رمان آنلاین الهه شرقی قسمت ۳۱تا۳۵

فهرست مطالب

الهه شرقی رمان آنلاین رویا خسرو نجدی

رمان آنلاین الهه شرقی قسمت ۳۱تا۳۵

داستان الهه شرقی

نویسنده:رویا خسرو نجدی

#قسمت۳۱
رابین ببا همان لبخند زیبا سری تکان داد و گفت:
– بله خانم. می فهمم، ولی… ولی می خواستم بگم که من واقعاً منظوری نداشتم….
کیمیا به سرعت کلام رابین را قطع کرد و گفت:
– نمی خوام چیزی بشنوم.
بعد با سرعت کیف پولش را در آورد و از داخل آن یک اسکناس صد فرانکی بیرون کشید و به طرف رابین پرت کرد و در همان حال گفت:
– بگیر، بابت شام دیشبت.
چشمان رابین لحظه ای از خشم درخشید، ولی خیلی زود بر خود مسلط شد و همان چهره ی بی تفاوت همیشگی را به خود گرفت و در حالی که برای برداشتن اسکناس خم می شد، با لبخند گفت:
– کار خوبی کردی، منم به پولام احتیاج دارم.
کیمیا گرچه از برخورد خونسردانه ی رابین جا خورده بود، ولی به روی خود نیاورد و در حالی که دست الین را می کشید، از کنار رابین دور شد. تنها در آخرین لحظه یک بار برگشت و به او نگاه کرد. رابین که همچنان در جای خود ایستاده بود، اسکناس را کاملاً باز کرد، آن را بوسید و در جیب گذاشت.
***
روزهای ابری و دلگیر پائیز با آرامشی طلایی رنگ در خوابگاه دانشگاه و در اتاق کوچک کیمیا بی هیچ وقفه ای سپری می شد در حالی که او همچنان به انزوای خود ادامه می داد. سکوت سنگین اتاق را جز رفت و آمدهای گاه گاه الین، چیزی نمی شکست و کیمیا تمام اوقات فراغتش را پشت پنجره سپری می کرد و به پاییز دلتنگ و آسمان غالباً ابری و بارانی پاریس خیره می ماند. اکثر روزهای زندگیش بدون هیچ هیجانی سپری میشد. تنها گاهی اوقات حضور کمرنگ رابین به روزهایش هیجانی زودگذر می بخشید. اما این تغییر هم کششی در وجودش نسبت به زندگی فعلی ایجاد نمی کرد و او همچنان بی هیچ میل و رغبتی، زمان را در خود می کشت و تنها پیوندش با زندگی گذشته و خانواده، مکالمات کوتاه مدت گهگاهی با مادر و ندرتاً با پدرش بود و نامه هایی که با بی حوصلگی تمام و با خطی خرچنگ قورباغه نوشته می شد.
کیمیا و رابین تنها در درس ادبیات عمومی با هم همکلاس بودند، ولی او غالباً رابین را همراه زیباترین دختران دانشگاه در محوطه و یا خیابانهای اطراف می دید و اغلب چنانچه رابین اجازه می داد، بی تفاوت از کنارش می گذشت.
روزهای دانشگاه سوربن، برای کیمیا همان روزهای ایران بود و او کم کم به این نتیجه می رسید که از این مهاجرت نیز آنچه طالبش بود، عایدش نگردیده و در این گریز از خود، همچنان ناموفق می نمود. با تمام اینها همچنان راسخ بود که درسش را در دانشگاه ادامه دهد و شاید تنها دلیل آن لجاجت با اطرافیانش بود.

#قسمت۳۲
باز کلاس ادبیات و باز همکلاسی با رابین ککه کیمیا باید اعتراف می کرد از شیرین ترین کلاسهای درس بود. از طرفی وجود رابین با آن لودگیهای واقعاً شیرینش و از طرف دیگر کلاس زنده و جالب دکتر ژوستین استاد بامزه ی ادبیات. دکتر تقریباً جوان ولی بسیار با معلومات بود و بر حسب اتفاق، علاققه شدیدی به ادبیات ایران خصوصاً فردوسی و خیام داشت. به همین علت در کلاس با کیمیا بیش از سایر شاگردانش بحث و گفتگو می کرد و گاهی حتی چند کلمه ای با شیرینی خاصی و با لهجه فرانسوی، فارسی صحبت می کرد و کیمیا و رابین را به خنده می انداخت. گرچه استاد با لباسهای جین و اسپرت و خصوصاً موتورسیکلتی که هر روز با آن به دانشکده می آمد، چندان شباهتی به اساتید سوربن نداشت، ولی از نظر معلومات، انسان قابل توجهی بود که علاقه کیمیا را از همان ابتدا به خود جلب کرد.وقتی استاد چون همیشه با همان موهای ژولیده وارد کلاس شد، رابین با صدای بلند اعلام کرد: (( زیباترین استاد سوربن)) و چند لحظه بعد در میان خنده بچه ها، استاد بر جای خود نشست و همان لبخند مضحک همیشگی را بر لب راند. لحظاتی به دانشجویان نگاه کرد و بعد از جا بلند شد و قدم زنان طول و عرض کلاس را چند بار طی کرد و بعد مقابل کیمیا ایستاد. لبخندش عمیقتر گردید. چند لحظه ای به او خیره ماند، بعد کتاب خیام چهار زبانه ای را که در دست داشت باز کرد و دنبال صفحه ای، چند بار آن را ورق زد و بعد در حالی که با رضایت می خندید، صفحه ای را تا آخر باز کرد و نقاشی مینیاتوری داخل آن را به کیمیا نشان داد و گفت:
– کیمیا!
و بعد در حالی که سعی می کرد فارسی حرف بزند، ادامه داد:
– شبیه… خیلی زیاد.
کیمیا آرام سر تکان داد و به فارسی تشکر کرد. دکتر ذوق زده چند بار سرش را تکان و با زحمت ادامه داد:
– خیام هم کیمیا داشت، مثل شبیه تو!
کیمیا خنده اش را به سختی فرو خورد، ولی رابین از ته کلاس با صدای بلند خندید و گفت:
– مثل شبیه، دستور زبان تازه فارسی.
استاد نگاهی به رابین کرد، ولی گویا منظورش را نفهمیده باشد باز به کبمبا لبخند زد و در حالی که خیره خیره به عکس نگاه می کرد، از او گذشت و بر جای خود نشست. قبل از آن که استاد درس را شروع کند، رابین از او اجازه خواست تا کتاب را ببیند. بعد به سرعت از جا برخاست و برای دیدن کتاب، کنار استاد ایستاد. چند لحظه ای به کیمیا خیره ماند. بعد به استاد چیزی گفت که کیمیا نشنید. تنها دید که دکتر سرش را بالا آورد و با تحسین به او نگاه کرد.

#قسمت۳۳
تمام شب قبل باران باریده بود و آن روز شنبه ی تعطیل و آرامی بود و لطافت و پاکی هوا، کیمیا را به قدم زدن در بیرون خوابگاه تشویق می کرد. محوطه در سکوتی عمیق فرو رفته بود و دختران و پسران دانشجو با استفاده از یک روز تقریباً آفتابی به گردش رفته بودند. کیمیا گرچه بدش نمی آمد در این هوای خوش کمی قدم بزند، ولی چندان حوصله این کار را، آن هم تنها نداشت. در یک کشمکش کوتاه با خود، بالاخره تصمیم گرفت که برای قدم زدن از اتاقش خارج شود. با سرعت بارانی اش را بر تن کرد و شالش را محکم بست. زمانی که قدم به داخل محوطه گذاشت، با نگاهی به آسمان احساس کرد نمی توان به پایداری وضعیت آن امید چندانی داشت. با این حال و از آنجا که حوصله بازگشت و برداشتن چترش را نداشت، احساس کرد کنار رودخانه سن بهترین مکان برای پیاده روی است. دستهایش را در جیب فرو کرد و در حالی که سعی می کرد با روحیه بیشتری تفریح کند، بزحمت لبخند بسیار خفیفی بر لب راند و همچنان که به یاد دکتر ژوستن، سعری از خیام را زیر لب زمزمه می کرد به سوی سن حرکت کرد.
به کناره سن که رسید، بی اختیار متوقف شد و به آبی آرام آبها خیره گشت و دلش بشدت به هوای ساحل ناآرام خزر پر کشید و نگاهش رنگی از غصه به خود گرفت و قبل از آنکه بتواند بر احساس خود تسلط یابد، قطرات اشک بر روی گونه هایش سر خوردند. یاد آن ماه عسل کذایی در آن ویلای مجلل و در کنار مردی که برایش غریبه بود تا همیشه غریبه ماند، دلش را به آتش کشید. می خواست فریاد بکشد، (( زندگی! از تمام زشتیها و زیبائیهایت متنفرم.)) اما صدا در گلویش و در میان بغضی پر درد گره خورد و از دهانش بیرون نیامد. حتی از خودش هم به خاطر آن که هنوز نتوانسته بود خاطرات کهنه و پوسیده اش را دور بریزد، احساس تنفر می کرد.
چند بوق ممتد اتومبیلی که از کنارش می گذشت او را از دنیایی که در آن غرق بود بیرون کشید. در حالی که به سوی صدا سر بر می گرداند، زیر لب با غیظ گفت: (( زهرمار))، ولی ناگهان نگاهش بر روی ماشین سیاه رنگ رابین متوقف گردید و قبل از آن که بتواند از آن چشم بردارد، چهره خندان و شیطان رابین به رویش لبخند زد
#قسمت۳۴
همان فرانسه ی سلیسش گفت:
– چه عجب مادموازل! از دیر بیرون اومدید!
کیمیا بی حوصله نگاهش کرد و پاسخ داد:
– باید از شما اجازه می گرفتم؟
رابین لبخند زد و کیمیا این بار به همراه او چشم دوخت که طبق معمول دختری زیبا و جذاب بود و وقتی نگاه کیمیا را دید، سر تکان داد و لبخند زد. رابین دوباره گفت:
– اگه مقصد خاصی دارین می تونم برسونمتون.
کیمیا با چشم اشاره ای به دختر جوان کرد و گفت:
– فعلاً همین یه نفر رو برسون.
رابین با شیطنت خندید و پاسخ داد:
– هر دوتون رو هم می تونم برسونم.
کیمیا که کم کم عصبانی می شد، گفت:
– من جایی نمی رم، فقط می خواستم کمی گردش کنم.
رابین چند بار به علامت تفهیم سر تکان داد و بی آن که حتی یک کلمه دیگر بگوید با سرعت از کنار او گذشت. کیمیا باز به سوی رودخانه چرخید و با عصبانیت غرید، (( مرتیکه ی مزخرف!)) سپس دستش را ستون چانه کرد و به قایق های تفریحی که بر روی سن در تردد بودند خیره ماند. هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که باز صدای آشنای همان بوق در گوشش پیچید، اما این بار به سوی صدا برنگشت. رابین باز چند بوق ممتد زد و کیمیا ناچار به سوی او چرخید. و باز همان آبی آرام و شاد با تمام وجود به سویش لبخند زد. کیمیا بلافاصله متوجه شد که صندلی کنار رابین خالیست، بنابراین به طعنه گفت:
– از کی توی آژانس اتومبیل استخدام شدی؟
برعکس کیمیا، رابین با لهجه ی زیبای فارسی- انگلیسی اش پاسخ داد:
– از همون وقتی که دخترای تهران کنار سن دنبال ماشین می گردن.
کیمیا بی اختیار لبخند زد و رابین بی حوصله و عجولانه گفت:
– میای بالا یا بیام پایین؟
کیمیا لحظه ای مکث کرد و بعد پاسخ داد:
– هیچ کدوم.
رابین چند لحظه به او خیره ماند و بعد به عقب برگشت و چیزی گفت که کیمیا نفهمید. از جایی که او ایستاده بود، فقط می توانست صندلی جاو را ببیند، ولی بدون تردید کسی پشت سر او نشسته بود.
انتظار کیمیا چندان به طول نینجامید. در عقب ماشین باز شد و کیمیا در کمال ناباوری الین را دید که با یک جهش سریع، خود را به او رساند و هر دو دستش را در میان دستان خود گرفت. کیمیا با خوشحالی خندید و گفت:
– چطور منو پیدا کردی؟
الین به رابین که همراه دیوید به سوی آنها می آمد اشاره کرد و گفت:
– فکر نمی کردم راست بگه… چطور شد تصمیم گرفتی گردش کنی؟
کیمیا خندید، ولی قبل از آن که پاسخی بدهد، صدای رابین در گوشش طنین انداخت:
– بفرما! اینم دوست شما. تمام پاریس رو دنبال این دوتا گشتم.
کیمیا نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
– تمام پاریس؟ اونم تو کمتر از یک ساعت؟
به جای رابین، دیوید پاسخ داد:
– این شیطون تمام جاهایی رو که ممکنه من و الین بریم، می شناسه.
رابین با خنده گفت:
– فکر کردم قایق سواری این طوری براتون دلچسبتره.
کیمیا با تعجب تکرار کرد:
– قایق سواری؟!
رابین اجازه نداد او حرف دیگری بزند و با عجله گفت:
– خب دیگه بریم اسکله.
الین چون بچه ها ذوق زده به هوا پرید و گفت:
– عالیه بریم
#قسمت۳۵
و کیمیا ناچار در سکوت همراه آنها به راه افتاد. رابین خیلی سریع بلیط تهیه کرد و هر چهار نفر سوار یک قایق تفریحی کوچک شدند. کیمیا نگاهی به ردیفهای چهارتایی صندلی ها کرد و بلافاصله روی اولین صندلی کنار بدنه ی قایق نشست و الین و دیوید را در انتخاب صندلیهایشان مردد گذاشت، ولی رابین بلافاصله الین را در کنار کیمیا نشاند، بعد از او دیوید و در آخر هم خودش چهارمین صندلی را اشغال کرد. وقتی تمام صندلیها پر شد، قایق به راه افتاد. کیمیا کاملاً صورتش را به طرف کناره های رود گرداند و غرق تماشا شد. تنها گاه گاه با جملات کوتاه، پاسخ هایی به الین می داد. وقتی قایق به نزدیکی کلیسای نتردام رسید، در حالی که هیجان زده به سوی الین می چرخید، گفت:
– نمی دونم چرا هنوز گاهی اوقات به نظرم میاد که زندگی زیباست، گرچه هیچ وقت…
کلمات در زبانش ماسیدند و با حیرت به صورت مخاطبش نگاه کرد. رابین لبخند زد و خونسردانه پاسخ داد:
– هیچ می دونی تو یکی از زیباترین مظاهر زیبایی طبیعت هستی؟
کیمیا که همچنان متعجب به او نگاه می کرد، با غیظ پرسید:
– تو کی جاتو با الین عوض کردی که من نفهمیدم؟
رابین تنها لبخند زد و خودش را در جا کمی جمع کرد. کیمیا باز با عصبانیت گفت:
– چرا اینجا نشستی؟
رابین مظلومانه سر تکان داد و گفت:
– معذرت می خوام. فکر نمی کردم اشکالی داشته باشه. اگه ناراحتت می کنه الان می پرم توی رودخونه.
کیمیا نگاهی به الین کرد که با دیوید غرق گفتگو بود و بعد با همان عصبانیت رو به رابین کرد و پاسخ داد:
– اگه می تونستم خودم پرتت می کردم.
رابین بی آن که پاسخی بدهد، دستش را در جیب فرو برد و کیف پولش را از داخل آن بیرون کشید و گفت:
– فقط اینها رو نگه دار خیس نشه.
و بعد از جا برخاست. کیمیا با نگرانی پرسید:
– چی کار می خوای بکنی؟
رابین با همان خونسردی همیشگی پاسخ داد:
– چون نمی خوام شما کارهای سخت بکنین، میپرم توی رودخونه.
کیمیا که حرف رابین را جدی نگرفته بود، با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت. رابین کنار لبه قایق ایستاد و به دیوید که با تعجب نگاهش می کرد، گفت:
– هوس کردم یه کم شنا کنم.
@nazkhatoonstory

 

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x