قصه ی جیران قسمت اول

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

قصه ی جیران قسمت اول

نویسنده:لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون

 

#قصه_جیران
#قسمت_اول
لطف الله ترقی
در گرماى داغِ تابستانِ طهران گرما تا مغز استخوان را مى سوزاند با دیدنِ پدرم محمّدعلى که در حال چیدن آلبالوهاى درشت آبدار بود و شر شر عرق از پیشانى اش مى ریخت طاقت نیاورده کفش هایم را به پا کرده به کمکش رفتم چندین طبق آلبالو تا عصر چیدیم و برگ هایش را کنده مرتب گذاشتیم تا گماشته خان بیاید و طبق ها را ببرد. چنان خسته بودم که لقمه نانى خورده از شدّت خستگى بیهوش شدم. فردایش با مادرم بانو خانم از تجریش سوار درشکه تقى درشکه چى شده به سوى طهران رهسپار شدیم. وقتى به طهران رسیدیم به بازار رفته چند پارچه ارزان قیمت ابتیاع نموده و به حمّام خانم رفتیم تا سر و بدنى به آب بزنیم. حلیمه دلاک با دیدن مادرم خنده بر لبهایش نشست جلو آمده ما را به سوى خزینه راهنمایى کرد. پس از اینکه چندین بار تن و بدنم را مشت و مال داد بلاخره رضایت داده سراغ کس دیگرى رفت.

وقتى با پیاله مسى در حال آب کشى موهایم بودم دیدم زنى فربه و سفید روى با چندین خدمه و کنیز وارد حمّام گشت و حلیمه با دیدن او شتابان جلو رفته تا کمر خم شده بود. از زن بغل دستى ام پرسیدم او کیست؟ گفت این خانم محبوبه گیس بلند رقاص مخصوص ملک جهان خانم مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه قاجار است. با دیدن اینکه زن ها او را تکریم و احترام مى کردند رشک به دلم نشست که رقاصى چنین محبوب گشته است و چون یکى از اعیان و اشراف با او رفتار مى شود. در حال خوردن لقمه کوفته ى خوش طعم بانو خانم بودم و فکرى از سرم گذشت.

جلو رفته خود را به کنیزان نزدیک کرده با آنها طرح رفاقت و دوستى در انداختم و سر بحث و گفتگو آغاز شد و دانستم محبوبه به دنبال چندین دختر جوان براى آموزش رقاصى است. پس از استحمام چادر چاقچور کرده سوار درشکه شده به سوى باغ رهسپار شدیم، شب هنگام پس از صرف شام در باغ وقتى بانو و پدرم در حال کشیدن قلیان بودند از آنها خواستم رخصت بدهند تا براى آموزش رقاصى نزد محبوبه گیس بلند بروم شاید طالع بخت من نیز چنان نورانى گردد که مردم طهران نیز روزگارى نه چندان دور مرا مورد تکریم قرار دهند.

پدرم بناى مخالفت نهاد امّا بانو جان با سیاستى که داشت هر آنچه در حمّام دیده بود بى کم و کاست به پدرم تعریف کرد، آثار نرمش در سیماى پدر هویدا گشت. صبح روز بعد به هنگام صرف ناشتائى بانو جانم گفت جیران جان پدرت رضا داده است هفته ى بعد به طهران رفتیم میگویم حلیمه دلاک سفارشت را به محبوبه گیس بلند بکند و براى رقاصى نزدش بروى شاید تو هم به اندرونى رفته به نان و نوائى برسى. با شنیدن این خبر چنان شادمان گشتم که برخاسته مادرم را تنگ در آغوش فشردم که صداى فریادش به آسمان بلند شد.

یک هفته برایم چون قرنى گذشت بس طولانى، انتظار انسان را از پاى در مى آورد. پس از یک هفته مجدد با بانو جان به سوى طهران رهسپار گشتیم صداى چرخ هاى درشکه که روى جاده ى خاکى با شتاب حرکت مى کرد باعث مى شد در دلم غوغایى به پا شود. با دیدن مناره هاى مسجد شاه طهران از ذوق چادرم را چنان فشردم که مچاله شد، درشکه جلوى حمّام خانم ایستاد با بانو داخل حمّام شدیم.

حلیمه دلاک در حال کیسه کشیدن بود او را صدا کردیم و پس از روبوسى و خوش آمد مادرم کاسه اى آلبالو به او هدیه داد و حلیمه چشمانش با دیدن آلبالوهاى سرخ برقى زده تشکّر کرد. ساعتى گذشت و دار و دسته محبوبه گیس بلند داخل حمّام شدند، جلو رفته یکى از کنیزان دایره به دست گرفته شروع به نواختن نمود موهاى بلندم را که خیس بود افشان کرده و دور اندام باریکم لنگى بسته با اشاره بانو جلوى محبوبه به آرامى شروع به رقص نمودم محبوبه با دیدن سر و بدنِ من لبخند شیطنت آمیزى زده پس از اتمام رقص مرا صدا کرده با تأنى جلو رفتم اسم و رسمم را پرسیده از من تعریف نمود تشکّرى کرده با لبخندى ظریف سر در گوشش نهاده گفتم قصد دارم زیر دستش فنون رقص را بیاموزم. محبوبه قهقهه اى مستانه سر داده از من خواست پس از حمّام با او به عمارتش برویم از بانو جان رخصت خواستم او نگران بود مبادا پدرم بر او خشم بگیرد با وسوسه هاى حلیمه که در گوشش نجوا مى کرد رام شده پذیرفت یک هفته در عمارت محبوبه در خیابان پامنار طهران بمانم.

بانو مقدارى پول در بقچه اطلس گذاشته مقدارى رخت نیز در بقچه داشتم با دار و دسته محبوبه به سوى عمارتش رفتیم بانو که نشان عمارت را یافت به سختى از من دل کنده و گفت فردا تقى درشکه چى را مى فرستم از حال و احوالت ما را باخبر ساز. او را دعوت به آرامش نمودم و پس از رفتن بانو با دار و دسته محبوبه به سوى عمارت رفتیم با دیدن تالار شاه نشین که تمام آیینه کارى بود دهانم از حیرت باز مانده بود خدمه برایمان چلو خورشت آوردند پس از صرف غذا نبات خانم دستیار محبوبه مرا به اطاقى بزرگ برد که اطاق رقصندگان جدید بود. اطاق مفروش و پنجره هایش مشبک رنگى بود، بقچه را در صندوقى گذاشته با گروهى از دختران زیبا و جوان نزد محبوبه رفتیم.

محبوبه که در حال کشیدن قلیان بود با صدایى بلند گفت چهل روز تا عید مولود شاه مانده است و قرار است پس از آموزش رقص براى هنرنمایى به عمارت اندرونى کاخ گلستان بروید. شعف مرا فرا گرفت فکر اینکه عمارت اندرونى اعلیحضرت را مى بینم دلم را به لرزه مى انداخت. نبات خانم با ترکه اى از چوب آلبالو در دست گفت قرار است والده شاه یک رقصنده انتخاب کند.

 

با شنیدن این حرف از دهان نبات خانم ولوله اى شد نگفتنى. ما ده دختر بودیم یکى از یکى زیباتر و لوندتر نگران بودم مبادا مهدعلیا مرا نپسندد و دست از پا درازتر به باغ تجریش بازگردم. یک دختر زیبا به نام ماه باجى با من هم اتاق شده بود چنان زیبا بود که نمى توانستم چشم از او بردارم. شب خدمه رخت خواب ها را در اتاق ها پهن کردند و من که خواب به چشمانم نمى آمد با ماه باجى شروع به صحبت و گفتگو کردیم.

 

او دختر رضا پالان دوز بود و چون قرار بود پدرش او را به خاطر فقر به مردى چهل ساله بدهد تصمیم گرفته بود از عمارت فرار کرده به اینجا بیاید دلم برایش سوخت. نگران بودم پدرم به محض اینکه بفهمد من طهران مانده ام چه خواهد کرد؟ تا صبح خواب با چشمانم بیگانه بود برخاسته از پشت پنجره رنگى فواره هاى حوض را نگریستم نور ماهتاب درخشندگى خاصى به حیاط داده بود. صبح با صداى بیدار باش نبات خانم هراسان از جاى برخاسته همانجا با آفتابه مسى صورتم را شسته ناشتائى مختصرى میل کرده نزد محبوبه رفتیم.

 

محبوبه پیراهنى زرى بر تن داشت و گیسوان مشکین اش را با گوى هاى طلا آراسته بود. دسته دایره زن و تنبک زن وارد شاه نشین شدند، محبوبه فنون رقص را از ابتدا به ما آموخت. برخلاف آنکه فکر مى کردم رقصندگى بسیار سخت و مشقت بار بود هر خطایى از هر یک از ما سر مى زد جوابش ترکه ى نبات خانم بود از ترس این که مبادا ترکه به تنم بخورد به دستورات نبات با جان و دل گوش فرا داده بودم. عصرى خسته و کلافه با ماه باجى روى تراس نشسته بودیم که گلى سیاه کنیز عمارت مرا صدا کرد، تقى درشکه چى آمده بود.

 

روبنده را گذاشته جلو رفتم با دیدنِ تقى یک آن تصمیم گرفتم بیخیال رقصندگى شده و با او به باغ بازگردم امّا مى دانستم بازگشت من مصادف است با ازدواج با مردى فقیر و ندار. لذا پا بر روى خواسته ى دلم نهاده جلو رفتم تقى گفت مادرت فرمودند پدرت نمى داند در عمارت محبوبه هستید به پدرت گفته اند تو را به طهران نزد خاله ات فرستاده اند. به او گفتم قرار است چهل روز در عمارت بمانیم پیام مرا به بانو برسانید، پس از اینکه تقى رفت داخل عمارت شدم. خدمه شام سبکى بار گذاشته بودند پس از صرف شام برخلاف دیشب از شدّت خستگى بیهوش شدم.

 

صبح صداى خوش الحان زنى خوش آواز مرا از خواب بیدار کرد برخاستیم به اطاق شاه نشین رفتیم او گوهر خواننده بود که آن روز آواز خواندن را به ما آموخت. محبوبه در عمارت نبود، سراغش را از ماه باجى گرفتم گفت محبوبه به عمارت اندرونى رفته است. چند روزى گذشت هر روز با محبوبه تمرین رقص و با گوهر تمرین آواز مى کردیم. قرار بود شنبه ماه نساء خانم به عمارت بیاید.

 

به دستور نبات همگى به سوى حمّام خانم رهسپار شدیم، حلیمه دلاک احوالم را پرسید به او گفتم در عمارت محبوبه براى آموزش فنون رقص و آواز هستیم و از دست عتاب هاى نبات شکوه و شکایت کردم، او سرى به این طرف و آن طرف انداخته پنهانى در گوشم گفت والده شاه قصد دارد یکى از شما را بعد از جشن مولود همایونى صیغه ناصرالدین شاه کند. با شنیدن این خبر هوش از سرم پرید صاف بر جاى خود نشستم و گفتم قرار است ماه نساء خانم به عمارت بیاید، حلیمه با نگاهى گرد مرا نگریست و با لحنى نجواگونه گفت او یارِ والده شاه و معلم رقص زنان اندرونى است تو باید دل او را به دست بیاورى. پس از اتمام استحمام گونه هایم گل انداخته بود با ماه باجى به بازار رفتیم کمى نقل و مقدارى شیرینى خریدیم و به عمارت بازگشتیم. خوشبختانه نبات به ما فرصت استراحت داده بود، چیزى به موعد مقرر نمانده بود.

 

در فکر این بودم همسر اعلیحضرت شدن چگونه است؟ شب هنگام خواب از شدّت ذوق خواب به چشمانم راه نیافت برخاسته به مطبخ رفتم از گلى سیاه درخواست کردم فانوس را بدهد تا به سرداب رفته تمرین رقص کنم مى خواستم از همه برتر باشم. گلى سیاه مِن مِن کرده تمایلى به همراهى نداشت مشتى نقل در دستش ریختم، گلى رضایت داده فانوس را روشن کرده به سرداب رفتم تا دما دمِ صبح چنان رقصیدم که انگشت پاهایم از شدّت رقص زخم شده بود. صداى اذان از گلدسته هاى مسجد شاه برخاست، فانوس را خاموش کرده پاورچین به سوى حیاط رفته با پیاله مسى پایم را شسته به اتاقم رفته به خواب رفتم.

نزدیک ظهر بوى آب گوشت مستم کرده بود، صداى قال مقال برخاست از جاى برخاستم پایم به درد آمد جلو رفته پرده را کنار زدم دیدم زنى بلند بالا و اشرافى با چندین خدمه و کنیز وارد عمارت شد. پس از اینکه دستى به سر و رویم کشیدم به شاه نشین رفتم همه رقصندگان به صف ایستادیم. پس از عرض سلام و تعظیمى غرّا، ماه نساء خانم که چشم و ابرویى بس جذّاب داشت جلو آمده شروع به وارسى کردن رقصندگان کرد. وقتى به من رسید با دیدنِ پاهایم که تمام زخم و خون مرده بود لبخندى بر پهناى صورتش نشست خیره در چشمانم با صداى خوشى فرمودند پاهایت چه شده است؟ از ترس نبات هیچ نگفتم.

 

دستور داد جلو رفته نزدش بنشینم با پاهایى لرزان جلو رفتم و بر روى زانو نشستم. ماه نساء خانم دستور داد یک یک دخترها جلو رفته با آواى دایره برقصند. پس از اتمام رقص آنها با اشاره اى به من دستور داد برقصم برخاستم پاهایم سوزناک بود امّا مى دانستم این رقص مجالى براى طالع سعد من است و باید نهایت هنرم را به زیبایى بنمایانم. صداى دایره بلند شد چشمانم را بسته نفس تندى کشیدم.

‌@nazkhatoonstory

 

 

5 1 رای
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x