رمان سودابه بر اساس داستان واقعی به قلم ساغر قسمت ۲۶ تا ۳۰

فهرست مطالب

رمان آنلاین سودابه داستان های نازخاتون سایت بانوان نوسنده ساغر

رمان سودابه بر اساس داستان واقعی به قلم ساغر قسمت ۲۶ تا ۳۰

رمان آنلاین براساس سرگذشت واقعی
اسم رمان : سودابه
نویسنده : ساغر
?قسمت_بیست_و_شش
روز دوم ازدواجمون رفتیم خونه مامان
مامان درو باز کرد
خیلی ساده سلام کرد انگار نه انگار من عروس شدم
بابا مشغول تلویزیون دیدن بود
تا ماهارو دید از جاش بلند شد به جفتمون دست داد
مامان چای ریخت اورد
همش سکوت بود
گفتم از سمیه چه خبر مامان گفت خوبه
دنبال مامان رفتم تو اشپزخونه
دیدم بابا هم نشسته ادامه سریالشو میبینه و سهیل هم مشغول موبایل جدیدش هست
گفتم دیگه چه خبر
مامان گفت شکر
بابا اومد تو اشپزخونه پنجره اشپزخونرو باز کرد
گفت لاکردار معلوم نیست چی میکشه
دیدم سهیل سیگار جدیدشو دراورده
بابا راست میگه سیگاراش همیشه بوی عجیب میدادن
یکم میوه خوردم و با عجله رفتم تو حال
نمیخواستم بابا به خاطر بوی بد سیگارش بیشتر عصبانی بشه
گفتم عزیزم بریم
سهیل از خدا خواسته گفت بریم
مامان گفت شام نمیمونی
گفتم نه
دست کردم تو کیفم
سکه ایی که خریدم دراوردم
گفتم مامان من خیلی اذیتتون کردم
حلالم کن
سکه رو دادم دستش
بغلم کرد
بغضم تازه ترکید
منو سفت فشار داد
دست بابارو بوسیدم و اومدم بیرون
تو ماشین خیلی گریه کردم.

زندگی ما شروع شد
سهیل مخالف کار  کردن من بود
و گفت باید یه زن خوب تو خونه باشه غذا خوشمزه بپزه خوشگل کنه تا شوهرش بیاد
روزا تنها بودم و همش حرف اون شب سهیل تو ذهنم میومد
که منو به خاطر ارث میخواد
گاهی عصبانی میشدم
گاهی میگفتم مهم اینکه خوشبختیم و من الان مال سهیلم
یک سال گذشت
مهمونی گاهی میرفتیم که من همیشه یه گوشه نگاه میکردمو تنها بودم
شادی تو تمام مهمونیا دلبری میکرد
همیشه کنار من میومد با کنایه و تیکه باهام حرف میزد
و من نفرتم روز به روز بیشتر میشد
هیچ وقت نفهمیدم تو اون مهمونی ها کی با کی هست
هر دفعه ادما عوض میشدن
به جز شادی
و من همچنان به قول سهیل امل
روزا تو خونه فکر رفتارای دخترا و مخصوصا شادی
و شب ها مشغول بودن سهیل با گوشیش
به روز گفتم سهیل خسته شدم بزار برم سر کار
گفت باشه منم دارم دفترو تحویل میدم
گفتم چرا
گفت شاید برم بانک ،بشم طراح و گزارشگر و غیره بانک
گفتم چه خوب
گفت اره دوستم رییس یه بانک منو قراره ببره
خوشحال بودم
چون دیگه از دخترای رنگ و وارنگ اتلیه خبری نبود
سهیل قبول شد
و رفت سرکار
یه جشن دو نفره گرفتیم تو یه رستوران
خیلی خوشحال بودم
سهیل یه شاخ گل داد بهم و گفت
حالا سوپرایز اصلی
گفتم چی
گفت یه کار هم تو یه اتلیه دوستم پیدا کردم  برای تو
همه زن هستن.مخصوص بارداری و بچه و کلا زنا هست
سودی عالیه کارش
یه جیغ کوچیک کشیدم
وای سهیل عالیه
خوشحال بودم
از تنهایی بهتر بود
از فکرو خیال
اما کاش هیچ وقت نمیرفتم
?قسمت_بیست_و_هفت
روز اول سهیل منو برد محل کارم
محله ها خیابونا اشنا بودن
گفتم سهیل کجا داریم میریم
گفت بشین میفهمی
رسیدیم جلو اتلیه قدیمیمون
گفتم ااا اینجا که دفتر خودمون هست
گفت بله اجارش دادم گفتم خانمم هم میاد
رفتیم تو در زدیم
شادی درو باز کرد
تاپ شلوار مشکی پوشیده بود
شوک بودم
سهیل جلو در ایستاد گفت خوب شادی
مراقب سودابه باش
کارشو خوب بلد
زود هم بفرست خونه
شادی تکیه داد به در
عشوه اومد گفت منو نشناختی بعد این همه سال
این همه سالش برام کلی مفهموم داشت
گفت سهیل جون
بیا یه قهوهدبخوریم یه سیگار بکشیم
سهیل گعت نه مرخصی ساعتی گرفتم
سودابه موفق باشی میبینمت
من فقط ساکت نگاه کردم
شادی پشت میز نشت گفت خوب زندگی مشترک خوبه؟
خودمو جمه و جور کردم
اب دهنمو قورت دادم گفت
از اون چیزی که فکر میکردم بهتره
سهیل هیچی کم نمیزاره
شادی گفت ایشاالله
کار من شروع شد
البته بیشتر کارا دست منو یه خانم عکاس بود و شادی اصلا معلوم نبود چیکارس
روزا دیر میومد و بیشتر هم با موبایل مشغول بود  من هم سعی میکردم تا ۴  بعد از ظهر خونه باشم و سهیل با اضافه کار ساعت ۷ خونه بود
حقوف جفتمون خوب بود
یه روز گفتم
سهیل اینطور پیش بره یه خونه میتونیم چند وقت دیگه بخریم
گفت اره
بزرگ میگیریم دوستام هم همیشه دعوت میکنم کسی هم جرات گیر دادن نداره
گفتم من از مهمونی ها خوشم نمیاد
سهیل خلال دندون و تو دندونش کرد و گفت باز املی شدی
دختر یک سال میبرمت مهمونی
این همه جوون هم سن خودت دیدی
نه لباس پوشیدنت درسته
نه رفتارت
دخترا هزار جور خودشونو برای عشقشون درست میکنن
رفتم جلو اینه راست میگفت با بلوز شلوار ورزشی بودم و موهای بافته شده
و صورتی بدون ارایش
گفتم اخه اینجوری راحتم
گفت همین دیگه راحتی
تنبلی
ننه بابات که ولت کردن
از اخرین بار که دیدیمشون یکسال میگذره اصلا زنگ میزنن ببینن مردی زنده ایی؟
گفتم اره مامان گاهی زنگ میزنه
سهیل گفت بابای منم گاهی میزنگه
اما مامانم نمیخواد جفتمونو ببینه
سرشو انداخت پایین
معلوم بود ناراحت دلش تنگ شده
گفتم خوبرسهیل بریم خونشون
چرا منو نمیبری
از دلشون در میاریم گذشته ها گذشته
گفت نه مامانم روز عقدم گفت حتی مردم سودابه رو نیار مراسم ختمم
این عروس مایه سرافکندگی هست
حالم بد شد
رفتم اشپزخونه اب خوردم
هیچ کس منو نمیخواست
اومدم تو پذیرایی گفتم عیبی نداره من دارم زندگیمو میکنم
سهیل گفت افرین
حالا برو کنار فوتبالمو ببینم
فرداش سر راه یدست لباس خواب خریدم و یه دست تاپ شلوارک شیک
تصمیم گرفتم هر ماه یکم از حقوقمو خرج خودم کنم

?قسمت_بیست_و_هشت
رسیدم خونه
بوی ادکلن زنونه تو خونه پیچیده بود
عجیب بود
اتاقارو گشتم سهیل نبود
همه چیز مرتب بود
سهیل چند دقیقه بعد اومد
گفتم زود اومدی
گفت یعنی برم؟
گفتم نه تعجب کردم
گفت برم؟
گفتم نه خسته نباشی الان چای میریزم
از اشپزخونه اومدم بیرون باز بوی عطر میومد
گفتم سهیل بوی عطر زنونه نمیاد
بو کرد
گفت نه
شاید از بیرون میاد
گفتم شاید
تاپ شلوارک و پوشیدم
کلی تحسینم کرد و گفت افرین اینه یه زن ایده ال
موقع خواب هم لباس خوابمو پوشیدم
سهیل گفت بابا یه جا سکتمون نده
کلی خندیدم
اما پیشونیمو بوسید و خوابید
برام عجیب بود
چند روز گذشت سهیل عجیب شده بود
سر به هوا
و همش سرش تو گوشیش بود

?قسمت_بیست_و_نه
بوی عطر زنونه تو ذهنم خیلی جا گرفته بود
نمیخواستم خودمو ببازم
تو دفتر هم شادی و رفتاراش و بی بندوباریاش اذیتم میکرد
یه روز شادی رو صندلی نشسته بودو موهای بلندشو تو دستاش تاب میداد
گفت سودی تو همیشه این شکلی جلو سهیل میگردی
گفتم چجوری؟
گفت لباس گل گلی شلوار لی
از سلیقه سهیل بعید بود تورو انتخاب کرد
البته ما دوستیم سودی جون اینطوری میگم
حرصم گرفت
گفتم سهیل نجابت زن بیشتر براش مهم بود و هست
گفت اوووووو
گفتم بله وگرنه از روز اول میزاشت برم سر کار هر جا براش هم مهم نبود
اما نگهم داشت بعد فرستاد یه کار زنونه
انگار حرصش گرفته بود
ادامسشو دراورد خودشو مشغول کار کرد
به هوای چیدن وسایل رفتم اتاقی که عکس میگیرم
به اینه نگاه کردم
یه بلوز استین کوتاه طرح پروانه و گل تنم بود
با شلوار لی راسته
راست میگه من هیچ وقت تو پوشیدن لباس سلیقه ندارم
ساعت دو شد
با خودم کلنجار رفتم
موهامو تو اینه نگاه کردم
رنگ قهوه ایی یه تغییر میخواستم
گفتم شادی من جایی کار دارم میرم زود
وسایلم و جمع کردم
شادی گفت سهیل دنبالت گشت چی بگم
گفتم بگو سوپرایز
رفتم ارایشگاه
گفتم خانم تا حد ممکن روشن کن موهامو
رنگ موی جدیدم خیلی برام عجیب بود
اصلا برام جا نیافتاده بود
ارایشگر گفت معمولا موی روشن همیشه ارایش میخواد
گفتم میشه ارایشم کنی
ارایشگر خندش گرفت
گفت مثل بچه ها ذوق داری
ارایشم خوب بود
اما من هنوز چهره جدیدا برام عجیب بود
کل حقوق اون ماهم شد خرج تغییرم
دلشوره داشتم
میترسیدم منو نپسنده
رفتم خونه
سهیل تو خونه بود
کلید میخواستم بندازم که در باز شد
سهیل گفت کجایی
یهو شوکه شد
گفت سودیییییی
چیکار کردی.
رفتم تو خونه شالمو برداشتم
گفت واوووووو خودتی
گفتم پس کیه
گفت میدونستم شادی روت اثر میزاره
تو ذوقم خورد
پس شادی از قصد از ریختم ایراد گرفته
اومد جلو گفت تا دیروز قشنگیت مخفی بود
اما الان خیلی خوشگل شدی
شب شده بود
شام نخورده بودیم
سهیل خوابش برده بود
رفتم جلو اینه
گفتم سودابه
چرا باید شبیه زنای تو فیلما بشم تا سهیل خوشش بیاد؟
گریم گرفت
چشم به میز ارایشم افتاد
گفتم تا کی باید یکی دیگه باشم
تا سهیل راضی بشه

?قسمت_سی
فرداش تا شادی منو دید
تعجب کرد
گفت افرین تغییر
گفت انقدر حرفم تغییرت داد
گفتم نه
تو فکرش بودم اما وقت نمیشد
شادی گفت منم باید یه ارایشگاه برم
تورو دیدم دلم تغییر خواست
نمیدونم چرا دلم هوری ریخت
دو سه ماه سهیل مهربون بود
بیرون میرفتیم و خیلی مخندیدم
یه روز شادی اومد دفتر
نشناختمش
موهای مشگی که بلندتر هم شده بود
لنز ابیش بیشتر به چشم میومد
نمیدونم چرا من خطر و حس میکردم
شروع کرد با تلفن حرف زدن و قهقه زدن
شب سهیل مثل قبل شده بود سرش تو گوشیش بود
نگران بودم
چند روز گذشت
تلفن شادی زنگ زد
گفت باشه میام
حسم میگفت پشت خط سهیل
شادی گفت من میرم
تا فردا
وقتی رفت منم حاضر شدم
اما اون ماشین داشت من نداشتم
چیکار کنم
گیج بودم
به عکاسمون گفتم حالم خوش نیست میرم
تو خیابون الکی قدم زدم
گفتم اگه سهیل بوده الان یه پارکی رستورانی هستن
منم که نمیتونم تعقیب کنم
تاکسی گرفتم رفتم خونه
تو راه پله صدای موزیک و خنده میومد
صدای شادی
صدای سهیل
زن همسایه داشت از لای در خونه مارو نگاه میکرد
تا منو دید درو بست
کلید تو دستم میلرزید
شادی خونه ما هست
پشت در مونده بودم
کلید انداختم یواش سرمو کردم تو خونه
تلویزیون روشن بود
اهنگ با صدای بلند پخش میشد
صدا از تو اتاقم میومد
پاهام سر بودن
نمیتونستم راه برم
تلویزیون خاموش کردم
صدای اونا هم قطع شد
سهیل گفت پاشو
چیزی که دیدم تمام بدنم دون دون شد
یخ کردم
سهیل گفت سودابه
شادی اشفته رو تخت من نشست
گفتم خیلی پستی
دویدم تو راه پله
زن همسایه سرش بیرون بود
میدونستم سهیل اون شکلی بیرون نمیاد
تو خیابون بودم که از تراس خونه داد زد سودابه
دویدم تا جایی که نفس داشتم
چطوری تونست اینکارو کنه
رو تخت من
تو خونه من

#ادامہ_دارد

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x