شماها نگران من نباشيد من در كنار سليمه خانم به هيچ مشكلي برنمي خورم او به خوبي از بچه و من مراقبت مي كند . سليمه خانم هم به ياريم آمد و حرفهايم را تاييد كرد انگار دخترم جاذبه اي خاص داشت چون كه مهرش سفت و سخت به دل فواد افتاده بود جوري كه بعد از رسيدن به خونه فواد او را در آغوش گرفت و بوسه اي بر دستان سفيد و خوشگل او زد و گفت : – از اين به بعد ديگه بايد دلتنگ اين وروجك هم باشم . راستي فرناز جون مي خواي اسمش رو چي بذاري ؟ – فلورا . فواد چند بار اسم فلورا را بر زبان آورد و سپس گفت : – اسمش هم مثل خودش قشنگه ! فواد اين بار نگاهش را به سليمه خانم دوخت و گفت : – خانم لطفا مراقب هر دويشان باشيد . – آقاي دكتر خيالتان راحت باشد من لحظه اي از آنها غافل نخواهم شد . فواد از او تشكر كرد و بعد رو به من گفت : – اگه فلورا بي قراري كرد فورا بيارش مطبم ! در جوابش گفتم حتما و بعد رو به عاطفه و سپس فواد كردم و با شرمندگي گفتم : – داخل نمي آييد ؟ فواد پوزخندي زد و گفت : – از من و عاطفه انتظار نداشته باش كه پامون رو توي خونه ي اون مرتيكه بذاريم ! آه بلندي از سر حسرت كشيدم و هيچ نگفتم عاطفه فلورايم را بغل كرد و بار ديگر او را نوازش كرد و براي لحظاتي او را در بغل نويد گذاشت . او هم با شوق كودكانه اي فلورا را نوازش كرد و بوسيد سليمه خانم به آرامي فلورا را از نويد گرفت و بعد به همراه هم از اتومبيل فواد پياده شديم . فواد شيشه اتومبيلش را پايين كشيد و بار ديگر گفت : – فرناز جون مواظب خودت و فلورا باش . سعي كن كمتر غصه بخوري بالاخره تكليفت را با اون عوضي روشن خواهم كرد . وقتي اتومبيلش از جلوي چشمانم دور شد براي لحظاتي همان جا ايستادم و با خود زمزمه كردم منظور فواد از اينكه بالاخره تكليفت را روشن خواهم كرد چه بود ؟ بعد با بي تفاوتي شانه هايم را بالا انداختم و با نگاهي به فلورا كه در آغوش سليمه خانم خوابيده بود زبر لب زمزمه كردم من تازه مادر شده ام پس به هيچ عنوان راضي نخواهم شد كه خوشبختي اي را كه تازه بهش رسيده ام از دست بدهم . با صداي سليمه خانم به خودم آمدم كه گفت : – فرناز جون بيشتر از اين فكرت را مشغول نكن بهتره هر چه زودتر بريم داخل . لبخندي به رويش زدم و به حرفش عمل كردم . همان روز رامين زنگ زد كه سليمه خانم پيش دستي كرد و تولد فلورا را به او خبر داد اما نه تنها خوشحال نشد بلكه حتي با من حرف هم نزد و سراغي از بچه نگرفت بعد هم خيلي سريع با سليمه خانم خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت . با چشماني پر از حسرت به سليمه خانم نگريستم و با بغض به او گفتم: – سليمه خانم رامين از تولد فلورا خوشحال نشد درسته ؟ او كه سعي مي كرد طوري حرف بزند كه در روحيه ام تاثير بد نگذارد با عجله گفت : – چرا فرناز جون خيلي خوشحال شد اما گفتش بعدا بهت زنگ مي زنه مثل اينكه خيلي عجله داشت در ضمن گفت به زودي به ايران باز مي گردد . لبخند تلخي زدم و گفتم : – خبرش بياد نامرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۴۹]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۱۰

درست دو هفته از تولد فلورا مي گذشت كه رامين با چهره ي تكيده و لاغر به خانه بازگشت . او خيلي سرد و بي روح با من سلام و احوالپرسي كرد و بعد بدون اينكه براي ديدن فلورا ذوقي بكند در حالي كه به طرف اتاق خواب مي رفت گفت من خسته ام مي خوام بخوابم و دلم نمي خواهد سر و صدايي هم بشنوم در ضمن حتي اگه كسي هم سراغ منو گرفت بيدارم نكن . از ديدن اين همه بي تفاوتي او خونم به جوش آمد و نتوانستم خودم را كنترل كنم و با حالتي عصبي به او گفتم : – نمي خواهي سراغي از دخترت بگيري ؟ دوست نداري او را ببيني ؟ اصلا يادت هست وقتي كه داشتي مي رفتي من باردار بودم ! او با صداي خشن و بدفرمش گفت : – اولا كه من از جنس دختر متنفر بودم و هستم قبلا بهت هم گفته بودم كه دختر نمي خوام در ثاني درست موقعي كه كار و بارم سكه شده بود اون پرستاره سليمه خانم رو مي گم خبر به دنيا اومدنش رو بهم داد همون روز تمام هست و نيست زندگيم رو از دست دادم . رامين صدايش را بلندتر كرد و با حالت عصبي گفت : – تا حالا بچه ي به اين بدقدمي در عمرم نديدم نه فقط دلم نمي خواد ببينمش بلكه حتي دوست دارم سر به تنش هم نباشه ! آنقدر عصباني شدم كه با تمام وجودم فرياد زدم : – اون دهن كثيفت رو ببند و اسم دخترم رو به زبون نيار ! در يك لحظه به طرفم حمله ور شد و وحشيانه چنگش را در موهايم فرو برد و با تمام قدرت چندين سيلي محكم به صورتم نواخت كه باعث شد خون از دهان و دماغم فوران كند شايد اگر سليمه خانم جلوي او را نمي گرفت مرا به حد مرگ كتك مي زد . وقتي كه حسابي دق و دلش را سر من خالي كرد به اتاق رفت و در را محكم بهم كوبيد . سليمه خانم زير بازوي را گرفت و كشان كشان مرا به سمت دستشويي برد و من خون هاي صورتم را به كمك او شستم . او مثل باران بهاري برايم اشك مي ريخت و مدام رامين را لعن و نفرين مي كرد ديگر نفهميدم چگونه از حال رفتم و محكم به زمين پرت شدم . وقتي چشمانم را باز كردم چهره ي اشك ريزان سليمه خانم را در كنار تختم ديدم از درد ناله كردم و دوباره چشمانم را بستم و بعد تمام جريان تلخ آن روز را در ذهنم مرور كردم اما گويي كه اين تازه آرامش قبل از طوفان بود . چون روز بعد كه رامين از خواب بيدار شد تنها به بهانه ي اينكه چاي آماده نبوده در يك چشم بهم زدن هر چه ظرف شيشه اي دو دستش بود را شكست . من و سليمه خانم بدون آنكه قدرت تكلم داشته باشيم در گوشه اي كز كرديم و از ترس به خودمان لرزيديم . در همان لحظه به ذهنم رسيد نكند كه او به طرف اتاق فلورا برود و به او آسيبي برساند با وحشت دست سليمه خانم را گرفتم و فورا به طرف اتاق فلورا رفتيم و در اتاق را قفل كرديم بدنم از ترس خيس عرق شده بود ! دست سليمه خانم را محكم گرفتم و با صداي لرزاني گفتم : – دعا كن به سراغمان نيايد و گرنه به قدري وحشي و رواني شده كه به راحتي مي تواند در اتاق را بشكند . سليمه خانم مرا دلداري داد و گفت : – نگران نباش قدرت چنين كاري را ندارد سعي كن آرامشت را بدست آوري . همان موقع فلورا بيدار شد و شروع به گريه كرد او را از تخت بيرون آوردم و در آغوشم گرفتم و يكهو زدم زير گريه و به حال خودم و طفل بي گناهم ساعتها زار زدم . زماني به خودم آمدم كه ديگر نه صداي شكستن ظرفي مي آمد و نه از نعره هاي رامين خبري بود . با صداي گرفته اي رو به سليمه خانم كه ساكت و مغموم گوشه ي اتاق كز كرده بود گفتم : – سليمه خانم به گمانم رفته بيرون ! او از جايش بلند شد و گفت : – بهتره در را باز كنم و يه نگاه به بيرون بيندازم . گوشه ي لباسش را گرفتم و به طرف خودم كشيدم و گفتم : – مواظب خودت باش . او با گفتن نگران نباش به طرف در رفت و به آرامي آن را باز كرد در يك لحظه چشمانش را ريز كرد و بعد هراسان به طرفم آمد و گفت : – فرناز جون بيا نگاهش كن كف سالن افتاده و رنگ صورتش هم كبود شده . شتابان فلورا را در تختش گذاشتم و دوان دوان از اتاق خارج شدم چهره رامين به طرز وحشتناكي كبود شده بود در حالي كه به شدت ترس برم داشته بود سرم را روي سينه اش گذاشتم به زحمت نفس مي كشيد . در كمتر از چند دقيقه خودم را آماده كردم و بعد با كمك سليمه خانم كه آژانس خبر كرده بود و خيلي زود او را به بيمارستان رسانديم . با اينكه از او به شدت متنفر بودم اما وجدانم اجازه نمي داد كه او را به حال خودش رها كنم درست زماني او را به بيمارستان رساندم كه او داشت با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد . دكتر وقتي كه وضعيت او را ديد خيلي سريع دو سه دكتر ديگر را هم خبر كرد و بعد همگي به مداوايش پرداختند و عاقبت ساعاتي بعد او را از مرگ حتمي نجات دادند . زماني كه نزد دكترش رفتم و اوضاع و احوال او را پرسيدم دكتر در حالي كه نوار قلبش را در دست داشت نگاهي گذرا به ان انداخت و رو به من گفت : – خانم بيمار چه نسبتي با شما دارد ؟ – شوهرمه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۵۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۱۱

دكتر نگاهي دقيق به چهره ام انداخت و با تعجب و ناباوري پرسيد : – شوهرته ؟ سرم را با شرمندگي پايين انداختم و گفتم : – بله شوهرمه . دكتر زير لب با خودش چيزي زمزمه كرد كه نفهميدم چه گفت شايد مي خواست بهم بگه خاك بر سرت كه ديگه نگي اين شوهرمه ! دكتر نفس عميقي كشيد و گفت : – خانم شوهر شما ناراحتي قلبي دارد و از طرفي اعتياد شديدش باعث شده كه اعصابش به كلي بر هم بريزد . او دقيقا مثل خرمني از باروت مي ماند كه هر ان منتظر يك جرقه است شايد يك ساعت ديگه زنده بماند شايد هم تا ده سال ديگه طول بكشد . به هر حال بايد از او مراقبت هاي ويژه به عمل بيايد كمك كنيد تا اعتيادش را ترك كند . مطمئنا با كنار گذاشتن اعتياد وضعيت جسمي و روحي او بهبود مي يابد . خانم من شما را از وضعيت بيماري شوهرتان آگاه كردم اما از اينجا به بعدش ديگه به عهده خودتان است كه چقدر بتوانيد همسرتان را حمايت كنيد تا ترك كنه شما بايد به هر نحوي كه شده در اين راه كمكش كنيد . از او تشكر كردم و دقايقي بعد به طرف اتاقي كه رامين در آن بستري بود رفتم . فرداي آن روز رامين با كلي داروهاي قوي اعصاب از بيمارستان ترخيص شد و او را به خانه آوردم . از قبل به سليمه خانم گفته بودم كه اتاقش را مرتب كند و تمام بند و بساط ترياكش را جمع كند تا آنها را نبيند و تحريك نشود . واقعا تصميم گرفته بودم به قول دكتر به هر نحوي كه شده به او كمك كنم تا اعتيادش را كنار بگذارد هر چند كه از او متنفر بودم اما وقتي به اين نتيجه مي رسيدم كه او پدر فلورا است پس بايد به خاطر او هم كه شده بايد يه راه چاره اي براي رامين پيدا كنم تا ترك كند ! بعد با خودم مي انديشيدم كه فلورا چگونه بايد در فرداهاي دور كه وارد اجتماع مي شود يك مرد معتاد و در هم ريخته را به عنوان پدر خود معرفي كند ؟ با اين افكار بيشتر مصمم مي شدم كه به رامين در ترك اعتيادش كمك كنم . البته خود رامين هم كه انگار حرفهاي دكتر در وجودش بي تاثير نبوده يا شايد به خاطر ترس از مرگ بود كه اراده اش را جزم كرد تا اعتياد را ترك كند به خاطر همين خيلي زود خودش را به انجمن معتادان گمنام معرفي كرد و در كمپ مورد نظر بستري شد با رفتن او من و سليمه خانم نفس راحتي كشيديم و تا حدودي خيالمان راحت شد . در اين ميان هراز گاهي فواد باهام تماس مي گرفت و بهم هشدار مي داد كه بايد هر چه زودتر از رامين جدا شوي اما من وقتي فلورا ، را در آغوش مي گرفتم و به چشمان زيبا و معصومش مي نگريستم دلم برايش مي سوخت و از فكر طلاق بيرون مي آمدم . دلم نمي خواست كه فلورا فرزند طلاق باشد تازه به اين اميد كه رامين دارد ترك مي كند و سر به راه مي شود در جواب فواد مي گفتم فعلا مي خواهم كمي ديگه صبر كنم تا شايد زندگيم بهتر شود اما متاسفانه فواد هيچ يك از حرفهايم را نمي پذيرفت . وقتي براي آخرين بار بهم زنگ زد پشت گوشي با عصبانيت سرم داد كشيد و گفت : – اين همه كتك از دست اون تنه لش خوردي كافي نيست آخه تا كي مي خواهي با اون به اين زندگي لجن ادامه بدي ؟ گوش كن فرناز من ديگه تا زماني كه تو در خانه ي اون عوضي آشغال به سر مي بري سراغي ازت نخواهم گرفت اما اگه زماني به حرفم رسيدي كه بايد از او جدا بشي و برگردي من با كمال ميل پشتت هستم و ازت حمايت خواهم كرد . در غير اين صورت ديگه اسمي از من نيار ! فواد اين را گفت و بعد با عصبانيت گوشي را قطع كرد . در حالي كه اشك در چشمانم حلقه مي بست با صداي لرزاني به خودم گفتم فواد چرا منو درك نمي كنه ؟ چرا نمي خواد بفهمه من قيد همه چيز رو زدم و تنها به خوشبختي فلورا فكر مي كنم . كاش فواد مي فهميد كه من ديگه فرناز گذشته نيستم فرناز خيلي وقته كه مرده ! به خدا فرناز خيلي وقته كه مرده ! بعد بغضم را رها كردم و با گريه در حالي كه با خودم حرف مي زدم گفتم فواد هيچ چيز توي اين دنياي لعنتي ثابت نمي مونه پس اين خودخواهيه كه تو به من بگي برگرد . با هق هق و گريه فرياد زدم فواد من ديگه اون فرنازي نيستم كه تو مي شناختي . حالا من يه مادرم … مادر … مي فهمي ؟ نه تو نمي فهمي اگه مي فهميدي كه منو تشويق به طلاق گرفتن نمي كردي ؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۵۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۱۲

يه مادر حاضره قيد تموم خوشي هاش رو بزنه و صبورانه با مشكلات دست و پنجه نرم كنه به اميد اينكه يه آينده طلايي براي فرزندش بسازه يه مادر همه چيز را تحمل مي كنه پس من هم از اين قاعده خارج نيستم و دلم مي خواهد كه با عشق فلورا زندگي كنم و با همه ي بدبختي ها و زجر هايي كه مي كشم كنار بيايم تا يه روزي بتونم فلورا را به اوج خوشبختي برسونم . تمام اين حرفها را با هق هق و گريه و زاري به خودم گفتم و مثل انساني غير طبيعي بر موهايم چنگ مي زدم و پشت سرهم فقط نام فلورا را صدا مي كردم و باز اين سليمه خانم بود كه به طرفم آمد و مرا در آغوشش گرفت و به آرامش دعوت كرد . آخ كه اغوشش چقدر گرم و دوست داشتني بود . چه ارامشي بهم دست مي داد مرا به ياد اغوش مادر نازنينم مي انداخت …مادر ….مادر …تنها از چهار حرف م.ا.د.ر به وجود آمده اما هزاران هزار واژه هاي زيبا در آن نهفته ايثار ،از خود گذشتگي ، تكيه گاه ، بهترين مونس …. روزها و ماهها تبديل به سال شدند و سالها هم جاي خود را به يكديگر دادند تا چشم باز كردم ديدم كه چهار سال گذشت . رامين به طور كامل موفق شد اعتيادش را كنار بگذارد اما چه سود كه او خود را از اين منجلاب نجات داد و در عوض دو برابر گذشته خود را غرق كارهاي خلاف و ناشايست ديگر كرد كه از گفتنش شرمم مي آيد . او هرگز شبها به خانه نمي آمد و روزها هم در كمال بي شرمي و وقاحت در مقابل چشمان من با زنان و دختراني كه يقينا همنوع خودش بودند تماس مي گرفت و چندين ساعت با آنها حرف مي زد و نغمه هاي عاشقانه در گوششان مي خواند . آخ من ديگه كي بودم كه اين همه پستي و بي شرمي را از شوهرم مي ديدم اما هنوز زير يك سقف با او زندگي مي كردم در حالي كه خودم را خوشبخت مي دانستم ! البته فقط به خاطر فرشته ي كوچولويم « فلورا » و همين طور سليمه خانم كه مانند مادري مهربان در كنارم مانده بود و برايم احساس مسئوليت مي كرد و لحظه اي رهايم نمي كرد . آري زندگي من با وجود اين دو فرشته برايم لذت بخش بود خصوصا دختر نازنينم فلورا ، او دختري فوقالعاده باهوش و با استعداد بود كه من با كمال ميل تمام وقتم را صرف تربيت او مي كردم . فلورا با اينكه چهار سال بيشتر نداشت اما با ذكاوت و زرنگي فوقالعاده اش توانست خيلي راحت حروف الفبا را ياد بگيرد و اعداد را تنها با يكبار توضيح من به ذهن كوچكش بسپارد و بعد مثل بلبل شروع به شمردن كند . خوشبختانه او كوچكترين شباهتي از رامين به ارث نبرده بود و به قول سليمه خانم درست مثل سيبي بود كه از وسط با من نصف شده باشد . من تنها در اين مرداب فلورا مي ديدم و جان مي گرفتم فلورا علاقه ي عجيبي به سليمه خانم داشت و او را خانم جان صدا مي كرد سليمه خانم هم از هر خانم جاني كه از لبهاي كوچك و خوش فرم فلورا بلند مي شد ذوق مي كرد و پشت سرهم قربان صدقه اش مي رفت . در اين ميان رامين حتي يكبار هم بر صورت زيباي فلورا بوسه نزده و دست نوازشي بر سرش نكشيده بود واقعا عجيب بود كه چگونه در مقابل اين همه شيرين زباني هاي فلورا بي تفاوت بود و مهر پدرانه اش براي او به جوش نمي آمد ! يك روز كه سرگرم مطالعه كتابي بودم فلورا به طرفم آمد و بدون هيچ مقدمه اي گفت : – مامان جون چرا بابا رامين از من بدش مياد ؟ آخه من كه اونو اذيت نمي كنم . مامان جون بابا رامين منو دوست نداره ؟ دلم براي دختر بي گناهم به درد آمد و آه حسرتي كشيدم و رو به او گفتم: – عزيز دلم بابا تو رو دوست داره خيلي هم دوست داره اما باباي تو فعلا مريضه و احتياج به درمان داره بايد صبر كني تا اون به مرور زمان خوب بشه ( بعد او را بوسيدم و ادامه دادم ) نازگلكم ديگه فكرت را مشغول اين موضوع نكني ها …. نمي دانم چه در ذهن كوچك فلورا گذشت كه ديگه سوالي نپرسيد و بدون اينكه سكوتش را بشكند به طرف اتاق خواب خودش رفت . رفتنش را نظاره گر شدم و آه بلندي كشيدم و در دل گفتم خدايا من تا كي بايد چنين مرد لاابالي را تحمل كنم ؟ تا كي بايد بي مهري هايش را نسبت به فلورا ناديده بگيرم ؟ من كه خودم آدم نابود شده اي بيش نيستم اما فلورايم گناه دارد . او احتياج به محبت پدر دارد تا كي بايد او را گول بزنم . در حالي كه اشك در چشمانم حلقه بسته بود مجددا كتاب را باز كردم و سعي كردم دوباره در دنياي مطالعه غرق شوم تا كمتر شاهد اين واقعيت دردناك باشم . با بي حالي كتاب را ورق مي زدم كه ناگهان چشمم به جمله ي زيباي حضرت علي (ع) افتاد كه فرموده بود : « شكيبايي بر دو گونه است شكيبايي بر آنچه خوش نداري و شكيبايي بر آنچه دوست نداري .» ناگهان اشك هايم سرازير شد و با خود زمزمه كردم من هم بر آنچه دوست ندارم شكيبايي مي كنم تا شايد خداوند دلش برايم به رحم آيد و مرا از اين منجلاب نجات دهد ! بعد كتاب را بستم و با صداي بلندي از ته دل گريستم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۵۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۱۳

. يك روز كه رامين خانه بود و در اتاقش سرگرم تماشاي تلويزيون و ماهواره بود فرصت را غنيمت شمردم كه به نزدش بروم و با زباني خوش راجع به فلورا با او صحبت كنم . بنابراين فلورا را به دست سليمه خان سپردم و آنها را به پارك فرستادم تا در نبود او راحت تر با رامين حرف بزنم . وارد اتاق رامين شدم اما او آنچنان سرگرم تماشاي كانال هاي مستهجن ماهواره بود كه اصلا حضورم را حس نكرد . ار آمدن به اتاقش كاملا پشيمان شدم اصلا نمي توانستم تحمل كنم و ببينم كه او تا اين اندازه پست و بي شرف شده كه با لذت به اين برنامه ها نگاه مي كند . به زحمت خودم را كنترل كردم و چند گامي به جلو برداشتم و دقيقا روبرويش ايستادم و گفتم : – رامين مي خوام باهات صحبت كنم . اعتنايي نكرد دوباره حرفم را تكرار كردم اما انگار كه با ديوار بودم . در يك لحظه عصبي شدم و به طرف تلويزيون رفتم و آن را خاموش كردم اين بار او نيم نگاهي بهم انداخت و با بي ادبي گفت : – مگه مرض داري كه خاموشش مي كني ؟ با حرص و خشم دندانهايم را روي هم فشردم و خيلي خودم را كنترل كردم كه جواب بي ادبي او را ندهم و براي دقايقي تنها به خاطر فلورا او را تحمل كنم . رويرويش نشستم و خيلي سريع به او گفتم : – مي خواهم راجع به فلورا باهات صحبت كنم . غلتي زد و با بي تفاوتي گفت : – هر چي مي خواهي بگي زودتر بگو كه حوصله ندارم . – رامين خواهش مي كنم يه كمي به فلورا توجه كن حداقل به ظاهر هم كه شده او را صدا كن . فلورا دختر توست چطور مي توني اين همه سرد با او برخورد كني ؟ و بهش محل نذاري ؟ او به محبت تو احتياج داره ! حرفها و خواهش هاي من نه تنها در وجود او تاثير نداشت بلكه او نهايت نامردي و رذالتش را نشانم داد و با بي غيرتي هر چه تمام تر گفت : – من اصلا احساسي نسبت به دختر تو ندارم . او كوچكترين شباهتي با من ندارد در ضمن بعيد مي دانم كه او اصلا دختر من باشد . با پستي و بي شرفي ادامه داد : – حتما دختر من نيست كه نسبت به او علاقه اي ندارم ! تمام وجودم گر گرفت با نفرت نگاهي به ريخت نحسش كردم و با عصبانيت به او گفتم : – تف به وجدان و غيرتت بيايد كه به راستي روي هر چه نامرده سفيد كردي پست فطرت آشغال ! ناگهان مثل ببري به طرفم حمله ور شد و با مشت و لگد به جانم افتاد و تا مي توانست كتكم زد بعد در حالي كه نعره مي زد گفت : – پست فطرت اشغال آبا و اجدادته مي خوام سر به تن خودتو و اون دخترت نباشه مگه من بهت نگفته بودم از دختر بدم مياد آره بدم مياد .او وحشيانه نعره مي زد و به من و فلورا بد و بيراه مي گفت از بس كتك خورده بودم توان اين كه جواب حرفهاي نادرستش را بدهم نداشتم . عاقبت هم او با مشت و لگد از اتاق بيرونم كرد از درد به خودم مي پيچيدم و در دل به سرنوشتم لعنت مي فرستادم . به زحمت به طرف قرص هاي آرام بخش رفتم و به آنها پناه بردم و ديگر هيچ نفهميدم كه چطور خودم را به اتاقم رساندم و چه بر من گذشت . وقتي چشمانم را باز كردم فلورا را ديدم كه در آغوشم به خواب فرو رفته از معصوميتش دلم به درد آمد به زحمت پتو را رويش كشيدم و با خودم گفتم عزيزم تو كي برگشتي ؟ بعد نگاهي به ساعت انداختم نه شب را نشان مي داد . با كوچكترين حركتي ناگهان از درد به خودم پيچيدم و با صداي بلندي ناله كردم سليمه خان با شتاب خود را به من رساند و گفت : – چي شده فرناز جون ؟ حالت خوب نيست ؟ دستم را به طرفش دراز كردم و به كمك او از جاي خودم بلند شدم و لنگ لنگان در حاليكه مي ناليدم از اتاق بيرون آمدم . سليمه خانم برايم آب آورد و گفت : – فرناز جون لبهات خيلي خشكيده كمي آب بخور . تنها چند جرعه از آن را با بي ميلي نوشيدم و سپس خودم را روي مبل رها كردم و باز از درد ناليدم و بعد با صداي گرفته اي به او گفتم :- سليمه خانم اون نامرد رفت ؟ او كه حدس مي زد دوباره رامين مرا كتك زده باشد آهي كشيد و گفت : – اره رفت بيرون دوباره ازش كتك خوردي ؟ از شدت درد بازوهايم را در دستم فشردم و با سر حرفش را تاييد كردم . سليمه خانم با حرص گفت : – ببين نامرد چه بلايي سرت آورده ؟ آه جگر سوزي كشيدم و بدون اينكه از دردهايم شكوه كنم به او گفتم : – فلورا شام خورد ؟ – بله بهتره به جاي اينكه نگران فلورا باشي كمي به فكر خودت باشي آخه تا كي مي خواي از آن هيولاي هيچي نفهم كتك بخوري و دم نزني ؟ تا كي …؟ – مطمئن باش كه ديگه تحمل نمي كنم و هر چه زودتر از اين بي شرف جدا مي شم . گر چه بايدخيلي زودتر اين كار را انجام مي دادم و به حرف فوار توجه مي كردم اما تنها به اميد اينكه اون بي شرف عوض شود و در حق فلورا پدري كند اين همه خفت و خواري را تحمل كردم اما ….اما امروز ديگه فهميدم كه او آدم بشو نيست كه نيست !
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۵۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۱۴

با قاطعيت دوباره ادامه دادم : – در اولين فرصت مي رم پيش فواد و ازش مي خوام كه سفت و سخت پيگير كارهاي قانونيش باشه ! سليمه خانم تا دهانش را باز كرد كه چيزي بگويد زنگ تلفن به صدا درآمد حرفش را خورد و براي برداشتن گوشي رفت . دقايقي بعد سليمه خانم در حالي كه گوشي در دستش بود به طرف من امد و آن را به طرفم گرفت و گفت : – فرناز جون عاطفه خانمه با شما كار دارد . گوشي را از دستش گرفتم اما قبل از انكه من بخواهم حرفي بزنم شنيدن صداي گريه ي عاطفه بند دلم را پاره كرد هراسان گفتم : – عاطفه جان چيزي شده ؟ اتفاقي افتاده ؟ -فرناز جون مامانم سكته كرده و داره با مرگ دست و پنجه نرم مي كنه خواهش مي كنم بدون اينكه گذشته را به خاطر بياري خودت رو به بيمارستان برسوني آخه او با زبان بي زباني نام تو را صدا مي كنه . – واقعا متاسفم عاطفه جون آخه من كه از پدر و مادر تو كدورتي ندارم آنها كه هيچ سهمي در سرنوشت تلخ من نداشتند من تا ساعتي ديگه خودم را به بيمارستان مي رسونم . بعد بغض گلويم را گرفت و ديگر نتوانستم حرفي بزنم و با دستاني لرزان گوشي را قطع كردم . با وجود اينكه تمام اعضاي بدنم درد مي كرد اما به ناچار تمام دردها را به جان خريدم و خيلي سريع خودم را آماده رفتن به بيمارستان كردم . سليمه خانم برايم آژانس خبر كرد كيفم را برداشتم و در حاليكه سفارش فلورا را به او مي كردم از خانه خارج شدم . براي يك لحظه از ديدن خانم آشتياني شوكه شدم او به شدت رنجور و شكسته شده بود و اصلا رنگ به صورت نداشت يقينا اگر عاطفه را در بالاي تخت او نمي ديدم بعيد مي دانستم كه او را بشناسم ! با ديدنش در چنين وضعيتي پرده اشك در چشمانم حلقه بست با گامهاي سست به طرفش رفتم و دستش را محكم در دست خودم فشردم . او به زحمت چشمانش را باز كرد و پس از چند بار پلك زدن به چهره ام زل زد و بعد بدون اينكه بتواند حرف بزند مثل باران بهاري اشك ريخت . به يكباره دلم آتش گرفت سرم را روي سينه اش گذاشتم و با صداي بلند زدم زير گريه عاطفه در حالي كه كمي پايين تر از من روي تخت نشسته بود و وضعيتي بهتر از من نداشت بلند شد و به طرف من آمد و سرم را بلند كرد و گفت : – فرناز جون بهتره خودت را كنترل كني ! بعد با دستمالي كه در دست داشت اشكهايم را پاك كرد و با صداي لرزاني گفت : – مادر بدبختم از دوري و غصه ي باربد لعنتي دق كرد هيچ كاري هم از عهده ي كسي برنمي آيد . حسرتي خوردم و در دل گفتم هزاران بار لعنت به باربد دوباره گذشته ها ئاشتند به نوعي در ذهنم زنده مي شدند كه با تمام قدرت سعي كردم فكرم را دور كنمو چيزي از آنها به ياد نياورم سرم را ميان دستانم قرار دادم و روي صندلي نشستم . عاطفه مدام دستان سرد و يخ زده ي خانم آشتياني را ماساژ مي داد در حالي كه او نگاهش را به عاطفه دوخته بود و با لحن نامفهومي مي گفت با….ر….بد….عاطفه با زحمت جلوي بغض خود را گرفت و سپس سرش را نزديك گوش او برد و گفت : – مادر جون باربد هم امشب مياد ! او حتما تا ساعتي ديگر خواهد رسيد . با شنيدن اين جملات از دهان عاطفه ناگهان وجودم مانند زلزله اي مهيب فرو ريخت در دل با خودم گفتم يعني او واقعا خواهد آمد ؟ يا عاطفه تنها براي دلخوشي مادرش اين را گفت اما هر چه بود دلم ناخواسته طوفاني شده و شروع به تلاطم كرده بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۵۲]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۱۵

عاطفه هنوز داشت در گوش مادرش نغمه آمدن باربد را نجوا مي كرد كه ناگهان چشمان او به طور وحشتناكي با حالتي باز ثابت ماند . خانم آشتياني عاقبت با دنيايي از حسرت و آرزو كه براي ديدن باربد داشت دار فاني را وداع گفت و دستان سردش از يخ هم سردتر شد . عاطفه جيغ جگر خراشي كشيد و بعد خود را روي پيكر بي جان مادرش رها كرد در حاليكه دست و پايم به شدت مي لرزيد از اتاق خارج شدم تا دكتر را خبر كنم اما ناگهان با فواد و آقاي آشتياني مواجه شدم كه آنها همه چيز را خيلي سريع از چهره ام خواندند و رنگ چهره شان ناگهان تغيير كرد . در مراسم خاكسپاري در حالي كه دستان عاطفه در دستم بود و سعي مي كردم او را از روي خاك بلند كنم از ميان جمعيت فرياد آشنايي به گوشم رسيد كه تمام بند بند وجودم را از هم گسست با وحشت دست عاطفه را رها كردم و با حالتي غير عادي كه در درون ناآرامم به وجود آمده بود از ميان جمعيت بيرون آمدم و چندين متر از قبر فاصله گرفتم طوري كه هيچ كس مرا نمي ديد . بله خودش بود خود بي معرفتش ! او را ديدم كه خودش را روي قبر انداخته و خاك روي سر خودش مي ريزد و با تمام قدرت فرياد مي زند و نعره مي كشد و نام مادرش را صدا مي كند . دو نفر از اقوامشان به طرفش رفتند و خواستند كه او را از روي قبر بلند كنند اما او با تمام قدرت خود را به قبر چسبانده بود و بلند نمي شد دقيقا نمي دانم احساسات خودم را چگونه بيان كنم وقتي او را ديدم كه درست مثل زني چنگ بر موهايش مي زد و انها را مي كشيد چه حالي بهم دست داد ؟ تنها مثل باران سيل آسايي اشك مي ريختم و مثل بيد مي لرزيدم و يا خود زمزمه مي كردم لعنتي …. نامرد ببين چقدر مرگ ناگهاني پدر و مادر سخته ؟ دركت مي كنم مي دونم گه الان تموم وجودت گر گرفته كمرت شكسته ! اما باز تو فقط مادرت را از دست دادي اما …. من كه هر دوي آنها را از دست دادم چه بايد بگويم ؟ تنها مسبب مرگشان تو بودي اين تو بودي كه باعث همه ي بدبختي هاي من شدي و آشيان خوشبخت خانواده ي ما را از هم فرو پاشيدي . تو بودي كه مرا به روز سياه نشاندي …. حالا بكش فرياد بزن ، ضجه بزن و ناله كن شايد وجدان خفته ات بيدار بشه و ببيني كه با من چه كردي …. در اين هنگام با فرياد ها و ناله هاي عاطفه كه به گوش آسمان هم مي رسيد به خودم آمدم . خودش را در آغوش باربد انداخته و فرياد مي زد : – لعنتي حالا اومدي ؟ حالا كه مادر زير خروارها خاك و سنگ خوابيده ؟ آخ كه مادر از غصه ي تو دق كرد او تا آخرين لحظات زندگيش منتظر تو بود ؟ آخه چرا … چرا … زودتر نيامدي ؟ صحنه ي خيلي غم انگيزي بود هر دو با صداي بلند در آغوش هم زار مي زدند . براي يك لحظه توانستم نيمرخي از چهره ي باربد را ببينم قلبم بار ديگر در سينه فرو ريخت و وجودم از سر تا پا لرزيد دستانم را روي صورتم قرار دادم و دوباره گريه كردم . ديگر نتوانستم آنجا را تحمل كنم و با گامهاي تندي كه تقريبا مي توان گفت مي دويدم اشك ريزان از قبرستان بيرون امدم و نفهميدم كه چگونه خودم را به خانه رساندم . فلورا با ديدنم ذوق كرد و خودش را در آغوشم رها كرد . براي اولين بار بود كه حوصله اش را نداشتم و او را به سردي از خود جدا كردم . سليمه خانم وقتي خستگي و كم حوصلگي را در چهره ام خواند فلورا را در آغوش كشيد و با مهرباني بهش گفت : – عزيز دلم مامان جون حالش خوب نيست مي خواد كمي استراحت كنه . و بعد رو به من كرد و گفت : – فرناز جون چيزي ميل نداري برايت بياورم ؟ دستم را به طرف سرم گرفتم و به نشانه ي سردرد گفتم : – سليمه خانم دارم مي ميرم برايم يه قرص بيار . اين را گفتم و بدون توجه به نگاه هاي معصوم فلورا كه با حالت خاصي مرا مي نگريست به اتاقم رفتم و بدون اينكه لباسم را عوض كنم قرص را خوردم و روي تخت دراز كشيدم و از شدت سردرد چشمانم را بستم و سعي كردم فارغ از همه ي غم هاي عالم كه بر دلم اشيانه ساخته بود بي خيال شوم و كمي استراحت كنم . مدتي بعد با تكان دست سليمه خانم كه بر بازويم مي زد بيدار شدم او در حالي كه گوشي تلفن در دستش بود و آن را به طرفم مي گرفت گفت : – فرناز جون آقا فواد پشت خطه و باهات كار داره بهش گفتم خواب هستي اما اصرار كرد كه بيدارت كنم . خواب آلود گوشي را از دست سليمه خانم گرفتم و با صداي گرفته اي جواب دادم . فواد كه از لحن حرف زدنش عصبي به نظر مي رسيد گفت : – فرناز معلومه تو كجا هستي ؟ – خوب خونه ام ديگه ! – توي اين وضعيت عاطفه را رها كردي كه بري خونه بخوابي ؟ عاطفه حالش خيلي خرابه روحيه اش هم درب و داغونه و كسي هم نيست ازش دلجويي كنه خودم هم كه مشغول بر پا كردن مراسم هستم . ازت خواهش مي كنم خودت رو هر چه زودتر به منزل آنها برسون آدرسش رو ه فراموش نكردي ؟ خودم را جمع و جور كردم و خيلي سريع گفتم : – فواد جان خواهش مي كنم درك كن من نمي تونم بيام اونجا !
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۵٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۵۳]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۱۶

فواد فورا منظورم را از نيامدن فهميد و خيلي شمرده گفت : – فرناز مي دونم علت نيومدنت چيه ؟ تنها به خاطر اينكه مي ترسي با باربد روبرو بشي درسته ؟ در جوابش تنها سكوت كردم و او ادامه داد : – مطمئن باش او را نمي بيني ابنو بهت قول مي دم . در ضمن فرناز اين باربدي كه تو مي شناختي نيست باور كن او به حدي با همه سرد و خشك برخورد مي كنه كه واقعا آدم رو به شك مي اندازه كه اين آدم هموني كه يه زماني سراپايش پر از مهر و محبت بود تا اونجايي هم كه مي تونه خودش را از جمع بيرون مي كشه . در ثاني خود من هم اصلا او را تحويل نگرفتم و بهش اعتنايي نكردم يقينا اگر به خاطر حرمت مراسم مادر عاطفه نبود حساب تمام اين مصيبت ها را باهاش تسويه مي كردم اما چه كنم كه موقعيت بدي و نمي شه حرفي زد ! فواد حرف آخرش را با خواهش زد و گفت : – فرناز ازت مي خوام كه وجود اون لعنتي رو نديده بگيري و هر چه زودتر به نزد عاطفه بيايي . و بعد بدون اينكه منتظر پاسخي از من باشد با گفتن خداحافظ گوشي را قطع كرد . حق با فواد بود من نبايد عاطفه را در اين موقعيت رها مي كردم . وضعيتي كه روزي براي خودم پيش آمده و تمام هستي ام را ازم گرفته بود …. آه … چقدر سخته كه بخواهي از دست دادن عزيزانت را بپذيري ! با اين تصور ناگهان به ياد آن تصادف لعنتي افتادم و به يكباره چهره ي نازنين بابا و مامان جلويم مجسم شد و اشك در چشمانم حلقه بست . دندان هايم را از خشم بهم ساييدم و سرنوشتم را نفرين كردم بعد نگاهي به ساعت روي ديوار كردم ۲ بعد از ظهر بود . از جايم برخاستم و با خودم گفتم پس تا وقت دارم بهتره پيش عاطفه بروم حتي اگر باربد را هم از نزديك ببينم سعي مي كنم كه كوچكترين اعتنايي به او نكنم در واقع او ديگر به اندازه پشيزي هم برايم ارزش ندارد پس چرا بايد با ديدن او به هراس بيفتم ! لبخند تلخي زدم و سپس آماده رفتن شدم . وقتي سليمه خانم را صدا كردم در حاليكه داشت از درد كمر و پا مي ناليد لنگ لنگان خودش را به اتاقم رساند به او گفنم : – سليمه خانم رامين هنوز نيومده ؟ – نه فرناز جون نيومده . نفس راحتي كشيدم و گفتم : – من دارم به ديدن عاطفه مي روم آخه مثل اينكه حال و روز درست و حسابي نداره مواظب خودت و فلورا باش سعي مي كنم زود برگردم .سليمه خانم دهانش را باز كرد كه چيزي بگويد اما فورا از گفتنش پشيمان شد با تعجب نگاهش كردم و گفتم : – در نبود من اتفاقي افتاده ؟ – اتفاق كه نه ….. اما راستش صبح كه شما بيرون مي رفتيد رامين از خواب بيدار شد براي اولين بار ديدم كه يه نگاههاي خاصي به فلورا مي كرد توي عمق اش كه رفتم احساس كردم نقشه اي در سر دارد . آخه وقتي شك ام بيشتر شد كه فلورا را صدا زد و به اتاقش برد ناخواسته دنبالش رفتم و پشت در اتاق فال گوش ايستادم . رامين داشت به فلورا مي گفت فلورا موافقي به همراه بابا به شهر بازي برويم ؟ فلورا هم از خوشحالي فريادي زد و گفت آره بابا ميام و بعد دوباره صداي رامين را شنيدم كه گفت پس عصري آماده باش كه با هم به شهربازي بريم . سليمه خانم با حالت خاصي نگاهم كرد و ادامه داد : – فرناز جون درسته رامين حرفهاي معمولي به فلورا زد اما من نمي دونم چرا احساس بدي دارم . به خاطر همين مي خواستم ازت خواهش كنم توي اين مدتي كه به مراسم مي روي او را هم با خودت ببري اين طوري خيال منم راحت تره ! حرفهاي سليمه خانم باعث شد كه ناخواسته استرس و دلهره به جانم بيفتد . با صداي بلندي فلورا را صدا زدم كه در حال بازي با عروسكش بود به طرفش رفتم و محكم او را به سينه ام فشردم و چشمانم را بستم و به او گفتم : – عزيز دلم مي آيي با مامان بريم پيش نويد او كلي بازي جديد داره كه مي خواد يادت بده . فلورا لحظاتي سكوت كرد و سپس گفت : – ولي مامان جون بابا رامين قراره منو ببره پارك ! او را بغل كردم و در حالي كه به طرف اتاقش مي بردم تا لباسش را از كمد دربياورم گفتم : – نازگلكم نگران نباش زود برمي گرديم حالا لباساتو ببر پيش خانم جونت تا تنت كنه . فلورا اين بار بدون مخالفت پذيرفت و لباسش را در دست گرفت و به طرف سليمه خانم رفت و خيلي زود هر دو آماده رفتم شديم . وقتي خود را مقابل منزل آقاي آشتياني ديدم قلبم مانند گنجشك شروع به زدن كرد براي لحظاتي همان جا ايستادم و چندين نفس عميق كشيدم و سپس با دلهره عجيبي وارد حياط شدم . خوشبختانه حياط خلوت بود فقط آقاي آشتياني را ديدم كه گوشه اي نشسته و زانوي غم بغل گرفته بود چهره ي ناآرامش نشانگر اين بود كه چقدر از مرگ زنش متاثر است . وظيفه ي خودم دانستم كه به نزدش بروم و به او تسليت بگويم با ديدنم غم بزرگتري در چهره اش نمايان شد و زير لب چيزهايي را زمزمه كرد كه نفهميدم چه بود . بعد دست نوازشگري بر سر فلورا كشيد و سپس مرا به داخل سالن دعوت كرد
@nazkhatoonstory .

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۲۹]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۱۷

. در همان لحظه فلورا نويد را توي حياط ديد و ذوق كنان دستم را رها كرد و با خوشحالي به طرف او رفت و من با گامهاي لرزان و به ياد اندك خاطراتي كه زماني در اين منزل با باربد داشتم به داخل رفتم . بر عكس بيرون داخل نسبتا شلوغ بود و مجلس كاملا زنانه بود . از چند خانم سراغ عاطفه را گرفتم كه يكي از آنها مرا به اتاق او راهنمايي كرد عاطفه دراز كشيده و سرمي در دستش وصل بود . با ديدنش كه رنگ به چهره نداشت دلم برايش سوخت به آرامي به طرفش رفتم و دستان سست و لرزانش را در دست فشردم و به خودم آوردمش . او نگاهي غمگين به چهره ام انداخت و بعد با صداي ضعيفي گفت : – تويي فرناز جون ؟ چهره اش كاملا غمگين و گرفته بود سرم را در آغوشش گذاشتم و به همراه او بي صدا اشك ريختم و سپس به او تسليت گفتم . عاطفه به نقطه ي مقابلش زل زد و گفت : – فرناز من ديگه هرگز نمي تونم كمر راست كنم . مادر من با حسرت مرد اون دق مرگ شد . اون خيلي از آرزوهاش را با خودش به گور برد . – عاطفه جون من كاملا حالت را درك مي كنم مي دونم الان چقدر وجودت درهم ريخته است اما چاره اي جز صبور بودن نيست ! آره تو بايد صبور باشي اگه جاي من بودي چه مي كردي ؟ اگه مادرت دستش از دنيا كوتاه شده در عوض پدر مهرباني داري كه با ديدن او غمت سبك تر مي شه . تازه يه شوهر خوب داري كه كاملا دركت مي كنه و سنگ صبورت خواهد شد و در همه حال تكيه گاه خوبي برايت هست اما من چي ؟ …. نه مادر نه پدر و نه شوهر خوب . از همه چيز اين دنيا بي نصيب ماندم و تمام زندگيم را با حسرتي از ناكامي ها گذراندم و ياد گرفتم كه بايد بسوزم و بسازم و حتي دم هم نزنم . بعد از جايم بلند شدم و به طرف پنجره رفتم و در ميان اشك و ناله گفتم : – آخه مگه من سنگ بودم كه اين همه مصيبت را متحمل شدم پس تو هم صبور باش و آنهايي را كه زنده اند درياب به چهره ي مهربون پدرت نگاه كن و خداوند را شكر گذار باش ….. عاطفه تنها در مقابل حرفهايي كه به او زدم اشك مي ريخت و هيچ نمي گفت از پشت پنجره نگاهم به فلورا افتاد كه چگونه گرم بازي با نويد شده بود از ديدن ورجه ورجه هايش ذوق كردم و زير لب گفتم الهي قربونت برم نازگلكم ! همان لحظه باربد وارد حياط شد كه با ديدنش دلم هري فرو ريخت ناخواسته او را نگريستم لعنتي چهره اش هيچ تغييري نكرده و همان طور زيبا و دوست داشتني بود فقط كمي لاغر و تكيده شده بود ته ريشي كه بر چهره اش نمايان بود با لباس سراپا مشكي اش كاملا هماهنگي مي كرد چقدر لباس مشكي به او مي آمد و جذاب ترش مي كرد . اما بعد به خودم آمدم و بر احساساتم نهيب زدم و گفتم الهي خاك بر سرت كنند او باعث و باني آوارگي تو شد ولي تو هنوز آدم نشدي خجالت نمي كشي كه با دقت سراپاي او را برانداز مي كني و نظر هم مي دهي ! با خشم و نفرتي كه به يكباره مرا به خودم آورده بود خواستم پرده را بكشم اما باربد را ديدم كه خم شد و نويد را بوسيد نمي دانم نويد چه گفت كه او نگاهش را به طرف فلورا چرخاند و سپس نگاهش بر روي چهره ي او ثابت ماند و بعد با گامهاي آرام به طرف فلورا رفت و او را بغل كرد و باهاش حرف زد و بر موهايش بوسه زد . واي كه فقط خدا مي داند با ديدن اين صحنه چه حالي بهم دست داد . با اين كار او احساس خفگي كردم و به زحمت نفس كشيدم وجودم سراپا لبريز از تنفر و خشم شد . در حالي كه بيش از حد عصبي شده بودم پرده را محكم كشيدم و با همان حالت عصبي برگشتم و در كنار عاطفه نشستم و سرم را روي زانوهايم قرار دادم . در آن لحظه خدا را شكر كردم كه عاطفه حال طبيعي نداشت و گرنه به يقين شصتش خبردار مي شد كه من او را ديدم . لحظات به سختي و كندي گذشتند و كم كم عاطفه به خواب عميقي فرو رفت سرم تمام شده اش را به ارامي از دستش كشيدم و پتو را رويش انداختم . خواستم از اتاق خارج شوم كه ناگهان در باز شد و فواد وارد شد و با تعجب پرسيد : – كي اومدي ؟ – يكي دو ساعت پيش . فواد نگاهي به عاطفه انداخت و گفت : – حالش بهتر شده ؟ – فعلا كه خوابيده اما نگران نباش مطمئنا رفته رفته بهتر خواهد شد ! كيفم را برداشتم و به فواد گفتم : – اگر مي توني منو برسون ؟ او با عجله گفت : – چرا به اين زودي ؟ – كار دارم بايد هر چه زودتر بروم . فواد ديگر مخالفتي نكرد و دقايقي بعد به همراه او از خانه بيرون آمديم خوشبختانه خبري از باربد نبود دست فلورا را گرفتم و او را به طرف اتومبيل فواد كشاندم و به طرف خانه حركت كرديم . هنگامي كه خواستم از اتومبيلش پياده شوم فواد صدايم زد و گفت : – فرناز ! – بله ! – هنوز هم نمي خواي خودت را از اين مرداب نجات بدي ؟ با شرمندگي سرم را پايين انداختم و به آرامي گفتم : – چرا ! اتفاقا مي خواستم در اولين فرصت باهات حرف بزنم حق با تو بود بايد زودتر از اينها ازش جدا مي شدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۳۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۱۸

چه كنم كه تنها به خاطر اين طفل بي گناه محكوم به صبر كردن شدم اما مثل اينكه واقعا او آدم بشو نيست! فواد با شنيدن اين خبر به طور آشكارا خوشحال شد و بدون اينكه سرزنشم كند با ذوق گفت : – من يه دوستي دارم كه دفتر وكالت دارد در واقع وكيل قهار و بسيار زبردستي است . در اولين فرصت با او تماس مي گيرم و خلاصه اي از ماجراي تو را بهش مي گويم مطمئنا او مي تواند خيلي سريع كارت را جلو بيندازد و تو مي تواني به راحتي از دست آن مفسد في الارض راحت شوي . با هراس گفتم : – فواد جان به دوستت سفارش كن سرپرستي فلورايم حتما بايد به من تعلق بگيرد ! -خيالت راحت باشد من پيگيرش خواهم بود . دقايقي بعد فواد دستي به علامت خداحافظي براي من و فلورا بالا برد و حركت كرد . وقتي فواد كاملا دور شد روي دو زانويم نشستم و رو به فلورا گفتم : – اون آقايي كه توي حياط بود و بغلت كرد داشت چي بهت مي گفت ؟ فلورا با ذكاوت بالايش فورا فهميد كه چه كسي را مي گويم بنابراين با همان لحن كودكانه اش گفت : – مامان جون اون دايي نويد بود . دايي باربد اون منو ناز كرد و هي مي گفت چه دختر خوشگل و نازي ! نويد هم بهش گفت كه دختر عممه . بعدش هم ازم پرسيد اسمت چيه ؟ و چند سالته ؟ منم جوابش را دادم و بعد او گفت كه منم يه پسر دارم اسمش فربد و البته كمي از تو بزرگتره . در آن لحظه قلبم به شدت در هم فرو ريخت و خشم وجودم را فرا گرفت با خودم گفتم يعني اون يك پسر دارد آن هم به نام فربد ؟ نام فربد را بارها و بارها با خود زمزمه كردم و به ياد عهدمان افتادم كه قرار بود نام پسرمان را فربد بگذاريم اما او با نهايت پستي و نامردي رفت و با كس ديگري ازدواج كرد حالا هم نام پسرش را فربد گذاشته است . در حالي كه به شدت عصباني شده بودم و حس حسادت عجيبي بر وجودم چنگ مي زد . دست فلورا را با حالت عصبي كشيدم و با خشم به او گفتم : فلورا جان مگه من بهت نگفته بودم كه حق نداري بغل هر غريبه اي بروي؟ او خيلي سريع گفت : – ولي مامان جون اون اقاهه كه غريبه نبود دايي نويد بود . بعدش هم اون خيلي باهام مهربون بود تازه گفت كه منو دوست دازه ! با عصبانيت سر فلورا داد زدم و گفتم : – بار آخرت باشه كه بغل او رفتي فلورا جان اون يه آدم پست و نامرديه . – مامان جون پست و نامرد يعني چي ؟ با حرص گفتم : – بزرگ كه شدي مي فهمي . فلورا خودش را به آغوشم چسباند و با درك بالايش گفت : – چشم مامان جون من ديگه بغل غريبه ها نمي رم فقط تو از دستم ناراحت نشو . با اعصابي فوق العاده بهم ريخته وارد منزل شدم . سليمه خانم كه در حال بافندگي بود به محض ديدن ما كارش را رها كرد و به طرفم امد و گفت : – حالت چطوره فرناز جون ؟ بعد فلورا را از دستم گرفت و در آغوش كشيد . آهي كشيدم و گفتم :- ممنون . نگاهم را به اتاق رامين انداختم و گفتم : – هنوز نيامده ؟ سليمه خانم در جوابم همانند بچه اي بغض كرده لبهايش را جمع كرد و با صداي لرزاني گفت : – چرا فرناز جون اومد ولي وقتي بهش گفتم كه تو و فلورا نيستيد و به مراسم رفتيد خيلي عصباني و نعره زنان گفت خودش رفت به جهنم ! اما چرا بچه رو به همراه خودش برد ؟ بعدش هم سر من داد كشيد و گفت كه پس تو اينجا چه كاره اي ؟ اگه قرار بود بچه به اين طرف و آن طرف برود پس پرستار به چه دردش مي خورد ؟ سليمه خانم بغض اش را شكست و آرام گريه كرد و به زحمت دوباره گفت : – فرناز جون رامين واقعا بويي از انسانيت نبرده ! به طرفش رفتم و گونه اش را بوسيدم و گفتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۳۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۱۹

سليمه خانم به قول خودت او بوئي از انسانست نبرده پس چه انتظاري غير از اين مي توان از او داشت ! حالا بلند شو آبي به سر و صورتت بزن كه اصلا دلم نمي خواد اين طوري ببينمت . سليمه خانم اشك هايش را پاك كرد و با صداي گرفته اي گفت : – فرناز براي خودم ناراحت نيستم من از اين مي ترسم كه خداي ناكرده اون مرتيكه پست فطرت بلايي به سر فلورا بياورد ! با اطمينان خاطر به او گفتم : – سليمه خانم آخه مگه من چلاقم كه او بخواهد بلايي به سر فلورا بياورد مطمئن باش حتي براي لحظه اي او را از خودم دور نخواهم كرد . سليمه خانم ديگر حرفي نزد و به اتاق فلورا رفت تا در عوض كردن لباسهايش به او كمك كند . خوشبختانه تا دو روز بعد رامين به خانه نيامد . مراسم سوم خانم آشتياني بود عاطفه از قبل باهام تماس گرفته بود و از من خواهش كرده بود كه در اين مراسم شركت كنم آخه تعداد مهمانان زياد بود و عاطفه دست تنها و با دلي شكسته چطور بايد از آنها پذيرايي مي كرد . چاره اي جز پذيرفتن نداشتم و بايد به كمك او مي شتافتم . راس ساعت مورد نظر فلورا را اماده كردم و به همراه او از خانه بيرون آمدم ساعتي بعد به منزل اقاي اشتياني رسيدم و به داخل سالن رفتم . عاطفه را ديدم كه در حال خرما گرفتن جلوي مهمانان است فلورا را به نويد سپردم و آنها به دنبال هم بيرون رفتند . من هم به طرف عاطفه رفتم كه او با ديدنم لبخند كمرنگي زد و به آرامي گفت : – خوش اومدي فرناز جون . جوابش را دادم و ديس خرما را از او گرفتم و گفتم : – عاطفه جان من اين كار را انجام مي دهم . عاطفه تشكر كنان از من ديس را به دستم داد و من آن را دور گرفتم مجبور شدم به خاطر اين كه همكاران عاطفه هم در مراسم سوم شركت كرده بودند به طور مداوم با چندين خانم ديگر از آنها پذيرايي كنم و به كل فلورا را از ياد ببرم . زماني به خودم آمدم كه خانه نسبتا خلوت شده بود قصد رفتن داشتم كه تازه به ياد فلورا افتادم شتابان به طرف پنجره رفتم و نگاهي گذرا به حياط انداختم اما او را نديدم دلشوره ي عجيبي به سراغم آمد . در حالي كه هراسان از عاطفه خداحافظي مي كردم و از خانه بيرون مي آمدم براي يك لحظه سر جاي خودم خشكم زد باربد را ديدم كه پشت به من ايستاده و فلورا را در آغوش گرفته بود . فلورا بدون اينكه متوجه حضور من باشد داشت به باربد مي گفت اقا باربد لطفا منو بذاريد زمين صداي زيبايش به گوشم رسيد كه از فلورا پرسيد آخه چرا ؟ فلورا با لحن كودكانه و شيرينش به او گفت مامان جونم گفته كه شما آدم پست و نامردي هستي . در حالي كه قلبم مثل گنجشكي سر كنده در سينه ام مي تپيد نمي دانم كه چگونه اختيار زبانم در رفت و با عصبانيت گفتم : – فلورا …. باربد صدايم را شنيد ولي بدون اينكه برگردد و نگاهي بهم بيندازد فلورا را زمين گذاشت و با صداي لرزان و تقريبا بلندي كه من بتونم بشنوم گفت : – حق با مامانته اون راست مي گه ! گويي تمام بدشانسي هاي عالم تنها بايد سهم من باشد چون درست در آن لحظه اتومبيلي گوشه اي از كوچه توقف كرد و چشمم به چهره ي كريه و زشت رامين افتاد . تمام اعضاي بدنم از شدت ترس مي لرزيد و هيچ حركتي نمي توانستم بكنم گويي كه سرب در پاهايم ريخته بودند . رامين حيوان صفت وحشيانه به طرف فلورا رفت و سيلي محكمي بر گونه اش خواباند كه وجودم را به آتش كشيد اما باز هم نتوانستم نه حرفي بزنم و نه حركتي در جايم بكنم . اما باربد به طرف رامين برگشت و با خشم به او گفت : – نامرد به بچه چه كار داري ؟ رامين پاسخ داد : – اولا هر چقدر نامرد باشم از تو يكي نامردتر نيستم در ثاني اصلا به تو چه مربوطه ؟ نيشخندي در دل به خودم زدم و گفتم قربون جفتتون كه خيلي مرديد ! رامين در حالي كه دست فلورا را وحشيانه مي كشيد به طرف من آمد و ناگهان چنان سيلي محكمي بر صورتم خواباند كه پوست صورتم از درد سوخت فكر نمي كنم خواري و خفت از اين بيشتر باشد كه او مرا جلوي باربد لعنتي خرد كرد . بعد غريد و گفت : – خبر مرگت اومده بودي مراسم يا اومدي دل بدي و قلوه بگيري
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۳۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۲۰

از روي بچه ات خجالت بكش …. چشمانم پر از اشك شد ولي هر چه خواستم از خودم رفع اتهام كنم نتوانستم هيچ حرفي بزنم . باربد كه گويي تمام تنفر چندين ساله اش لبريز شده بود ناگهان به طرف رامين حمله كرد و با تمام قدرت او را زير مشت و لگد گرفت و تا توانست او را كتك زد . از ديدن اين صحنه حال ويران و بيچاره ام دو چندان منقلب شد به حدي وحشت زده شدم كه ديگر توان ايستادن نداشتم دست فلورا را گرفتم و در حاليكه مي دويدم و با صداي بلندي گريه مي كردم از آن محل دور شدم . اشك مي ريختم و در دل فرياد مي زدم اي خدا اين چه بازي زشت و مسخره اي است كه من سياه روز بايد بازيگرش باشم آخه مگه من بنده ي تو نيستم اين همه مصيبت كشيدم بس نبود كه حالا بايد اينگونه رامين حيوان صفت مرا جلوي باربد نامرد خوار و خفيف كند ؟ آه باربد …. باربد خدا ازت نگذرد اين تو بودي كه چادر سياه روزي را برايم دوختي و آن را به سرم انداختي ! تو امروز با چشمان خودت خواري و ذلت مرا شاهد شدي اميدوارم كه وجدان خفته ات بيدار شود و لحظه اي آرامش نداشته باشي چون اين تو بودي كه كليد بدبختي را به دستم دادي . ناگهان صداي اتومبيلي با ترمزي وحشتناك مرا به خودم آورد به طوري كه اگر در يك لحظه فلورا را به طرف خودم نمي كشيدم يقينا او را زير گرفته بود . به سمت اتومبيل نگاه كردم اما با سر و روي به شدت خوني رامين مواجه شدم و از ترس مو بر بدنم راست شد . رامين نعره اي كشيد و گفت : – سوار مي شي يا اون توله سگت را زير بگيرم . از حالت چهره اش فهميدم كه او پاك زده به سرش و اگر به حرفش گوش نكنم ممكن است در مقابل مردم افتضاح ديگري به بار بياورد . با ترس و لرز سوار شدم و فلورا را محكم به سينه ام چسباندم . رامين در حالي كه سر و روي خوني خود را با دستمال كاغذي پاك مي كرد بر سرعت غير مجازش افزود و نعره زنان فرياد كشيد : – حالا به من خيانت مي كني و با اون مرتيكه گرم مي گيري ؟ مگه من بهت نگفته بودم اگه روزي تو رو با اون ببينم نابودت خواهم كرد ؟ ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم و در حالي كه چهره ام كاملا باراني بود و صدايم مي لرزيد به او گفتم : – احتياج نيست كه منو نابود كني چون مدتهاست كه سرنوشت بيرحمم مرا نابود كرده ! – نشانت خواهم داد چنان دماري از روزگارت در بياورم كه هرگز فكر او به سرت خطور نكند . بلايي به سرت خواهم آورد كه مرغان آسمان هم به حالت زار بزنند . – مگه من چه كار كردم ؟ مگه مثل تو بي آبرويي كردم ؟ – خفه شو …. خفه شو ….. فلورا با فريادهايمان بر خودش لرزيد و از ترس زبانش بند امده بود . ديگر صلاح نديدم در مقابل او حرفي بزنم گونه اش را بوسيدم و در دل بر بدبختي هاي خود همچنان اشك ريختم . به محض رسيدن به خانه رامين كمربندش را كشيد و به جان من و فلورا ي بي گناهم افتاد با تمام قدرت خود را روي جسم ظريف او انداختم و شلاق ها را خود به جان خريدم و دم نزدم . او آنقدر زد و زد وزد كه ديگه تحمل سكوت را نياوردم و فرياد سوزناكي از ته دل كشيدم كه بي شك به گوش آسمان هم رسيد اما نمي دانم چرا خدا نشنيد ؟ چرا دلش به حالم نمي سوخت ؟ چرا با ديدن اين همه زجر من سكوت مي كرد ؟ عاقبت اين سليمه خانم بود گه خودش را جلوي پاي رامين انداخت و شد سپر بلاي من و تا آنجايي كه مي توانست با خواهش و گريه از او خواست كه ديگر مرا نزند . نمي دانم دل سنگ او به اشك هاي سليمه خانم سوخت و يا اينكه خودش ديگر تواني براي زدن نداشت عاقبت آن پست فطرت نامرد از كتك زدن من خسته شد و با فرياد غريد : – اين تازه بخش كوچكي از مجازاتت بود ! حيف از اين قصر كه تو داخلش نشسته اي تو لياقت اينجا رو نداري لياقت هيچي رو نداري …. بعد كتش را پوشيد و با همان سر و وضع خونين و لت و پار بيرون رفت . مثل مار زخم خورده از درد مي ناليدم اما به محض اينكه ناله هايم بلند تر مي شد اشك هاي نازنين فلورا هم سرازير مي شدند . سليمه خانم در حالي كه اشك مي ريخت با حالتي عصبي بهم گفت : – آخه دختر تو به چي چيه اين هيولاي ديو صفت دل خوش كردي ؟ كه اين همه مشت و لگد را تحمل مي كني ؟ به خدا بسه ….. ديگه بسه ….. هر چه تا به حال خفت و خواري كشيدي بست نيست
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۳۲]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۲۱

فرناز جون عزيزم تو مي خواي چي رو ثابت كني ؟ گذشت ، ايثار ، فداكاري ، صبور بودن بي خودي ؟ نه جونم اينها همه اش هم از خود گذشتگي يه مادر رو نشون نمي دن ! فرناز هر چه زودتر دست دخترت رو بگير و از اين لجنزار خودت را خلاص كن بيش از اين به خودت و دختر نازنين و بي گناهت ظلم نكن . آره عزيزم ايستادن در اينجا از خود گذشتگي نيست بلكه گناه است . به خدا تو داري جسم و روح خودت و دخترت را شكنجه مي دي پس ديگه درنگ كردن عاقلانه نيست بيش از اين حماقت به خرج نده ! اين بار ميان ناله ها و اشك هايم به او گفتم : – سليمه خانم به زودي همين كار را خواهم كرد . دقيقا سه روز از آن ماجرا گذشته بود كه فواد بهم زنگ زد و گفت : – فرناز جون امروز جايي نرو خودت رو آماده كن و به آدرسي كه بهت مي دم بيا . آدرس را كه نوشتم فهميدم با دوست وكيلش قرار گذاشته شادمان شدم و دقايقي بعد گوشي را با خوشحالي قطع كردم و به انتظار زمان نشستم راس ساعت مورد نظر خودم را به دفتر وكالت رساندم . فواد را در محوطه دفتر وكالت ديدم كه انتظارم را مي كشيد به طرفش رفتم و بعد از سلام و احوالپرسي مختصري وارد ساختمان شديم و سپس پله ها را دو تا يكي طي كرديم اقاي وكيل مرد نسبتا جواني بود كه با خوش رفتاري مرا دعوت به نشستن كرد و لحظاتي بعد از من خواست كه خلاصه اي از ماجراي زندگيم را با رامين و خلافهايش و …… را بگويم . وقتي او ماجرا را مو به مو از دهانم مي شنيد گاه با ترحم به من نگاه مي كرد و گاهي هم به فلورا مي نگريست . در آخر هم آه بلندي كشيد و گفت : – خانم فاخته واقعا متاسفم بنده هر كاري كه از دستم بر بيايد با كمال ميل انجام خواهم داد ! فواد عجولانه رو به وكيل كرد و گفت : – محسن جون فقط طلاق ، تو بايد لطف كني و هر چه زودتر پرونده اي برايش درست كني كه بتونه خيلي زود و بدون دردسر از اون بي شرف جدا بشه . اقاي وكيل كه حالا مي دونستم اسمش محسن رو به من كرد و گفت : – خانم فاخته مي توني انحراف اخلاقي شوهرت را ثابت كني ؟ – نه متاسفانه من هيچگونه مدركي از او ندارم . آقاي وكيل با افسوس سرش را تكان داد و گفت – خانم فاخته شما بايد در حضور دادگاه مدركي قاطع به همراه داشته باشيد كه دادگاه به نفع شما راي بدهد . سكوت كردم و هيچ نگفتم او هم سكوت كرد انگار داشت فكر مي كرد كه چه كند ؟ من و فواد بي صبرانه چشم به دهان او دوخته بوديم كه او حرفي بزند عاقبت گفت : – خانم فاخته شوهر شما معتاده ؟ – نه او مدتهاست كه ترك كرده . – وضع ماليش هم كه خوبه ؟ درسته ؟ فواد به جاي من پاسخ داد : – به لطف قمار عاليه ! اقاي وكيل حسرتي خورد و سپس با تاكيد بهم گفت : – خانم فاخته من مي توانم تمام حق و حقوقتان را تا ريال آخر از او بگيرم اما بايد قيد بچه را بزني چون در حال حاضر اين بابا سالمه و ظاهرا هم از عهده ي مخارجش بر مياد . با وحشت گفتم : او از دخترم متنفره و چشم ندارد كه براي لحظه اي او را ببيند آنوقت دختر دسته گلم را به او بسپارم نه چنين چيزي امكان ندارد من اين كار را انجام نمي دهم . در آن لحظه اگر آقاي وكيل حتي به من فحش هم مي داد و توي گوشم مي زد و بهم ناسزا مي گفت خيلي بهتر از اين بود كه بگويد قيد دخترم را بزنم . اما زماني واقعا آتش شدم كه فواد با بي تفاوتي گفت : – فرناز جون تو فعلا ازش جدا شو و فلورا را به او بسپار مطمئن باش او عرضه ندارد كه بيش از ده روز از او نگه داري كند يقينا او را به خودت باز مي گرداند . با اين حرف فواد از جايم بلند شدم و در حاليكه فلورا را در آغوش مي گرفتم با لحني عصبي به فواد گفتم : –
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۳۳]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۲۲

  • آخه فواد تو ديگه چرا ؟ تو كه مي دوني من حتي براي يك روز هم نمي تونم دوري فلورا را تحمل كنم من بدون او مي ميرم …. اين را گفتم و با حالتي عصبي از اتاق بيرون آمدم و با گامهاي تندي از پله ها پايين رفتم . فواد فورا به دنبالم آمد و با حالتي عصبي گفت : – فرناز اين ديوونه بازي ها چيه در مياري ؟ ابروي منو جلوي محسن بردي! بغضم تركيد و اشك ريزان به او گفتم : – چه كار كنم ؟ نمي تونم از دخترم جدا بشم دست خودم كه نيست . فواد چهره اش عصبي تر شد و با خشم گفت : – اون موقع كه مثل سگ شده بود و مرتب كارش كشيدن هزار كوفت و زهر ماري بود و مي خواست بميرد و خاك هيكل نحسش را بپوشاند نذاشتي بميره و اونو تشويق به ترك كردن كردي بايد فكر اينجاش را هم مي كردي ! – از كجا بايد مي دانستم كه آدم نمي شود تازه فقط به خاطر فلورا مي خواستم بهش كمك كنم تا شايد آدم شود و به دخترش توجه كند . من مطمئن هستم او فلورا را نمي پذيرد و او را به من خواهد داد ! فواد پوزخندي زد و گفت : – بدبخت تو چه ساده اي كه هنوز اون اشغال را نشناختي !امتحانش مجانيه مي توني همين امشب بحثش را يه طوري پيش بكشي و نظرش را يه جورايي در اين باره بپرسي ؟ بوسه اي بر كونه ي فلورا كه مظلومانه سرش را روي شانه ام قرار داده بود زدم و در جواب فواد گفتم : – حتما اين كار را مي كنم . فواد ديگه حرفي نزد و فقط با دست اشاره كرد كه سوار اتومبيلش شوم تا مرا برساند . به حرفش عمل كردم و به طرف اتومبيل رفتم و دقايقي بعد او حركت كرد . به مقصد كه رسيديم فواد با لحن دلسوزانه اي بهم گفت : – فرناز جون سعي كن اسير احساسات نشي و تصميم منطقي بگيري باور كن جاي تو توي اين مرداب نيست فقط كافيه كمي همت به خرج بدي و هر چه سريعتر خودت را نجات دهي ! فواد اين را گفت و بعد خودش را به طرف فلورا كشيد و بوسه اي بر گونه اش زد . با صداي گرفته و غمگيني گفتم : – فواد جان خيالت راحت باشه همان كاري را انجام خواهم داد كه تو مي خواهي البته با وجود فلورا . – انشاا… همه چيز درست خواهد شد . از فواد خداحافظي كردم و پياده شدم فواد بوسه ي ديگري براي فلورا فرستاد و سپس با سرعت از آنجا دور شد . وارد خانه كه شدم از سر و صداي زياد ضبط كه صدايش فضاي خانه را پر كرده بود فهميدم كه رامين به خانه برگشته و احتمالا خيلي هم شارژ است كه چنين نواري گوش مي دهد . نگاهي به دور و برم انداختم اما سليمه خانم را نديدم متوجه شدم كه او در اتاقش مشغول استراحت كردن است بيچاره اين روزها كمر دردش امانش را بريده بود . رامين از اتاقش بيرون آمد و بدون اعتنا به من به طرف آشپزخانه رفت . با ديدن باندهايي كه دور سرش پيچيده بودند فهميدم كه كتك هاي باربد حسابي كارساز بوده . تازه ماجراي آن روز را بخاطر آوردم و با خودم گفتم چرا فواد از آن جريان هيچي نپرسيد ؟ دوباره در دل گفتم بعيد مي دانم كه به گوشش رسيده باشد و گرنه حتما چون و چرايش را ازم مي پرسيد آخه خوشبختانه اون موقع ظهر مثل هميشه خيابون خلوت بود . در ثاني شخص خاصي هم در منزل اقاي اشتياني نبود ولي حتي اگر تعداد اندكي هم در خانه حضور داشتند يقين هيچ از ماجراي زد و خورد نفهميده بودند ! نفس عميقي كشيدم و در دل خدا را شكر گفتم كه كسي بويي از اين ماجرا نبرده آخه آنوقت بود كه پشت سرم انواع شايعه هاي شاخ دار رديف مي شد . در اين هنگام با نعره ي رامين به خود آمدم كه گفت : – خبر مرگت تا حالا بچه رو برداشتي و كجا جيم فنگ شدي ؟ نكنه باز قرار داشتي ! – نه متاسفانه وقت قرار را از دست دادم آخه دنبال كارهاي شخصي ام بودم . – كارهاي شخصي هم داشتي و من خبر نداشتم ؟ خوب حالا كارت چي بود ؟ – دنبال رديف كردن كارهاي طلاقم هستم ! او قهقهه اي عصبي زد و گفت : – به به ، چه خوب كاش زودتر اين كار را مي كردي تا منم حي و حاضر مي اومدم و امضا مي كردم . بعد با حالتي تحقير آميز نگاهي به من انداخت و گفت : – راستي مهريه ي خانم چند هزار سكه ي طلا بود ؟ چشمانم را ريز كردم و با نفرت گفتم : – تو لياقت مرا نداشتي بدبخت ! يكي مثل خودت بايد گيرت مي افتاد تا قدر عافيت را مي دانستي
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۶٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۳۵]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۲۳

در ضمن اگر مهر من دهها هزار سكه هم بود يك ريال از تو قمار باز نمي گرفتم من اگه فقط وجود دخترم را در كنارم داشته باشم كافيه ! او آرام آرام به من نزديك شد و روبرويم ايستاد و با لحن خشني گفت : – توي خواب و خيال ببيني كه به قول خودت دخترت را به تو بدهم كور خوندي اگه نمي دونستي بدون ….. كه حضانت اون با منه نه تو ! در اين هنگام آشوبي كه ساعت قبل در دلم به وجود آمده بود ناگهان شروع به تلاطم كرد حق با فواد بود واقعا هنوز دورن حيوان صفتش را نشناخته بودم و نمي دانستم كه چقدر مكار و حيله گر است . سراپايم پر از خشم شد و با نفرت هر چه تمام تر به او نگريستم و سرش داد زدم : – تو كه تا ديروز مدعي بودي به فلورا هيچ علاقه اي نداري و او دختر تو نيست حالا چي شده كه مي خواهي سرپرست او باشي ؟ – من الان هم نگفته ام كه به او علاقه دارم فقط مي خواهم او را از تو بگيرم ! رامين با زدن اين حرف نگاه مرموزي به فلورا انداخت و زير لب گفت : – بالاخره با وجود اين كوچولو هم مي شه خيلي از معامله ها را جوش داد. – ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم و وجودم به شدت آتش گرفت سريع فلورا را در آغوش گرفتم و با تمام تنفر به صورت شيطاني او تف انداختم و سپس دوان دوان به طرف اتاقم رفتم . او دنبالم دويد تا مرا به باد كتك بگيرد كه خوشبختانه پايش به گل ميز خورد و روي زمين پرت شد از اين موقعيت استفاده كردم و در اتاق را قفل نمودم . لحظاتي بعد او با مشت به در اتاق كوبيد و فرياد زنان گفت : – مطمئن باش تلافي اين كارت را در مي آورم يه بلايي به سر دخترت بيارم كه حظ كني ! داغش را به دلت خواهم گذاشت خواهي ديد ! فلوراي بيچاره ام در آغوشم كز كرده بود و به خودش مي لرزيد آخ كه چقدر دلم برايش مي سوخت سرش را روي سينه ام فشرده و بي صدا گريه مي كردم . ديگر حواسم به نعره ها و تهديدهاي رامين نبود تنها در دل احساس مي كردم كه موقعيت دخترم به خطر افتاده و من نبايد بي خيال اين حرفها و تهديدهاي رامين ديو صفت باشم بايد حتما در اولين فرصت او را براي مدتي نزد عاطفه بگذارم تا خودم هم در اسرع وقت وسايل ضروري ام را جمع كنم و به او بپيوندم . عاقبت ساعتي بعد با صداي سليمه خانم كه به آرامي به در ضربه مي زد و مرا صدا مي كرد به خودم آمدم و دانستم كه اون نامرد بي شرف بيرون رفته است . فلورا را كه با حالت معصومانه در آغوشم به خواب فرو رفته بود را به آرامي روي تختم گذاشتم و بر گونه اش بوسه زدم و سپس به سوي در رفتم و آن را گشودم . سليمه خانم كه همه چيز را از سر و صداي ما فهميده بود بدون اينكه چيزي بپرسد با مهرباني و دلسوزي گفت : – فرناز جون دخترم تا اين هيولا تير آخر را به سويت پرتاب نكرده هر چه زودتر دست دخترت را بگير و خودت را نجات بده اگه اين كار رو به تعويق بيندازي ممكنه يه زماني به خودت بيايي كه ديگه خداي نكرده فلورا در كنارت نباشه . با هراس فراواني گفتم : – چشم سليمه خانم همين فردا اين كار را مي كنم و او را به خانه فواد مي فرستم تا خودم اندك وسايل ضروري ام را جمع كنم بعد از اين لجنزار بيرون خواهم رفت ان هم براي هميشه مطمئن باش اگه به قيمت جونم هم كه شده باشه اجازه نمي دهم حتي براي لحظه اي دختر نازنينم به دست اون حيوون وحشي بيفته ! به يكباره من و سليمه خانم همزمان زديم زير گريه و بعئ من خودم را دوباره در آغوشش رها كردم و با صداي بلند گريه سر دادم . روز بعد در اولين فرصت سليمه خانم ساك كوچك دخترم را بست درست مثل اينكه مادر واقعي فلورا باشد هنگام رفتن او را در آغوش كشيد و بوييد و بوسيد . دلم بدجوري با ديدن اين صحنه گرفته شد با صداي غمگيني گفتم : – سليمه خانم خواهش مي كنم ديگه گريه نكن مطمئن باش تو باز فلورا را خواهي ديد . اصلا به محض اينكه از اين نامرد طلاق بگيرم يه خونه براي خودم دست و پا مي كنم و آن وقت هر سه با هم و در كنار هم زندگي خواهيم كرد . سليمه خانم بدون اينكه حرفهايم در او تاثيري داشته باشد بي وقفه اشك مي ريخت ولي عاقبت از فلورا دل كند و او را به دستم سپرد دقيقا در همان لحظه كه خواستم همراه فلورا از منزل خارج شوم زنگ تلفن به صدا درآمد و ناگهان دلشوره ي عجيبي با هر زنگي كه مي زد ته دلم را چنگ زد كه باعث شد همانجا بي حركت بايستم و تنها نظاره گر گامهاي ارام سليمه خانم باشم كه كي به تلفن مي رسد و آن را پاسخ مي دهد ! بالاخره گوشي را برداشت و با صداي گرفته اي گفت :
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۵]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۲۴

الو بفرماييد . طولي نكشيد كه او گوشي را به سينه اش چسباند و سرش را به طرفم گرفت و گفت : – فرناز جون يه آقايي پشت خط با شما كار داره ؟ – كيه ؟ – نمي دونم وا… ناشناسه خودش را هم معرفي نكرد . نمي دانم چرا بيش از حد هراسان شدم طاقت اينكه سليمه خانم گوشي را لنگ لنگان به طرفم بياورد را نداشتم . كفشهايم را در آوردم و با گام هاي بلندي به طرف او رفتم و با عجله گوشي را از دستش قاپيدم و با صداي لرزاني گفتم : – بفرماييد . صداي زمخت مردي از آن سوي خط به گوشم رسيد كه گفت : – خانم آشتياني لطفا هر چه زودتر خودتون را به آدرس اين بيمارستان كه مي گم برسونيد دلم هري فرو ريخت و به زحمت گفتم : – بيمارستان چرا ؟ چرا آنجا ؟ اولا شما كي هستيد ؟ ناشناس با خونسردي گفت : – بنده يكي از دوستان رامين هستم مي خواستم به عرضتون برسونم متاسفانه رامين سكته كرده و حال بدي داره …. عجولانه حرفش را قطع كردم و گفتم : – از كجا بدونم شما راست مي گي ؟ – من وظيفه داشتم كه در جريان بذارمت حالا ديگه خود داني مي خواي باور كن مي خواي هم بي خيالش شو و نرو . آدرس را گرفتم و بعد با عجله گوشي را قطع كردم . با سابقه ناراحتي قلبي كه رامين داشت حس كردم كه آن ناشناس دروغ نمي گويد بنابراين ديگه درنگ نكردم و خيلي سريع جريان را به سليمه خانم گفتم و فلورا را به دست او سپردم و در حالي كه سفارشش را مي كردم از خانه بيرون زدم و با اولين تاكسي كه جلوي پايم ترمز كرد شتاب زده خود را درون آن انداختم و به بيمارستان مورد نظر رفتم اما خيلي دبر رسيده بودم چون رامين فوت كرده بود و جسدش را در سردخانه گذاشته بودند . در آن لحظه با شنيدن خبر مرگ او نه اشكي ريختم و نه لبخندي بر لب آوردم . هيچ حسي نداشتم تمام بدبختي ها و مصيبت هايي را كه از آغاز زندگيم با او داشتم تا كنون يك به يك در ذهن به تصوير كشيدم و ناگهان بغض عجيبي بر گلويم نشست كه ديگر نمي دانم كي و چگونه خود را به خانه رساندم و اين خبر را به سليمه خانم دادم و سپس سرم را در آغوش دختر معصومم گذاشتم و بغضم را رها كردم و با صداي بلندي براي تمام بدبختي هايي كه كشيده بودم اشك ريختم . شايد يكي از خلوت ترين تشيع جنازه هايي كه در تمام عمرم ديده بودم تشيع جنازه ي رامين بود كه جز من و سليمه خانم و چند تن از رفقايش كه همانند و لنگه ي خود او بودند كس ديگري شركت نكرده بود . البته او كسي را هم نداشت مادرش كه چند سال قبل با تنها خواهرش راحيل و شوهرش به آمريكا رفت و براي هميشه ساكن آنجا شدند و طي اين مدت حتي يكبار هم سراغي از او نگرفتند بقيه اقوامشان هم كه به قول عاطفه چشم ديدنش را نداشتند . حالا هم كه فوت كرده بود ديگه هيچ ، حتي خود عاطفه و فواد هم با شنيدن خبر مرگ او متاثر نشدند و در مراسم تشيع جنازه او شركت هم نكردند . عاقبت جسد رامين را به همراه تمام ظلم هايي كه در حق من كرده بود به خاك سپردم و ساعتي بعد به خانه بازگشتم و فلوراي از همه جا بي خبرم را در آغوش گرفتم و گريه را سر دادم . سليمه خانم مدام مرا دلداري مي داد و مي گفت : – فرناز جون تو توي اين زندگي جز مصيبت و زجر نكشيدي باور كن با مرگ رامين مصيبت هاي تو هم تمام مي شود ديگر مدام نمي ترسي كه هر لحظه سر برسد و يه بلبشوي جديدي راه بيندازد . با صداي لرزاني به او گفتم : – سليمه خانم من كه به خاطر مرگ رامين زار نمي زنم . از دست دردهايم ، از بخت سايهم از سرنوشت لعنتي كه از ابتدا با من لج افتاد گريه مي كنم . از اين مي سوزم كه فقط براي لذت انتقام اومدم و زن رامين شدم كه حالا قرباني اين انتقام تنها فلوراي معصومم است كه بايد يك عمر در حسرت داشتن يك پدر خوب بسوزد . سليمه خانم سرم را در آغوشش گرفت و گفت : – عزيزم ، دختر صبورم تو كافي است كمي به خودت بيايي و ببيني خدا چقدر دوستت داشته كه درست در آخرين لحظاتي كه مي رفت تا مهر طلاق در شناسنامه ات ثبت شود طور ديگه اي باهات معامله كرد تا فلورايت فرزند طلاق نباشد . اشك هايم را پاك كردم و لبخند تلخي به سليمه خانم زدم و زمزمه كردم : – آره سليمه خانم خوب مي دونم كه خدا خيلي دوستم داره اين بارها برايم ثابت شده اون قدر لطف هاي بزرگ در حقم كرده كه از فرط هيجان مي خواهم بميرم ! سليمه خانم لبش را به دندتن گرفت و سپس با لحن سرزنش آميزي بهم گفت : – كفر نگو فرناز جون ! تو بايد در همه ي مراحل زندگيت شكر گزار خدا باشي اخه من و تو كه از پشت پرده ي حكمت بي خبريم خدا را چه ديدي شايد با مرگ رامين مصيبت هاي تو هم تموم بشه و زندگي تازه اي در انتظارت باشه !
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۶]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۲۵

اما گويي كه مصيبت هاي من قصد نداشتند دست از سرم بردارند چون خيلي زود فهميدم كه رامين هر چه داشت و نداشت در قمار باخته فرداي همان روز خيلي از طلبكاران او با چك هاي مختلف به سراغ من بدبخت آمدند و از من خواستند كه چك هاي آنها را وصول كنم . بعضي از آنها با بي شرمي و با كمال وقاحت در مقابل پولشان نگاه خريدارانه اي به من مي كردند و مي خواستند با خود من معامله كنند . آه …لعنت به رامين كه دوستانش هم صد پله از خودش فاسدتر بودند واقعا ديگر تحمل اين بي شرف ها و نگاه هاي هرزه شان را نداشتم پس به ناچار به فواد پناه بردم كه بر خلاف تصورم فواد وقتي جريان را فهميد به حمايتم آمد . در كمتر از يك هفته خانه لعنتي كه در آن زندگي مي كردم با تمام وسايلش فروختم و به كمك فواد بدهي هاي رامين را تا ريال آخر پرداخت كردم اصرارهاي من و حتي فواد براي ماندن سليمه خانم بي فايده بود چون قبل از اينكه من خانه را تخليه كنم او بار و بنديلش را بست و به زادگاهش رفت تا به قول خودش با خيالي راحت سر به زمين بگذارد . زماني خودم را يافتم كه من بودم و فلورا و تنها چوداني كه يك زمان آن را به خانه رامين آورده بودم . با صداي فواد به خودم آمدم كه گفت :

  • فرناز چمدانت را بده تا بذارم صندوق عقب .
    بغض ام را به زحمت بلعيدم و گفتم :
  • من بايد كجا بروم ؟
  • روي تخم چشم من .
  • ولي فواد جان من مي خوام به همراه دخترم مستقل زندگي كنم .
    او در حالي كه لبخند شيريني به رويم مي زد گفت :
  • فرناز جون من كه نگفتم بيا با من زندگي كن . خونه تو آماده است و انتظارت را مي كشد تا هر طور كه دوست داشته باشي در آن زندگي كني !
    فواد اين را گفت و سپس بدون معطلي دست فلورا را گرفت و به طرف اتومبيل خود برد من هم با يك دنيا آه و حسرت آنجا را ترك كردم و به طرف آن دو رفتم . بدون اينكه از فواد سوال ديگه اي بپرسم سوار شدم و لحظاتي بعد او مسير را به طرف منزل خود طي كرد و من ساعتي بعد با چهره ي مهربان عاطفه رو به رو شدم . او صد چندان مهربان تر از گذشته مرا در آغوش گرفت و در حالي كه اشك مي ريخت به من و دخترم خوش آمد گفت . فواد هم در حالي كه چمدانم را به طرف اتاقي كه يك زمان متعلق به من بود مي برد گفت :
  • فرناز جون نمي خواي اتاق دوران مجرديت را به فلورا نشان بدهي ؟
    باز بغضم را فرو بردم و به سختي به او گفتم :
  • چرا حتما اين كار رو مي كنم .
    در همان موقع نويد هم از مدرسه برگشت و با ديدن من و فلورا ذوق كرد و از شادي به هوا پريد بعد فلورا را به طرف اتاقش برد و من هم با گامهاي لرزان به سوي اتاق خودم گام برداشتم اتاقم هيچ تغييري نكرده بود و وسايلم همچنان سر جاي خود ثابت بودند . طوري كه احساس مي كردم اصلا از آنجا دور نشده بودم چشمم كه به تختم افتاد ديگر توان خودداري را نداشتم خودم را روي ان رها كردم و با صدايي كه به گوش آسمان هم مي رسيد گريه را سر دادم و براي بخت بد خود زار زدم . فواد با شنيدن گريه هايم به اتاقم آمد و در حالي كه بغض در گلويش نشسته بود با صداي لرزاني گفت :
  • فرناز جون خواهش مي كنم ديگه گريه نكن مطمئن باش ديگه اجازه نخواهم داد كه بهت بد بگذره دوره ي بدبختي هاي تو تموم شده تو بايد در اولين فرصت مطبت را افتتاح كني و از نو همه چيز را به اتفاق فلورا شروع كني بايد به خاطر فلورا هم كه شده دوباره خودت را بسازي .
    ميان اشك و هق هق به او گفتم :
  • من زني بدبخت و فنا شده ام مطمئن باش كه از همه چيزم خواهم گذشت تا تمام لحظه هايم را صرف فلورا بكنم او بايد خوشبخت شود . تازه بايد در حقش پدري هم كنم . بايد ….
    ديگه نتوانستم ادامه بدهم و باز از ته دل اشك ريختم . فواد مرا در آغوش گرفت و در حالي كه خودش هم همراه من اشك مي ريخت گفت :
  • فرناز جون مي دانم كه تو روح لطيف و بزرگي داري حتما از عهده ي اين كار برخواهي آمد !
    يك ماه از مرگ رامين مي گذشت كه در اين مدت فهميدم باربد دو سه روز بعد از مراسم مادرش به انگلستان برگشته عاطفه بارها مي خواست به نوعي از زندگي او برايم صحبت كند اما من هيچ علاقه اي به شنيدنش نداشتم و خود را بي ميل نشان مي دادم . او هم وقتي علائم تنفر را از چشمانم خواند ديگر هرگز اسمي از او نزد من نياورد . يك روز كه در اين فكر بودم تا هر چه سريعتر خانه ي مستقلي براي خودم و فلورا دست و پا كنم فواد با مهرباني بهم گفت :
  • فرناز جون حالا كه دوست نداري با ما زندگي كني خانه اي كه ما زماني در آن زندگي مي كرديم متعلق به تو و دخترت است .
    مخالفت كردم و گفتم :
  • نه فواد من مي خوام ….
    او فورا ادامه حرفم را بريد و گفت :
  • فرناز خواهش مي كنم اين بار به حرفهايم توجه كن … اون خونه سهم توست و حق خودته آخه من اين منزل را كه هنوز بوي بابا و مامان را مي دهد هرگز نخواهم فروخت و در همين جا براي هميشه ماندگار خواهم شد پس نه تو ديني نسبت به من داري و نه من هيچ منتي روي سرت خواهم گذاشت

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۶]
ادامه

ديگه بيشتر از اين صلاح ندانستم كه مخالفت كنم بنابراين تنها با سكوتم موافقتم را اعلام كردم . به خانه جديد نقل مكان كردم و به پشتوانه فواد مقداري وسايل ضروري براي شروع زندگيم خريدم . در آن منزل احساس شيريني داشتم ديگه مثل گذشته ها نبودم كه با وجود خاطراتي كه با باربد در آنجا داشتم عذاب بكشم . آنچنان ناملايمات روزگار درونم را تغيير و تحول داده بود كه فرسنگها از خودم دور شده بودم چندي بعد با پارتي و آشنايي فواد توانستم در بيمارستاني كه در نزديكي مطب فواد بود مشغول به كار شوم آخ كه در روزهاي اول چه لذتي مي بردم وقتي بيماري را معاينه مي كردم اين احساس باعث مي شد كه ذوق و شوق عجيبي در من شكل بگيرد تا من براي گرفتن تخصصم مصمم شوم . عاقبت دو سال بعد با تشويق هاي بي وقفه فواد و عاطفه توانستم در رشته پوست و زيبايي براي دوره تخصص پذيرفته شوم و با اميدي بيشتر به زندگي ادامه دهم . گر چه روزهاي سختي رو به خاطر مشكلات مالي مي گذراندم اما واقعا در كنار دخترم فلورا كه حالا به اول دبستان مي رفت زندگي شيريني را مي گذراندم . خيلي زود در محيط بيمارستان و دانشگاه افراد زيادي با موقعيت هاي عالي ازم خواستگاري كردند ولي تنها جواب من به همه آنها همين چند كلمه بود « ديگر قصد ازدواج ندارم مي خواهم تمام تلاشم را براي خوشبختي دخترم به كار بگيرم » كه خوشبختانه از اين مسئوليت بزرگ و سنگين با موفقيت بيرون آمدم . من تمام لحظه ها ، روزها ، ماهها و سالهاي جوانيم را به پاي دخترم فلورا ريختم و با عشق عجيبي كه نسبت به او داشتم او را بزرگ كردم وقتي هم مزد صبر و زحمتم را از خداوند گرفتم كه عاقبت فلوراي زيبا و باهوشم رتبه اول كنكور در سطح كشور را بدست آورد . ان هم در رشته مورد علاقه خودش فيزيك ، فلورا دقيقا نسخه ي دوم من بود و كوچكترين مويي با دوران جواني ام نمي زد . وقتي مغرورانه در اجتماع گام برمي داشت مرا به ياد فرناز فاخته دختر سركش و مغرور دانشگاه آن زمان مي انداخت . آري او را كه مي نگريستم به ياد فرناز برباد رفته اشك مي ريختم و سپس عاشقانه خداوند را شكر مي كردم كه توانستم ثمره و حاصل بدبختي هايم را با موفقيت از آب و گل بيرون بكشم .

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۷]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۲۶

روبروي آينه ايستادم و به چهره ي خسته و رنج كشيده ام نگاه كردم و بعد آه حسرت باري از دلم كشيدم فلورا به طرفم آمد و دستانش را دور گردنم حلقه كرد و با لحن خاصي گفت :

  • مامان جونم آخه چرا آه مي كشي ؟ الهي من قربونت برم تو كه هنوز چيزي از زيبايي ات كم نشده خوبه هر كي من و تو رو با هم مي بينه فكر مي كنه ما دو تا خواهريم همين بچه هاي كلاس خودمان كه تو رو بعضي اوقات همراه من مي بينند ، بارها بهشون گفتم كه اين مادرمه نه خواهرم اما با اين حال هنوز هم باور نكردند .
    دستان خوش فرم و كشيده فلورا را به صورتم كشيدم و بعد بوسه اي بر آنها زدم و به او گفتم :
  • نازگلكم من كه غصه ي زيبايي گذشته ام را نمي خورم هر وقت مقابل اينه مي ايستم ناخودآگاه تموم گذشته هاي تاريك و پر ملالم مثل فيلمي مهيج در مقابلم ظاهر مي شه اخه باورم نمي شه كه من اين همه زجر و ناكامي را پشت سر گذارده باشم ….!
    ناگهان بغضي ناخواسته بر گلويم حلقه بست كه نتوانستم حرفم را ادامه بدهم . فلورا بر گونه ام بوسه اي زد و با مهرباني گفت :
  • الهي من قربون اون دل دريايي ات برم آخه تو كه مثل يه كوه استوار و محكم مقابل آن همه سختي و مرارت ايستادگي كردي و خم به ابرو نياوردي .
    اشك در چشمانم حلقه بست بغض كهنه و چند ساله ام را رها كردم و بدون آنكه دليل خاصي براي گريه كردن داشته باشم گريه سر دادم . من هيچ وقت قصه ي دلدادگي خودم و هر آنچه بين من و باربد گذشته بود را براي فلورا بازگو نكرده بودم . او هميشه فكر مي كرد آغاز بدبختي هاي من با شروع زندگي با پدرش شكل گرفته . با صداي زنگ تلفن از افكارم بيرون آمدم فلورا به طرف گوشي رفت و دقايقي بعد برگشت و گفت :
  • مامان جون دايي فواد بود .
  • چي مي گفت ؟
  • گفتش امشب مي خوايم تاريخ عروسي نويد را مشخص كنيم از ما هم خواستند تا به جمعشون ملحق شويم و ساعتي را در كنار هم بگذرونيم .
    تبسمي كردم و زير لب گفتم :
  • مباركش باشه .
    نويد مدتها پيش دلداده و دلباخته ي دختر يكي از همكاران عاطفه شده بود كه خوشبختانه چون عشقشان دو طرفه بود وصلت خيلي زود سر گرفت . حالا در استانه ي شروع زندگي متاهلي بود به خودم آمدم و نگاهي به ساعتم انداختم و به فلورا گفتم :
  • پس من مي رم يه دوش بگيرم تا كمي سرحال بيام .
    فلورا در حاليكه به طرف اتاقش گام برمي داشت گفت :
  • مامان جون حتما اين كار رو انجام بده كه اصلا دلم نمي خواد صورت خوشگلت رو اين طوري گرفته و غمگين ببينم وقتي با اين قيافه مي بينمت انگار دنيا روي سرم خراب مي شه !
    خنده كوتاهي كردم و با صداي بلندي به او گفتم :
  • الهي قربون اون قلب مهربونت برم كه اگر وجود نازنين تو در زندگيم نبود صدها بار تا حالا مرده بودم .
    اين را گفتم و براي رفتن به حمام خودم را آماده كردم ساعتي بعد با دلشوره عجيبي كه ناگهان بر وجودم چنگ مي زد و استرس و دلهره فراوان لباس پوشيدم و در حالي كه سوئيچ اتومبيل را از روي ميز برمي داشتم فلورا را صدا كردم و گفتم :
  • فلورا جان من رفتم اتومبيل را روشن كنم هر چه زودتر آماده شو و بيا .
    بعداز اين كه فلورا از توي اتاقش چشم بلندي در پاسخم گفت من به طرف پاركينگ از منزل خارج شدم . دقايقي در اتومبيل نشستم و انتظار آمدن فلورا را كشيدم كه بالاخره با پالتوي اندامي كه بر تن كرده بود و زيبايش را دو چندان نشان مي داد بيرون آمد . لبخندي به او زدم در حاليكه در دل تحسينش مي كردم سوار شد و در كنارم نشست اما درست در لحظه اي كه مي خواستم حركت كنم دوباره آن دلشوره لعنتي به سراغم آمد و به طور ناخواسته وجودم لرزيد و باعث شد كه با صداي لرزاني به فلورا بگويم :
  • فلورا مي شه ازت خواهش كنم تو به جاي من بنشيني ؟
    فلورا با تعجب و حالتي نگران به چهره ام زل زد و دوباره پرسيد :
  • مامان جون چيزي شده ؟ خداي نكرده حالت خوب نيست ؟
  • نه عزيزم نگران نباش فقط امشب حوصله رانندگي كردن را ندارم دلم يه جورايي شور مي زنه !
    فلورا با گفتن انشاا… كه چيزي نيست از اتومبيل پياده شد و سر جاي من نشست و سپس حركت كرد . ساعتي بعد به منزل فواد رسيديم فواد و نويد با گرمي از من و فلورا استقبال كردند و به ما خوش آمد گفتند اما به داخل سالن كه رفتيم عاطفه بر خلاف فواد و نويد با رنگ و رويي پريده و صدايي كه به وضوح مي لرزيد با ما حال و احوال كرد . در ذهنم داشتم علت اين برخورد عاطفه را از خودم مي پرسيدم كه ناگهان در جاي خودم خشكم زد جواني رعنا و زيبا را روبرويم ديدم كه درست مثل بيست سال قبل باربد بود ! نه …. نمي توان گفت مثل باربد او دقيقا خودش بود پالتويي كه بر تن داشت و بوي ادكلنش كه خانه را پر كرده بود ناگهان وجودم درهم ريخت و مرا به سالهاي گذشته كشاند . به روزي كه براي اولين بار باربد را ديدم درست با همين تيپ و همان بوي مست كننده وارد كلاس شد و در همان لحظه قلب مرا ربود .
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۸]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۲۷

به زحمت به خودم آمدم و با حالت گيج و منگي كه پيدا كرده بودم در دل با خودم گفتم يعني اين باربد؟ آنقدر مات و مبهوت بودم كه حتي نتوانستم پاسخ سلام و احوالپرسي اش را درست بدهم اين بار با شنيدن صداي آشنايي وجودم به شدت درهم لرزيد و باعث شد كه به خودم بيايم و با وحشت پشت سرم را نگاه كنم . باربد را ديدم مثل ديوانه ها لحظه اي به او و بعد به آن جوان نگاه كردم و چند گامي به عقب برگشتم زبانم آنقدر سنگين شده بود كه گويي تمام سرب هاي جهان را روي آن ريخته بودند . با ناباوري و بدون اينكه اختيار خودم را داشته باشم به باربد زل زدم فقط كمي موهايش جوگندمي شده بود اما چشمهايش هنوز همان طور زيبا و خمار و ويران كننده بود . من همچنان به او خيره بودم كه او با ديدن فلورا نگاهش روي چهره ي او ثابت ماند به يقين قسم مي خورم او هم از ديدن دختر من و اين همه شباهت به گذشته ها سفر كرده بود چون اين را دقيقا از چهره اش مي شد خواند حتي با تكان دست نويد كه بر شانه اش مي زد نيز به خودش نيامد . ديگه بيش از اين توان استقامت در مقابل او را نداشتم بدون توجه به اطرافيانم با عجله به طرف اتاق سابق خودم رفتم و با تمام قدرت در را محكم بستم و بي اختيار لرزيدم . حالم هر لحظه داشت بدتر مي شد كه ناگهان فواد وارد اتاق شد با خشم به او نگريستم و بدون اينكه اختيار صداي خودم را داشته باشم فرياد زدم :

  • چرا فواد ؟ چرا به من نگفته بودي اين نامرد برگشته ؟ و در خانه ي تو جا خوش كرده يا نكند خودت اين ملاقات مزخرف را ترتيب دادي ؟ آخه اين چه بازي كثيفي بود كه با من كردي ؟
    با عصبانيتي كه هر لحظه در من بيشتر مي شد كيفم را برداشتم از خانه بيرون بروم كه فواد به طرفم آمد و كيف را از دستم گرفت و با عجله گفت :
  • فرناز جون خواهش مي كنم خونسردي خودت را حفظ كن تو رو به جون فلورا قسمت مي دهم نرو . فرناز جون نه تو اون دختر بيست سال قبلي نه باربد ، باربد گذشته است ! خواهش مي كنم به خاطر نويد نرو اون دوست داره كه تو و فلورا در تمام مراحل جشن عروسي اش شركت كنيد . بنابراين با وجود باربد و پسرش كه مدتي پيش براي هميشه ساكن تهران شدند صلاح دانستم كه از قبل هر دوي شما همديگر را ببينيد تا بلكه در جشن عروسي نويد با ديدن هم شوكه نشويد ….
    فواد مدام قسمم مي داد كه نروم عاقبت هم با سوز عجيبي كه از صدايش برمي خاست گفت :
  • فرناز جون تو رو به خاك بابا و مامان قسمت مي دم بمون و گذشته ها را از خاطر ببر

فواد با قسم بابا و مامان عاقبت توانست مرا بر خلاف ميلم از رفتم باز دارد . سعي كردم همه چيز را در درونم بريزم تا اين يكي دو ساعت مرگبار بگذرد با گامهايي كه هنوز مي لرزيد به همراه فواد از اتاق خارج شدم و به طرف سالن رفتم اما خبري از باربد نبود كمي جان گرفتم و با روحيه بهتري وارد سالن شدم . آن جوان كه حالا فهميده بودم پسر باربد است غمگين و پكر دستانش را در زير بغل قفل كرده بود و به نقطه ي مقابلش زل زده بود و غرق در افكار خودش بود . عاطفه هم بي صدا اشك مي ريخت و فلورا با گيجي و منگي او را مي نگريست مي دانستم كه چقدر الان دوست دارد علت اين برخوردها و فريادهاي خشونت آميز مرا بداند . فواد و نويد با تمام توانشان سعي مي كردند جو سنگين و تلخ فضاي سالن را از بين ببرند و به گونه اي بحث تداركات عروسي را به ميان بكشند تاكمي فكرها از اين قضيه دور شود . خوشبختانه با تلاش آن دو فضاي سرد و بي روح سالن تغيير كرد و كم كم هر كدام به نوعي مشغول صحبت شديم . نمي دانم چرا جرات نگاه كردن به فربد را نداشتم احساس مي كردم اگر فقط براي چند ثانيه به او نگاه كنم حالم به طور وحشتناكي منقلب مي شود . فواد سرش را به گوشم نزديك كرد و به آرامي گفت :
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۰۴]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۲۸

ظاهرا باربد هم نمي توانست خونسردي خودش را در برابر تو حفظ كند چون از خونه رفت بيرون !

  • بهتره بگويي اون نامردي كه در حقم كرده بود به يادش آمد و وجدان بي انصافش ديگر اجازه نشستن را به او نداد .
  • بالاخره او رفت تا تو راحت باشي .
    حدود يك ساعت از آمدن ما به خانه فواد مي گذشت ولي هنوز من در عالم هپروت بودم و اصلا توجهي به صحبت اطرافيان نداشتم كه چه زماني تاريخ عروسي را اعلام كردند و چه برنامه هايي براي برپايي آن تدارك ديدند . زماني به خودم آمدم كه ناگهان متوجه شدم فربد گرم صحبت با فلورا شده و در مورد فرق دانشگاه هاي ايران و انگليس و نحوه تفاوت تدريس اساتيد بحث مي كنند …. بي آنكه خودم بخواهم با ديدن آن صحنه به يكباره تمام وجودم را خشم فرا گرفت خيلي سريع از جايم برخاستم و رو به فلورا كردم و گفتم :
  • فلورا جان بلند شو بريم .
    فلورا با تعجب نگاهي به ساعت مچي روي دستش انداخت و گفت :
  • مامان جون ما كه يك ساعت بيشتر نيست اومديم ؟
    انگار كه فلورا از صحبت با فربد نهايت لذت را مي برد چون وقتي بهش گفتم كسالت دارم و حالم مساعد نيست اشكارا چهره اش درهم فرو رفت و با بي ميلي به حرفم توجه كرد و از جايش برخاست حتي اصرار زياد فواد و عاطفه و نويد هم براي ماندنمان بي فايده بود . قصد داشتم بدون انكه نگاهي به فربد بيندازم با يك خداحافظي سرد از كنارش بگذرم اما بر خلاف من فلورا خيلي مودبانه و به گرمي به او شب بخير گفت و خداحافظي كرد . به محض اينكه توي اتومبيل نشستم فلورا اعتراض كنان گفت :
  • مامان جون مي شه بپرسم اين رفتارهاي عجيب و غريب كه با دايي نويد و همين طور پسرش داشتي براي چي بود ؟ تو اونقدر با صداي بلند به اقا باربد توهين مي كردي كه خيلي راحت او و پسرش صدايت را شنيدند بنده خدا به حدي از شرم سرخ شده بود كه ديگر ايستادن را جايز ندانست و با دستپاچگي از خونه بيرون رفت !
    بعد فلورا چشمانش را ريز كرد و به چهره ام زل زد و گفت :
  • مامان جون ايا تو در گذشته مشكلي با اونها داشتي ؟ چون با ديدن هر دوي آنها به طور عجيبي اعصابت بهم ريخت !
    با حالتي عصبي سر فلورا داد زدم :
  • فلورا جان خواهش مي كنم حركت كن و اينقدر منو سين جين نكن .
    فلورا حالم را درك كرد و بر سرعتش افزود اما مثل اينكه بدجوري ماجراي امشب او را كنجكاو كرده بود چون دقايقي بعد با صداي لرزاني گفت :
  • مامان جون باور كن …..
    مي دانستم مي خواهد چه بگويد بنابراين خيلي سريع ادامه حرفش را بريدم و با لحن تندي به او گفتم :
  • چي رو باور كنم ؟ اين كه تو با ديدن جريان امشب از كنجكاوي خواب به چشمات نمياد ؟ آره من از باربد متنفرم حالا چرا از او اين اندازه بيزارم بماند چون كه اصلا حوصله صحبت كردن را ندارم .
    فلورا با ناباوري به چهره ي عصبي ام نگاهي انداخت نمي دانستم در فكرش چه مي گذرد اما ديگر صلاح نديدم كه علتش را جويا شوم به يقين مي دانستم كه ذهنش پر از سوال هاي گوناگون است اما او هم سكوت كرد و ديگر هيچ نگفت ساعتي بعد به خانه رسيديم . آن شب را بدون اينكه حتي پل بزنم توي تراس نشستم و مثل آدم هاي مسخ شده تنها به آسمان نگاه كردم و هراز گاهي آه سوزناكي از ته دل كشيدم
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۰۴]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۲۹

*روز عروسي نويد كه فرا رسيد لباس ساده ي مشكي رنگي را بر تن كردم . رنگ چهره ام آنقدر پريده بود كه ناچار شدم به لوازم آرايش ام پناه ببرم تا زردي چهره ام را از بين ببرد . بر خلاف من ، فلورا در لباس جشني كه چندي پيش به مناسبت تولدش گرفته بودم زيباييش دو چندان شده بود با ديدنش به وجد امدم و او را در آغوش گرفتم و سپس هر دو آماده رفتن به عروسي نويد شديم . جشن عروسي در يكي از باغهاي بزرگ و زيباي كلاردشت بر پا شده بود كه همانند اكثر جشن هاي عروسي ديگر لبريز از پايكوبي و هلهله و هيجانات بود . فلورا به سمت همسن و سال هاي خودش رفت و من هم در جايي تقريبا خلوت به تماشاي اين جشن نشستم . طولي نكشيد كه فلورا به دعوت نويد و عروسش گرم رقصيدن شد آنقدر توجهم به او جلب شد كه همانند ديدن يك فيلم سينمايي با لذت خاصي او را مي نگريستم و در دل قربون صدقه اش مي رفتم . زماني به خود آمدم كه سنگيني نگاهي را به روي خودم احساس كردم چشمانم بي اختيار به طرفش چرخيد و با ديدن باربد هر دو نگاهايمان در هم قفل شد . در نگاه باربد هيچ اثري از شيطنت هاي سال هاي قبل نبود بلكه به وضوح غمي بزرگ را مي توانستم در چشمان خمارش ببينم . نمي دانم چرا با ديدن اين نگاه غمگين يك لحظه احساساتي شدم و اشك در چشمانم حلقه بست آخ لعنت به من بياد كه بعد از چندين سال بدبختي و سياه روزي كشيدن هنوز آدم نشده بودم و به همين راحتي داشتم باز فريب چشمان ويران كننده اش را مي خوردم . به خودم نهيب زدم و بعد نگاهم را از او گرفتم . در حالي كه تنفر دوباره تمام وجودم را شعله ور كرده بود از جايم بلند شدم و به سوي ديگر رفتم كه در ديد باربد نباشم اما متاسفانه ديگر نتوانستم جشن را با شور و شوق دنبال كنم . چون بدون آنكه خودم بخواهم دوباره به گذشته ها سفر كردم كه اگر عاطفه به نزدم نمي آمد و مرا به خود نمي اورد شايد تا پايان جشن به گذشته هاي دردناكم مي انديشيدم . عاطفه از من خواست كه به همراه فلورا عكسي براي يادگاري به همراه عروس و داماد بگيريم خواسته اش را رد نكردم و چشمانم را در اطراف چرخاندم و به دنبال فلورا گشتم اما اثري از او نبود به ناچار از عاطفه جدا شدم و به جستجوي فلورا به آن سوي باغ كه مهمانان ديگر حضور داشتند رفتم . ناگهان با كمال تعجب و ناباوري او را ديدم كه به اتفاق فربد سر يك ميز نشسته و سرگرم صحبت هستند . آنچنان خشمگين شدم كه نزديك بود به طرف هر دو هجوم ببرم و يك سيلي در گوش هر دويشان بخوابانم اما به هر زحمتي بود خودم را كنترل كردم و به طرفشان رفتم و در حالي كه سعي مي كردم خشمم را فرو بدهم او را صدا زدم اما ظاهرا آنقدر صحبت شان گل انداخته بود كه فلورا اصلا متوجه حضور من نشد . اين دفعه ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم بنابراين با عصبانيت صدايم را بلندتر كردم و گفتم :

  • فلورا !
    هر دوي آنها با شنيدن صدايم يكه خوردند و به خود آمدند . فلورا من من كنان گفت
  • چيزي شده مامان جون ؟
    در حالي كه عصبانيت از صدايم مي باريد به لو گفتم :
  • بلند شو بريم !
    فربد و فلورا نگاهي كوتاه بهم انداختند كه بيشتر بر عصبانيتم افزوده شد . با حالتي عصبي دست فلورا را مانند كودكي كشيدم و كشان كشان او را از محوطه دور كردم بعد با صدايي كه از عصبانيت مي لرزيد به فلورا گفتم:
  • اون پسره بي چشم و روي عوضي داشت چي توي گوشت مي خوند كه متوجه حضور من نشدي ؟
    فلورا كه با اين كارم به شدت از دستم ناراحت شده بود به زحمت خودش را كنترل كرد و سپس با بغض گفت :
  • مامان جون شما معلومه اين روزها اصلا چه تونه ؟ اگه تو مي دونستي اون پسري كه مي گي عوضي كيه هيچ وقت به خودت اجازه نمي دادي در موردش چنين بي رحمانه قضاوت كني ! فربد با اينكه فقط ۲۵ سال داره اما توانسته دكتراي فيزيك هسته اي را بگيرد ! اون وقتي فهميد من هم در رشته فيزيك تحصيل مي كنم و رتبه برتر كشور بودم مرا تشويق به ادامه تحصيل در مدارج بالا كرد و يك سري اطلاعات در اين باره بهم داد .
    دستش را محكم در دستم فشردم و با عصبانيت گفتم :
  • بي خود كرده كه مي خواهد با تو صحبت كند اگه بار ديگه ببينم اون مرتيكه حتي نگاهت هم كرده دمار از روزگارش در مي آورم !
    فلورا با حرص و حالتي عصبي كه پيدا كرده بود گفت :
  • مامان جون خواهش …..
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۰۵]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۳۰

حرفش را بريدم و سريع گفتم :

  • بهتره بريم من اصلا حوصله ي ساز و آواز ندارم .
    تا فلورا خواست اعتراض كند با قاطعيت به او گفتم همين كه گفتم بريم ! فلورا تنها از رفتار غير عادي من حرص خورد و ديگر هيچ مخالفتي نكرد . واقعا قدرت تحمل آن محيط را با وجود باربد و پسرش به هيچ عنوان نداشتم دقايق بعد كه كمي توانستم خونسردي خودم را به دست آورم به طرف فواد و عاطفه رفتم و به بهانه هايي واهي كه بعيد مي دانستم باورشان بشود رفتن خودم و فلورا را توجيه كردم به گمانم آنها از نگاه هاي ناآرامم همه چيز را فهميدند چون ديگر اصراري براي ماندنم نكردند .
    بعد من و فلورا به طرف جايگاه عروس و داماد رفتيم و ضمن تبريك مجدد به آن دو در كنارشان عكسي هم به يادگار گرفتيم و با آرزوي خوشبختي برايشان از آنها جدا شديم و لحظاتي بعد از باغ بيرون آمديم خوشبختانه من ديگه باربد را نديدم . فلورا كه از ظاهرش پيدا بود هنوز از من دلخوره سوئيچ را با لحني سرد ازم گرفت و بعد پشت رل نشست درست در همان لحظه چشمم به فربد افتاد كه از باغ بيرون آمده و با نگاهي بي پروا به فلورا مي نگريست . دندانهايم را از خشم بر هم ساييدم و به فلورا گفتم :
  • كمي به عقب برگرد .
    -آخه چرا عقب ؟
  • مي خوام جواب نگاه هاي هوس آلود اون پسره ي عوضي رو بدم .
    فلورا كه تازه متوجه فربد شده بود نيم نگاهي از توي آينه به او انداخت و با عصبانيت گفت :
  • مامان جون خواهش مي كنم بسه ديگه اصلا ما چي كار به اين بابا داريم .
    فلورا حرفش را با عصبانيت زد و سپس با سرعت از آنجا دور شد . او آنقدر از دستم دلگير بود كه كوچكترين حرفي با من نزد تا رسيدن به خانه هر دو در سكوتي مطلق فرو رفته بوديم . به محض رسيدن به خانه هر دو با اعصابي خراب به اتاق خود رفتيم با بي خيالي لباسم را عوض كردم و از اتاق بيرون آمدم و با خوردن قرص آرام بخشي خودم را روي مبل ولو كردم و چشمانم را بستم تا كمي اعصابم آرام بگيرد . نمي دانم چند دقيقه در اين حال بودم كه فلورا به طرفم آمد و سرش را روي زانويم گذاشت . چشمانم را باز كردم و دستي در ميان موهاي خرمايي رنگش فرو بردم ولي قبل از آنكه حرفي بزنم او دستم را گرفت و به لبانش نزديك كرد و بوسه اي بر آن زد . به يكباره اشكهايش روي دستم لغزيد و با صداي لرزاني گفت :
  • مامان جون منو ببخشيد من سر شما داد كشيدم من ….
    در اين لحظه صداي گريه اش به اوج رسيد و باعث شد كه نتواند صحبتش را ادامه دهد . سرش را از روي زانوهايم بلند كردم و در اغوشم گرفتمش و بعد در حالي كه پرده اشك چشمانم را پوشانده بود گفتم :
  • عزيز دلم مگه مي شه من از تو ناراحت بشم آخه تو كاري نكردي كه حالا اين جوري داري اون چشمان خوشگلت رو باروني مي كني مقصر منم كه اين روزها بهم ريخته ام حالا پاشو برو يه آب به سرو صورتت بزن و بيا با هم يه شام سبك بخوريم كه خيلي گرسنه ام .
    فلورا بوسه اي بر گونه ام زد و با صداي گرفته اي گفت :
  • الهي قربونت برم مامان جون .
    اين را گفت و سپس ميان گريه لبخندي بر روي لبان خوش فرمش نشاند و از جايش برخاست و به سمت دستشويي رفت . آن شب سعي كردم حرفي از باربد و پسرش به زبان نياورم چون كه به يقين مي دانستم با فلورا اختلاف نظر پيدا مي كنم . فلورا هم كه گويي اصلا حوصله نشستن و صحبت كردن در كنارم را نداشت بعد از خوردن شام شب بخيري گفت و به اتاقش پناه برد . من آن شب را هم تا سپيده صبح بيدار ماندم و در تخت غلت زدم . گاهي چشمان غمگين باربد در جلوي ديدگانم مجسم مي شد و گاهخي نگاه ها و توجه هاي بيش از حد فربد به فلورا باعث مي شد كه به طور ناخواسته به فلورا حساس شوم عاقبت تصميم گرفتم كه از فردا خودم او را به دانشكده برسانم . به همين اميد چشمانم را بستم و در حاليكه هوا داشت كم كم رو به روشنايي مي رفت خواب چشمانم را ربود . بي خوابي شب گذشته باعث شد كه تا لنگ ظهر بخوابم و به كلي فراموش كنم كه قرار بود امروز خودم فلورا را به دانشكده برسانم . عاقبت دل از تختم كندم و از اتاق بيرون آمدم و خيلي سريع كارهايم را انجام دادم و غذاي مفصلي براي فلورا تهيه كردم و سپس خودم را آماده كردم كه به دنبال او بروم . دقايقي بعد از خانه بيرون آمدم و به طرف پاركينگ رفتم و با روشن كردن اتومبيلم به طرف دانشكده ي فلورا حركت كردم . ساعتي بعد جلوي دانشكده توقف كردم و انتظار فلورا را كشيدم اما درست در همان هنگام اتومبيل لوكس و مدرني كمي جلوتر توقف كرد و با ناباوري فربد از آن پياده شد و همانجا ايستاد و شروع به قدم زدن كرد . قلبم در سينه ام فرو ريخت و با خود زمزمه كردم او اينجا چكار مي كند ؟ نكند او …
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۰۶]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۳۱

حرفم را با وحشت قطع كردم و گفتم نه …نه … او جرات اين كار را ندارد ! او درست در جايي ايستاده بود كه به راحتي در مقابل چشمانم چشمك مي زد . به دقت او را برانداز كردم و آهي از اعماق وجودم كشيدم و با خودم گفتم خدايا اگر اين همه سال نمي گذشت به يقين مي توانستم قسم بخورم كه او خود باربده ، دوباره سرم را چند بار تكان دادم و با خودم گفتم اين همه شباهت واقعا عجيبه ! گفتم البته نه ، چندان هم عجيب نيست همين فلوراي خودم انگار سيبي كه با من نصف شده به يكباره بدنم لرزيد و با صداي بريده بريده اي گفتم خدايا انگار هر دو نسخه دوم باربد و فرناز هستند نكند ….. نكند …. او مثل پدرش با ترفند و نقشه هاي شيطاني وارد سرنوشت دخترم شود نكند سرنوشت لعنتي دوباره هوس كرده كه آن سناريو چند سال گذشته را تكرار كند ؟ با اين تصورات و اين همه شباهت ها به وحشت افتادم و در كمتر از چند دقيقه به كلي اعصابم بهم ريخت . در همان حال به سر مي بردم كه فلورا از دانشكده بيرون آمد و فربد خيلي آرام و خونسرد به طرفش رفت انگار كه اين قرار از شب قبل رديف شده بود چون از چهره ي فلورا هم مشخص بود كه از ديدن او در اينجا اصلا يكه نخورد بيش از اينكه از فربد خشمگين شوم از دست فلورا وجودم آتشي شد كه چرا چنين موضوعي را از من مخفي نگه داشته ! نمي دانم فربد به او چه گفت كه فلورا براي لحظاتي سكوت كرد و سپس در كنار او به طرف اتومبيلش قدم برداشتند . وجودم يك پارچه گر گرفت و نفرت تمام بند بند وجودم را لرزاند طوري كه نفهميدم چگونه از اتومبيل پياده شدم و خودم را به آنها رساندم و با خشم فرياد زدم :

  • فلورا !
    گويي برق هزار ولت به او وصل شد رنگ چهره اش به كلي پريد . در حالي كه از حرص به زحمت نفس مي كشيدم با اشاره دست به او گفتم:
  • برو توي ماشين تا بيام .
    فلورا آنقدر شوكه شده بود كه از جايش هيچ حركتي نكرد

بدون توجه به او با تمام خشم و نفرت رو به فربد كردم و با تحكم بهش گفتم :

  • آقاي محترم مي شه بپرسم دليل خاصي داشته كه شما به دنبال دختر من اومديد ؟
    فربد كه با ديدن من كمي جا خورده بود من من كنان گفت :
  • قصد …. بدي ندارم .
    و عاقبت حرفي كه از شنيدن آن گريزان بودم و از آن وحشت داشتم را گفت :
  • من به دختر شما علاقه مند شده ام .
    بدون اينكه حال خود را بفهمم فرياد زدم :
  • شما بي خود كرديد كه به دختر من علاقه داريد . خوب گوش كنيد آقا اگه يكبار ديگه دور دختر من بپلكيد روزگارتان را سياه مي كنم !
    فلورا با شنيدن حرفهايي كه من به فربد زدم از شرم سرخ شد و ديگر نتوانست خودش را كنترل كند و در حالي كه بغض اش را رها مي كرد زد زير گريه و دوان دوان به طرف اتومبيلم رفت . فربد بدون انكه بخواهد از تهديد هاي من بترسد جسور و بي پروا فلورا را صدا زد و گفت :
  • فلورا ، فلورا خانم ….
    با خشم برگشتم و به او نگريستم كه اوحرفش را قطع كرد و تنها آه بلندي كشيد و هيچ نگفت . انگشت اشاره ام را در هوا تكان دادم و غضب آلود به او گفتم :
  • يكبار ديگه مي گم آقا سعي كنيد خوب توي گوشتون فرو كنيد از اين به بعد هر وقت دختر منو ديديد صد متر ازش فاصله مي گيريد دقيقا صد متر فهميدي ؟
    و ديگر نتوانستم بيش از اين به او نگاه كنم در حاليكه سراپايم از خشم و تنفر مي لرزيد از كنار او رد شدم و شتابان سوار اتومبيل شدم . با اعصاب بهم ريخته پشت رل نشستم و با سرعت از محيط دانشكده دور شدم . فلورا مثل باران بهاري اشك مي ريخت و با هق هق مي گفت :
  • مامان آخه اين چه برخوردي بود كه با فربد كردي ؟ تو اونو بدجوري خرد كردي آخه چرا تو يك دفعه اينقدر به من حساس شدي ؟ باور كن فربد اون پسري كه تو فكر مي كني نيست !
    با عصبانيت سرش داد كشيدم :
  • بسه ديگه تمومش كن نمي خوام حتي يك كلمه از اون حرفي بشنوم . فلورا در ميان اشك و هق هق به يكباره سكوت كرد و اين بار بي صدا اشك ريخت . ساعتي بعد او را به خانه رساندم اما خودم به خانه نرفتم . احتياج به جايي داشتم كه بتوانم دل خودم را خالي كنم بي جهت و بي مقصد و سرگردان خيابانها را دور مي زدم و اشك مي ريختم و با تمام قدرت فراد مي زدم اي خدا باربد زندگي مرا تباه كرد و منو به قعر بدبختي و بي كسي فرستاد حالا بعد از آن همه سال پر از درد و محنت نوبت پسرش شده كه دخترم را به سرنوشت من دچار كند ….. باز وحشيانه فرياد زدم خدايا مگه سرنوشت تلخ من چه لذتي برات داشت كه دوباره فرناز و باربد ديگري را در مقابل هم قرار دادي ؟ اين بار تقدير براي فلوراي بي گناهم چه خوابي ديده ؟ خدايا خودت به دخترم رحم كن و نگذار بازيچه باربد و پسرش شود . بي آنكه حال خودم را بفهمم در خيابانها با سرعت رانندگي مي كردم و فرياد مي زدم و همچنان اشك مي ريختم .
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۱۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۳۲

زماني به خودم آمدم كه خودم را روبروي امامزاده صالح يافتم با تعجب چند بار پلك زدم و سپس با خودم گفتم من كه قرار نبود به زيارت امامزاده صالح بيايم . چگونه اين مسير را طي كردم كه خودم نفهميدم ؟ لبخندي زدم و زمزمه كردم حتما خدا مرا به اين سمت كشانده است ! بادلي شكسته و چشماني اشك بار به او پناه بردم و در حالي كه از ته دل مي گريستم از آقا ملتمسانه خواستم كه فربد را از سر راه زندگي فلورا بردارد و براي اينكه سرنوشت من براي فلورا تكرار نشود شمع روشن كردم و ساعتها راز و نياز كردم .
با زيارت امامزاده صالح احساس سبكي بس عجيبي يافتم و عاقبت با دلي پر از اميد به خانه برگشتم فلورا را ديدم كه آرام و مغموم روي مبل نشسته و به فكر فرو رفته است . به طرفش رفتم و او را به خود آوردم و در اغوشم گرفتم و با مهرباني گفتم :

  • فلورا از من دلخوري ؟
  • مامان جون اگه راستش رو بخواي آره ازت دلخورم ! اونم تنها دليلش اينكه چرا نسبت به من اين همه حساس شده اي يا نكند به من اطمينان نداري ؟
    با عجله گفتم :
    -فلورا جان اين چه حرفي است كه مي زني ؟ تو اونقدر پاك و نجيبي كه من ، تو رو ستايش مي كنم . روزي دهها بار خداي خودم را شاكر مي شوم كه مزد زحمت هاي من به باد نرفت و توانستم دختري مثل تو تحويل جامعه بدهم .
    فلورا كه اشك هايش سرازير شده بود با صداي لرزاني گفت :
  • مامان جون پس چرا امروز منو جلوي فربد ضايع كردي ؟ تو هميشه نسبت به مردها منفي فكر مي كني فكر مي كني همه مثل پدرم ….
    باز دوباره صداي گريه اش اوج گرفت و ديگر نتوانست حرفش را ادامه بدهد . شايد هم شرم مانعش شد كه بگويد مثل پدر هوسباز من . آخ كه چقدر در آن لحظه دلم برايش سوخت بغض عجيبي راه گلويم را گرفت از جايم بلند شدم و به طرف پنجره رفتم و آن را گشودم تا بتوانم كمي نفس بكشم . مثل روز برايم روشن بود كه فلوراي مغرور من كه تا به حال چندين خواستگار آنچناني را رد كرده حالا دلش را به فربد سپرده و در اين بين هيچ كاري هم از دست من بر نمي آيد فلورا تمام صفات ظاهري و باطني اش مثل من بود و فربد درست مثل باربد و حالا اين سرنوشت سنگدل و بي رحم خواب جديدي براي فلورايم ديده بود . در دل فرياد زدم نه … نه …. هرگز فلورا را به دست فربد آن هم پسر باربد نخواهم سپرد!
    يقينا اگر فرزند شخص ديگري بود مخالفت نمي كردم اما او پسر كسي است كه زندگي مرا به خاكستر نشاند او مرا با همه ي آرزوهايم ناكام گذاشت و باعث شد كه هرگز خود را در لباس سپيد عروسي نبينم . پدر و مادر عزيزم را در بدترين شرايط ممكن از دست دادم كه تنها مسببش او بود و هزاران بدبختي ديگر كه بعدها كشيدم و اگر بخواهم تك تك آنها را بيان كنم از يك كتاب هم گسترده تر مي شود . آه باربد لعنت به تو خودت بس نبودي ؟ …. حالا مي خواهي دور را به پسرت بدهي ؟ آه بلندي كشيدم و به خودم آمدم و زير لب زمزمه كردم خدايا چقدر روحم خسته است ! آه چقئر احتياج به آرامش دارم فلورا زمزمه هايم را شنيد و به طرفم آمد و با لحني دلسوزانه گفت :
  • مامان جون از اينكه من باعث بهم زدن آرامشت شدم معذرت مي خوام من … من حاضرم به خاطر تو روي خيلي چيزها پا بذارم . آخه تو ارزش بيشتري داري من يك تار موي تو رو با يك دنيا هم عوض نخواهم كرد .
    ادامه حرفش را بريدم و با لحن خاصي گفتم :
  • دوستش داري ؟
    فلورا همانند لبو قرمز شد و با شرم گفت :
  • كي رو ؟
  • هموني كه حاضري به خاطر من ازش بگذري ؟
  • من هيچ كس را به جز تو دوست ندارم اصلا ما بحث بهتري نداريم ؟
    او را در آغوش گرفتم و گفتم :
  • فلورا جان با يك مسافرت سه روزه چطوري ؟
  • مسافرت ؟ كجا ؟
  • نمي دونم چرا يهو به ذهنم رسيد كه شديدا به يك مسافرت هر چند كوتاه احتياج داريم .
  • اتفاقا من در اين هفته كلاس آنچناني ندارم .
    موهايش را نوازش كردم و گفتم :
  • عاليه پس ديگه مشكلي نداريم موافقي به زيارت امام رضا برويم
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۱۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۳۳

فلورا با شنيدن نام امام رضا ناخواسته اشك در چشمانش حلقه بست و گفت :

  • من هميشه دلم مي خواست به زيارت امام رضا بروم اما متاسفانه هيچ وقت نصيبم نشد !
    پس بهتره هر چه زودتر چمدانت را ببندي .
    فلورا مثل دوران كودكي اش هوراي بلندي كشيد و مرا در آغوش گرفت .
    سفر به مشهد و زيارت امام رضا يكي از بهترين مسافرت هاي عمرم بود اما متاسفانه در يك چشم بر هم زدن سه روز تمام شد و تا ما به خودمان آمديم آماده ي پرواز به تهران بوديم .

دقيقا سه روز بعد از اينكه از مشهد برگشتيم در مطب بودم كه پيرزني وارد اتاقم شد و روبرويم نشست من كه به خيال خودم او را بيمار مي پنداشتم رو به او گفتم :

  • مادر جان مشكلت چيست ؟
    اما او بدون توجه به حرفم عينكش را كمي جابه جا كرد و سپس با خود زمزمه كرد :
  • باربد حق داشت كه عاشق تو باشد !
    از حرفش چنان يكه خوردم كه متعجبانه پرسيدم :
  • چي گفتيد ؟
  • شما فرناز خانم هستيد ؟ درسته ؟
  • و شما ؟
  • دختر جون من مادر بزرگ فربد هستم .
  • فربد كيه ؟
  • فربد پسر باربد آشتياني .
    مثل آدم هاي گيج و منگ به او نگاه كردم و گفتم :
  • ولي مادر بزرگ فربد سالهاست كه فوت كرده !
    پيرزن از دست گيج بازي من حرصي شد و گفت :
  • من مادر زن باربد هستم .
    انتضار هر چيزي را داشتم به جز اين يك مورد مثل اينكه برق هزار ولت به من وصل شد ! به خودم لرزيدم و با نفرت به او نگاه كردم و به سختي گفتم :
  • از من چي مي خواي ؟ چرا به اينجا اومدي ؟
    او كه به خوبي راز نگاهم را خوانده بود آه بلندي كشيد و گفت :
  • حق داري از من متنفر باشي آخه اين من بودم كه زندگي تو را تباه كردم .
  • تو چي مي خواي بگي ؟ اصلا چي داري مي گي ؟
  • دختر جان همه چيز را خواهم گفت اما اول اجازه بده كه از خودم و خانواده ام شروع كنم .
    و او خيلي سريع تر از آنچه فكر مي كردم شروع به صحبت كرد :
  • يه زماني توي ايران من به همراه شوهر و پسر و دخترم زندگي خوبي رو مي گذروندم اما متاسفانه با چشم و هم چشمي هر چه را كه داشتم با دستان خودم نابود كردم آره تنها به خاطر بعضي از اقوام كه در كشورهاي مختلف زندگي مي كردند پايم را توي يك كفش كردم و به شوهرم كه مردي ثروتمند بود اصرار كردم كه همه چيز را بفروشد و به انگليس برويم كه عاقبت او بر خلاف ميل خود و خانواده اش كه مخالفت مي كردند به خواسته ام تن داد و به ان عمل كرد كه اي كاش نمي كرد . شوهرم با رفتن به انگليس زود اسير زرق و برق آنجا شد و طولي نكشيد كه سر از كاباره ها درآورد و عاقبت شد يه دائم الخمر بعد از مدتي پسرم صد پله از او جلوتر زد و دست هاي پدرش را از پشت بست و در اين ميان من وحشتي عجيب براي آينده ي دخترم پيدا كردم كه اگر او را از دست مي دادم ديگر تمام دوست و اقوام مرا تف و لعنت مي كردند ! درست در اين منجلاب دست و پا مي زدم كه برادر تو در يك درگيري پسر مرا كشت! با وحشت گفتم :
  • برادر من ؟ پسر تو را كشت ؟
  • آره برادر تو پسر مرا به قتل رساند . البته گر چه مقصر اصلي خود پسرم بود اما به هر حال برادرت قاتل بود من كه اين وسط خانواده ام را از دست داده بودم درست مثل يك آدم رواني شده بودم و تنها دلم مي خواست دق دلي ام را روي برادر تو خالي كنم . طبق قانون و اعتراف صادقانه برادرت همه چيز بر عليه او تمام شد و در نهايت او به چندين سال زندان محكوم شد دقيقا نمي دانم چند سال بود اما به خاطر دارم كه مدتش خيلي زياد بود . تا اينكه باربد به انگليس آمد و براي جلب رضايت ما شايد روزي ده بار به منزلمان مي آمد و التماس كنان از ما مي خواست كه رضايت به آزادي فواد بدهيم اما ما مخصوصا خودم از سنگ هم سنگدل تر شده بودم كه بخواهم به خواهش ها و تمنا هاي ان جوان توجه كنم . درست در همين رفت و آمدها ي او بود كه فكري به سرم زد يك روز كه مثل هميشه براي گرفتن رضايت به منزل ما آمده بود به او گفتم تنها يك شرط براي ازاد شدن فواد دارم و آن هم اينه كه تو با دخترم ازدواج كني در عوض من حكم رضايتم را اعلام مي كنم . باربد وقتي شرط مرا شنيد خشمگين شد و با عصبانيت داد كشيد من نامزد دارم .
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۱۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۳۴

در اين هنگام پيرزن نفسي تازه كرد و ادامه داد :

  • آره دقيقا باربد همين را گفت و بعد در حالي كه به شدت خشمگين و عصبي شده بود از خانه ما بيرون رفت .
    پيرزن براي دقايقي سكوت كرد و زير لب به خود بد و بيراه گفت و ادامه داد:
  • خدا از سر گناهانم بگذرد آخ كه من با اين جوان چه معامله اي كردم ؟
    او كه انگار با يادآوري خاطرات گذشته اش بيشتر عذاب مي كشيد با مشت روي زانوي خودش كوبيد و گفت :
  • چه مي دونم شايد وسوسه شدم شيطون منو تحريك كرد ؟ كه به او اين پيشنهاد را دادم . آخه باربد خيلي خوش قد و قامت و رعنا بود تو دل برو بود و از اون مهمتر جوانمرد و با مرام بود . دلم مي خواست كه او داماد من بشه تا بعدها بتونم ميان خانواده شوهرم و اقوام سري توي سرها بلند كنم و با افتخار اونو به عنوان داماد خودم معرفي كنم . خلاصه باربد به مدت ده روز سر و كله اش در منزل ما پيدا نشد اما وقتي آمد با كمال ناباوري با شرط من موافقت كرد و تنها از من خواست كه فواد چيزي در اين باره نفهمد . قبل از انكه فواد از زندان آزادشود دخترم كه حدودا ۱۸ سال بيشتر هم نداشت بدون هيچ مخالفتي به عقد باربد در آمد شايد هم آنچنان فريفته زيبايي باربد شده بود كه نتوانست مخالفت كند . عاقبت او شرط مرا پذيرفت و من هم به قولم عمل كردم و با اين بهانه كه پسرم به خوابم آمده و لحظه اي روحش آرامش ندارد حكم آزادي فواد را امضاء كردم و او چندي بعد به ايران بازگشت .
    تمام بند بند وجودم مي لرزيد و صداي لرزش دندانهايم به وضوح شنيده مي شد و هر لحظه حالم خراب تر مي شد . پيرزن كه حال مرا ديد خيلي عجولانه گفت :
    دختر جان تحمل كن تا آخر ماجرا چيزي نمانده بذار همه چيز رو تا آخر بفهمي و بعد ادامه داد :

باربد در طي شش سالي كه با دخترم زندگي كرد هرگز نتوانست علاقه اي به او پيدا كند . باربد همچنان عاشقت بود و مدام اسمت روي لبهايش بود نمي دونم حتما خدا خواسته بوده كه به او در حالي كه به شدت منزوي و تنها و دلمرده شده بود فربد را بدهد . باربد با تولد فربد جان تازه اي گرفت و طوري عاشقانه او را دوست داشت كه تا حدودي اين بچه توانست باربد را از تنهايي بيرون بكشد اما متاسفانه هر چه باربد روز به روز به فربد علاقه پيدا مي كرد دختر من كه مادر او بود هيچ علاقه اي به بچه و به بچه داري كردن نداشت . بعد از مدتي به دوستان نابابي رو آورد كه تمام زندگيش را به نابودي كشاندند و عاقبت او هم شد لنگه ي پدرش. بچه و شوهرش را تنها مي گذاشت و به همراه پدر بي غيرتش به جاهايي مي رفت كه نبايد مي رفت . بعد از چند هفته اي كه از هيچ كدام خبري نبود عاقبت جسد هر دو را در خرابه اي در نزديكي محله ي خودمان يافتيم و اين بود پايان زندگي سياه من كه تنها با طرز فكري اشتباه چندين و چندين نفر را نابود كردم و گناه همه به گردن من افتاد . بعد از مرگ دخترم باربد خانه اش را عوض كرد و من تا مدتي ديگر هيچ خبري از او و پسرش نداشتم . مي دانستم كه او از من متنفر است و دلش نمي خواهد كه براي لحظه اي هم مرا ببيند به خاطر همين هم هرگز ديگر خودم را در مقابلش افتابي نكردم و همه چيز را با گذشت زمان به فراموشي سپردم .
پيرزن به سختي حرف مي زد و نفسش به زحمت بالا مي آمد اما با لين حال ادامه داد :

  • من بعد از سالها زندگي كردن در غربت و بي كسي عاقبت به ايران بازگشتم و دور از چشم فاميل و آشنا براي خودم زندگي يك نفره اي رو درست كردم . همين دو سه هفته قبل هم خيلي اتفاقي فهميدم كه باربد به همراه پسرش به ايران برگشته و براي هميشه ساكن تهران شده …..
    پيرزن ادامه حرفش را با ناله قطع كرد و دستش را روي قلبش گذاشت ، رنگش به طور وحشتناكي كبود شده ود با اين حال هر چه خواست حرفش را ادامه دهد ديگر نتوانست حرفي بزند . شتابان دستم را گرفت و در حالي كه پشت سر هم بر آن بوسه مي زد با خواهش و به زحمت گفت :
  • فرناز خانم من ديگه نمي تونم حرفهام رو ادامه بدم اما فكر كنم اون حرفهايي رو كه بايد مي گفتم ، گفتم . دخترم منو ببخش بذار احساس كنم تو مرا بخشيدي تا بار گناهانم كمتر شود بذار با وجداني آسوده سر به زمين بذارم !
    از شنيدن اين ماجرا زبانم بند آمده بود و چشمانم قرمز شده بود و اعضاي بدنم هم كه همچنان مي لرزيد و هيچ كنترلي بر آن نداشتم . پيرزن وقتي مرا اينگونه ديد دلش به حالم سوخت و بغضش را رها كرد و بعد خود را روي پاي من انداخت و گريه و زاري كرد و گفت :
  • فرناز خانم به خاطر خدا هم كه شده منو ببخش و بهم رحم كن من تا دو ماه ديگه بيشتر زنده نيستم بذار فكر كنم كه منو بخشيدي . بذار ازت حلاليت بطلبم من با هزاران دردسر و مكافات موفق شدم تو رو پيدا كنم . آخه نه باربد و نه فربد روحشان خبر ندارد كه من در ايران زندگي مي كنم ! پيرزن همچنان روي زمين جلوي پاهاي من افتاده و اشك مي ريخت و ناله كنان مي گفت :
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۱۲]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۳۵

فرناز خانم تو رو خدا يه حرفي بزن ! يه چيزي بگو كه دلم آروم بگيره . من وقتي براي موندن ندارم من رفتني ام رفتني ….
به زحمت نگاهم را به پيرزن دوختم او در هم مچاله شده بود و با هق هق همچنان مي گفت منو ببخش با تمام قدرت سعي كردم خود را كنترل كنم بغض لعنتي ام را فرو دادم و با دستاني لرزان او را از روي زمين بلند كردم و با لكنت به او گفتم :

  • پير … زن …. بلند شو …. كاش …. اين حقايق را چند سال قبل بهم مي گفتي كه اينقدر دعاي شبانه روزم آه و ناله و نفرين پشت سر باريد نباشد . حالا هر چه زودتر بلند شو و برو …. برو كه من از تو هيچ كينه اي ندارم من تنها از سرنوشت شوم خودم شاكي بودم و هستم … !
    اشك امان حرف زدن را از من گرفت و با صداي بلندي براي عشق از دست رفته و سالهاي جواني ام زار زدم و در دل هزاران بار سرنوشتم را نفرين كردم . زماني به خودم آمدم كه ديگر خبري از آْن پيرزن نبود اصلا نمي دانم كه او كي رفته بود ؟ به زحمت از جايم بلند شدم و به طرف پنجره رفتم و رو به آسمان كردم و با صداي بلند فرياد زدم اي خدا چرا … چرا … ؟
    درست مثل روزي كه باربد براي هميشه راهش را از من جدا كرده بود اشك مي ريختم و ضجه مي زدم اما ديگه هيچ فايده اي نداشت . من نادان براي انتقام از او خودم را هم نابود كردم آخ كه چه دير فهميدم …. واي لعنت به تو سرنوشت ! با وجودي درهم ريخته از مطب بيرون آمدم و به طرف اتومبيلم رفتم و ساعتها بدون مقصد معيني در خيابانها دور زدم ، اشك ريختم و اشك ريختم . سرنوشت تا توانست مرا بازي داد و به من خنديد با وجودي شعله ور فرياد زدم لعنت به تو سرنوشت كه اينقدر در حقم ظلم كردي ….. عاقبت ساعتي بعد با حالي كه آشفتگي از سرو رويم مي باريد و چشمانم متورم شده بود به خانه برگشتم . فلورا با ديدنم نگران و پريشان به طرفم آمد و با عجله پرسيد :
  • مامان جون تو معلومه تا به حال كجا بودي ؟ تلفن مطب رو كه جواب نمي دي گوشي ات رو هم كه خاموش كرده بودي . آخه نگفتي من از نگراني مي ميرم ؟
    فلورا در حين گفتن اين حرف ها به چهره ام زل زد و با تعجب پرسيد :
  • چرا چشمات قرمزه ؟ چرا اينقدر پريشوني ؟
  • حالم خوب نيست فقط برايم يه قرص آرام بخش بيار !
    فلورا در حالي كه به طرف آشپزخانه مي رفت غرغر كنان گفت :
  • آخه نبايد به من بگي چه اتفاقي برات رخ داده كه اينقدر تو رو داغون كرده ؟
    آب دهانم را به سختي بلعيدم و به او گفتم :
  • فلورا جان خواهش مي كنم هيچ سوالي ازم نپرس كه نمي تونم جوابت را بدم فقط هر چه سريعتر يه قرص به من بده كه سرم داره از درد منفجر مي شه .
    فلورا بدون آنكه سر از ماجرا در بياورد با چشماني متعجب قرص را به همراه ليوان آب به دستم داد . قرص را خوردم و بعد به او گفتم :
  • فلورا جان نگران نباش نمي دونم چرا يكهو تعادلم بهم خورده !
    اين را گفتم و از جلوي چشمان ناباور او گذشتم و به اتاقم پناه بردم و با وضع آشفته اي خودم را روي تخت رها كردم تا ساعتي در عالم بي خيالي بسر برم و اين حقيقت زهر ماري را براي مدت كوتاهي هم كه شده به فراموشي بسپارم . شنيدن اين واقعيت دردناك درست همانند شوكي شديد بود كه بر من وارد شده بود . طوري كه به مدت يك هفته مرخصي گرفتم و در خانه ماندم ولي مدام چشمان غمگين باربد در ذهنم تداعي مي شد و تازه مي فهميدم كه او چه غم بزرگي را در آن چشمان افسون گر مخفي كرده بود . آنقدر ناآرام بودم كه لحظه اي خواب و خوراك نداشتم عاقبت بعد از يك هفته به اجبار به مطب رفتم . گر چه اصلا حوصله ي بيمارن مختلف را نداشتم اما چاره اي هم جز سرگرم كردن خودم با آنها نديدم حداقل اين بهترين راهي بود كه مي توانستم از حال آشفته خودم براي ساعاتي دور باشم . تا اينكه يك روز كه در حال تعطيل كردن مطب بودم و داشتم در اتاق خودم را آماده رفتن مي كردم چند ضربه ي كوتاه به در اتاق نواخته شد سرم را بلند كردم و به گمان اينكه منشي مطب است گفتم :
  • بفرماييد .
    در به آرامي باز شد و ناگهان با ديدن باربد در جايم خشكم زد و با وحشت چند گامي را به عقب برداشتم . تنها خدا مي داند كه من در آن لحظه چه حالي داشتم و بس البته او هم حالي بهتر از من نداشت . بسته ي كادو شده اي در دست داشت اما شدت لرزش دستانش طوري بود كه نتوانست آن را كنترل كند به خاطر همين آن را روي ميز كنار دستش نهاد بعد با گامهاي آرام به طرفم آمد ولي من با وحشت دوباره چند قدم به عقب رفتم . عاقبت او توانست تحمل كند و با صداي لرزاني گفت :
  • نترس ، نترس منم باربد ، باربد آشتياني ! همون پسري كه با زرنگي دل سنگي تو را آب كرد همون پسري كه دل تو رو برد . يادت مياد چه ماجراهايي با هم داشتيم ؟ يادته چطوري با هم قوم و خويش شديم ؟ يادته چطوري عاشقت شدم و دلم را بهت سپردم ؟ يادته يه روز بهت گفتم فرناز سرنوشت من و تو مي خواهند با هم قمار بزنند ؟ اما تو با بهت و ناباوري گفتي قمار ؟
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۱۲]
و من با بی خیالی گفتم آره مي بيني كه به چه طرز جالبي با هم قوم و خويش شديم ، تا هر دوي ما به گونه اي حضورمون در برابر هم پررنگ تر شود كه شد . اون زمان چه راحت اين حرف رو زدم اما …. اما بعدها فهميدم كه واقعا سرنوشت من با سرنوشت تو دست به قمار زد !
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۱۷]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۳۶

باربد سكوت كرد و بغضش را فرو داد و بعد گفت :

  • آره آشنايي من و تو شروع يك قمار بود كه ازدواج فواد و عاطفه تازه اين بازي رو گرم كرد و بعدش هم سرنوشتامون به ظاهر اين وسط مهربون شدند و ما رو بهم رسوندند . من و تو اونقدر ساده بوديم كه نمي دونستيم اين به هم رسيدن اصلا خوشحالي نداره و اين هم يكي ديگه از بازي هاي كثيف سرنوشت است . سرنوشت من و تو اونقدر با هم قمار زد ، زد ، زد تا عاقبت هر دو خسته و بازنده شدند هر دو بدبخت هر دو آواره …. هر دو با دنيايي از آرزوهايي كه بر دلشان ماند ناكام شدند .
    باربد در اين لحظه دندانهايش را از خشم و تنفر روي هم ساييد و گفت :
  • سرنوشت لعنتي به بدترين حد ممكن منو از تو جدا كرد به طوري كه چاره اي جز جدايي برايم نبود . آره بايد از تو جدا مي شدم تا فواد ساليان زيادي در زندان آن هم در غربت نپوسد بايد از تو جدا مي شدم كه نويد از دوري پدرش افسرده حال نشود بايد از تو جدا مي شدم بايد از خودم و عشقم مي گذشتم تا دل پدر و مادر تو و همين طور عاطفه از بازگشت فواد شادمان مي شد بايد از تو مي گذشتم چون بايد مي گذشتم ….
    باربد بغض كهنه اش را شكست و با صداي بلندي گريست تمام وجودش لرزيد اما من مثل آدم هاي منگ فقط به اون نگاه مي كردم و با خودم زمزمه مي كردم يعني اين باربد ، همان مرد روياهاي منه ! كه اين چنين مقابلم ايستاده و زار مي زند ؟ او همان كسي است كه مي گفت آدم بايد در بدترين شرايط هم خوددار باشد ؟ نه اين او نيست …… به يكباره بغض من هم شكست و از ته دل گريستم و بر بخت هر دويمان ناله كردم و ضجه زدم . بعد از سالها روبروي هم نشستيم و تنها با اشك و هق هق عقده ي دلتنگي هايمان را بازگو كرديم . باربد ميان اشك و هق هق گفت:
  • آخ فرناز تو چه مي دوني كه وقتي من اون ازدواج لعنتي رو كردم چه حالي داشتم ؟ چه مي دوني كه وقتي شنيدم پدر و مادرت رو توي يه تصادف لعنتي از دست دادي چه به روزم آمد ؟ چه كشيدم نه ….. نه نمي دونستي كه يقين دارم اگه مي دونستي زن اون مرتيكه آشغال عوضي نمي شدي ؟ آخ كه تو با اين كارت وجودم را به نابودي كشاندي ! اما باز نمي تونستم باور كنم كه تو زن يه آدم هرزه و هوسباز شدي تا اينكه براي مراسم مادر بدبخت و حسرت به دلم به ايران اومدم و تو رو ديدم . آره وقتي ديدم كه يه بچه داري تازه باورم شد كه تو ديگه هرگز مال من نخواهي شد . وقتي شنيدم كه چطور عاشقانه دخترت را دوست داري فهميدم كه بايد قيدت رو بزنم آخه مي دونستم تو ديگه فرناز من نيستي بلكه يه مادري ! يه مادر كه هيچ وقت حاضر نمي شه به خاطر عشقش بچه اش را كنار بذاره . وقتي با چشماي خودم ديدم كه اون نامرد ، بي شرف چطور توي گوش تو و دخترت سيلي زد همون موقع براي هميشه مردم . آره بايد مي مردم تا اون لحظه رو فراموش مي كردم بايد خودم رو نابود مي كردم تا ديگه بي خيال گريه هات و زندگي سگي ات مي شدم بايد مي مردم و عاقبت مردم . به انگليس برگشتم و شدم يه ميخواره قهار كه كار شبانه روزيش چيزي جز مستي نبود البته اين كار حسن خوبي كه داشت و آن اين بود كه ديگه قيافه مظلوم تو و دخترت مدام جلوم نبود و عذاب نمي كشيدم . ديگه به كلي خودم و هر آنچه كه در دل داشتم رو از دست دادم و از همه چيز و همه كس بريدم و بدون اينكه كوچكترين تماسي با پدر و عاطفه داشته باشم خودم را به قعر نابودي و نيستي فرستادم . آخ كه فربد بيچاره ام چه زجر هايي كه نكشيد و چه مصيبت هايي را كه با من متحمل نشد . بزرگ شدن فربد و به تكامل رسيدن او را تا اينجا فقط لطف خدا مي دونم و بس و گرنه من پدري نبودم كه در حق او پدري كرده باشم من يه دائم الخمر بودم كه او به كمكم شتافت و عاقبت با نيروي عجيبي كه داشت منو از اين منجلاب نجات داد آخ من چي بودم ؟ ….
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۱۷]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۳۷

باربد چون ديگه ناي حرف زدن نداشت باز گريه كرد . سرم را چندين بار با حسرت تكان دادم و زير لب زمزمه كردم من همه چيز را مي دانم اما هر چه بود ديگه گذشت ، سرنوشت براي هر دوي ما بد خواست هر دوي ما بازنده شديم . هر دو بخت بدي داشتيم . بعد لبخند تلخي روي لبهايم نشست و آرام گفتم :

  • اما نه …. چندان هم بد نبود تقدير و سرنوشت ما رو از هم جدا كرد تا يه باربد و فرناز ديگه رو بهم برسونه بهتره ديگه گذشته ها رو فراموش كنيم آخه توي اين قمار لعنتي من و تو ديگه چيزي جز اين دو تا نداريم كه از دست بدهيم پس تا اين دو رو هم نباختيم بهتره دريابيمشون !
    باربد كه گويي با صحبت من داغ دلش تازه شده بود با صداي بلندتري به گريه اش ادامه داد . اگر بگويم باربد تا يك ساعت بعد بي وقفه گريه مي كرد بيراه نگفتم طوري كه چشمان زيبا و خمارش مثل كاسه اي از خون شد . براي يك لحظه كه نگاهمان در هم گره خورد من خيلي زود نگاهم را از او گرفتم و با شرم سرم را پايين انداختم . تمام تنفر چندين ساله ام همانند كوهي از يخ بود كه با اولين اشعه هاي نگاه گرم باربد آب شد . آرام آرام به طرف پنجره رفتم و به آن تكيه دادم و در دل با خود گفتم هنوز هم قلب ويران شده ام اسير نگاه هاي جادويي اوست آخه او تنها كسي بود كه توانست مرا عاشق كند . آهي از نهادم بلند شد و بعد به يكباره به گذشته هاي دور و زمان آشنايي با باربد سفر كردم تمام لحظات و خاطرات با او بودن دوباره در ذهنم به تصوير كشيده شد . با ياد آوردن آنها گاهي لبخند مي زدم و گاهي اشك در چشمانم جمع مي شد . با صداي پاره شدن كاغذي چشمم را از پنجره گرفتم و به خودم آمدم و يك لحظه نگاهم به تابلوي زيبايي كه باربد در دست داشت افتاد . روي تابلو با خط زيبايي نوشته بود
    « خدا چنين خواست آنچه خدا بخواهد نيكوست .» ( الكساندر دوما )
    با خود چندين بار اين جمله ي زيبا را تكرار كردم و سپس به باربد نگاه كردم و او لبخند جادويي ساليان قبلش را دوباره به من بخشيد كه تمام وجودم از حرارت گرماي عشقش جان گرفت . باربد تابلو را دقيقا روبروي ميزم روي ديوار نصب كرد و باز هم بدون آنكه سخني بر لب آورد نگاهي زيباتر از قبل بهم انداخت كه به يكباره تمام مصيبت هايي را كه در زندگي كشيده بودم از ياد بردم . عاقبت ساعتي بعد به ناچار از هم دل كنديم و او به خانه اش رفت و من نيز همين طور .
    خيلي آرام و بي صدا كليد را به در خانه انداختم و وارد شدم . به محض وارد شدنم به داخل صداي فلورا را شنيدم كه ظاهرا داشت با تلفن حرف مي زد چون پشت او به من بود اصلا حضور مرا حس نكرد . همين كه خواستم به طرف اتاقم بروم ناخواسته صحبت هاي او به گوشم رسيد و در جايم ميخكوب شدم . او مي گفت :
  • آقا فربد خواهش مي كنم ديگه به من زنگ نزنيد و منو فراموش كنيد اينقدر هم دليلش را ازم نپرسيد كه خودم هم نمي دانم …..
    با تك سرفه اي كه كردم فلورا را به خودش آوردم و حضورم را به او اطلاع دادم او با دستپاچگي گوشي را قطع كرد و با رنگ و رويي پريده با لكنت گفت :
  • آه …. مامان …. جون شماييد ؟
    با ديدن حركاتش خنده ام گرفت اما به روي خودم نياوردم و خيلي شمرده و آرام گفتم :
  • چرا قطع كردي ؟
  • هيچي …. همين طوري .
  • مگه كي بود ؟
    با من من جوابم را داد و گفت :
  • دوستم بود .

لبخندي زدم و گفتم :

  • دوستت ؟
    او كه حالا فهميده بود من همه چيز رو مي دونم نگاهش را با شرم از من گرفت و سرش را پايين انداخت و با شرمندگي گفت :
  • به خدا خودش هي زنگ مي زنه و اصرار مي كنه كه بياد خواستگاري منم هر چه بهونه ميارم اون اصلا قانع نمي شه و مي گه تا زماني كه دليلش رو بهم نگيكنار نمي كشم .
    خنديدم و گفتم :
  • پسر باربده ديگه ، جسور و بي پروا درست مثل پدرش !
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۱۸]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۳۸

فلورا با تعجب نگاهم مي كرد مي دانستم كه او فكر مي كرد كه ممكنه من هر لحظه عصباني بشوم و باز به فربد هزاران بد و بيراه بگويم . از ميان نگاههاي متعجب او گذشتم و به طرف پنجره رفتم و آن را باز كردم و گفتم:

  • فلورا جان مي خواهي يه قصه برات بگم .
    فلورا با بهت و ناباوري از دست رفتارهاي من گفت :
  • قصه ؟
  • آره عزيزم يه قصه ي تلخ و حقيقي !
    فلورا چشمانش را مشتاقانه به سويم گرفت و به آرامي گفت :
  • من هميشه طالب قصه هاي واقعي ام پس معطل نكن كه سراپا گوشم.
    آهي كشيدم و گفتم :
  • يكي بود يكي نبود ، يكي كه بود خدا بود ، يكي كه نبود تو بودي ،يكي بود يكي نبود ؛ يكي كه بود من بودم ، يكي كه نبود باربد بود . يكي كه نبود عشق بود زندگي بود و حس لبريز جاري بودن در هواي دلدادگي ، يكي بود جوون بود زيبا بود و مغرور و رام نشدني ، من بودم ! يكي بود دلبر و فريبا و زيبا سخن باربد بود و افسونگر . عاقبت همين يكي بودن هايمان ما رو عاشق هم كرد . من به باربد ، باربد به من ، آنچنان عاشق كه گويي از ازل با هم زاده شده بوديم . دو ديوانه عاشق كه غير از عشق هيچي حاليمون نبود !
    در اين هنگام به پنجره تكيه دادم و آهي از سينه ام برخاست و بغضي را كه گلويم را گرفته بود به زحمت فرو دادم و گفتم :
  • من دختري زيبا و مغرور بودم آنچنان مغرور كه هيچ توجهي به ديگران نمي كردم . خواستگاران زيادي رو با تحقير رد كردم اما در برابر نگاه نافذ باربد چنان مجذوب زيبايي و دلبري او شدم كه غرورم تاب نياورد و خيلي سريع منو رسوا كرد . باربد هم جووني آراسته ، خوش لباس ، زيبا روي و خوش سخن بود كه به هر گوشه اش دلي آويزان بود اما او نيز مفتون و دلباخته عشق من شد . من شدم همه كس و همه چيز باربد ، باربد شد تمام روز و شب من .
    ديگه نتونستم جلوي بغض ام را بگيرم و به يكباره زدم زير گريه ميان اشك و گريه ادامه دادم :
  • باربد اومد و همهمه اي در دلم برپا كرد دلم رو زار و نزار كرد طوري كه لحظه اي از يادش فارغ نبودم . من هم طوري خانه ي دل باربد رو به آتش كشيده بودم كه جز ديدار و كنار من ماندن چيزي ارضايش نمي كرد . اين چنين در هواي عشق به نامزدي هم در آمديم البته مي دوني كه عاشقي ناز و افاده زياد داره آخ كه چه بسيار ناز هم رو خريديم و چه روزهايي كه به نازكشي و قهر گذشت و چه شبها كه تا صبح گريه رو بهونه مي كرديم واي كه چه هوايي بود !
    باز در اينجا با صداي بلندي گريستم و گفتم :
  • واي كه ما چه زود پير شديم ! آخ فلورا جان تو چه مي دوني كه ما چگونه ديوانه وار عاشق هم بوديم ؟ لحظه اي بي هم زنده بودن را گمان نمي كرديم اما در ميان اين همه عشقر و بميرم و نميرم ها يه روز سرنوشت اومد و باربد منو به اجبار براي كار خير و آزادي دايي فواد به انگليس برد البته به انگليس كه نه در واقع مقيم شهر جدايي شد . باربد رفته بود كه دو سه هفته اي برگردد اما رفت و رفتنش مرا خاكستر كرد . باربد رفت و نمي دونم چه پيش اومد كه در غربت هواي عشق تازه دل و دين و عقل و هوشش را ربود و مرا با اندوهي سنگين به آتش حسرت نشاند . باربد رفت و ديگر خبري از او نشد چند مرتبه پيگيرش كه شدم جواب سر بالا داد گاهي ادامه تحصيل گاهي بيزنس ، گاهي اقامت دائم . هر دفعه يك بهانه آورد و آخر معلوم شد كه همونجا زن گرفته .
    با صداي بلندي ميان اشك و هق هق فرياد زدم :
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۱۸]

یکقدمتا_عشق

قسمت۱۳۹

  • حق من اين نبود به خدا حق من اين نبود …. رفت و هر چه بين ما بود تمام شد باربد رفت و رفتنش آتش به جانم زد آنچنان افسرده و منزوي شده بودم كه غير از مرگ هيچ آرزويي نداشتم . آخه باورم نمي شد كسي كه با من چنين كرده تموم جون و عمرم بوده كه تموم عمر و جونش بودم ! كسي چنين كاري رو كرده بود كه بي من مي مرد كسي كه هيچ وقت باور نمي كردم چنين راحت و ساده از من بگذرد . آخه باربد شخصيت بزرگي داشت صبور و مهربان بود . با همه همزبون بود نه فقط با من پس از اين عذاب و كابوس چند ماهي در بستر بيماري و عزا افتاده بودم و تازه مي خواستم جون تازه بگيرم و زندگي رو از نو شروع كنم كا بابا و مامان در تصادفي كشته شدند و عذاب هاي من دوباره برگشت و من فقط باربد را در اين وسط مقصر مي دانستم . حني مقصر مرگ پدر و مادرم ! به همين خاطر عشق به انتقام لحظه اي رهايم نمي كرد انتقامي كه سرنوشتم رو به كلي تغيير داد . از لج باربد و علي رغم مخالفت هاي دايي فواد با رامين ، پدر تو ازدواج كردم كسي كه به حد مرگ ازش نفرت داشتم و كاملا مي دانستم كه چه موجود پست و رذليه اما چه كنم كه اگر با او ازدواج نمي كردم لحظه اي حس انتقام ازم دور نمي شد ازدواجي كه تمام لحظه اهيش برايم كابوس و زجر بود خودم را فناي حماقت و لجبازي كودكانه كردم به خيال اينكه باربد عذاب بكشد نمي دونم شايد هم كشيد …..
    به اينجا كه رسيدم ديگه بريدم و نتوانستم بيش از آن روزهاي پردرد را بيان كنم . فلورا به طرفم آمد در حالي كه تمام اين مدت همپاي من اشك م ريخت خودش را در آغوشم رها كرد و با صداي بلندي زد زير گريه و براي سرگذشت تلخ من از ته دل در آغوشم گريست .

چندي بعد فلورا و فربد در يك مراسم فوق العاده با شكوه با هم پيمان زناشويي بستند فلورا در لباس سپيد عروس صد برابر زيباتر شده بود . طوري كه فربد براي لحظه اي هم او را تنها نمي گذاشت و درست مثل پروانه به دورش مي چرخيد وقتي به او نگاه مي كردم اشك هايم ناخواسته به روي گونه هايم غلت مي خورد . آخه دست خودم كه نبود باور نمي كردم بالاخره فلورايم را بزرگ كرده ام و حالا او را در لباس سپيد خوشبختي مي بينم ! در اين حال بودم كه باربد به طرف آنها رفت و فربد را در آغوش گرفت و به او تبريك گفت باربد هم براي لحظاتي احساساتي شد و اشك در چشمانش جمع شد اما به زحمت خود را كنترل كرد . سپس جعبه اي را از جيبش بيرون آورد و لحظه اي بعد سرويس جواهرات بسيار زيبايي را با دستاني كه به وضوح مي لرزيد به گردن و دستان فلورا انداخت و پيشاني او را بوسيد و براي او هم با بغض آرزوي خوشبختي كرد . براي لحظاتي به سرويس جواهرات فلورا كه بر بدنش مي درخشيد زل زدم و با خودم گفتم چقدر اين جواهرات برايم آشناست . براي دقايقي مي شد كه سرويس جواهرات فكرم را مشغول كرده بود عاطفه كه كنارم ايستاده بود گويي فكرم را خواند چون گفت :

  • فرناز جون سرويس فلورا برايت آشنا نيست ؟
  • چرا اتفاقا داشتم به همين فكر مي كردم اما متاسفانه چيزي يادم نيامد.
  • اين همون جواهراتي بود كه باربد براي نامزدي به تو هديه كرده بود . زماني كه همه چيز بينتون تموم شد يادت هست تو اونها رو روي ميز توي اتاقت گذاشتي و رفتي ، من اونها رو برداشتم و تصميم گرفتم يه مدت امانت نگه دارم . تا اينكه باربد براي مراسم مادرم اومد ايران و در يك فرصت از من خواست تموم چيزهاي متعلق به تو را به او بدهم . من هم تنها از تو همين جواهرات رو داشتم و به او پس دادم . او هم ظاهرا اونها رو نگه داشت تا الان كه انگار قسمت فلورا شد نه تو .
    دوباره اشك در چشمانم جمع شد و به جواهراتي كه بر تن فلورا مي درخشيد زل زدم و با خود گفتم كه اينطور پس بالاخره آنها نصيب دخترم شدند . عاطفه مرا در آغوش گرفت و گفت :
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۲۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت_اخر

عزيزم ، تو و باربد سرنوشت عجيبي داشتيد بهتره در اولين فرصت سرگذشتتان را بنويسيد و به چاپ برسونيد .
درست مانند كودكي كه به وجد آيد از پيشنهاد عاطفه ذوق كردم و گفتم:

  • عاطفه جان حتما اين كار رو انجام خواهم داد .
    عاطفه در حاليكه اشك در چشمانش جمع شده بود گفت :
  • حالا بهتره فعلا از اين فكر بيايي بيرون تا به اتفاق به نزد عروس و داماد برويم .

آن شب هم با تمام خوشي هايش گذشت . روز بعد فلورا و فربد چمدان خود را بستند و عازم ماه عسل شدند آنها از قبل برنامه سفرشان به ايتاليا را رديف كرده بودند . حالا در آستانه رفتن به شهر زيبا و افسانه اي رم بودند . روز پرواز آنها فواد ؛ عاطفه ، نويد و همسرش ،من و باربد همگي به فرودگاه رفتيم و آن دو را بدرقه كرديم . زماني كه فلورا مرا تنها گذاشت و هر لحظه دور و دورتر مي شد اشك هايم مثل باران سيل آسايي پهناي صورتم را در بر گرفته بود تازه مي فهميدم كه چقدر به او وابسته هستم آخه او براي اولين باري بود كه از من جدا مي شد و مرا تنها مي گذاشت . واي كه در آن دقايق چقدر براي فلورا گريستم اصلا باور نمي كردم كه من او را عروس كرده باشم و بتوانم او را در اوج خوشبختي ببينم . زماني به خودم آمدم كه ساعتي از پرواز آنها گذشته بود با عجله به دور و برم نگاه كردم نه خبري از خانواده فواد بود و نه باربد ! با خود زمزمه كردم يعني آنها بدون اينكه مرا به خودم آورند رهايم كردند و رفتند ؟ شايد هم مي خواستند مرا به حال خودم بگذارند اشك هايم را پاك كردم و به طرف اتومبيلم رفتم كه ناگهان شاخه گل قرمزي را روي كاپوت اتومبيلم ديدم با تعجب آن را برداشتم و بوييدم و براي لحظاتي چشمانم را بستم كه يكدفعه چهره ي زيبا و دوست داشتني باربد در ذهنم مجسم شد . نگاهي به دور و برم انداختم ولي او را نيافتم با عجله سوار اتومبيل شدم و با خودم گفتم ديگه هرگز اجازه نخواهم داد حتي براي لحظه اي باربد از من دور باشد . من و او ديگر بايد خود را وقف يكديگر كنيم بايد تنهايي هاي هم را پر كنيم . با اين تصورات به سرعت از آنجا دور شدم هنوز دقايقي نگذشته بود كه او را در خيابان ديدم كه يك دستش در جيب پالتويش بود و در دست ديگرش سيگاري داشت كه با ولع خاصي به آن پك مي زد . چند بوق ممتد براي او زدم اما او گويي كه در اين عالم نبود شايد هم از اينكه فربد او را تنها گذاشته دلش گرفته بود . به هر حال ناچار شدم براي اينكه او را به خود آورم جلوي پايش ترمز محكمي بگيرم . اين كار را كه كردم چهره ي باربد در آن لحظه واقعا ديدني بود از ترس يه هوا پريد و سپس با چهره ي فوق العاده خشمگين برگشت كه به من بد و بيراه بگويد اما با ديدنم خشم اش فرو نشست . به او خنديدم و گفتم :

  • آقا باربد اين تنها جواب يكي از آن ترمز هايي بود كه روزگاري با گرفتنش مرا اذيت مي كردي و به وحشت مي انداختي !
    باربد آخرين پك را به سيگارش زد و بعد دود آن را همراه آهي بلند از سينه خارج كرد و با صداي گرفته اي گفت :
  • ياد اون دوران بخير ياد اون شيطنت ها هزاران بار بخير آه كه چقدر زمان زود گذشت …. !
    با اين حرف باربد براي لحظاتي به آن دوران پر از شيطنت فكر كردم و سپس خنده ام به گريه تبديل شد با اشك و هق هق از او خواستم تا سوار شود . باربد بدون هيچ مخالفتي سوار شد و در كنارم نشست در همان موقع اتومبيلي از كنارمان رد شد كه صداي ضبطش زياد بود و خواننده مي خواند : « نگو ، نگو ديره ، واسه ي دوباره عاشق شدن ، نگو ، نگو نمي شه دوباره ليلي و مجنون شدن ، من فقط تو رو مي خوام توي بيداري تو رويا ، سر سپرده ي تو هستم اين تويي كه مي پرستم ….. » اتومبيل هر لحظه دورتر مي شد و من ديگر نمي توانستم ادامه ي اين ترانه ي زيبا كه وصف دل ما بود را بشنوم اشك هايم را پاك كردم و دستم را روي دنده گذاشتم و با صداي گرفته اي رو به باربد گفتم :
  • آقا مقصدتان به طرف ….
    باربد ادامه حرفم را قطع كرد و با بغض گفت :
  • دوباره عاشق شدن .
    و بعد دستش را روي دستم گذاشت در حاليكه گرماي دستش بند بند وجودم را از هم مي گسست با سرعت از آنجا دور شدم و با صداي لرزاني گفتم :
  • پس پيش به سوي قماري ديگر …..

پایان

اعظم_طهماسبی

@nazkhatoonstory

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.