داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۱تا۵

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۱تا۵ رمان با داستان واقعی  نویسنده :ناهید گلکار   قسمت اول وقتی یازده سالم بود منو به مردی هفتاد ساله که زنش مرده بود شوهر دادن به همین سادگی …. نه کسی نظر منو پرسید نه صلاحم رو در نظر گرفت آقام کارگری ساده بودو در آمد کمی […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۶تا ۱۰

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۶تا۱۰ رمان با داستان واقعی  نویسنده :ناهید گلکار     قسمت ششم: پشت سرش هم فخری وارد شد . فخری یک پشت چشم به من نازک کرد و مجمعه رو برداشت و رفت حاجی درو بست و نگاهی به سر تا پای من کرد و پرسید چند سالته؟ […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۱۱تا۱۵

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۱۱تا۱۵ رمان با داستان واقعی  نویسنده :ناهید گلکار     قسمت يازدهم: حالا منو دو تا آبجیم سه تایی شیون می کردیم و به آقام التماس که منو نبره فریاد می زدم نمیرم….نمیرم….نمیرم بخدا بمیرم هم نمیرم من اونجا بر نمی گردم .. ولی آقام دست منو گرفت […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۱۶تا۲۰

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۱۶تا۲۰ رمان با داستان واقعی  نویسنده :ناهید گلکار     قسمت شانزدهم: خودمم نمی دونم چرا فورا اونو قایم کردم تا کسی نبینه، اون موقع چی فکر می کردم خودمم نمی دونم، شایدم فکر می کردم حالا که رفتارشون با من بهتر شده خرابشون نکنم از اتاق حاجی […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۲۱تا۲۵

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۲۱تا۲۵ رمان با داستان واقعی  نویسنده :ناهید گلکار     قسمت بيست و يك: نه نميشه… اونو درک می کردم ولی احساس خطر می کردم گفتم :این کار شدنی نیست عاقبت نداره تازه اگه بفهمن من این کارو کردم حاجی این دفعه منو می کشه باید به فکر […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۲۶تا۳۰

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۲۶تا۳۰ رمان با داستان واقعی  نویسنده :ناهید گلکار     قسمت بیست و ششم: وقتی همه نشستن خدمتکارشون که یکی گل نسا زن میون سال و چاقی بود ( بسیار کم حرف و کاری بود شوهرش از خونه بیرونش کرده بود و او هم به آقاجان پناه اورده […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۳۱تا۳۵

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۳۱تا۳۵ رمان با داستان واقعی  نویسنده :ناهید گلکار     قسمت سی و یکم آقاجان به حاجی جمشیدی پدر شوهر ربابه سفارش میز نهار خوری و مبل داده بود که همون روز رسید و خونه و زندگی یه چیز دیگه شد ، تمام پشتی ها و کوسن های ترمه […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۳۶تا۴۰

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۳۶تا۴۰ رمان با داستان واقعی  نویسنده :ناهید گلکار   قسمت سي و ششم راستش وقتی جسارت و بی پروایی اونو دیدم بازم مهرش بیشتر به دلم نشست ….من و بانو خانم فوراً اومدیم از اندرونی بیرون ….. من که از روبرو شدن با آبجیم واهمه داشتم ، باید یک […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۴۱تا۴۵

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۴۱تا۴۵ رمان با داستان واقعی  نویسنده :ناهید گلکار   قسمت چهل و یکم باز من با یک لباس و چادرسفید یک قرآن روی پام و یک آیینه جلوی روم به عقد اوس عباس در اومدم … ….. خانواده ی اوس عباس هم پونزده نفری می شدن سه تا برادرش […]

داستان های نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی عزیزجان داستان های نازخاتون
داستان های نازخاتون

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۴۶تا۵۰

رمان آنلاین عزیزجان براساس داستان واقعی قسمت ۴۶تا۵۰ رمان با داستان واقعی  نویسنده :ناهید گلکار   قسمت چهل و ششم شب از نیمه گذشت ولی از اوس عباس خبری نبود ، دلم مثل سیر و سرکه می جوشید …رفتم دم در و توی کوچه سرک کشیدم ولی بازم خبری نبود به جز پارس سگ هیچ صدایی […]