یک قدم تا عشق اعظم طهماسبی داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین یک قدم تا عشق قسمت ۶۱تا ۸۰

رمان یک قدم تا عشق قسمت ۶۱تا ۸۰

رمان:یک قدم تا عشق

نویسنده:اعظم طهماسبی

یکقدمتا_عشق

قسمت۶۱

. اما اشك هاي من نه تنها به خواهش هاي باربد توجه نكرد بلكه بر شدت گريه ام لفزوده شد و آنقدر گريه كردم تا به هق هق افتادم . باربد كه حالا به كلي از شهر خارج شده بود ناگهان و به يكباره عصبي شد و با صداي بلند داد كشيد : – عزيز من بسه ديگه ! مگه من دارم مي رم بميرم كه اينقدر اوقاتمون را تلخ مي كني ! خب اگه تو ناراحتي من دو برابر تو ناراحت و دلتنگت هستم ! اما چاره اي نيست بايد تحمل كني تا برگردم اصلا شايد خدا كمك كرد و من كمتر از يك ماه ديگه برگشتم پس خواهش مي كنم اين چند ساعت آخر رو زهر مارمون نكن . ترمز وحشتناكي كرد و اتومبيل را كنار جاده اي خلوت و آرام پارك كرد و بعد سرش را روي فرمان گذاشت و چشمانش را بست از اين كه باعث عصبانيتش شده بودم از خودم بدم آمد . اشكهايم را با دستمالي كه او داده بود پاك كردم و با صداي گرفته اي گفتم : – باربد … سرش را بلند كرد و چشمان خمار و غمگينش را در چشمانم دوخت با صداي آرامي گفتم : – منو ببخش … از اينكه … حرفم را قطع كرد و گفت : – فرنازم ديگه حرفش را هم نزن . باربد اين را گفت و سپس به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت :- اوه فرنازم باورم نمي شه كه من روي تو داد كشيدم لعنت به من بياد كه اين كار رو كردم هيچ وقت خودم را نمي بخشم ! در حالي كه بوي خوش تنش را با تمام وجودم استشمام مي كردم گفتم: – باربد جان فراموشش كن مهم نيست حق با توئه ! من نبايد اينقدر كم طاقت باشم حداقل به خاطر رهايي فواد و برگشتن او به آغوش خانواده اش هم كه شده دوريت را تحمل مي كنم . باربد بوسه اي بر صورتم زد و گفت : – حالا شدي همون فرناز دوست داشتني خودم الان هم بهتره هر چه زودتر پياده بشي تا توي اين هواي پاك و با صفا قدم بزنيم و از وجود هم لذت ببريم موافقي عزيزم ؟ نگاه سرشار از عشقي بهش كردم و با تاييد حرفش لحظاتي بعد هر دو پياده شديم و شانه به شانه هم و در حالي كه دستانمان در دست يكديگر بود از كنار گندم زارها گذشتيم و به طرف تپه اي رفتيم . باربد دستم را محكم فشار داد و گفت : – خوب خانم دكتر حالا كه درست تموم شده مي خواي چكار كني ؟ قصد افتتاح مطب نداري ؟ با شيطنت گفتم : – اين ديگه بستگي به نظر شوهر آينده ام داره بايد ببينم كه موافقت مي كنه يا نه ؟ – پس خوش به حال شوهر آينده ات ! -خودت چي ؟ مي خواي براي گرفتن تخصص ات درست را ادامه بدهي يا مشغول به كار شوي ؟ باربد نگاهم كرد و بعد چشمكي بهم زد و گفت : – منم شرايطم بستگي به زن آينده ام داره اگه اون موافق باشه دوست دارم به اتفاق هم ادامه تحصيل بدهيم . لبخندي زدم و به او گفتم : – اوه … چقدر از همين الان زن ذليل هستي ! – آخ كه من مي ميرم واسه زنم ، واي كه زن ذليلي هم عالمي داره ! اصلا من مطيع زنم هستم … حرفش را بريدم و مقابلش ايستادم و گفتم : – پس حالا كه اين طوره بايد قول بدي كه دور منو براي ادامه تحصيل خط بكشي ! چون ديگه اصلا حوصله درس و كتاب را ندارم . باربد با صداي بلندي گفت : – چشم فرنازم امر تو اطاعت خواهد شد ! و دوباره ادامه داد : – آخ فرنازم به كلي فراموش كرده بودم كه تنها هدف تو از رفتن به دانشگاه اين بوده كه يه پسر خوشگل و خوش تيپ رو تور كني كه البته بالاخره شانس ياريت كرد و موفق هم شدي . باربد اين را گفت و چند گامي جلوتر از من برداشت خواستم نيشگون محكمي از بازويش بگيرم تا تلافي حرفش را دربياورم كه او شروع به دويدن كرد به دنبالش دويدم و فرياد زدم : – بچه پررو وايستا تا نشونت بدم ! ] هر دو دقايقي به دنبال هم دويديم تا اينكه عاقبت خسته و نفس زنان در كنار هم روي چمن دراز كشيديم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۵۷]

یکقدمتا_عشق

قسمت۶۲

لحظاتي بعد باربد نيم خيز شد و دستش را دور گردنم حلقه كرد و در حالي كه هنوز نفس نفس مي زد با شيطنت گفت : – خوب خانم خوشگله بگو ببينم يه ملكه زيبا توي اين بيابون با يه پسر خوشگل چه كاري مي تونه داشته باشه ؟ به سرعت از جايم بلند شدم و رو به او گفتم : – شيطنت ممنوع آقاي خوشگل و خوش تيپ از خود راضي ! باربد سرم را در آغوش گرفت و گفت : – فرنازم باهات شوخي كردم اينو بدون كه باربد عاشق روحته نه جسمت آره ! من روحت را مي خوام تو بايد همين جا به من قول بدي كه تا ابد بهم وفادار بموني و در همه حال عاشق من باشي ! با صداي بلندي خنديدم و دستم را روي قلبم گذاشتم و گفتم : – عزيزم بدان كه اين قلب تنها متعلق به توست و خواهد بود و تا زنده هستم دل به كس ديگري نخواهم سپرد ! باربد آه پرسوز و گدازي كشيد و گفت : – فرنازم تو تنها زني بودي كه تونستي منو عاشق خودت كني و تنها كسي بودي كه در دانشگاه كلي ماجرا با هم داشتيم . در اين جا باربد لبخندي زد و به گذشته برگشت و گفت : – فرناز ، جون باربد ، جون باربد راستش رو بگو چرا اون روز از توي كيوسك تلفن به موبايلم زنگ زدي ؟ مي خواستي مزاحم بشي ؟ خنديدم و گفتم : – مي خواي ازم اعتراف بگيري ؟ باربد بدون اينكه منتظر جوابم باشد خنديد و گفت : – آخ كه چه روزي بود ! نمي دوني وقتي مچت رو گرفتم چه حالي بهم دست داد احساس مي كردم كه از اسب غرور پياده ات كردم و تو ديگر فخري نداري كه بخواي جلوي من بفروشي ! باربد لحظه اي سكوت كرد و دوباره حرفش را با لذت خاصي كه برايش داشت ادامه داد : – يادته از اون روز به بعد هر وقت با تهديد ازت مي خواستم سوار اتومبيلم بشي فورا مثل بچه ي مطيعي اين كار رو مي كردي ؟ چقدر رنگ و روت با ديدن من مي پريد ، يادته چقدر سر به سرت مي ذاشتم و حرصت رو در مي آوردم . با زرنگي حرفش را بريدم و گفتم : – اينم بگو كه چقدر انتظار كشيدي كه بهت بگم دوستت دارم اما نگفتم ! باربد قهقهه اي بلندي زد و گفت : – با اينكه ازت آتو داشتم اما بازم مغرور بودي و كوتاه نمي اومدي تا اينكه بالاخره هم تو برنده شدي و منو عاشق خودت كردي و من بهت اعتراف كردم كه چقدر دوستت دارم . واي فرنازم چه روزهاي پر ماجرايي داشتيم آخ كه چقدر دوست دارم تمام زندگيمو بدم اما اون روزها دوباره برام تكرار بشن ! – باربد جان اعتراف مي كنم كه بيش از حد زيرك بودي ! باربد نگاه مهرباني بهم انداخت و گفت : – آخه عزيزم اگه زيرك نبودم كه تو رو به همين راحتي توي دام نمي انداختم . باربد اين را گفت و سپس نگاه پر شوري بهم انداخت و بعد هر دو خنديديم . آن روز من و باربد آنقدر خاطره هاي گذشته را زنده كرديم كه متوجه گذر زمان نشديم زماني به خودمان آمديم كه هوا رو به تاريكي مي رفت به ناچار حرف هاي قشنگمان را ناتمام رها كرديم و دست در دست هم از تپه پايين آمديم و به طرف اتومبيل رفتيم . هنگامي كه از كنار گندم زارها مي گذشتيم بوي معطر آنها به مشامم خورد با لذت خاصي بوي گندم ها را استشمام كردم و رو به باربد گفتم : – اخ كه من چقدر عاشق بوي گندمم ! باربد لحظه اي سكوت كرد و سپس با صداي بلندي برايم خواند : – بوي گندم مال من ، هر چي كه دارم مال تو ، ادامه اش را من خواندم : – يه وجب خاك مال من ، هر چي مي كارم مال تو
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۵۸]

یکقدمتا_عشق

قسمت۶۳

من و باربد آنچنان مست و عاشقانه اين ترانه را با هم مي خوانديم كه هر دو براي دقايقي فراموش كرديم كه چه غم بزرگي در دل داريم . سوار اتومبيل كه شديم سرم را به صندلي تكيه دادم و چشمانم را بستم تا لحظه به لحظه اين روز زيبا و به ياد ماندني را در ذهنم حفظ كنم . دقايقي بعد صداي باربد مرا به خود آورد و گفت : – فرنازم خسته اي ؟ خوابت مياد ؟ سرم را بلند كردم و گفتم : – باربد عزيزم مگه مي شه در كنار تو باشم و احساس خستگي كنم داشتم تك تك اين لحظات زيبا را كه با هم گذرانديم در ذهنم به خاطر مي سپردم تا بلكه بعد از رفتن تو خودم رو باهاشون سرگرم كنم . حرف از رفتن باربد كه شد دوباره احساساتي شدم و پرده اشك بر چشمانم نشست با حالتي بغض آلود حرفم را ادامه دادم : – باربد جان نمي دونم چرا وقتي به يادم مياد كه داري مي ري و ازم دور مي شي به يكباره وجودم درهم مي ريزه ؟ يه احساس عجيبي بهم دست ميده كه باعث مي شه ديگه حال خودم را نفهمم ! باربد لبخندي به رويم زد و گفت : – نازنينم دقيقا اين حسي كه تو داري منم دارم تنها دليلش هم اينه كه زيادي بهم وابسته هستيم و اين اولين باريه كه داريم از هم دور مي شيم . ناگهان بازوي باربد را گرفتم و با التماس به او گفتم : – باربد جان نرو … خواهش مي كنم نرو … يه راه ديگه اي پيدا كن . باربد جان من مي ميرم ! من اگه تو رو نبينم ديوونه مي شم پس خواهش مي كنم نرو ! باريد براي لحظاتي به چهره ام زل زد و سپس گفت : – فرنازم دوباره كه داري احساساتي مي شي آخه عزيزم نمي شه كه نرم فواد به من احتياج داره در ثاني مگه خود تو نبودي كه مي گفتي برو به فواد كمك كن ؟ پس فرنازم خواهش مي كنم سعي كن احساسات خودت رو كنترل كني و در نبود من صبر و حوصله به خرج بدي . مطمئن باش كه نمي ذارم زياد انتظار بكشي ! آه بلندي كشيدم و گفتم : – باربد جان نمي دوني كه با حرف هايت چقدر بهم آرامش مي دي . اين بار نگاه پر شورم را به او دوختم و ادامه دادم : – عزيزم مگه من چاره اي هم جز صبر كردن دارم ؟ فقط از خدا مي خواهم كه مشكل فواد رو حل كنه تا هر دوتون هر چه زودتر برگرديد . باربد چنگي به موهايش زد و گفت : – انشاا… عزيزم . دقايقي بعد به خانه رسيديم و باربد براي آخرين شب در منزل ما ماند من و او در اتاق من در كنار هم تا صبح بيدار مانديم و در گوش هم نجوا هاي عاشقانه خوانديم . با شنيدن حرف هاي باربد گاهي اشكم در مي آمد و گاهي ديگر از ته دل مي خنديدم آنچنان از عشق هم مست شده بوديم كه حال خودمان را نمي فهميديم هر چه بود گذشت و تا من به خودم آمدم فهميدم باربد ساعتها قبل مرا تنها گذاشته و رفته است . گر چه خيلي دوست داشتم به فرودگاه بروم و او را بدرقه كنم اما آنقدر احساساتي شده بودم كه چشمانم درست مثل باراني سيل آسا اشك مي ريخت چون نتوانستم او را بدرقه كنم و او با بدترين حال ممكن از من خداحافظي كرد و رفت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۵۹]

یکقدمتا_عشق

قسمت۶۴

ساعت يك بعد از ظهر بود كه به زحمت از خواب بيدار شدم و از تخت بيرون آمدم مقابل آينه كه ايستادم يك لحظه از ديدن چشمان پف آلود و قرمز خود به وحشت افتادم . سرم را چند بار تكان دادم و با خود زمزمه كردم امان از عاشقي ببين آدمو به چه روزي مي اندازه ! بعد آه حسرتي كشيدم و از اتاق بيرون آمدم . مامان را گرفته و غمگين ديدم كه روي مبلي نشسته و در حالي كه تسبيحي در دست داره ذكر مي گه . مامان سرش را بلند كرد و با ديدنم گفت : – فرناز جان چه عجب از خواب بيدار شدي ؟ با صداي گرفته اي به او سلام كردم و با بي حالي گفتم : – آخه مامان جوه من تازه بعد از رفتن باربد خوابيدم ! مامان جواب سلامم را داد و بعد پوزخندي زد و گفت : – خسته نباشي ! بعد به چهره ام زل زد و تازه متوجه چشمان متورمم شد خنده آرامي كرد و در حالي كه با خودش زمزمه مي كرد گفت : – پدر عشق بسوزه ، ببين هنوز چند ساعتي از رفتن باربد نگذشته چه به روزش اومده ! مامان اين را گفت و سپس صدايش را بلند تر كرد و بهم گفت : – فرناز جون برو يه آب سردي به صورتت بزن تا حالت خستگي چشمات از بين بره . به حرفش عمل كردم و به طرف دستشويي رفتم . دقايقي بعد وارد آشپزخانه شدم با اينكه مامان ناهار رو آماده كرده بود اما هيچ ميلي به خوردن نداشتم فقط يك ليوان شير براي خودم گرم كردم و سپس به طرف مامان رفتم و روبروي او روي مبلي نشستم . مامان با تعجب ازم پرسيد : – فرناز جون نمي خواهي ناهار بخوري ؟ جرعه اي از شير نوشيدم و گفتم : – فعلا ميل ندارم . مامان با حرص گفت : -اون موقع كه شاد و قبراق بودي اشتها نداشتي حالا كه ديگه ليلي شدي و مجنونت هم رفته سفر ! طعنه ي او را نشنيده گرفتم و گفتم : – مامان جون … مامان با مهرباني نگاهم كرد و گفت : – جون مامان بگو … – تو و بابا هر دو آدم هاي صبوري هستيد صبر شماها براي من قابل ستايشه اما نمي دونم بر خلاف شما دو تا چرا من اينقدر كم طاقت بار اومدم ! مامان نفس عميقي كشيد و در جوابم گفت : – زندگي تو را هم صبور خواهد كرد آخه تو كه تازه اول راهي انشاا… بذار عروسي كني اونقدر درگير زندگي خواهي شد كه خود به خود صبور مي شوي . مامان اين بار آه بلندي كشيد و ادامه داد : منم يه زماني كه هنوز ازدواج نكرده بودم و به قولي مجرد بودم اونقدر تحملم كم بود كه اگه چيزي رو مي خواستم بايد حتما همون موقع به دست مي اوردم اما بعد از ازدواج فراز و نشيب هاي زندگي به من صبر كردن را آموخت و كم كم از من زني صبور ساخت . مامان با دقت به چشمانم خيره شد و گفت : – عزيزم براي دوري از مجنونت كم طاقتي مي كني …؟ با شرم سرم را پايين انداختم و گفتم : – آره … اما خوب براي فواد هم بدجوري دلم تنگ شده ! مامان سرش را تكان داد و گفت : – اي كلك فواد تنها بهانه اي است براي دلتنگي تو ! نگاهي به مامان كردم با نگاهش به من فهماند كه مي داند در دلم چه مي گذرد ! بار ديگر نگاهم را از او گرفتم و مهر سكوت بر لبانم زدم و دقايقي بعد به بهانه ي نظافت اتاقم مامان را تنها گذاشتم و به اتاقم رفتم و در را بستم . مثل ديوانه ها توي اتاقم چرخ مي خوردم و بوب ادكلن باربد كه هنوز در فضا بود را با تمام قدرتم مي بوييدم و سعي مي كردم آن را با تمام وجودم حفظ كنم . لحظاتي بعد عكسش را از كنار تختم برداشتم و آن را روي سينه ام گذاشتم و از بي قراري هايم برايش گفتم عصر همان روز بود كه به اتفاق مامان به امامزاده صالح رفتيم . مامان آنچنان با سوز دل اشك مي ريخت و براي آزاد شدن فواد دعا مي كرد كه اشك مرا هم درآورد از ته دل براي فواد دعا كردم و سپس براي او و باربد شمع روشن نمودم و زير لب براي سلامتي و بازگشت هر چه سريعتر آنها باز هم دعا كردم . هوا رو به تاريكي مي رفت ولي مامان هنوز مشغول دعا و قرآن خواندن بود به آرامي در گوشش گفتم : – مامان جون هوا داره تاريك مي شه بلند نمي شي بريم ؟ مامان با سر حرفم را تاييد كرد و بعد قران را بوسيد و در جايگاهش گذاشت و بار ديگر چيزهايي زير لب زمزمه كرد و سپس هر دو از امامزاده صالح بيرون آمديم و با گرفتن تاكسي خود را به خانه رسانديم . وارد حياط كه شديم بابا را در چارچوب در سالن ديديم كه از همان جا گفت : – زيارت قبول . مامان در حالي كه چادرش را در ميآورد گفت : – انشاا… لحظاتي بعد كه هر دو به داخل رفتيم يك لحظه چشمم به تلفن خورد و به ياد باربد افتادم . با عجله رو به بابا كردم و گفتم : – بابا جون باربد تماس نگرفت ؟ – چرا دختر كم طاقتم ، باربد هم ساعتي قبل زنگ زد و خبر رسيدن خودش را داد .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۰۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت۶۵

در دل خدا را شكر كردم و دوباره پرسيدم : -بابا جون باربد بهت شماره تلفن نداد . بابا به دفتر تلفن كه روي ميز بود اشاره كرد و گفت : – خوب شد كه گفتي به كلي يادم رفته بود باربد شماره هتلي را كه در آن ساكن شده رو داد و من هم توي دفترچه تلفن نوشتمش . در ضمن بهت سلام رسوند و گفت كه شب باهاش تماس بگيري . لبخندي زدم و دفتر تلفن را باز كردم و شماره هتل را در دفتر يادداشت خودم نوشتم و سپس به طرف اتاقم رفتم . شب در اولين فرصت شماره را گرفتم اما متاسفانه ارتباط برقرار نشد چندين بار ديگر باز شماره را گرفتم اما باز هم بي فايده بود و در نهايت با اعصابي خراب گوشي را روي دستگاه گذاشتم و ساعتي بعد با حالتي گرفته به تختم پناه بردم و آنقدر خاطرات شب گذشته را كه باربد در كنارم بود جلوي چشمانم زنده كردم كه كم كم خواب چشمانم را ربود و همه چيز از خاطرم پاك شد . صبح با اولين اشعه هاي خورشيد چشمانم را باز كردم و بعد از اينكه غلتي در تخت خوردم از آن پايين آمدم و از اتاق خارج شدم . با شستن دست و صورتم به طرف پنجره سالن رفتم و پرده را كنار زدم و مامان را در حال شستن حياط ديدم . پنجرا را باز كردم و با صداي بلندي به او صبح بخير گفتم مامان تبسمي به رويم كرد و جوابم را داد . بعد از خوردن صبحانه و انجام دادن مختصري از كارهايم تصميم گرفتم سري به عاطفه و نويد بزنم آنها در اين مدت به خاطر تنهايي و مراقبت از نويد در منزل آقاي آشتياني زندگي مي كردند . دقايقي بعد آماده رفتن شدم و در حالي كه روبروي آينه ايستاده بودم و شالم را مرتب مي كردم مامان را صدا زدم و گفتم : – مامان جون من دارم مي رم يه سري به عاطفه و نويد بزنم شما سفارشي نداري ؟ مامان از توي آشپزخانه پاسخم را داد : – نه عزيزم برو به سلامت . سلام به همگيشان برسان نويد را هم به جاي من ببوس . از او خداحافظي كردم و از منزل خارج شدم . ساعتي بعد خود را جلوي در خانه بزرگ و لوكس آقاي آشتياني يافتم و پس از اينكه دكمه آيفون را فشار دادم به انتظار باز شدن درب ماندم كه با شنيدن صداي گرم و مهربان خانم آشتياني در برايم باز شد . در حالي كه با استقبال گرم همگي كواجه شدم نويد ذوق كنان به طرفم آمد و خود را در آغوشم رها كرد او را چندين بار بوسيدم و هواپيمايي را كه از فروشگاه سر راهم خريده بودم به او دادم و خوشحالي اش را دو چندان كردم او هم گونه ام را بوسيد و به دنبال بازي خودش رفت . با تعارف هاي خانم آشتياني و عاطفه به طرف سالن پذيرايي رفتم و روي مبل نشستم . عاطفه بدجوري لاغر و تكيده شده بود طوري كه وقتي به چهره اش نگاه مي كردم دلم برايش به درد مي آمد . بدتر از آن وقتي بود كه او با اشك هايش از غم و غصه ي فواد و از دلتنگي هايش حرف مي زد ، دلم به حالش سوخت و همپاي او اشك ريختم . عاطفه بدجوري بهم ريخته بود از يك طرف غصه دوري فواد مثل خوره روحش را مي خورد و از طرفي ديگر نويد آنچنان بهانه فواد را مي گرفت و اذيتش مي كرد كه او را به كلي عصبي كرده و باعث شده بود كه بيشتر اوقات مطب نرود و با خودش و نويد درگير باشد . ناهار را نزد آنها ماندم و ساعتي بعد قصد رفتن داشتم كه با اصرارهاي عاطفه و گريه هاي نويد كه براي ماندنم پافشاري مي كرد به ناچار مجبور شدم كه شب را هم بمانم . تك زنگي به مامان زدم و نيامدنم را به او اطلاع دادم هوا داشت تاريك مي شد كه نويد شروع به بهانه گيري كرد و به يكباره بغض كودكانه اش تركيد و با لحن شيرينش داد زد : – من بابامو … مي خوام … خانم آشتياني و عاطفه هر چه سعي كردند كه او را آرام كنند بي فايده بود نويد بلندتر گريه مي كرد . عاطفه كه ديگر تحمل استقامت كردن نداشت يه گوشه نشست و همپاي نويد اشك ريخت . خودم هم بدجوري از ديدن اين صحنه غمگين شدم و بغض گلويم را گرفت اما با زحمت فراوان خودم را كنترل كردم و بغضم را فرو دادم و نويد را بغل كردم و در حالي كه سعي مي كردم فكر او را از فواد دور كنم به او گفتم : – نويد جان مي آي با هم بازي كنيم . و بعد هواپيما را برداشتم و آن را به طرفش گرفتم و گفتم : – بيا اين مال تو … نويد زير دستم زد و با گريه گفت : – من هواپيما نمي خوام من هيچي نمي خوام من بابامو مي خوام …با لحني آرام و شمرده به او گفتم : – نويد جان اگه قول بدي پسر خوبي باشي و ديگه مامان عاطفه و مادر جونت را اذيت نكني بابا فواد هم زودتر مياد اما اگه اين طوري بخواي گريه كني و اعصاب مامان عاطفه را بهم بريزي بابا فواد هم ازت ناراحت مي شه و ديگه پهلوت نمي آد . نويد كه گويي حرف هايم را درك كرده بود اشك هايش را با استين بلوزش پاك كرد و دستش را به طرفم گرفت و با صداي خش داري گفت : – عمه جون چند تا ديگه بخوابم و بيدار بشم بابا فواد مي آد ؟ لبخندي به رويش زدم و گفتم : – عزيز دلم اگه تو به عمه قول بدي كه ديگه گريه نكني و پسر خوبي باشي دو تاي ديگه بخوابي و بيدار بشي بابا فواد اومده

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۰۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۶۶

نويد لحظاتي سكوت كرد و به انگشتان كوچكش خيره شد و سپس گفت: – عمه جون دو تا خيلي زياده ؟ يا كمه ؟ او را بوسيدم و گفتم : عزيزم دو تا خيلي كمه ؟ اونقدر كه اگه چشماتو ببندي و بخوابي خيلي زود تموم مي شه . نويد آرام شد و سرش را معصومانه بر روي شانه ام گذاشت و چشمانش را بست طولي نكشيد كه او كاملا به خواب فرو رفت . با ديدن چهره ي پاك و معصومش كه به خواب رفته بود اشك در چشمانم حلقه بست او را به آرامي بوسيدم و سپس به همراه عاطفه او را به اتاق خواب بردم . بعد تا نيمه هايي از شب رفته در كنار عاطفه نشستم و به حرف ها و دلتنگي هايش گوش دادم و در آخر فقط توانستم او را به صبر و بردباري دعوت كنم . هنگام خواب طبق خواسته خودم در اتاق باربد و روي تختش دراز كشيدم رختخوابش هنوز بوي خوش تنش را مي داد طوري كه احساس كردم واقعا باربد در كنارم هست دقايقي در رويا با او صحبت كردم و از دلتنگ بودنم برايش گفتم و بعد اشك هايم سرازير شد اما بدون توجه به آن با باربد درد دل كردم و از تمام اتفاقات آن روز برايش صحبت كردم . آنقدر كه سرانجام خواب به سراغ چشمانم آمد و ديگر ادامه ي حرف هاي ناگفته ي دل تنگم براي محبوبم ناتمام ماند . دو سه روزي از رفتن باربد مي گذشت ولي او هيچگونه تماسي با من نگرفته بود راستش كمي از دستش دلخور بودم خودمم هر وقت به او زنگ مي زدم متصدي هتل با لهجه ي خاصي مي گفت آقاي آشتياني بيرون تشريف دارند . بنابراين در حالي كه به شدت از باربد دلتنگ و دلگير بودم لحظه ها و ساعتها را به سختي سپري مي كردم . صبح روز بعد با زنگ تلفن از خواب بيدار شدم مامان خيلي سريعتر از من گوشي را برداشت و دقايقي طول نكشيد كه او با عجله وارد اتاقم شد و سراسيمه گفت : – فرناز جان پاشو هر چه زودتر آماده شو كه بايد بريم بيمارستان ! با تعجب از جايم برخاستم و گفتم : – بيمارستان ؟ چرا ؟ مامان به سختي گفت : – عاطفه زنگ زد و گفت نويد از بس توي خواب بي قراري فواد رو كرده دماي بدنش بالا رفته و دچار تشنج شده الان هم بستريه ! خيلي سريع خودم را آماده كردم در طول راه مدام زير لب براي بهبودي نويد دعا مي كردم . ساعتي بعد من و مامان خود را به بيمارستان و پشت در اتاق نويد رسانديم با ديدن نويد يك لحظه در جاي خودم خشكم زد طفل معصوم چهره اش زرد و كاملا تكيده شده بود . دستم را روي پيشاني اش گذاشتم دماي بدنش طبيعي بود . عاطفه به كنارم آمد و گفت : – دكترها بالاخره تبش رو پايين آوردند راستش نظر دكترش اينه كه نويد به يه نوع افسردگي روحي شديد مبتلا شده و مدام فكرهاي ناآرام به سرش مي زنه . وقتي به دكتر گفتم كه دوري باباش باعث شده اين طوري بشه ؟ او خيلي تاكيد كرد كه حتي براي يك ساعت هم شده بايد باباش رو ببينه تا فكرهاي پريشاني كه به سراغش مي آد ازش دور شوند فعلا هم بايد براي چند روزي در بيمارستان بستري بماند . مامان كه كنار تخت نويد ايستاده بود و به حرف هاي عاطفه با دقت گوش مي داد بغضش تركيد و با هق هق گفت : – آخه باباشو از كجا بياريم ؟ اي خدا خودت كمك كن و يه نگاهي به اين طفل معصوم بينداز . اي خدا يه در خيري به روي فواد باز كن … در حالي كه مامان مثل باران بهاري اشك مي ريخت و دعا مي كرد عاطفه مات و مبهوت به نويد نگاه مي كرد . بابا و آقاي آشتياني هم به آرامي با هم چيزهايي زمزمه مي كردند من و خانم آشتياني هم كنار نويد ايستاده بوديم و گاهي با نگراني به او نگاه مي كرديم و گاهي به اطرافيان . ساعتي بعد بابا و مامان نزد عاطفه و نويد ماندند و من در حالي كه آشفته و پريشان بودم به تنهايي از بيمارستان بيرون آمدم و خودم را به خانه رساندم . دقايقي از آمدنم به خانه مي گذشت كه تلفن زنگ زد با صداي گرفته آن را جواب دادم اما به محض شنيدن صداي باربد انگار روح و رواني تازه گرفتم . بعد از سلام و احوالپرسي مختصري كه با او كردم با لحني گلايه آميز به او گفتم : – باربد جان چرا اين چند روز بهم زنگ نزدي ؟ – چي بگم فرنازم كه شنيدنش دلت رو به درد مياره ! با صداي لرزاني گفتم : – طوري شده ؟ – از اون روزي كه به انگليس اومدم و فواد رو ديدم باور كن همه چيز رو فراموش كردم . با صدايي كا انگار از ته چاه بيرون مي آمد گفتم : – چرا ؟ – راستش فواد از لحاظ روحي بدجوري بهم ريخته و به شدت افسرده شده اگه بهت بگم لحظه ي اول كه او را ديدم نشناختمش باورت مي شه ؟ اون بدجوري اينجا عذاب مي كشه روحيه شو از دست داده توي اين سه ماهي كه توي زندان بوده به اندازه ي چند سال پير تر شده ! در حالي كه بغض به شدت راه گلويم را گرفته بود به سختي گفتم : – باربد جان سراغ خانواده مقتول نرفتي ؟ باربد آهي كشيد و گفت : – بي فايده اس … بي فايده
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۰۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۶۷

چرا ؟ – اون خانواده اگر چه ايراني اند اما اصلا بويي از انسانيت نبردند آنچنان آدم هاي قصي القلبي هستند كه توي عمرم لنگه شون رو نديدم ! – يعني مي خواي بگي اونها رضايت نمي دن ؟ – متاسفانه نه ، آنها فقط خواهان قصاص كردن فواد هستند كه براي اون هم فكر كنم فواد بايد تقريبا ۱۵ سال زنداني بكشد . بغضم را رها كردم و در حالي كه به شدت اشك مي ريختم گفتم : – باربد جان تو رو خدا يه كاري بكن . نويد داره از دوري فواد مي ميره اين وسط طفلك عاطفه ! فواد رو كه از دست داده ، داره نويد را هم از دست مي ده . باربد تو رو خدا …. بعد به هق هق افتادم و نتوانستم حرفم را ادامه بدهم . باربد با شنيدن وضعيت نويد ناراحتي اش دو چندان شد اما با اين حال سعي مي كرد مرا دلداري بدهد و مدام مي گفت : – فرنازم خواهش مي كنم گريه نكن در عوض تا مي تواني براي برطرف شدن مشكل فواد دعا كن شايد خدا يه رحمي به دل خانواده ي مقتول انداخت . به زحمت گفتم : – جز دعا كه كاري از دستم برنمياد . مكالمه ي من و باربد جز بحث در مورد فواد نبود و در نهايت باربد با تاكيد به اين كه در مورد حال فواد چيزي به مامان و عاطفه نگويم خداحافظي كرد و من گوشي را روي دستگاه گذاشتم و بعد زانوي غم بغل گرفتم و با صداي بلند براي فواد ، نويد و عاطفه گريه كردم .ساعتي بعد بابا و مامان غمگين و با چهره ي گرفته اي به خانه آمدند به محض ديدن من هر دو با هم گفتند : – فرناز جان چت شده ؟ چرا چشمات اينقدر قرمز شده ؟ – چيز مهمي نيست براي نويد ناراحت هستم ! مامان آهي كشيد و گفت : – الهي بميرم برايش كه داره اينقدر زجر مي كشه ! با صداي لرزاني گفتم : – حالش چطور بود ؟ بهتر شده بود ؟ بابا جواب داد : – خدا را شكر كمي بهتر شده بود اما براي يه مدتي بايد مرتب تحت درمان باشد و دارو مصرف كند . ناهار را در فضاي سرد و بي روح با بي اشتهايي خورديم . مامان طبق معمول حس ششم اش قوي بود بعد از ناهار رو به من كرد و گفت : – فرناز جان تو مطمئني اتفاقي جز بيماري نويد تو را ناراحت نكرده ؟ – نه مامان جون از هيچ چيز ديگه اي جز بيماري نويد ناراحت نيستم . مامان كه گويي قانع نشده بود دوباره پرسيد : – باربد بهت زنگ نزد ؟ با لكنت گفتم : – چرا … اتفاقا … صبح كه به خونه برگشتم … زنگ زد . مامان چشمانش را گرد كرد و گفت : – پس چرا چيزي نگفتي ؟ ازش حال فواد را پرسيدي ؟ توانسته خانواده مقتول را ببيند ؟ از كنجكاوي و سوال هاي مامان كلافه شدم اما چاره اي جز گفتن دروغ به او نداشتم . به خاطر همين گفتم : – آره مامان جون باربد گفتش فواد رو ديده كه حالش كاملا خوبه و سر حاله در ثاني به ديدن خانواده ي مقتول هم رفته بود و با خواهش و تمنا رضايت فواد را ازشون خواسته بود كه اونها هم از باربد فرصت خواستند تا فكرهايشان را بكنند . ديگر تحمل استقامت كردن در برابر مامان را نداشتم مي دانستم كه اگر دقيقه اي ديگر پيش او بمانم با ريزش اشك هايم همه چيز را از چهره ام مي خواند
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت۶۸

بنابراين بدون اينكه منتظر حرفي از طرف مامان بمانم فورا از جايم برخاستم و به بهانه ي سر درد او را ترك كردم و به اتاقم پناه بردم و در خلوت خود دوباره با يادآوري حرف هاي باربد كه راجع به فواد گفته بود اشكم دراومد و تا جايي كه توانستم دلم را خالي كردم . ساعتي بعد هنگامي كه بابا و مامان به مدرسه رفتند لباس پوشيدم و بدون آنكه مقصد معيني داشته باشم به خيابان رفتم و خود را در دريايي از مردمان جورواجور گم كردم . مدام با خود مي گفتم اگر فواد اين همه سال در زندان آن هم در غربت بماند چگونه دوام خواهد آورد ؟ تكليف عاطفه و نويد چه خواهد شد ؟ آيا نويد بدون آنكه سايه پدر را بالاي سر خود احساس كند مي تواند به زندگي ادامه دهد ؟ از آن بدتر عاطفه چگونه مي تواند تنهايي از پس همه ي مشكلات زندگيش برآيد ؟ آنقدر سوالهاي مختلف ديگري در ذهنم نقش بست كه نفهميدم چگونه خود را به پاركي رساندم و روي نيمكتي نشستم مثل آدم هاي گيج و منگ تنها عابران را نگاه مي كردم ولي فكرم جايي ديگر مشغول بود . نزديك غروب بود كه پارك را ترك كردم و به خانه برگشتم . آن شب را تا صبح كابوس ديدم و هر چند ساعت يكبار با وحشت از خواب پريدم قلبم به شدت در سينه ام مي تپيد . حال ناآرامي داشتم با بدبختي شب را به صبح رساندم و به اميد اينكه خبر خوشي از فواد بشنوم روزم را آغاز كردم اما متاسفانه نه آن روز خبري از فواد شد و نه روز هاي ديگر ، هيچگونه خبري از آزادي فواد نشد . * * * * متاسفانه روزها با شتاب جايشان را به يكديگر دادند و تبديل به ماه شدند . دقيقا چهار ماه از رفتن باربد مي گذشت او در اين مدت هيچ كاري نتوانسته بود براي آزادي فواد انجام دهد . حالا ديگر بابا ، مامان ، عاطفه مي دانستند كه برگشتن فواد به همين آساني ها نيست . مامان گويي ده سال پيرتر شده بود بابا كم حرف مي زد و مدام در لاك خودش بود . عاطفه و نويد هم تنها زجر مي كشيدند و هيچ كاري از دستشان برنمي آمد . در اين ميان من هم از طرفي غصه ي فواد را مي خوردم و از طرف ديگر هم به شدت دلتنگ باربد شده بودم طوري كه بيشتر اوقات خودم را در اتاقم حبس مي كردم و تنها با ريختن اشك كمي دل خود را سبك تر مي كردم . حدود دو هفته ي ديگر هم گذشت كه در اين مدت باربد خيلي به ندرت باهام تماس مي گرفت هر موقع هم كه خودم با او تماس مي گرفتم به سردي جوابم را مي داد وقتي علتش را مي پرسيدم فقط مي گفت از ديدن فواد در اينجا زجر مي كشد . چندين بار از او خواستم كه حداقل او برگردد اما راضي نمي شد و مي گفت اگر من به ديدن فواد نروم او يقينا ديوانه خواهد شد . هر روز كه مي گذشت عصبي تر و بداخلاق تر مي شدم نمي دانستم در اين ميان چه كسي را بايد مقصر بدانم اما وقتي به عمق ماجرا نگاه مي كردم تنها به حكمت و مصلحتي مي رسيدم كه خودم هيچ از آن سر در نمي آوردم و تنها از خدا كمك مي خواستم . يك روز كه حالم بسيار گرفته بود لباس پوشيدم و از خانه بيرون زدم تا كمي در پياده روها قدم بزنم نمي دانم چند ساعتي بي هدف در خيابانها قدم زدم كه عاقبت خسته و پريشان دوباره به خانه برگشتم . به محض اينكه وارد سالن شدم عاطفه و نويد را ديدم اما وقتي تعجبم بيشتر شد كه ديدم او و مامان و بابا اشك مي ريزند و در اين ميان خدا را شكر مي كنند ! با عجله به نزد آنها رفتم و عاطفه را متوجه خودم كردم و گفتم: – عاطفه جون چيزي شده ؟ آنها كه تازه متوجه حضور من شده بودند هر سه با هم گفتند : – فواد آزاد شده ! فواد آزاد شده ! چشمانم از تعجب گرد شدند و با صداي لرزاني گفتم : – درست شنيدم فواد آزاد شده ؟ چطوري ؟ عاطفه ميان اشك و خنده گفت : – همين امروز باربد بهم زنگ زد و گفت فواد آزاد شده اما حقيقتش را بخواهي حرفش را باور نكردم تا اينكه گوشي را به خود فواد داد گفت كه حرف هاي باربد حقيقت داره و آزاد شده ! دستهايم را از شادي بهم كوبيدم و گفتم : – آخه چطوري ؟ عاطفه اشك هايش را پاك كرد و گفت : – راستش آنقدر از شنيدن اين خبر به هيجان آمدم كه درست و حسابي نفهميدم چي شده !
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۴]

یکقدمتا_عشق

قسمت۶۹

! فقط يادمه كه فواد گفت چند روز قبل مادر مقتول به ديدنش مي رود و وقتي او را مي بيند دلش به رحم مي آيد و همه چيز را ناديده مي گيرد و حكم رضايت خودش را امضا مي كند . از خوشحالي چند بار به هوا پريدم و مثل كودكي ذوق كردم بعد همان لحظه وضو گرفتم و نماز شكر به جا آوردم و چندين بار خداي مهربان را شكرگزاري كردم . وقتي از اتاق بيرون آمدم و عاطفه را آماده ي رفتن ديدم رو به او كردم و گفتم : – عاطفه جان كجا با اين عجله ؟ او در حالي كه كفش نويد را به پايش مي كرد قبراق و شادمان گفت :- فرناز جون مي رم اين خبر خوش را به بابا و مامان هم بدهم آخه اونها هنوز بي خبرند . بعد از رفتن عاطفه بدون آنكه در كنار بابا و مامان بنشينم و در خوشحاليشان شركت كنم به اتاقم رفتم و گوشي را برداشتم و به باربد زنگ زدم تا اين خبر خوش را از زبان او هم بشنوم . خوشبختانه با اولين تماس ارتباط برقرار شد و باربد هتل بود وقتي گوشي را جواب داد با شنيدن صدايش به وجد آمدم و از شدت شوق سراپا لرزيدم . آنقدر عجولانه حالش را پرسيدم كه اصلا متوجه لحن سرد و بي تفاوتش نشدم ! با ذوق از او سوال كردم : – باربد جان عزيزم اين حقيقت داره كه فواد آزاد شده ؟ باربد با لحن سردي كه تازه متوجه آن شده بودم خيلي بي تفاوت جوابم را داد : – آره فواد آزاد شده و هفته ي آينده هم به ايران بر مي گرده . با تعجب پرسيدم : – بر مي گرده ؟ – آره . براي يك لحظه گيج شدم و دوباره پرسيدم : – باربد جان تو حالت خوب نيست ؟ نكنه سرما خوردي ؟ نه … نه حالم خوبه ! – اما حرف زدنت يه جوريه ؟ باربد اين بار پاسخي به سوالم نداد و تنها سكوت كرد . يك لحظه با خودم فكر كردم كه حتما فواد در كنارش نشسته و او نمي تواند راحت حرف بزند . با اين خيال خودم را قانع كردم و بحث را عوض نمودم و از او پرسيدم : – باربد جان چي شد كه خانواده مقتول رضايت دادند و فواد آزاد شد ؟ باربد با سردي بيش از حدي كه حالم را منقلب مي كرد گفت : – فواد اينجاست بيا با خودش صحبت كن … تا خواستم اعتراضي به رفتارش كنم گوشي را به فواد سپرد وقتي صداي فواد را شنيدم براي لحظه اي تمام برخورد باربد را فراموش كردم و دوباره خوشحالي ام را بدست آوردم و با فواد مشغول خوش و بش كردن شدم و گفتم : – فواد جان نمي داني كه چقدر از آزاد شدنت خوشحال شديم بگو ببينم چطور شد كه رضايت دادند ؟ فواد كه از صدايش مشخص بود كاملا سر حال و قبراق است گفت : – مادر مقتول رضايت داد راستش چند روز قبل به ملاقاتم اومده بود و با ديدن من مثل بارون بهار اشك مي ريخت و مي گفت پسرم اومده به خوابم و التماس كنان بهم گفته اوني كه در زندان بسر مي بره قاتل من نيست روحم در عذابه و لحظه اي آرام ندارم هر چه زودتر او را آزاد كنيد تا روحم بيش از اين عذاب نكشه . من قسمتم اين بوده كه بميرم ! خنديدم و گفتم : – چه روح باوجداني ! پس آزاديت را مديون مقتول هستي . -ولي فرناز جون با اين حال كه آزاد شدم اما لحظه اي اون صحنه كه منجر به مرگ مقتول شده را فراموش نمي كنم و مدام احساس گناه دارم … ادامه حرفش را بريدم و گفتم : تو بايد اين جريان را كاملا به فراموشي بسپاري آخه تو مقصر نبودي كه بخواهي خودت را سرزنش كني اين يك اتفاق ناگوار بود كه تنها مسببش خود مقتول بوده . به قول معروف سر بي گناه پاي دار مي ره اما بالاي دار نمي ره . در ضمن تو به اندازه كافي هم زجر كشيدي فكر نكنم شش ماه زندان آن هم در غربت كار آساني باشد ! فواد با گفتن توكل به خدا ديگه بحث را ادامه نداد و گفت : – فرناز جون اگه كاري نداري گوشي را به باربد بدهم . با شنيدن اسم باربد قلبم ناگهان فرو ريخت و با صداي لرزاني به فواد گفتم : – به اميد ديدار . باربد گوشي را گرفت و گفت : – الو … به يكباره همه چيز را فراموش كردم و يا شايد هم مي خواستم كه فراموش كنم . بنابراين با ذوق گفتم : – باربد جان كي پرواز داريد ؟ باربد من مني كرد و گفت :
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۴]

یکقدمتا_عشق

قسمت۷۰

: – راستش من … من مقداري خريد دارم كه نمي تونم با فواد برگردم فكر كنم خريدهام يكي دوهفته طول بكشد اما فواد روز شنبه پرواز دارد . انگار كه كسي پتك محكمي بر سرم كوبيده باشد قلبم به شدت در سينه ام لرزيد . با صداي لرزاني از او پرسيدم : – يعني چه ؟ آخه تو كه خريد نداشتي ؟ – نگران نباش مي خوام يه مقدار وسايل طبي مدرن كه براي مطبم نياز دارم بخرم آخه اينجا بهترين مارك ها رو داره ! – ولي همين جا هم بهترين وسايل رو مي تونستي بخري . باربد جان خواهش مي كنم به همراه فواد برگرد من ديگه تحمل صبر كردن ندارم . باربد بدون آنكه در مقابل خواهش هايم جواب قانع كننده اي بدهد با همان لحن سرد گفت : – بعدا بهت زنگ مي زنم فعلا خداحافظ . با عجله گفتم : – الو … الو باربد … اما بي فايده بود چون او گوشي را گذاشته بود ! آنچنان شوك شديدي بهم دست داد كه قدرت فكر كردن نداشتم و احساس مي كردم فكرم فلج شده . دقايقي را به همين حال سپري كردم ولي كمي بعد كه به خود آمدم هر چه سعي كردم به خودم بقبولانم كه دو هفته هم سپري مي شود و باربد مي آيد اما باز قانع نشدم و با خودم گفتم انگار كه باربد عوض شده ! باربدي كه هميشه مرا « فرنازم » صدا مي زد حالا حتي اسمم را هم نمي آورد . با حالتي عصبي چنگي به موهايم زدم و دوباره زمزمه كردم باربد دو سه هفته اي است كه اين طور تغيير كرده است . ديگر دوست ندارد كه با من تماس بگيرد هر موقع هم كه من تماس مي گيرم با سردي جوابم را مي دهد . هر لحظه كه مي گذشت افكار بد و بدتري نسبت به باربد در ذهنم نقش مي بست و دلشوره وجودم را چنگ مي زد طوري كه احساس مي كردم هر آن ممكن است قلبم بگيرد . نمي دانم چند ساعت بر من اينگونه گذشته بود كه مامان به اتاقم آمد و گفت : – فر … اما با ديدن چهره ي بي رنگم حرفش را خورد و با نگراني به طرفم آمد و روبرويم نشست و گفت : – فرناز جان اتفاقي برات رخ داده ؟ انگار كه حالت خوب نيست ؟ رنگ چهره ات هم كه بدجوري پريده است ؟ تنها به نقطه روبرو زل زدم و چند بار سرم را تكان دادم و به مامان گفتم : – چيزي نيست نگران نباش ! مامان در حالي كه دست سردم را فشار مي داد گفت : – مگه مي شه نگرانت نباشم آخه رنگ به چهره كه نداري هيچ دستات هم مثل يخ سرد شده ! – مامان جون الان به باربد زنگ زده بودم گفت كه به همراه فواد نمي آد . مامان با تعجب گفت : – نمي آد ! – آره گفت كه براب افتتاح مطبش نياز به يه سري وسايل طبي داره كه تا بخواد وسايلش رو بخره يكي دو هفته طول مي كشه . مامان با شنيدن حرفم نفس عميقي كشيد و گفت : – آخيش راحت شدم آخه دختر تو كه با اين حرف زدنت منو نصف عمر كردي خب دو هفته كه زمان زيادي نيست تا چشم بهم بزني باربد هم اومده ! مامان ادامه حرفش را در حالي كه با طعنه و شوخي در هم آميخته بود گفت : – فرناز جون خجالت نمي كشي به خاطر همين موضوع كوچولو اين طوري زانوي غم در بغل گرفته اي ! بغض گلويم را گرفت ولي به زحمت آن را فرو دادم و گفتم : – آخه ميدوني مامان جون باربد اخيرا خيلي سرد با من رفتار مي كنه . الان هم به حدي سرد و بي تفاوت با من صحبت كرد كه اصلا اجازه نداد باهاش حرف بزنم چون فورا خداحافظي كرد . مامان موهايم را نوازش كرد و با خونسردي گفت : – دختر نازك نارنجي ام تو نبايد انتظار داشته باشي كه باربد مرتب قربان صدقه ات برود و تو را تحويل بگيرد خوب مرده و هزار مشكل تازه تو بايد اونو درك كني آخه طفلكي الان چهار ماهه كه توي غربت گير كرده و از كار و زندگيش عقب افتاده فقط به خاطر اينكه فواد اونجا بي كس نباشه قيد همه چيز رو زده ! مامان تمام اين حرف ها را با قاطعيت بيان كرد اما باز هم دل صاحب مرده ي من قانع نشد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۶]

یکقدمتا_عشق

قسمت۷۱

مامان دستم رو گرفت و از جايم بلند كرد و گفت : – پاشو … پاشو برو يه آبي به سر و صورتت بزن كه خيلي قيافه ي مسخره اي پيدا كرده اي . لحظاتي بعد در حالي كه هر دو از اتاق بيرون مي رفتيم مامان حرفش را ادامه داد و گفت : – همه اش تقصير باربد كه اينقدر تو رو لوس كرده ! لبخند تلخي زدم و با گفتن مامان تو هم چه حرف هايي مي زني ها …. به طرف دستشويي رفتم . شير آب سرد را باز كردم و صورتم را زير آن قرار دادم تا اعصابم آرام بگيرد بعد به زحمت سعي كردم كه تماس باربد و لحن سردش را به فراموشي بسپارم و تنها براي بازگشت فواد خوشحال باشم . روز شنبه كه فرا رسيد همگي در فرودگاه جمع بوديم و انتظار فواد را مي كشيديم بابا ، مامان ، عاطفه ، نويد و همچنين آقا و خانم آشتياني به خاطر بازگشت فواد به ايران از خوشحالي سر از پا نمي شناختند به گونه اي كه هيچ كدام متوجه حال خراب من نبودند . از آخرين تماسي كه با باربد داشتم ديگر هيچ خبري از او نشده بود . باربد بهم گفته بود كه بعدا بهت زنگ مي زنم ولي اين كار را نكرده بود . در اين مدت چندين بار به طرف تلفن رفتم و با وسوسه شماره او را گرفتم اما دوباره قطع كردم . دلم مي خواست خودش زنگ بزند كه متاسفانه تماسي نگرفت گويي كه به كلي مرا فراموش كرده بود . با تكان دست عاطفه كه بر شانه ام مي زد به خود آمدم گفت : – فرناز جان كجايي دختر ؟ چرا اينقدر توهمي ؟ نگاهي غمگين به چهره ي شاد و شنگول عاطفه انداختم و گفتم : – عاطفه جون بدجوري دلتنگ باربد شدم كاش الان او هم به همراه فواد مي اومد ! لبخند شيريني به رويم زد و گفت : – باربد هم مي آيد مطمئنا اين يكي دو هفته هم خواهد گذشت به قول شاعر چون مي گذرد غمي نيست . لبخند تلخي زدم و گفتم : – تا بگذرد هم كمي نيست ! در همان لحظه با حرف بابا كه گفت فواد آمد حرف هاي من و عاطفه ناتمام ماند عاطفه نويد را بغل كرد و چند گامي به جلو رفت و بعد هم از همان فاصله سعي كرد فواد را نشان نويد بدهد . نويد كه فواد را ديد با صداي كودكانه اش فرياد زد : آخ جون بابا فوادم اومد …آخ جون … دقايقي بعد فواد با ديدن ما به طرفمان آمد . بابا و مامان هر دو بي قرار و دلتنگ او را در آغوش گرفتند . مامان اشك كي ريخت و او را مي بوييد كه با اين كار احساسات خانم آشتياني و عاطفه را برانگيخت آن دو هم به آرامي اشك مي ريختند . لحظاتي بعد نويد آنچنان در اغوش فواد پريد و او را محكم در بغل گرفت كه اشك در چشمان فواد حلقه بست براي دقايقي فقط نويد را مي بوييد و مي بوسيد . آقا و خانم آشتياني هم به نوبه خودشان صميمانه احساساتشان را در مقابل فواد نشان دادند و بازگشت او را تبريك گفتند . عاطفه با دسته گلي زيبا كه در دست داشت به طرف فواد رفت و با هديه كردن آن به فواد اشك امان حرف زدن را به او نداد از شوق تا دقايقي فقط اشك مي ريخت . عاقبت نوبت به من رسيد فواد را كه صميمانه در آغوش گرفتم و با او خوش و بش كردم تازه متوجه شدم كه چقدر تكيده شده حتي بعضي از موهايش سفيد شده بودند . واقعا همان طور كه باربد گفته بود انگار او چند سال پيرتر شده بود از فرودگاه كه بيرون آمديم همگي مان به دعوت عاطفه به نزل او رفتيم . فواد مرتب از حوادثي كه از بدو ورود به انگليس برايش اتفاق افتاده بود تا آخرين لحظه اي كه مادر مقتول رضايت داده بود را براي همه تعريف كرد . من كه فقط به ظاهر حواسم به حرف هاي فواد بود در دل دعا مي كردم موقعيتي فراهم شود تا در كنارش بنشينم و اطلاعاتي دقيق از باربد بگيرم كه بالاخره هم اين فرصت فراهم شد . در كنارش نشستم و به آرامي از او پرسيدم : – فواد جان حال باربد چطور بود ؟ فواد خنديد و گفت : – خوب و سرحال آب و هواي انگليس بدجوري بهش ساخته … با حرص حرفش را قطع كردم و گفتم : – چرا با هم نيومدين ؟ فواد همان پاسخ تكراري را كه بارها بهم گفته بود را داد و گفت : – باربد براي خريد مقداري وسيله موند كه تا يكي دو هفته ديگه انشاا… مي آد . – يعني اون در اين چهرا ماهه اي كه آنجا بود يادش نبود خريد كنه ؟ توي اون چهار ماه كه بيچاره يه پاش تو زندون پيش من بود و يه پاش هم در خونه ي مقتول بود كه رضايتشون را جلب كنه آخه براي بيچاره ديگه وقتي نمي موند كه بخواد به خواسته هاي خودش برسه ! مي خواستم به فواد بگم پس چرا او به من زنگ نمي زنه كه فواد رويش را به طرف خانم و آقاي آشتياني گرفت و شروع به تعريف از محبت هاي باربد كرد كه چقدر وجودش آنجا در روحيه ي فواد تاثير گذار بوده . فواد آنقدر سرگرم گفتگو با آنها شد كه من به كلي فراموش كردم كه چه سوالي مي خواستم بكنم . عاقبت هنگام رفتن شد فواد براي تك تك ما هديه اي مناسب با سن و سليقه مون آورده بود . به من هم يك گوشي موبايل اونم آخرين مدل هديه داد و گفت : – بيا فرناز جان اينم مال تو انشاا… خطش را هم برايت مي خرم !
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۶]

یکقدمتا_عشق

قسمت۷۲

فواد نگاهي به گوشي كه هنوز در دستش بود كرد و دوباره گفت : – در واقع اين هديه ي فارغ التحصيليه به خاطر اينكه با موفقيت اين سالها را طي كردي . لبخندي به رويش زدم و به همراه تشكر آن را از او گرفتم . ساعتي بعد به خانه آمديم روي تخت خود نشسته بودم و با گوشي كه فواد برايم هديه آورده بود بازي مي كردم و بعد در حالي كه آه بلندي مي كشيدم با خودم گفتم چه خوب مي شد كه اين گوشي را باربد برايم مي فرستاد ! متاسفانه او نه پيغامي نه پسغامي و نه هيچ چيز ديگري براي من نفرستاده بود با حرص دندان هايم را روي هم فشردم و گفتم چرا اينقدر اخلاق باربد عوض شده ؟ بعد چشمانم را بستم و سرم را به ديوار تكيه دادم اما هر چه فكر مي كردم كمتر به نتيجه مي رسيدم . دقايقي بعد در حالي كه به شدت پريشان بودم عكس اش را از روي ميز برداشتم و به چشمان خمار و زيبايش خيره شدم و سپس اشك در چشمانم حلقه بست چقدر دلم براي او تنگ شده بود . در دلم حسرتي خوردم و در حالي كه با عكس اش صحبت مي كردم گفتم باربد جان كاش الان كنارم بودي و من از دلتنگي بيش از حدم برايت مي گفتم كاش تمام فكر هاي نادرستي كه به ذهنم هجوم مي آورد اشتباه باشد و تو هر چه زودتر به ايران باز گردي اي كاش علت سردي رفتارت را مي دانستم آخ باربد جان نكند …. در اينجا حرفم را خوردم و از اينكه فكر نادرستي در مورد باربد به سرم زده بود خودم را سرزنش كردم . ديگر بيشتر از اين نمي توانستم تحمل كنم عكس را روي ميز گذاشتم و به طرف تلفن رفتم و شماره ي هتل را گرفتم . طبق معمول متصدي هتل تلفن را جواب داد با صداي رسايي گفتم : – آقاي آشتياني تشريف دارند ؟ متصدي لحظه اي مكث كرد و سپس گفت : – بله خانم آقاي آشتياني همين الان از بيرون تشريف آوردند گوشي حضورتان باشه تا داخلي رو وصل كنم . با هر زنگي كه مي خورد ضربان قلبم شديدتر مي شد لحظاتي بعد باربد تلفن را جواب داد و گفت : – الو …. با شنيدن صدايش دوباره دستخوش هيجان شدم و با صدايي كه از شوق مي لرزيد گفتم : – الو …. باربد جان سلام حالت چطوره ؟ باربد با شنيدن صداي من لحظه اي سكوت كرد و سپس دقيقا مثل تماس هاي قبلي با سردي جوابم را داد و گفت : – ممنون تو چطوري ؟ وجودم يكباره به سردي گراييد و به زحمت به او گفتم : – باربد جان تو چت شده ؟ چرا اين جوري با من حرف مي زني ؟ – حالم خوب نيست سر درد دارم ! حرفش را باور نكردم و با طعنه گفتم : – ولي دفعه هاي قبل هم همين طوري جوابم را دادي يعني توي اين مدت همه اش ناخوش بودي ؟ باربد در حالي كه حرفم را نشنيده مي گرفت بحث را عوض كرد و با خونسردي پرسيد : – فواد رسيد ؟ با حرص جوابش را دادم : – آره اومد اما من منتظر تو هستم . باربد خيلي رك جوابم را داد : – آخه من كه دقيقا مشخص نيست كي ميام ! با تعجب صدايم را بلندتر كردم و گفتم : – چي ؟ مشخص نيست ؟ يعني چه مگه خودت نگفتي دو هفته ي ديگه مياي ؟ باربد كه انگار از سوالم خوشش نيامده بود با بي حوصلگي جواب داد :- واي تو چرا آنقدر به اومدن من كليد كردي ؟ خب ميام ديگه اما كي و چه وقت مشخص نيست . شنيدن اين حرف از باربد درست مثل اين بود كه يك پارچ آب سرد بر وجودم ريخته باشد . تا لحظاتي نتوانستم حرفي بزنم براي اينكه واقعا زبانم نمي چرخيد چيزي بگويم . اما باربد كه گويي اصلا دوست نداشت بيش از اين با من صحبت كند خيلي با عجله گفت : – گوش كن فرناز ! من داشتم مي رفتم خريد وقتي برگشتم خودم بهت زنگ مي زنم . هر چه خواستم بگويم اما متصدي هتل گفت تو همين الان از بيرون آمدي زبانم نچرخيد و نتوانستم بگويم . واقعا از اين همه سردي او حالم بهم خورد ديگر صلاح نديدم بيش از اين خودم را خرد كنم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۷]

یکقدمتا_عشق

قسمت۷۳

بغضي كه در گلو داشتم آرام از او خداحافظي كردم كه بعيد مي دانم شنيده باشد . بعد گوشي را با دستاني لرزان گذاشتم باربدي كه هميشه « فرنازم » صدا مي كرد حالا خيلي به زحمت مي گفت فرناز ! به شدت ازز دست رفتار خودم عصباني شدم كه به او زنگ زدم سرم را ميان دستانم قرار دادم و در كمتر از چند ثانيه اشك تمام پهناي صورتم را فرا گرفت . در آن لحظه فكرم اصلا كار نمي كرد و نمي توانستم علت اين همه سردي رفتار او را بفهمم ! به زحمت از جايم بلند شدم و خودم را روي تخت رها كردم و پتو را روي سرم كشيدم . در آن لحظات بحراني دلم نمي خواست به هيچ چيز و هيچكس ديگر بينديشم حتي باربد و آن تماس لعنتي . * * * * دو هفته ، سه هفته ، چهار هفته ، تبديل به سه ماه شد و از آمدن باربد هيچ خبري نشد كه نشد . در اين مدت او خيلي به ندرت زنگ مي زد و هر بار بهانهخ اي بهتر از قبل براي نيامدنش مي تراشيد . در اين مدت كم كم صداي اعتراض بابا و مامان هم در آمد كه چرا باربد بهت زنگ نمي زنه؟ چرا باربد نمي آد ؟ مگه داره اونجا چه كار مي كنه كه اين طوري تو رو توي بلاتكليفي گذاشته ؟ و هزاران چراي ديگر ! خودم هم ديگر صبرم لبريز شده بود و به شدت از دست باربد دلگير بودم . يك روز كه طبق معمول به شدت عصبي بودم لباس پوشيدم و به خانه فواد رفتم عاطفه مطب بود و فواد و نويد تنها بودند . فواد از ديدنم خوشحال شد و گفت : – چه عجب فرناز جون يادي از ما كردي ؟ با بي حوصلگي وارد شدم و كيفم را به گوشه اي از مبل پرت كردم و رو به فواد گفتم : – فواد جان باور كن من اين روزها به حدي كم حوصله شده ام كه حتي تحمل خودم را هم ندارم … نويد ميان حرفم دويد و در حالي كه خودش را به آغوشم مي انداخت گفت عمه جون حالا كه اومدي بايد پيش من بموني … بدون آنكه به حرفش پاسخي بدهم با بي حوصلگي او را از آغوشم جدا كردم و گفتم : – نويد جون فعلا برو بازي كن من با بابا كار دارم . نويد خيلي سريع حرفم را گوش كرد و به طرف اتاق خودش رفت . لحظاتي بعد نفس عميقي كشيدم و سپس بدون هيچ مقدمه اي به فواد گفتم : – فواد جان خواهش مي كنم به من بگو باربد اونجا چي ديده كه اين همه طالبش شده و ديگه دل كندن از آنجا برايش سخت شده و اصلا خبري از اومدنش نيست ؟ آخه باربد به من قول دو هفته رو داده بود اما الان ۴ ماه گذشته نه تنها نيومده بلكه زنگ درست و حسابي هم نمي زنه ؟ فواد براي دقايقي سكوت كرد و به فكر فرو رفت . گويي سعي مي كرد تمام حركات و رفتار باربد را در آن مدت به ياد بياورد اما مثل اينكه فكرش به جايي نرسيد چون در حاليكه سرش را با تاسف تكان مي داد گفت : – وا… نمي دونم چي بگم اون به من هم گفته بود كه دو هفته ي ديگه بر مي گرده اما به قول تو حالا چهار ماهه گذشته و هيچ خبري از آمدن او نيست . آقا و خانم آشتياني و حتي عاطفه هم به شدت از دست او عصباني هستند هر وقت هم كه به او زنگ مي زنند باربد اونقدر بهانه هاي جورواجور مي تراشه كه آدم نمي دونه كدومش را باور كنه ! فواد لحظه اي سكوت كرد و سپس از جايش بلند شد و گفت : – مي خواهي خودم بهش زنگ بزنم و به طور مستقيم باهاش صحبت كنم ؟ – نمي دانم … هر طور كه خودت صلاح مي دوني . فواد به طرف تلفن رفت و شماره او را گرفت در دل دعا مي كردم كه باربد هتل باشه و تلفن را جواب بده . خوشبختانه دعايم مستجاب شد و دقايقي طول نكشيد تا باربد تلفن را جواب داد روبروي فواد نشستم و به دهان او خيره شدم . فواد بعد از مختصري خوش و بش كردن با او گفت : – باربد جان كنگر خوردي لنگر انداختي ؟ آخه بي معرفت همه اينجا دلتنگت هستيم . فواد اين را گفت و سپس سكوت كرد و به حرف هاي باربد گوش داد آنقدر سكوتش را ادامه دا كه دندانهايم را از روي خشم بر هم ساييدم و با خودم گفتم مگه داره در مورد چي با فواد صحبت مي كنه ؟ لحظاتي بعد بالاخره فواد سكوت زجر آورش را شكست و با حالتي گرفته به او گفت : – ولي باربد جان تو كه براي ادامه تحصيل نرفته بودي ؟ اصلا قرار نبود كه تو در آنجا بماني و ادامه تحصيل بدي آخه تو … ديگه ادامه ي صحبت هاي فواد را نشنيدم وجودم بطور وحشتناكي در هم فرو ريخت و چند بار بريده بريده با خودم زمزمه كردم ادامه تحصيل … يعني قصد دارد در انگليس بماند و درسش را ادامه بدهد ! اين يكي را ديگر نمي توانستم تحمل كنم . با استرس فوق العاده اي كه وجود ويران شده ام را آزار مي داد از جايم بر خاستم و با خواهش از فواد گوشي را از دستش گرفتم و لحظاتي بعد با صداي ضعيفي گفتم : – الو … باربد … منم فرناز … او كه گويي با شنيدن صدايم شوكه شده بود به لكنت افتاد و گفت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۸]

یکقدمتا_عشق

قسمت۷۴

فر … نا… ز … تو … اونجايي ؟ توجهي به لحن و حرف هاي او نكردم و در حالي كه سعي مي كردم تمام قدرت از دست رفته ام را باز يابم به او گفتم : – تو مي خواهي اونجا چي كار كني ؟ باربد به زحمت گفت : – فرناز خواهش مي كنم منو درك كن ! اينجا همه چيز به راحتي براي ادامه تحصيل مهياست و همه امكانات در حد عالي وجود داره … ادامه حرفش را بريدم و با حالتي عصبي به او گفتم : – ولي باربد تو چرا قبلا اينو به من نگفتي ؟ چرا با بهانه هاي واهي منو دست به سر مي كردي ؟ باربد كه در لحن صدايش خواهش موج مي زد قلبم را به در آورد و گفت : – فرناز خواهش مي كنم از من دلگير نباش باور كن مي خواستم جريان را بهت بگم اما از اين ترسيدم كه نتواني طاقت بياوري . حالا اگه واقعا منو دوست داري و مي خواي عشقت رو به من ثابت كني اين دو سه سال رو تحمل كن تا من با دستي پر به ايران برگردم . با خشم گفتم : – ولي اين خودخواهيه باربد من چطور دوريت را تحمل كنم ! باربد حرفم را قطع كرد و گفت : – همون طور كه اين مدت تحمل كردي . – ولي من در اين مدت به اندازه ي ده سال دوري از تو زجر كشيدم ديگه نمي توانم با احساساتم بازي كنم و خودم را گول بزنم . اين بار به لحن كلامم كمي نرمش دادم و با خواهش به او گفتم : – تو چطور دلت اومد كه درست رو به من ترجيح بدهي ما كه همه چيز رو براي مراسم عروسي آماده كرده بوديم . حالا كه رفتي اونجا فيلت ياد هندوستان كرده مگه همين جا نمي توني ادامه تحصيل بدهي ؟ باربد در مقابل حرف هايم ابتدا سكوت كرد و سپس در حالي كه صدايش را بلند تر مي كرد گفت : – فرناز خواهش مي كنم منو درك كن ! به شدت عصباني شدم و با خشم شديدي به او گفتم : – مگه تو منو درك مي كني ؟ مگه مي فهمي من چي مي كشم ؟ فواد كه شاهد مكالمه ي ما بود و مي ديد كه من هر لحظه حالم بدتر مي شود به طرفم آمد و گوشي را از دستم گرفت . همان جا نشستم و سرم را ميان دستهايم گرفتم و با صداي بلند گريه را سر دادم و ديگر از مكالمه ي فواد چيزي نفهميدم . دقايقي بعد فواد با مهرباني سرم را در آغوش گرفت و با لحني صميمي گفت : – فرناز جان صبور باش مطمئنم باربد حتما برمي گرده . آخه اون پسر بي معرفتي نيست شايد در انگليس به طور ناخواسته موقعيت خوبي برايش فراهم شده كه باعث پيشرفتش مي شه پس تو هم سعي كن با اين قضيه كنار بيايي و با خودخواهي اين موقعيت را از او نگيري ! با شنيدن هر كلمه اي كه از دهان فواد بيرون مي آمد گريه ام شديدتر مي شد در همان حال با صدايي كه مي لرزيد به او گفتم : – فواد جان نمي توانم دوري اش را بيش از اين تحمل كنم خودت كه مي دوني چقدر سخته ديدي كه خودت و عاطفه از دوري هم چي به روزتون اومده بود پس چرا باربد دلش به همين زودي مثل سنگ شده ! مطمئنم او به اندازه ي سر سوزن هم دلش براي من تنگ نشده زرق و برق اونجا از اون آدم ديگري ساخته اين همون باربدي نيست كه من مي شناختم او يقينا اسير تجملات غرب شده ! فواد حرفم را قطع كرد و گفت : – فرناز جان خواهش مي كنم آروم بگير جون مامان بيا براي يه مدتي هم كه شده بي خيال اين موضوع شو شايد خدا كمك كرد و همه چيز رنگ ديگري به خودش گرفت . اصلا به قول خودت فرضا هم كه باربد اسير غرب شده باشد و درسش رو به تو ترجيح داده باشه تو نمي خواهي براي يه مدتي همه چيز را تحمل كني و عشق باربد رو نسبت به خودت محك بزني ؟ شايد او نتوانست طاقت بياورد و به خاطر تو برگشت شايد هم اين يك نوع امتحانه كه باربد بايد آن را بگذراند ! فواد يكريز گفت و گفت … آنقدر برايم دليل و برهان آورد و به طور منطقي اين موضوع را برايم بيان كرد كه ناخواسته حرف هايش در وجودم تاثير گذاشت به او قول دادم كه راجع به اين مسئله فكر هايم را بكنم و در صورتي كه امكانش هست به گونه اي باهاش كنار بيايم .آنقدر پذيرفتن مسئله ي ماندگاري باربد در انگليس برايم سخت بود كه تا يك هفته توي اتاق خودم را زنداني كردم مدام سعي مي كردم خودم را قانع كنم كه باربد موقعيت خوبي نصيبش شده و من نبايد مانع پيشرفت او بشوم اما متاسفانه هضم اين موضوع برايم بسيار سخت بود و هر چه مي كردم نمي توانستم شرايط و موقعيت باربد را درك كنم . خصوصا وقتي به رفتار او كه با رفتنش به انگليس ۱۸۰ درجه اخلاق و لحن گفتارش تغيير كرده بود بدبين بودم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۸]

یکقدمتا_عشق

قسمت۷۵

در اين ميان عاطفه با ناباوري بارها و بارها با باربد تماس گرفت و از او خواست كه برگردد اما باربد آنچنان بهانه هاي مختلفي براي ادامه تحصيل رديف كرد كه صحبت هاي عاطفه بي نتيجه ماند . نمي دانم چرا هراز گاهي در دلم نسبت به او شك مي كردم و فكرهاي نادرستي كه در مورد او داشتم هر لحظه در ذهنم پر رنگ تر مي شد اما طولي نمي كشيد كه از خودم بدم مي آمد و بارها و بارها خودم را لعن و نفرين كردم كه چرا نسبت به باربد اين چنين فكرهاي زشتي مي كنم . هر روز كه مي گذشت تمام سعي خود را مي كردم كه به طور منطقي يا هر طور ديگر با اين مسئله كنار بيايم و شرايط او را درك كنم . داشتم اين روزهاي بحراني را پشت سر مي گذاتشتم كه يك روز بابا به اتاقم آمد و در كنارم روي لبه ي تخت نشست و دستش را دور گردنم حلقه كرد و پيشاني ام را بوسيد و گفت : – نبينم دختر نازك نارنجي ام توي خونه بنشينه و غم وغصه بخوره ! در حالي كه به شدت سعي مي كردم بغضم را فرو دهم و غرورم را در مقابل بابا حفظ كنم با صداي گرفته اي به او گفتم : – بابا جون من ناراحت نيستم . بابا لبخند مليحي به رويم زد و سپس با طعنه گفت : – بله كاملا درسته رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون ! نگاهم را با شرم به گل هاي رو تختي ام دوخحتم و با صداي لرزاني گفتم : – مي گيد چه كار كنم بزنم و برقصم ؟ بابا سرم را در آغوش گرفت و در حالي كه موهايم را نوازش مي كرد گفت: – نه بزن و نه برقص عزيز دلم اما كمي هم به فكر من و مامانت باش آخه ما كه نمي توانيم تو رو غمگين و پكر ببينيم و غصه ات رو نخوريم مخصوصا مامانت كه اصلا تحمل ناراحتي تو را ندارد . پس به خاطر ما هم كه شده كمي از لاك خودت بيرون بيا تا ببينم خدا چي مي خواد .سرم را چند بار تكان دادم و زير لب زمزمه كردم : – بابا جون به من بگو چكار كنم ؟ بابا انگشت اشاره اش را چند بار تكان داد و گفت : – اتفاقا من هم اومدم بهت بگم كه چه كار كني ؟ با عجله نگاهم را به چهره ي مردانه و پر جذبه اش دوختم و منتظر صحبت هاي او ماندم بابا خيلي خونسرد گفت : – دختر عزيزم من بعد از فكر كردن در باره مشكل تو و باربد به اين نتيجه رسيدم حالا كه باربد قصد داره براي دو سه سالي البته شايد هم بيشتر در انگليس بماند و درسش را ادامه بدهد بهتره كه با هم عقد كنيد و تو هم بري انگليس آن وقت هر دو در كنار هم و به اتفاق هم مي توانيد با خيالي راحت تخصصتان را بگيريد . حداقل اين طوري هم خيال هر دوي شما راحت مي شه و هم خيال همگي ما آسوده خواهد شد آخه اين درست نيست كه تو اينجا چند سال در بلاتكليفي بماني و از زندگي ات عقب بيفتي و روز شماري كني كه چه زماني باربد درسش تمام مي شود و به ايران برمي گردد . از اين گذشته آدم جواب حرف مردم را چي بده ! بعد بابا سكوت كرد و منتظر شنيدن جوابي از طرف من شد . صحبت هاي بابا مرا به فكر برد در ذهننم حرف هايش را چندين رتبه سنجيدم و سپس در دل گفتم فكر چندان بدي هم نيست اصلا چرا اين فكر به ذهن من و باربد نرسيد اما طولي نكشيد كه ناگهان اين سوال در ذهنم نقش بست كه چطوري عقد كنيم باربد در انگليس و من در تهران ؟ سوالم را با بابا مطرح كردم و او خيلي راحت گفت : – عقد غيابي عزيزم ! خيلي راحت و ساده اس فقط مي مونه كارهاي رفتن تو به انگليس كه انشاا… اونم بدون هيچ مشكلي انجام مي شود . به آرامي گفتم : فكر بدي نيست اما اول بايد با باربد صحبت كنم و ببينم نظر اون چيه ؟بابا از جايش برخاست و گفت : همين امشب با او تماس بگيرو جريان رو باهاش در ميون بذار قطعا او موافقت خواهد كرد . بابا اين را گفت و سپس بار ديگر بوسه اي بر پيشاني ام زد و از اتاق بيرون رفت . عقربه هاي ساعت يك ربع به ۹ را نشان مي دادند كه به طرف تلفن رفتم ولي قبل از آنكه گوشي را بردارم چند بار نفس عميقي كشيدم نمي دانم چرا ناگهان احساس بدي بهم دست داد يه دلشوره ، دلهره ، استرس يا هر چيز ديگري بر وجودم غلبه كرده بود كه بدجوري آزارم مي داد . يك لحظه تصميم گرفتم گوشي را قطع كنم و از زنگ زدن منصرف شوم اما خيلي زود پشيمان شدم چون به بابا و مامان قول داده بودم كه امشب تكليفم را با باربد مشخص كنم . با دستاني لرزان شماره ي او را گرفتم و منتظر برقراري ارتباط شدم لحظاتي بيشتر طول نكشيد كه ارتباط برقرار شد و مثل هميشه متصدي هتل پاسخ داد با صدايي كه نمي دانم چرا بي جهت مي لرزيد گفتم : آقاي آشتياني تشريف دارند ؟ متصدي با لحن بي تفاوتي گفت : خانم متاسفانه آقاي آشتياني تسويه حساب كردند و به همراه خانمشون هفته ي قبل از اين جا رفتند
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۰:۵۹]

یکقدمتا_عشق

قسمت۷۶

گيج بودن متصدي حرص خوردم و يكبار ديگر گفتم : آقا من با آقاي باربد آشتياني كار دارم . او بار ديگر با حالتي جدي گفت : خانم من هم عرض كردم خدمتتون كه آقاي آشتياني به همراه خانمشون از اينجا رفتند ! با سماجت و عذر خواهي گفتم : آقا ببخشيد مثل اينكه شما اشتباه مي كنيد آخه آقاي آشتياني همسري ندارد كه بخواهد همراه او برود ؟ متصدي اين بار سعي كرد خيلي شمرده مرا قانع كند بنابراين گفت : ولي خانم شناسنامه هاي آنها نزد من امانت بود باور كنيد كه من حقيقت را مي گويم آخه آقاي آشتياني خودش هفته ي قبل با من تسويه حساب كرد و بعد هم شناسنامه ي خودش و همسرش را گرفت و از اينجا رفتند . ناگهان صدا در گلويم خفه شد مات و مبهوت و در كمال گيجي و منگي گوشي را قطع كردم و مثل آدم هاي مسخ شده به روبرويم زل زدم . تحت هيچ شرايطي حاضر نبودم كه حتي به حرف هاي بي سر و ته آن مردك فكر كنم سرم را ميان دستهايم قرار دادم و با خود گفتم امكان ندارد باربد به من دروغ بگويد ! چشمانم را بستم و به ذهن آشفته ام رجوع كردم و تلفن ها و مكالمه هاي سرد و بي روح او را به ياد آوردم . اما باز باور نكردم كه باربد چنين بي وفايي يا خيانتي در حق من كرده باشد ! زير لب با خشم به متصدي هتل بد و بيراه گفتم و سپس از روي حرص مشتم را به ميز تلفن كوبيدم و گفتم مرتيكه مزخرف انگار عقلش را از دست داده است ؟ درست در همان لحظه تلفن زنگ زد و مرا از درياي افكار درهم و برهم بيرون آورد . گوشي را برداشتم و با صداي گرفته اي گفتم : الو … ناگهان با شنيدن صداي باربد آنچنان به وجد آمدم كه واقعا در آن لحظات حرف هاي احمقانه آن مردك را فراموش كردم و با خوشحالي گفتم : باربد جان تويي … حالت چطوره ؟ اما متاسفانه باز هم لحن كلام باربد گرم و گيرا نبود . براي يك لحظه حرف هاي متصدي هتل مثل كابوس وحشتناكي به ذهنم هجوم آورد و به يكباره قلبم لرزيد اما به هر زحمتي بود خودم را كنترل كردم باربد گفت : – تو چطوري ؟ حالت خوبه ؟ با بغض گفتم : – يعني انتظار داري خوب باشم ؟ با اين حال و روزي كه تو برام درست كردي ؟ سعي كردم تمام آن حرف هاي چرت متصدي هتل را از ذهنم دور كنم بنابراين صدايم را صاف كردم و حرفم را ادامه دادم : – باربد جان بالاخره موندنت قطعي شد ؟ – اره فعلا كه مي مونم تاببينم خدا چي مي خواد ؟ با اين جحرفش بغض بر گلويم نشست چقدر دوست داشتم بگويد نه منصرف شدم و نمي توانم دوريت را تحمل كنم اما افسوس كه اين باربد همان باربد من نبود ! … به زحمت بغضم را فرو بردم و گفتم : – ولي بابا از اين شرايط راضي نيست ! – كدوم شرايط ؟ – بابا مي گه اين درست نيست كه باربد انگليس بماند و تو را بلاتكليف بگذارد مي گه … مي گه بهتره غيابي عقد كنيم و من به انگليس نزد تو بيايم تا در كنار هم ادامه تحصيل دهيم و هم اينكه در آنجا زندگي مان را شروع كنيم . باربد كه گويي با شنيدن حرف هايم به وحشت افتاده بود با عجله گفت : – فرناز باور كن اينجا اصلا به درد زندگي كردن من و تو نمي خوره . من … من به زحمت اينجا گليم خودم را از آب مي كشم چه برسد كه تو هم بخواهي بيايي ؟ فرناز خواهش مي كنم از فكرش بيا بيرون و حرفش را هم نزن . – تو كه تا ديروز مي گفتي همه چيز اينجا عاليه حالا چي شده كه امروز به درد زندگي كردن نمي خوره ؟ باربد با لحن جدي گفت : – فرناز خواهش مي كنم اين بحث بي خود را تمومش كن . اصرار از من و انكار از باربد ديگر داشتم به او شك مي كردم اما باز خودم را نباختم و سعي كردم به او يه دستي بزنم و همه چيز را بفهمم . بنابراين با لحني كه به زحمت سعي مي كردم خونسرد باشد به او گفتم : – اصلا من از كجا بدانم كه تو براي ادامه تحصيل اونجا موندي ؟ باربد من اونقدر احمق نيستم كه نفهمم اونجا چي كار مي كني ؟ كاملا مي دونم كه چه كار كردي ؟ اما تنها مي خواستم از زبان خودت حقيقت را بشنوم ! در حالي كه آشكارا صدايم مي لرزيد به زحمت آب دهانم را فرو دادم و گفتم : – تو اونجا … ازدواج … كردي ؟ باربد سكوت كرد سكوتي مرگبار ، سكوتي نفرت انگيز كه وجودم را مثل خوره مي خورد اما ديگر نتوانستم بر اعصاب خود مسلط باشم و شاهد سكوت زهر ماري او باشم . از روي عصبانيت صدايم را بلند كردم و داد زدم : – درسته … نه … درسته … چرا جوابم را نمي دي ؟ مگه لال شدي ؟باربد با لكنت گفت : – م … م … ن …من … ب…ب…ب. بعد يك دفعه زبانش باز شد و گفت : – من براي ادامه تحصيلم و ماندنم در انگليس مجبور شدم اين كار را بكنم . دوباره فرياد زدم : – تو بي خود كردي چرا … چرا اين نامردي رو در حقم كردي ؟ من … من احمق چطور تو رو نشناختم چطور توي اين مدت با يه آدم نامرد وقتم را سپري كردم تو اونقدر هوسران بودي كه هنوز پايت به خارج نرسيده اسير هوس شدي ؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۰۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۷۷

چطور باور كنم اين مدتي رو كه با هم نامزد بوديم داشتي با احساساتم بازي مي كردي من كودن چطور عشقت رو پذيرفتم و نفهميدم اين هم يكي ديگه از اون بازي هاي كثيفت بوده ؟ چطور توي اين مدت تونستي برام نقش بازي كني ؟ در اين لحظه بغضم رها شد و با صداي لرزاني ادامه دادم : – آخه مگه من چه بدي در حق تو كرده بودم كه اين بلا رو به سرم آوردي ؟ توي عشقم چي برات كم گذاشتم نامرد … تو بيماري ! تو رواني هستي بهتر بود كه به جاي زن گرفتن به مداواي خودت مي پرداختي . و بعد بريدم و ديگر توان حرف زدن را از دست دادم و تنها با صداي بلندي زار زدم از ميان حرف هايي كه باربد مي زد فقط همين را فهميدم كه گفت : – گوش كن فرناز تو زيبايي ، قشنگي ، تحصيلكرده اي ، خانواده ي خوبي داري يقينا موقعيت هاي خيلي بهتر از من نصيبت خواهد شد . پس خواهش مي كنم منو فراموش كن و عاقلانه درباره همه چيز فكر كن و سعي كن آينده ي خوبي براي خودت رقم بزني . با تمام وجودم فرياد زدم : – خفه شو … خفه شو … بعد گوشي را محكم روي دستگاه كوبيدم . با شنيدن سر و صدايي كه راه انداخته بودم مامان سراسيمه وارد اتاقم شد و سريع گفت : – فرناز جان چي شده ؟ صدات تا ته حياط هم مي آد ؟ چرا مي لرزي ؟ درست مانند كسي كه خبر مرگ عزيزش را به او بدهند فرياد زدم و در حالي كه چنگ به موهايم مي زدم به طرف مامان رفتم و خودم را در آغوشش رها كردم و در حالي كه مثل باران بهاري اشك مي ريختم گفتم : – مامان جون بدبخت شدم بيچاره شدم باربد نامرد بهم پشت پا زد بهم خيانت كرد ! مامان كه سعي مي كرد هر زودتر سر از قضيه در بياورد سرم را بلند كرد و دو دستم را محكم در دست گرفت كه ديگر چنگ به موهايم نزنم و بعد با لحني نگران گفت : – اين كارها چيه مي كني ؟ چرا موهايت را مي كني ؟ به جاي اين ديوونه بازي ها بهم بگو چي شده ؟ دارم از دلشوره مي ميرم . مثل كودكي كه احساس بي پناهي كند دوباره خودم را در آغوشش انداختم و در حالي كه هق هق مي كردم تمام جريان را برايش تعريف كردم . مامان هيچ كدام از حرف هايم را باور نكرد حق هم داشت باور نكند آخر كسي كه از روابط عاشقانه ي ما باخبر بود حالا نبايدم حرف هاي مرا باور مي كرد . مامان با قاطعيت نگاهي بهم انداخت و سپس گفت : – تو اشتباه مي كني دخترم باربد پسر بي جنبه اي نيست ! سرم را ميان دستانم گرفتم و با اشك و آه گفتم : – كاش اين طور بود كاش من اشتباه مي كردم كاش باربد زنگ مي زد و مي گفت همه چيز دروغه و تنها مي خواستم باهات شوخي كنم . مامان در حالي كه از گريه ها و ناله هاي من احساساتي شده بود پرده ي اشك بر چشمانش نشست و سپس با صداي لرزاني گفت : – بهتره به عاطفه زنگ بزنم شايد او چيزي بداند آخه چنين چيزي امكان نداره ! لحظاتي بعد او بلند شد و به طرف تلفن رفت . چندين بار پشت سر هم گفتم حتما امكانش بوده كه اين كار رو كرده معلومه كه خيلي هم برايش راحت بوده . آخ باربد با من چه كار كردي ؟ … چطور دلت اومد كه دل منو اين جور بي رحمانه بشكني ؟ مني كه عاشقت بودم و عشقم را ، عشق پاك و خالصانه ام را با صداقت تقديمت كردم اما تو چه بي رحمانه مرا لگد مال كردي و از خودت راندي ؟ هر چه گريه كردم و زار زدم و ناله كردم آرام نشدم گويي صداي ناله هايم به گوش آسمان رسيد و صداي غريدنش پنجره ها را تكان داد بعد قطره هايش با چشمان من شروع به رقابت كرد . احساس مي كردم وجودم در حال گر گرفتن است داشتم از حرارت ذوب مي شدم براي خاموش كردن آتش وجودم احساس كردم بدجوري به اين هواي باراني احتياج دارم براي همين خيلي زود آماده شدم و از اتاق بيرون آمدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۰۲]

یکقدمتا_عشق

قسمت۷۸

مامان با ديدنم بلافاصله تلفن را قطع كرد و به دنبالم آمد و با صداي گرفته و غمگين گفت : – فرناز جان توي اين هواي طوفاني كجا مي خواهي بروي ؟ خصوصا توي اين هواي باروني كه ساعتم از نه گذشته الان ديگه بابات مياد خونه و اگر تو نباشي بيشتر اوقاتش تلخ مي شه . مامان دستم را گرفت و مانع رفتنم شد خيلي بي تفاوت دست او را پس زدم و با صداي بسيار گرفته اي گفتم : – نگران من نباشيد چند دقيقه همين اطراف قدم مي زنم و زود بر مي گردم . اين را گفتم و بعد بدون اينكه به خواهش و التماس مامان توجه كنم با گام هاي بلند از خانه بيرون رفتم و خود را زير باران سيل آسا رها كردم تا بلكه با هر دانه ي درشت باران بر پيكرم ، بشود وجود آتش گرفته ام را خاموش كرد . همان طور بي هدف و بي جهت قدم بر مي داشتم سر تا پا خيس آب شده بودم اما وجود آشفته ام به حدي شعله ور بو.د كه اصلا سرما و باران آزارم نمي داد فقط مثل آدم هاي سر گشته و حيران در خيابان راه مي رفتم و هراز گاهي با خود چيز هايي زمزمه مي كردم كه خودم هم نمي دانم چه مي گفتم ! چند تا اتومبيل جورواجور جلوي پايم ترمز كردند يكي از آنها سرش را بيرون آورد و با لحن بي ادبانه اي گفت هي خوشگله توي اين هواي باراني طرف قالت گذاشته واقعا هر كي كه بوده يه نامرد بيشتر نبوده كه دلش اومده عروسكي مثل تو رو تنها بذاره ! حالا بپر بالا تا با هم بريم خوش بگذرونيم با ما كه باشي از تموم غم هاي عالم دورت مي كنيم . بدون توجه به او بر سرعت گامهايم افزودم و از آن خيابان دور شدم اما متاسفانه اتومبيلي ديگر جلوي پايم توقف كرد و كسي با صداي بسيار زمختي گفت فراري هستي نه ؟ بيا بالا خودم دربست نوكرتم قول مي دم اونقدر بهت حال بدم كه هرگز پشيمان نشي ! زير لب با خشم گفتم بي شرف هاي پست فطرت همه تون از يك قماشيد . اين را گفتم و اين بار هم با سرعت خود را از شر آن هيولا دور كردم . لحظاتي بعد كه به طور ناخواسته در كنار پلي ايستادم فكرهاي شيطاني به ذهنم خطور كرد دلم مي خواست خودم را از آن بالا پرت كنم پايين تا ديگر وجود نداشته باشم كه مجبور بشوم اين بدبختي را تحمل كنم . چشمانم را بستم و افكار خرابم را جمع كردم و لحظاتي براي آخرين بار زمزمه هايي با خدا كردم و از او خواستم اين گناه مرا ببخشد كه اتومبيلي جلوي پايم ترمز وحشتناكي گرفت و مرا از حال خود بيرون آورد . اين بار با عصبانيت برگشتم و فرياد زدم بريد گم شيد همه تون پست و بي شرفيد ، آشغال هاي عوضي …. ولي ناگهان با ديدن فواد فريادم در گلو خفه شد . او با عصبانيت به طرفم امد و داد زد : – مگه ديوونه شدي ؟ مي خواهي چه كار كني ؟ ببين چه به روز خودت آوردي ! فواد به طرفم آمد و بازويم را محكم در ميان دستان قوي و مردانه اش گرفت و بعد مرا به طرف اتومبيل كشاند . در همان حال با تمام قدرتي كه در صدايم بود فرياد زدم : – ولم كن … ازت متنفرم ، ازت بيزارم ، بيزار …. فواد تو باعث شدي من باربدم را از دست بدهم تو اونو ازم گرفتي . حالا ديگه دست از سرم بردار و بذار به حال خودم باشم دلم مي خواد هر چه زودتر بميرم . فواد بدون توجه به فرياد هايم مرا به درون اتومبيل هل داد و در را قفل كرد و بعد خيلي سريع خودش سوار شد و بدون اينكه حرفي بزند با سرعت زيادي از آنجا دور شد . داخل ماشين بغضم بار ديگر شكست و با صداي بلندي هاي هاي گريه را سر دادم . فواد همچنان نسبت به من بي توجه بود يا شايد هم حرفي براي گفتن نداشت و خودش را مقصر مي دانست . لحظه اي بعد به خانه رسيديم دستي به زير چشمانم كشيدم تا اشك هايم را پاك كنم اما آنقدر آب از سر و صورتم مي چكيد كه با اشك هايم يكي شده بود و احتياج به پاك كردن آنها نبود . وارد سالن كه شدم بابا را ديدم كه از فرط عصبانيت مثل گلوله آتيش شده و مدام به اين طرف و آن طرف مي رود . به محض اينكه چشمش به من افتاد سر جاي خود ثابت ماند و با حرص گفت : – ببين چي به روز خودت آوردي ؟ آخه اين چه ريختيه كه پيدا كردي ؟ هر چه زودتر برو لباست رو عوض كن . فكر مي كني با اين ديوونه بازيها ي تو اون دلش به رحم بياد و برگرده همون بهتر كه اين اتفاق رخ داد و همين اول ماجرا او را شناختيم جريان فواد باعث شد كه بي ظرفيتي او هم ثابت بشه ! آه بلندي كشيدم و دريافتم بابا هم ماجرا را فهميده يك لحظه چشمم به مامانت افتاده كه گوشه سالن نشسته بود و مثل باران بهاري اشك مي ريخت گويي تازه باورش شده چه بر سر دخترش امده
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۰۲]

یکقدمتا_عشق

قسمت۷۹

بي توجه به اشك هاي او به طرف اتاقم رفتم و لباتسهايم را عوض كردم . در بين فرياد هاي فواد و بابا كه با هم بحث مي كردند اسم باربد به گوشم مي رسيد و اعصابم را بيشتر داغان كرد فواد مرتب نعره مي زد و براي باربد شاخ و شونه مي كشيد . به خوبي مي دانستم كه هيچ كاري از دست او بر نمي آيد تنها با فريادهايش مي توانست عصبانيت خود را تخليه كند . اصلا حال و حوصله ي شنيدن بحث هاي ان دو را نداشتم لامپ اتاقم را خاموش كردم و به تختم پناه بردم و متكا را محكم روي گوش هايم فشار دادم تا هيچ يك از صحبت هاي آنها را نشنوم . يكبار ديگر اشك هايم روي صورتم جاري شد اما اين بار آرام و بيصدا بر بخت بد خودم زار زدم . نمي دانم چند دقيقه و يا چند ساعت اشك ريختم كه كم كم احساس رخوت و سستي پيدا كردم و همه چيز از خاطرم پاك شد . آن شب كذايي كه به زير باران رفتم باعث شد تا سه شبانه روز از شدت تب و لرز هذيان و كابوس به خودم بپيچم و هيچ حال خودم را نفهمم . عاطفه و فواد دو پزشكي بودند كه در كنار تختم لحظه اي رهايم نمي كردند خصوصا عاطفه كه مرتب به مداوايم مي پرداخت اما من به شدت از هر دوي آنها بيزار شده بودم . حتي وقتي عاطفه را مي ديدم كه بر بالينم نشسته و آرام و بي صدا برايم اشك مي ريزد باز نتوانستم دلسوزي او را بپذيرم احساس مي كردم كه او از جنس باربد مي باشد . حس مي كردم وجود او و فواد نه تنها برايم مثمر ثمر نيست بلكه با ديدنشان بيشتر حالم منقلب مي شود تا آن جايي كه مي توانستم با نفرت از آن دو رو بر مي گرداندم و به هيچ يك از حرف هايشان توجه نمي كردم . زماني كه حالم بهتر شد عاطفه در حالي كه فشارسنج در دستش بود به طرفم آمد و خواست كه فشارم را كنترل كند كه با نفرت شديدي زير دستش زدم و با فرياد به او گفتم : – از دلسوزيت بيزارم هر چه زودتر از اتاقم برو بيرون كه حتي ديگه براي لحظه اي هم نمي خواهم ببينمت ! فواد كه آن طرف اتاق داشت وسايل پزشكي اش را درون كيف دستي اش قرار مي داد و شاهد رفتار زشت من بود به طرفم آمد و با لحن دلخوري بهم گفت : – فرناز جان ، عاطفه سه شبانه روز قيد خواب و خوراكش را زده و لحظه اي از كنار تخت تو دور نشده و مدام به پرستاري از تو پرداخته … با خشم ادامه حرف او را بريدم و گفتم : – من از ترحم بيزارم و از شما دو تا بيشتر ! فواد با حرص نگاهم كرد و بعد دهانش را باز كرد كه حرفي بزند ولي عاطفه او را به خونسردي فرا خواند و گفت : – فواد جان بهتره او را درك كني فرناز توي وضعيتي نيست كه بخواهيم از او دلگير شويم بهتره به جاي حرص خوردن براي بهبودي او تلاش كنيم . در اين حين نويد وارد اتاقم شد و با ديدن من كه بيدار شده بودم ذوق كنان به طرفم آمد و بوسه اي بر گونه ام زد و با شادي گفت : – عمه جان تو حالت خوب شده ؟ با بي رحمي او را از خودم راندم و بعد بدون اينكه توجهي به او بكنم گفتم : – برو حوصله ات را ندارم . عاطفه به جلو دويد و نويد را بغل كرد نويد بغض كرده و با صداي گرفته اي به عاطفه گغت : – مامان عاطفه ، عمه جون ديگه دوستم نداره ؟ عاطفه گونه ي او را بوسيد و گفت : – چرا عزيزم عمه تو را دوست داره اما الان حالش خوب نيست بهتره هر دو از اتاقش بيرون بريم تا اون بتونه استراحت كنه و ره چه زودتر حالش خوب بشه . عاطفه اين را گفت و به همراه نويد از اتاق خارج شد فواد هم كيف دستي اش را برداشت و بعد از كشيدن آه بلندي از اتاقم بيرون رفت و در را به آرامي بست
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۲]

یکقدمتا_عشق

قسمت۸۰

يك هفته گذشت و من به ظاهر سلامتي جسمي خود را به دست آوردم اما از درون خراب و ويران بودم . روحيه ام را به شدت از دست داده و هر چه مي گذشت زخمم تازه تر مي شد گويي تازه فهميده بودم كه باربد چه نامردي در حقم كرده ! باربد مرا رها كرده بود و من ديگر تنهاي تنها شده بودم و نبايد انتظار مي كشيدم . حالت و رفتارم اصلا طبيعي به نظر نمي رسيد يقينا هر كس براي اولين بار مرا مي ديد بعيد مي دانست كه من دختري سالم باشم درست مثل يك فرد رواني شده بودم كه مدام با خودش چيز هاي نامفهومي زمزمه مي كرد طوري كه حتي خودش هم نمي دانست كه چه مي گويد . نه اشكي مي ريختم و نه لبخند بر لبانم مي نشست گويي كه اين دو حالت را به كلي فراموش كرده بودم و برايم بيگانه به نظر مي آمدند . بابا . مامان بيچاره ام از بس تلاش كردند و مرا نصيحت كردند تا بلكه گذشته ها را فراموش كنم ديگر خودشان هم خسته شدند و مرا به حال خودم رها كردند . كارم شده بود در اتاق بنشينم و روزي دهها بار تك تك حرفها و خاطرات او را در ذهنم مرور كنم . در اين ميان ناگهان به ياد كولي فالگير افتادم دستانم را با وحشت روي چشمانم گذاشتم و با صداي لرزاني به خودم گفتم اون كولي نبود حتما سرنوشت من بود كه به شكل كولي درآمده بود و مي خواست مرا از آينده آگاه كند . اي كاش آن زمان آنقدر قدرت داشتم تا از عشق باربد حذر مي كردم كه حالا شاهد بدبختي خودم نمي شدم . هنوز فكر كولي از ذهنم دور نشده بود كه خوابي را كه مدتها پيش ديده بودم به ياد آوردم درست مثل پرده ي سينما جلوي چشمانم مجسم شد . خودم را سرزنش كردم و گفتم من چقدر احمق بودم كه از اين هشدارها بي تفاوت گذشتم ! بغضي دردناك به شدت گلويم را آزار مي داد اما مثل اينكه چشمانم حتي يك قطره اشك هم نداشت كه حداقل با گريه كردن كمي دلم را سبك كنم . هر لحظه احساس خفگي شديدي در گلويم مي كردم بي اختيار روي تخت افتادم دستانم به شدت مي لرزيدند براي رهايي از اين حالت به تختم چنگ مي زدم كه مامان وارد اتاقم شد و با ديدنم جيغ بلندي كشيد و به طرف تلفن دويد چند لحظه بعد يا آمدن بابا ، او و مامان مرا به بيمارستان بردند . بيمارستان رفتنم منجر به بستري شدنم شد . دكتري كه معالجه ام را بعهده داشت از همكاران فواد بود طبق نظر او وضعيت روحي و جسمي من بيش از تصور خودم و ديگران خراب بود . با اينكه هر روز بيمارتر و رنجورتر از روز قبل مي شدم اما بعد از يك هفته از بيمارستان مرخص شدم . يك روز بابا به اتاقم آمد و در حالي كه سوئيچي در دست داشت و سعي مي كرد خود را خوشحال نشان دهد مرا در آغوش كشيد و سوئيچ را مقابل چشمانم گرفت و گفت : – با يه مسافرت با حال چطوري؟ بي تفاوت به سوئيچ و سپس بابا نگاه كردم و گفتم : – اتومبيل خريدي ؟ – آره عزيزم يه اتومبيل لوكس و شيك خريدم اونم فقط به خاطر اينكه دختر گلم رو بذارم توش و به هم بريم بگريد ! بعد در حالي كه چشمانش را ريز مي كرد حرفش را ادامه داد : – با يه مسافرت اونم به شمال موافقي عزيزم ؟ اگه هستي كه هر چه زودتر ترتيب رفتن رو بدم آخ كه شمال رفتن چه حالي داره خصوصا حالا كه دم عيده و شمال سر سبزتز از هر وقتيه . به صورت بابا زل زدم و بدون آنكه پلك بزنم گفتم : – به يه شرط ميام ! – چه شرطي گلم قشنگم ؟ – به شرطي كه نه فواد بياد نه زنش . بابا ابتدا من من كرد و گفت : – چشم عزيزم ، چشم ، هر چه تو بخواهي همون كار را مي كنيم پس از همين فردا من و تو و مامان آماده ي سفر مي شيم و حسابي خوش مي گذرونيم . بابا اين را گفت و بار ديگر بوسه اي به صورتم زد و بعد شادمان اتاقم را ترك كرد .بعد از رفتن بابا ، باز مرغ خيالم به سوي گذشته پرواز كرد دكمه ي ضبط صوتي را كه روي ميزم قرار داشت فشردم و لحظاتي بعد با گوش دادن به ترانه ي غمگيني كه احساس مي كردم براي دل من مي خواند خاطرات گذشته را بيشتر در ذهنم مرور مي كردم . با صدايي كه گويي از ته چاه بر مي امد با خواننده شروع به خواندن كردم : چشم من بيا منو ياري بكن گونه هام خشكيده شد كاري بكن غير گريه مگه مي شه كاري كرد كاري از ما نمياد زاري بكن اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد تا قيامت دل من گريه مي خواد هر چي دريا رو زمين داره خدا با تموم ابر هاي اسمونا كاشكي ميداد همه را به چشم من تا چشام به حال من گريه كنن قصه ي گذشته هاي خوب من خيلي زود مثل يه خواب تموم شدند حالا بايد سر رو زانوم بذارم تا قيامت اشك حسرت ببارم دل هيچكي مثل من غم نداره مثل من غصه و ماتم نداره حالا كه گريه دواي دردمه چرا چشمام اشكشو كم مياره اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد تا قيامت دل من گريه مي خواد خورشيد روشن ما رو دزديدند زير اون ابراي پنهون كشيدند
@nazkhatoonstory

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.