داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت اول تا پنجم

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت اول تا پنجم اسم رمان: سمیرا نویسنده : ساغر ✅قسمت اول رو زمین دراز کشیده بودم باد پرده اتاق و تکون میداد دستمو رو پیشونیم گذاشته بودم دیشب بارون اومده بود بوی کاه گل خونمون ، کل فضای خونرو گرفته بود مامان مشغول چیدن انگورای تو حیاط بود […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ششم تا دهم

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ششم تا دهم اسم رمان: سمیرا نویسنده : ساغر ✅قسمت ششم جواد یه کارتون گذاشت رو کولش و هن هن کنان اومد تو مجتمع ته پارکینگ یه خونه کوچیک بود که روش تابلو زده بودن سرایداری رفتیم تو جلو در دستشویی بود که دوش حمام هم اونجا بود […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت یازدهم تا پانزدهم

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت یازدهم تا پانزدهم اسم رمان: سمیرا نویسنده : ساغر ✅قسمت یازدهم صبح که از خواب پاشدم جواد نبود صبحانه درست کردمو تو سکوت خوردم دلم تنگ ده شده بود که با صدای مرغ و خروس و داد و بیداد مامان بیدار میشدم چادر گلدارم و سر کردم و […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت شانزدهم تا بیستم

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت شانزدهم تا بیستم اسم رمان: سمیرا نویسنده : ساغر ✅قسمت شانزدهم شب موقع خواب به تمام روز فکر کردم به پسر ها و دختر ها به زن و شوهر ها تفاوت منو جواد زمین تا اسمون بود صبح جواد رفت سر کار یکم به کارای خونه رسیدم ابگوشت […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۱ تا ۲۵

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۱ تا ۲۵ اسم رمان: سمیرا نویسنده : ساغر ✅قسمت بیست و یکم رفتم تو خونه گریم گرفت بیشتر اشکم به خاطر این بود که پسر رو نمیبینم جواد بعد یک ساعت اومد ارایشمو پاک کرده بودم جواد در خونرو محکم بست نشست جلو تلویزیون مرتب کانال عوض […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۶ تا ۳۰

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۲۶ تا ۳۰ رمان آنلاین با سرگذشت واقعی اسم رمان: سمیرا نویسنده : ساغر ✅قسمت بیست و ششم صبح از خواب بیدار شدم جلوی اینه ایستادم جواد بیدار شد سرشو میخاروند گفت :کله صبح وقت گیر اوردی ارایش کنی؟ گفتم مگه قرار نیست بریم بیرون جواد پتو رو […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۳۱ تا ۳۵

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۳۱ تا ۳۵ رمان آنلاین با سرگذشت واقعی اسم رمان: سمیرا نویسنده : ساغر ✅قسمت سی و یکم رفتم خونه شام کباب تابه اب گذاشتم رفتم سمت کابینت تا نمک بردارم چشمم به ظرف زعفران افتاد جرقه ایی تو ذهنم زده شد جواد اومد ظرف زعفران و قایم […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۳۶تا ۴۰

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۳۶تا ۴۰ رمان آنلاین بر اساس سرگذشت واقعی اسم رمان: سمیرا نویسنده : ساغر ✅قسمت سی و ششم صدای کلید در اومد از خواب بیدار شدم جواد بود همه جا تاریک بود گفتم جواد ساعت چنده گفت بخواب گفتم برقو بزن داروهامو نخوردم.جواد رفت سمت اشپزخونه برق اشپزخونه […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۴۱ تا ۴۵

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۴۱ تا ۴۵ رمان آنلاین بر اساس سرگذشت واقعی اسم رمان: سمیرا نویسنده : ساغر ✅قسمت چهل و یکم از صدای خوندن  خروس متوجه شدم که نزدیک غروب هست صدای در حیاط اومد مامان درو باز کرد _سلام.چطوری جواد جان.ننه ناهار میومدی خوب _خسته بودم مامان صداشو پایین […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سمیرا نویسنده ساغر داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۴۶ تا ۵۰

رمان سمیرا بر اساس داستان واقعی قسمت ۴۶ تا ۵۰ رمان آنلاین بر اساس سرگذشت واقعی اسم رمان: سمیرا نویسنده : ساغر ✅قسمت چهل و ششم با صدای در از خواب بلند شدم جواد مشغول پاک کردن گل کفشاش بود _سمیرا؟اینجا چرا خوابیدی؟ _رفتم پیاده روی خسته شدم خوابم برد.مگه ساعت چنده؟ _شیش تعجب کردم […]