داستان کوتاه توهم به صورت آنلاین

فهرست مطالب

داستانهای نازخاتون داستان کوتاه

داستان کوتاه توهم به صورت آنلاین

داستانهای نازخاتون

توهم

صدای تیک تاک ساعت تنها چیزی است که در این اتاق تاریک که فقط نور شمعی کوچک روشنی بخشان است و من زیر همان نور کم سو مینویسم میشنوم؛ مینویسم که آیا همه اینها یک توهم نیست!

من خود نمیدانم که زنده هستم یا خیر یا حتی در برزخی بین مرگ و زندگی یعنی در گاهی اوقات روح که جان به آدمی م یبخشد از کالبد جسم من خارج میشود و بعد از مدتی نامعلوم به بدنم باز میگردد و جانی تازه به بدنم میدهد.

از نظر من هیچ یک از اینها هیچ اهمیتی ندارد زیرا من در این مدت زیر نور همین چراغ کوچک هرچه کتاب فلسفی و عرفانی بگویی خواندهام اما هیچ چیز به جز مزخرفات و چیزهای بیهوده که زاده ذهن مریض نویسندگانشان هستند نیافتم! واقع ا هیچ چیز نیافتم جز یک سری حرف های بیهوده،

نویسندگان روان پریش این کتابها بحثی جز بحثهای بیهوده از قبیل عالم روح و ماده و موضوعاتی مسخره همچون این نکردند و فقط به سخنوری مزخرف پرداختند تمام اینها برای من اندازه پشیزی ارزش ندارد .

به عقیده من آن ها فقط دیوانههایی هستند که میخواهند حرف اضافی بزنند در صورتی که هیچ یک از حرف هایشان واقعی نیست و یک مشت مزخرف است که هیچ ارزشی برای هیچ یک از مردم این جهان ندارد.

من خودم هم نمیدانم که آیا این افکارم واقعا درست است یا خیر اما اگر درست باشد یا نه هم هیچ ارزشی برای من ندارد چون شاید من هم همانند آنها روان پریشی هستم که فقط گزافه گویی م یکند البته حتی نمیدانم که اصلا زندهام که بخواهم روان پریش باشم یا نه مردم و همه اینها یک خیال واهی برای روحم بیش نیست!

همه اینها همه این تفکرات فقط از یک چیز سرچشمه میگیرد یا بهتر بگویم فقط از یک اتفاق دلیل اینهاست.

خوب م یتوانم آن روز را که همه چیز از آن آغاز شد به خاطر آورم!

یک غروب بود و در جادهای که برگهای خزان دیده آن را فرش کرده بودند یک مرد همراه الهه ای زیبا با هم قدم م یزدند آن مرد به حدی به من شبیه بود که انگار سیبی هستیم که از وسط نصف شده و یا اینکه با هم برا دریم.

در آن لحظه من دلم را به آن الهه رویایی باختم اما نفرتی آتشین از آن مرد داشتم .

من فردا آن روز دوباره به آن جاده رفتم اما هیچ اثری از آن زوج ندیدم اما حسی مرا وا میداشت که هر روز به مدت سه هفته به آنجا بیایم تا اثری از آن الهه رویایی بیابم اما هیچ یک از آن روزها آنها را ندیدم تا اینکه بالاخره روز بیست و دوم آن زوج را در حال قدم زدن دیدم.

در همین حین خشمی آتشین در دلم شعله ور شد و به سوی آن مرد حمله کردم و او را کشتم ؛ لحظه ای بعد آن الهه بهشتی با کمال تعجب مرا در آغوش کشید و در گوشم نجوا کنان گفت: از همان روزی که بار اول متوجه شدم داری به ما نگاه میکنی عاشقت شدم و حالا اصلا برایم مهم نیست که مرد را کشتی حالا فقط تو برایم مهم هستی!

اما بعد از تنها چند ثانیه بر زمین افتاد و مرد و روح مرا هم کشت و مرا نابود کرد، گویی که با کشته شدن آن مرد شیشه عمر او هم شکسته شد.

اکنون هیچ چیز را نمیدانم حتی نمیدانم چند سال پیش این اتفاق افتاد و آیا اصلا این اتفاق افتاده است یا نه وآیا این خیال توهمی بیش نیست؟

زیر نور آن شمع کوچک در این اتاق تاریک باز مینویسم که:

واقعا هیچ چیز نمیدانم !هیچ چیز نمیدانم!

 

پایان

نویسنده:امیررضا باقرپورباغبان

تاریخ نگارش داستا ن۲۲/۸/۱۴۰۲

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
2 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
2
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx