رمان آنلاین آغوش اجباری قسمت ۷۱تا۸۰ 

فهرست مطالب

آغوش اجباری رمان آنلاین داستانهای واقعی نگار قادری

رمان آنلاین آغوش اجباری قسمت ۷۱تا۸۰ 

رمان:آغوش اجباری

نویسنده:نگار قادری

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۶.۱۷ ۲۳:۴۲]
#۷۱

پاهام جون گرفت حس سبکی داشتم حس میکردم باری از رو شونم برداشته شده که همه
چیو دست خدا سپردم
چادرمو سر کردمو با پاهایی که از استرس میلرزید رفتم بیرون
سرمو زیر انداخته بودم یه جفت کفش سفید چرمی رو دیدم به دنبالش به دسته گل سفید
که با ربان قرمز ترئین شده بود جلو صورتم قرار گرفت
گلو گرفتم
یه صدا اومد که گفت
_برو کنارش دستشو بگیر و اروم اروم جلو بیاین
فهمیدم فیلم برداره
اومد کنارم دستمو اروم تو دستش گرفت
دستش گرم بود یه دفعه فشار دستاش تند شد و دستما جوری گرفته بود که انگار میخوام
فرار کنم
اروم اروم رفتیم از سالن بیرون
ماشینو دیدم که با گل سفیدو قرمز تزئین شده بود
یه دفعه دستمو رها کردو رفت سمت راننده و درشو باز کرد
تعجب کردم یعنی میخواست خودش رانندگی کنه
هیچ وقت همچین چیزی ندیده بودم
وقتی تعجبمو دید با قدم هایه بزرگ خودشو بهم رسوند
گفت
_ای وای شرمنده خانمم حواسم نبود
درو برام باز کرد
به چهرش دقیق شدم خوشحالی از هفت کیلو متری داد میزد
به چهرش دقیق شدم به قیافش
یه کت شلوار شیری پوشیده بود با پیرهن سفید
وقتی دید دارم نگاش میکنم گفت
_خانمم اونجوری با اون چشا نگام نکن دیونه میشما
از لفظ خانمم حالم خراب شد صدایه محمد که میگفت خانمم تو گوشم صدا داد
هربار دلم غنج میرفت ولی الان حالم بد شد
زود بغضمو قورت دادمو سوار شدم
وقتی اونم نشست تو ماشین گفت
_چقد خشکل شدی حنایه من
وای خدا این چرا اینو بمن میگه اینا فقط مال محمد بود فقط خدا به دادم برس
تو دلم نالیدم ولی سکوت کردم
_خواستم خودم رانندگی کنم نمیخواستم مزاحم داشته باشیم
بازم سکوت
_چرا هیچی نمیگی
بازم سکوت
وقتی دید حرفی نمیزنم اونم دیگه حرفی نزد
با ایستادن ماشین سرمو بلند کردم
دوبرمون باغ و سرسبزی بود زبون باز کردم
_اینجا کجاست
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۶.۱۷ ۲۳:۴۳]
#۷۲

_فیلم بردار گفت بیایم اینجا عکس بندازیم که کیفیتش خوب باشه
حالم بهم خورد چه دل خوشی داشتن اینا
از ماشین پیاده شدو اومد سمت من درو باز کرد
دستشو جلو اورد که دستمو بگیره
بهش اهمیتی ندادمو خودم پیاده شدم
فیلم بردار جلومون راه میرفت
بهمون میگفت چطوری حرکت کنیم چه جوری قدم برداریم چه جوری بخندیم چه جوری
حرف بزنیم
دیگه کلافم کرده بود
اعصاب واسم نزاشت
سرجام از حرکت ایستادم حسام برگشت طرفمو وقتی دید ایستادم گفت
_چیشده
_خستمون کرد اح این بازیا چیه
حسام خنده قشنگی کردو رو به فیلم بردار گعت
_خانمم خسته شده اینجا وای میستیم
خجالت کشیدم اینو به فیلم برداره گفت
سرمو زیر انداختم
صدایه خنده حسام اومد
_باز که سرت رفت تو یقت که
یه سوال بود خیلی ذهنمو درگیر کرده بود هی با خودم کلنجار میرفتم بپرسم یا نه
دلو زدم به دریا ک گفتم
_حسام تو برایه چی اومدی سراغ من
چرا منو واس ازدواج انتخاب کردی
_ماکه هیچ وقت هم دیگه رو ندیده بودیم
_تو منو ندیده بودی من تورو دیده بودم
چشام از تعجب گرد شد ادامه داد
_سه سال پیش مادرت یه پارچه داده بود خواهرم واسش بدوزه یه روز که اومدم لباسو
تحویل مامانت بدم تو درو باز کردی و نایلونو ازم گرفتی
اون موقع هم سرت تو یقت بودو منو ندیدی
همون موقع دلم لرزید حنا
همون موقع جذب حجبو حیات شدم
به بابام اینا گفتم بیان خواستگاری ولی گفتن تو بچه ای و قبول نمیکنی
صدایه فیلم بردار نزاشت ادامه بده
_بسه دیگه راه بیفتین به جلو و اروم قدم بردارید
داشتم از حرصش دیونه میشدم
چپ میرفت میگفت اروم قدم بردارین
راست میرفت میگفت اروم قدم بردارین
حسام خواست دستمو بگیره که بلندیه لباسمو بهونه کردم.
سوار ماشین شدیمو حسام ماشینو روشن کرد
خیلی عصبی بودم رو بهش گفتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۶.۱۷ ۲۳:۴۶]
#۷۳

_خب بعدش
حسام نتونست جلو خندشو بگیره با صدا خندیدو گفت
_میبینم بالاخره در موردم کنجکاو شدی
_بگو دیگه
_خب گذشتو گذشت تا عروسیه ناصر کل خانوادم مبدونستن من تورو میخوام اومدن گفتن
که محسن چه جوری دوبرت میپلکلیده و توهم محلش نمیزاشتی خوشحال شدم ولی
مژگان گفت که یکی دیگه رو میخوای گفت که هر روز محسن سر راهت تو مدرسس مسمم
تر شدم به دستت بیارم به هر قیمتی که شده
از مریم شنیدم که تو سیزده مهمون عمو اینات بودی
حس کردم اونام تودو تو ذهنشون دارن ترسیدم به مامانم گفتم بازم مخالفت کردن
وقتی دیدم اون شب محسن اینارو دعوت کردین دیگه زدم به سیم اخر گفتم یا واسم میرین
خواستگاری یا باهاتون برنمیگردم شهرستان
این شد اومدی
با خنده هم بهش اضافه کرد
_باباتم از خدا خواسته قبول کرد
_برات مهم نبود من تورودوست نداشته باشم
_حنا مهم بود خیلی ولی تصور ابنکه تو مال یکی دیگه بشی نابودم میکرد قسم خورده بودم
به جونت که بدستت بیارم.
از دوست داشتن خودم مطمن بودم کاری میکردم عاشقم بشی
نمیتونستم دست نگه دارم رقیبام ببرننت گفتم پیش خودم باشی بهتره

هه عاشقش بشم
چقد خودخواه بوده
ولی اون تلاش کرد به دستم بیاره اخ محمد اخ کجایی
سکوت کردم تا رسیدن به تالار حرفی نزدیم
وقتی رسیدیم همه دوربرمون رو گرفته بودن و نقل و سکته بهمون میپاشیدن
مادر شوهرم با اسپند به استقبالمان اومدو هردومونو بوسید
وقتی رفتیم تو تالار رفتیم اتاق عقد
دنبال نگار میگشتم قبل رفتنم بهش گفته بودم اگه محمد زنگ زد بهش بگه بیاد من
باهاش میرم
هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم
رو صندلیا نشستیم
چند دقیقه بعد عاقد اومد
لیلا و صحر هر دوشون تورو رو سرم نگه داشته بودن و مژگان قند میسایید
عاقد شروع کرده بود به قران خوندن
تو دلم هی از خدا ارامش میخواستم
قلبم بد جور میزد حالم اصلا خوب نبود هر لحظه میگفتم الانه که پس بیفتم
چشامو دوباره چرخوندم ولی بازم نگارو پیدا نکردم
عاقد قران رو بستو شروع کرد به خوندن خطبه
خانم حنایه صبحانی ایا به بنده وکالت میدهید شمارا به مهریه مشخصه شش ملیون وجه
نقد و چهارده سکه و یک جلد کلام الله مجید به عقد اقایه حسام صفدری دربیاورم
ایا بنده وکیلم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۶.۱۷ ۲۳:۴۷]
#۷۴

خدا خدا به دادم برس خدا زبونم قفل کرده
صدایه مژگان بلند شد
_عروس رفته گل بچینه
نگارو پیدا کردم کنار مامان بود با التماس نگاش کردم انگار از چشمام خوند چی میخوام
سر به عالمت نه تکون دادو سرشو تو چادر مامان قایم کرد
بغض گلومو فشار دادم سرمو انداختم زیر کسی اشک وحشیه وداع عشقمو نبینه
_عروس رفته گلاب بیاره
_عروس خانم برا بار سوم ایا به بنده اجازه میدهید شمارا به مهریه مشخصه به عقد اقایه
صفدری دربیاورم
همین که حرف عاقد تموم شد یه جعبه سفید مخملی رو قران قرار گرفت
سرمو بلند کردم حسام بهم نگاه میکرد گفت
_اینم زیرلفظیت زود باش بله رو بده دیگه سکته کردم
بهش خیره شدم چقد خوب بود واقعا از محمد خیلی سرتر بود چقدر بی تابم بود چقدر منو
میخواست محمد گفته بود به دردش نمیخورم
بازم بغضمو قورت دادمو سرمو انداختم پایین
_با اجازه مامان بابام
_بـله
دیگه همه چی تموم شد
دیگه نباید به محمد فکر کنم
دیگه نباید اسمشو بیارم
دیگه محمد مال من نیست
دیگه گناهه
دیگه زن یکی دیگه شدم
دیگه کسی نیست براش نامه بنویسم
دیگه کسی نیست قلبم براش بزنه
دیگه کسی نیست منتظر زنگش باشم
محمد چرا نیومدی چرا تنهام گزاشتی
چرا نجاتم ندادی چرا تو دریایه عشقت رهام کردی چرا چرا چرا
صدایه دست و کل کل بلند شد
هر کدوم دونه دونه جلو می اومدنو کادو میدادنو ارزویه خشبختی میکردن
بالاخره تموم شدنو از سالن عقد خارج شدیم
اکثرا داشتن میرقصیدن تو جمعشون محسنو دیدم که اون وسط خشک شده بودو داشت
منو نگاه میکرد
واس منو حسام دو تا صندلی گزاشته بودن باهم رفتیم نشستیم
اهنگ لیلا فروهر داشت میخوندو مهمونام میرقصیدن انگار نه انگار تو دل عروس اتیش
برپا شده انگار نه انگار داره جون میده
)شب شب شورو حاله
یک شبه مثاله
عروس میره به حجله
امشب شب وصاله
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۶.۱۷ ۲۳:۴۹]
#۷۵

تو دلم اشوب بود میخواستم جیغ بزنم بگم
دارین واس چی شادی میکنین
واس بدبختبه من اخه
واس اتیش گرفتن من
واس دل رسواشدم
حسام اومد زیر گوشم گفت
_بریم برقصیم
دست خودم نبود بدون اینکه خودم بخوام صدامو بردم بالا
_نه حوصله ندارم
خیلی ناراحت شد باشه ای گفتو به جمع چشم دوخت
چند دقیقه گزشت که حسام با دست اشاره به یکی کرد
بعدش به پسره با یه کیک سه طبقه سفیدو صورتی برگشت
خیلی تعجب کردم اولین عروسی بود که کیک داشت اونم سه طبقه و به این خشکلی
پسره جلو اومدو کیک رو رو میز جلومون گزاشت
شمع کیکا که دوتا ح به انگلیسی گزاشته شده بود رو روشن کردن
فیلم بردار گفت که اول باهم شمعارو فوت کنیم بعدش کیکو ببریم
با حسام شمعارو فوت کردیمو
و چاقو رو به دستور فیلم بردار برداشتم به حسام گفت دستاشو رو دستم بزاره

حسام با گرمی دستشو رو دستم گزاشت و باهم کیکو بریدم
کسایی که دور مون بودن کف میزدنو کل میکشیدن
هاجر اومد جلو رو به حسام گفت
_چرا نمیاین برقصین
حسام گفت
_حنا خستس
_خسته چیه پاشین ببینم این ملت به خاطر شما دوتا میرقصن زشته نیاید
دست هردومونو گرفتو با خودش کشید وسط جمعیت
همه یه دفعه کنار کشیدنو به ما نگا میکردنو دست میزدن
اهنگ لیلا دوباره گزاشته شد
حسام با بشکن زدن دورم میچرخید
داشتم زیر نگاه همه ذوب میشدم
از حسام حرصم گرفت چرا دهنشو نمیبنده چرا انقد میخنده
زیر نگاشون داشتم تحلیل میرفتم نفسم گرفته بود
ولی حسام عین خیالشم نبود
اومد جلو و دستامو گرفت و منو چرخوند
دست خواهراشم گرفتو اوردشون وسط کم کم دیگه همه برگشتن وسطو شروع کردن به
رقصیدن
خسته شده بودم ولی حسام ونگار نه انگار که دوساعته داره قر میده
خدا پدر اشپزو بیامرزه به ارکستر اطلاع داده بود که شام امادس
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۶.۱۷ ۲۳:۵۱]
#۷۶

همه از بس خسته شده بودن هجوم بردن سمت سالن غذاخوری
منو حسام اخر سر از همه رفتیم تو
بین راه با چندتا از فامیل دور برخورد کردیم که واسمون ارزویه خشبختی کردن.
وقتی میز غذا رو دیدم کفم برید چه کرده بودن
جوجه
کباب
پلو
عدس پلو
زرشک پلو
شویدپلو
ساال دو نوشابه
انگاری عروسیه پادشاها بود ناخوداگاه گفتم
_حسام چه کردین
حسام اومد زیر گوشم گفت
_عروسیه خانم من باید تو سرتاسر جهان تک باشه دنیارو به پات میریزم تا خندتو ببینم
شرمندش شدم سرمو انداختم پایین
صدایه حسام دراومد
_تو که باز سرتو انداختی پایین تا من چیزی میگم سرشو واس من میندازه پایبن
هیچی نگفتم
دوباره اومد جلو با انگشت چونمو بلند کرد و زمزمه وارو با چشایی که شیطنت ازش میبارید
گفت
_امشبم سرتو اینجوری بندازی پایین کلامون میره توهم ها
حس کردم زیر پام خالی شده و سرم گیج میره انگار رو صورتم اتیش روشن کرده بودن
شکمم درد گرفت
دستمو به شکمم کشیدم
باز صدایه حسام اومدبا خنده گفت
_لا االه لا الله دختر غذاتو بخور شوخی کردم
غذامونو خوردیمو دوباره رفتیم تو سالن
بعد شام کم کم مهمونا متفرق شدنو فقط فامیل درجه یک مونده بود
نزدیکایه ساعت یازده همه سوار ماشین شدیمو راه افتادیم سمت خونه خودمون
تو ماشین بدجور استرس گرفته بودم
پاهام میلرزید دستام سرد سرد بود
صدایه حسام اومد گفت
_حنا داریم میریم خونه خودمون هنوز هیچ رابطه نداریمو هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده
به جز مسائل زناشویی من دوست دارم همسرم همراه و همیارم باشه میخوام همیشه باهام
صادق باشه دوست دارم زنم رفیقم باشه دوستم باشه نه فقط یه زن که مثله یه شیئ بهش
نگا کنم
ازت خواهش میکنم هیچ وقت هیچ چیزی رو ازم پنهون نکن
حرفاشو که زد ساکت شد منم گفتم
_سعیمو میکنم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۶.۱۷ ۲۳:۵۳]
#۷۷

_همینم خوبه
وقتی رسیدیم همه جلو در خونه ایستاده بودن یه گوسفند هم دم در بود وقتی از ماشین
پیاده شدم یه مرده که گوسفندرو گرفته بود اومد جلو و گوسفندو زیر پام سر برید
حسام یه پنج تومنی رو سرم چرخوندو داد دست مرده یه پنج تومنی هم داد به من که
بدمش
با سازو دهل همراهیم کردن تو خونه بازم بزن بکوبشون شروع شده بود
یه ساعتی گزشت بابا جلو اومد
دستشو بوسیدم بابا هم تو بغلم گرفت سرمو به سینش فشار دادمو اجازه دادم بغضم
بشکنه
صدایه بابا اروم اومد زیر گوشم گفت
_حنا باباجان نزار دق کنم میدونم بدی کردم درحقت ولی بخاطر خودت بود منو ببخش
زندگیتو بساز رو سفیدمون کن
با حرفایه بابا گریم بیشتر شد بابا پیشونیمو بوسیدو رفت کنار حسام
حسام رو هم بوسیدو گفت
_دخترم دستت امانت به تو سپردمش
حسام خم شد دست بابا رو ببوسه که بابا نزاشت
دستشو رو چشاش گزاشتو گفت
_مثله چشام مواظبشم
مامان جلو اومد تو بغلش فرو رفتم شدت هق هقم همو رو به گریه انداخته بود مامان زیر
گوشم گفت
_مارو ببخش دخترم امیدوارم روزی شادیتو ببینم
بابا تحمل نکرد زود رفت بیرون
نگارو نداو امید هر سه تاشون با گریه نکام میکردن با دست بهشون اشاره کردم بیان پیشم
رو زمین زانو زدمو هر سه تاشونو بغل گرفتم دونه دونه از تو اغوشم اومدن بیرون
نگار به صورتم چشم دوخت و بریده بریده گفت
_ابجی بخدا من همش کنار تلفن بودم ولی هیشکی
نزاشتم حرف بزنه دوباره تو اغوشش گرفتم
_باشه خواهرم قربون اشکات برم
این دختر پا به پام درد کشیده بود از خودم متنفر شدم
مامان دست بچه هارو گرفتو از همه خداحافظی کردن دیگه با صدا اشک میرختم
درد دلم باز شده بود این اشکها رسوام نمیکردن
اجازه دادم ببارن
لیلا وصحر هردوشون اومدن جلو چشمایه هردوشون از شدت گریه خون شده بود صحر زیر
گوشم گفت گذشته رو فراموش کن ایندتو بساز
لیلا هم گفت بخاطر محمدم که شده به ارامش برس بزار حس کنه خشبختی
همه رفته بودن زنه فیلم برداره جلو اومد گفت
_وای صورتت داغون شده دخترصورتت سیاه شده کل ارایشت بهم ریخته نمیتونیم فیلمو
ادامه بدیم
حسام گفت
_سیاه سوختشم قشنگه
زنه گفت
_خشبحالت چه شوهری داری هیچ وقت پیرت نمیکنه
صدایه خود فیلم برداره بلند شد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۶.۱۷ ۲۳:۵۵]
#۷۸

_نـــــرگس
نرگس با خنده رو برگردوند گفت
_تو باز حسود شدی شوخی کردم شوهر من بهترینه
همه به خنده افتادیم
نرگس با شیر پاکن یکم ارایشمو تمیز کرد گفتن که دست گلو رو یه میز بزاریمو فیلم رو
تموم کنن
انقد امروز گفته بودن اینکارو بکنیم اون کارو بکنیم خسته شده بودیم
همه رفتن منو حسام تنها مونده بودیم خیلی میترسیدم پاهام میلرزید قلبم گرومپ
گرومپ میزد دستام شل شل شده بود
حسام گفت میرم حموم خیلی خستم فقط با اب گرم خستگیم در میره
وقتی از اتاق رفت بیرون یه نفس راحت کشیدم زود رفتم در کمدو باز کردم
اه از نهادم بلند شد لباسی تو کمد نبود جز یه لباس خواب حریر که نمیپوشیدیش بهتر بود
لباس خواب به شکل کت بود ولی بی استین رو سینش با دو تا بند بسته میشد
زود موهامو باز کردمو لباسامو دراوردم و اون لباس خواب رو پوشیدم رفتم دستشویی و
صورتمو شستم پریدم تو تخت پتو رو تا گردنم بالا بردم فقط کلم معلوم بود
قلبم تو حلقم میزد دست و پاهام میلرزید
نفس کشیدن برام سخت شده بود حس میکردم صدایه نفسام شنیده میشد
صدایه بازشدن در اتاق اومدو بسته شد
چشمامو رو هم فشار میدادم از ترس داشتم سکته میکردم
تخت بالا و پایین شدو صداشو شنیدم
_حنا خوابیدی خوابت مباد
_اره خیلی
دستشو جلو اوردو خواست پتورو کنار بزنه که تند با دستام گرفتمش گفتم
_خوابم میاد ولم کن
_چی چیو ولت کنم شب عروسیمونه فردا باید به یه ایل جواب بدیم مبخوای بگن حسام مرد
نبوده
با التماس تو چشماش زل زدم
از رو تخت بلند شد فکر کردم بیخیالم شد یه نفس از سر اسودگی کشیدم
چراغارو خاموش کردو دوباره برگشت رو تخت کنارم دراز کشید
اروم اروم اومد جلو و پتو رو کنار زد و خودش اومد زیر پتو
داشتم دیونه میشدم فقط خدارو صدا میزدم دستشو اورد زیر سرمو
سرمو تو بغلش گرفت
چشامو انقد رو هم فشار داده بودم که دردش اومد با عجز نالیدم
_حسـام
_جــــــــــانم خانمم
بریده بریده گفتم
ف..قط زود تمومش کن تو.روخدا
_چرا
_هیچی نگو فقط زود تمومش کن
_حنا اینجوری که نمیشه درد میکشی باید با عشق باشه من اینهمه مبخوامت نمبخوام درد
بکشی بهم اجازه بده نوازشت کنم
سرمو تو اغوشش پنهون کردم مثله بچه ای که گم شده ک یه سرپناه پیدا کرده باشه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۶.۱۷ ۲۳:۵۷]
#۷۹

سکوت کردم هیچی نگفتم
حسام که سکوتمو دید شروع کرد به بوسه زدن رو موهام
گوشم
چشام
اومد پایین تر و یه بوسه کوچولو زد رو لبام داشتم تو اغوشش مثل به گنجیشک ز خمی
میلرزیدم
شروع کرد به بوسیدن لبام نمیتونستم همراهیش کنم حالم داشت بهم میخورد
لباشو رو گردنم حرکت میداد
هیچی نفهمیدم فقط گریه میکردمو از درد به خودم میپیچیدم
چه ساده دنیایه دخترونمو دادم به کسی که حالم ازش بهم میخورد
هق هقم بلند شده بود حسام اومد کنارم خواست بغلم کنه که مانع شدم
نمیخواستم دیگه بهم دست بزنه ازش متنفر شده بودم اومد کنارم دراز کشید گفت
_خوبی اگه درد داری بریم بیمارستان
_طبیعیه خوب میشم
پشتمو کردم بهشو بی صدا گریه کردم
نفهمیدم کی خوابم برد
با درد شدیدی زیر شکمم بیدار شدم خواستم بلند شم کمرم تیر کشید
چرخیدم به پشتم نگا کردم ببینم حسام هست ولی نبود
هرجوری بود از جام بلند شدم ولی وقتی بلند شدم از تعجب نمیدونستم چیکار کنم کل
بدنم تو خون بود
لنگ لنگون راه افتادم سمت حموم
یه دوش اب گرم گرفتمو اومدم بیرون خواستم لباس بپوشم فهمیدم لباس ندارم
اروم اروم رفتم سمت تلفن
شماره خونه بابارو گرفتم بعد چند بوق صدایه لیلا تو گوشی پیچید
_الو
_الو سالم لیلا
_وای حنا تویی خوبی
_خوبم ممنون مامان اونجاست
_اره اینجاست حنا..
صدایه گریش اومد
_چیشده لیلا واس چی گریه مبکنی
_هیچی الان مامانتو صدا میزنم
_باشه
صداش اومد که گفت زن عمو بیا حناست مامان هم با فداش بشم فداش بشم الهی اومد
_الو دخترم
_سلام مامان
_سلام دخترم حالت خوبه
_اره مامان جون زنگ زدم ببینم چرا واسم لباس نزاشتیم حسام هم خونه نبود بیاد
_اوا خدا مرگم بده یادم نبود حسامم اینجا بود برا دست بوسی اومده بود
_خدا نکنه حالا چیکار کنم
_الان با بابات واست میارم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۱.۰۶.۱۷ ۲۳:۵۹]
#۸۰

میخواستم از مامان سوال بپرسم ولی روم نمیشد هرجوری بود گفتم به غیر از اون کسی رو
نداشتم
_مامان چیزه خیلی درد دارم چیکار کنم
_مامان فداتبشه طبیعیه الان واست جوشونده میارم
از مامان خداحافظی کردمو گوشیو قطع کردم
چادرمو دور خودم پبچیدمو منتظرشون نشستم
نیم ساعتی گذشت که صدایه زنگ در بلند شد
درو باز کردم اول بابا با چمدون اومد تو بعدش مامان
از بابا خجالت میکشیدم دودستی چادرمو چسپیدم بابا فهمید مؤذبم به مامانم گفت که جلو
در منتظر میمونه
مامان رفت جوشونده رو گرم کردو واسم اورد به مامان گفتم
_خون ریزی هم دارم
مامان با دست راستش رو دست چپش زدو گفت
_نباید خون ریزی داشته باشی برو دکتر
-نه این دارو رو میخورم خوب میشم
_باشه ولی ناراحت شدی برو الانم حسام میاد واس پاتختی بیاین خونمون امروز عمو اینات
راهی میشن
باشه
مامان اینا رفتن و یه شلوار تیشرت پوشیدم و رفتم یکم کیک که از عروسی مونده بود رو با
جوشونده خوردم چون گرم بود درد شکمم کم شده بود
ساعت ده و نیم بود که حسام اومد وقتی دیدمش گریم گرفت و با گریه گفتم
_کجا بودی چرا رفتی چرا تنهام گزاشتی
بیچاره شکه شده بود اومد جلو و خواست بغلم کنه پسش زدم گفتم
_درد دارم نزدیکم نشو
با نگرانی گفت
_کجات درد میکنه
_زیر شکمم پاهام کمرم سرم
_خب اماده شو بریم دکتر
_نه مامانم یه نوع جوشونده اورد گفت مث داروئه خوردم الان خوب میشم
_خب چه اشکالی داره بیا بریم دکتر یه دوایی چیزی بهت بده
_نه نمیخوام
_باش پس اماده شو بریم خونه بابات اگه درد داشتی بازم میریم دکتر
رفتم اتاقمو یه کت دامن اناری که واسم دوخته بودن پوشیدمو موهامو شونه کردمو بالاسر
جمعش کردم یه شال سیاهم انداختمو چادرمو سر کردم رفتم بیرون
حسام که منو دید اومد جلو پیشونیمو بوسید بدون حرف دستمو گرفتو راه افتادیم
تو ماشین حرفی نزدیم فقط بین راه حسام یه جا نگهداشتو یه جعبه شیرینی خریدو داد
دست من
وقتی رفتیم خونه بابام عمه ساره رو هم دیدم با غم بهم خیره شده بود تموم روزها جلو
چشام نقش بست بغض گلومو فشار میداد
زن عمو یه جور عجیبی بهم نگا میکرد
با همشون روبوسی کردمو زود رفتم اتاقم میترسیدم بزنم زیر گریه
@nazkhatoonstory

3.8 4 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
4 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
4
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x