رمان آنلاین بی پروانه شو قسمت ۱۰۱تا۱۲۰ 

فهرست مطالب

بی پروانه شو رمان انلاین داستان انلاین رمان واقعی بی پروانه شو پریناز بشیری

رمان آنلاین بی پروانه شو قسمت ۱۰۱تا۱۲۰ 

رمان:بی پروانه شو

نویسنده:پریناز بشیری

#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۰۱

اون سی دیقه کذایی برامون شاید طولانی تر از سی سال بود …
نگامو چرخ میدادم رو صورت بچه ها که از استرس چشماشون تند تند باز و بسته میشد
..
توی این پنج ماه با وجود همه مشکلات همه زورمونو زده بودیم ….
حتی وقتی گفتن باید یه ماه زودتر ارائه بدیمم ناامید نشدیم … بعد این چه به مسابقات
بریم و چه نریم این گروه منحل میشد و هر کدوممون میرفت رد کارش ….
تصمیم برای انتقالی جدی بود …. اگه به مسابقات راه پیدا نکنیم انتقالی میگرفتم به یه
شهردیگه …
میخواستم فرار کنم … از خودم ….از آدمای درو ورم …. از…
نگاش کردم …. داشت با خونسردی هرچه تمام تو اوج آرامش توضیح میداد … صداشو ن
میشنیدم فقط لباشو میدیدم که تکون میخورد ….
جدایمونم عین آشنایمون عمرش به دوسه ماه میرسید …
دیگه باید وانمود میکردیم تو زندگی هم نه پناهی بوده و نه سامانی هر روز وانمود می
کردم به ندیدنش و ساده از کنارش گذشتم در حالیکه بود … نادیده میگرفتمش ولی بیش
تر از همه و بیشتر از همیشه تو چشم بود …
سامانی که گفت بعد من زندگی میکنه و زندگی کرد … منی که سامان برام حکم نفس و
داشت هم داشتم بدون نفسم زندگی میکردم ….
آدما موجودات جالبین … باهم نمیتونن بمونن ولی بدون هم و به یاد هم خوب میتونن ز
ندگی کنن …
بدون سامان چیزی تغیر نکرد …
صبح همون صبح بود …
صدای کلاغا همون صدا بود …
بازم دوازده میخوابیدم و هشت بیدار میشدم …
هنوزم غذا میخوردم …
هنوزم بی نفسم نفس میکشیدم …
زندگی همون زندگی بود و روزام تکرار مکرر سریالی بود که روز قبلش دیده بودم …
هیچ فرق نمیکرد جز یه چیز ….
همه چی عادی بود الا یه چیز …. یه چیزی اون ته تهای قلبم … جایی که پنهون شده می
ون بی تفاوتیام … اندازه یه آدم خالی بود ….
همه چی تکرار میشد حتی ضربان نامنظم قلبم وقتی ناخواسته هم که شده مخاطبش قر ار میگرفتم ولی این جای خالی قصش فرق داشت …
هر روز تنگ تر از روز قبل میشدو همزمان جای خالیش بزرگ و بزرگتر میشد ..
سامان همون سامانی بود که قبل این پنجماه میشناختم … حالا شاید کمی آرومتر و ملاحظه کار تر ولی همون سامان بود …
شاید به اندازه من عاشق نبود ولی برای من همینکه بود کفایت میکرد …
خودمو زودتر از اونیکه تصور کنم جمع و جور کرده بودم … قبول ایدز داشتم … قبول د یگه ته خطم … ولی گاهی وقتا به یه جایی میرسی که میگی نقطه سر خط …
باید از اونا میساختم خودمو … بی سامان … مثله همه این سالایی که نبود ….
قبول کردم جدا شدیم …. دردناک ترین جداییا اونایی هستن که نه کسی پرسید چرا و نه
کسی گفت چرا ….
تو زندگیم یاد گرفتم درد بکشم و دم نزنم …
درد زیادم بد نیست…. گاهی با اشک میشه آرومش کرد … تو زندگی ماها همیشه یه حرفایی هست که گفته نمیشه و این حرفا همونایین که تبدیل میشن به اشک و میچکن روی گونمون …
صدای دست زدناحواسم گرفت از سامانی که نگاه جدی ولی پیروزش خیره به جمعیت ر وبه روش بود …
صدای مردی که گفت نتایج تا نیم ساعت دیگه اعلام میشه تو گوشم اکو داد …
بچه ها هجوم بردن سمت ارسلان و بقیه …
موهای خیس سامان و دستمال خیس تو دست ارسلان نشون میداد همچینم بی استرس کا رو تموم نکردن …. همراه رعوفی و بقیه منتظر تو ردیف سوم نشستیم ….
دوتا طرح کلا باید معرفی میشد …. بچه های شریف پشت سرمون بودن …
و صدای پچ پچشون و میشد شنید …
-این گروه و ما میریم …
چرخیدم عقب … نگام کردقیافه ی معمولی و مردونه ای داشت …
دوستاشم نگام کردن …. یه گروه کلا پسرونه بودن انگار ….
پسره سری برام تکون داد و همو نجوری جوابشو دادم …
-بچه های امیر کبیرین دیگه ؟
با صداش سر بچه ها چرخید سمتشون …
میثم-آره شما بچه های شریف بودین دیگه …
سری تکون دادن همون پسر اولیه دستشو دراز کرد سمت میثم …
-یوسف کریم زاده هستم … سرگروه بچه ها
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۱۶]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۰۲

میثم و پشت بندش بقیه پسرا باهاشون دست دادن …. یوسف نگاهی به سامان و ارسلان
کرد
-گمون کنم ما دوتا انتخاب بشیم…
سامان سرشو از گوشیش آورد بالا و بی تفاوت گفت
-فعلا که چیزی معلوم نیست …
دوست بیوسف اینبار دهن باز کرد
-نه استاد داودی که جزو هیئت داوراس از استادای دانشگاه ماست …. اینجورایی که بوهاش میاد انگار طرح ما و شما چشمشونو گرفته …
دلناز دستاشو کوبید بهم
-ایول … اگه بشه عالی میشه …
علی با لبخندی که یه ذره دلخوری میشد توش دید گفت
-آره خوش به حال این چهارتا ….
یوسف ابروشو انداخت بالا …
-چهارتا مگه همتون هم گروه نیستین
مقنعمو درست کردم …
-چرا هم گروهیم منتها چهار نفرمون اصلیم … اگه قرار به رفتن باشه چهارتامون میریم …
.
دلناز –مام میشینیم سماق میمکیم …
ارسلان جدی گفت
سال بعدم شما میاید …
یوسف این مسابقات هر سه سال یباره …
-اصلا سه سال بعد چه فرقی میکنه بالاخره که میاین …
امین با خنده گفت
-بالام جان تا سه سال دیگه ما فارغ تحصیل شدیم …
-واسه دکترا میاید ….
میثم –اووووه بابا بیخیال کو تا سه سال دیگه …بزارین ببینیم تکلیف ماها چیه فعلا …
با صدای فوتی که تو میکروفن پیچید سرامون چرخید سمت سن ….
نفسامون یکی در میون در می اومد …
یکی از داورا رفت پشت میکروفن … نگام به لباش بود که پشت میکروفن تکون میخورد
… هیچی نمیشنیدم فقط منتظر بودم اسم دانشگامونو از دهنش بشنوم
با صدای جیغ و داد پشت سرمون سرم چرخید سمتشون ….
اونقدری استرس داشتم که حتی نمیتونستم خوشحالی کنم برای خوشحالیشون …
-و اما طرح برتر از دید داورا که نمره بالا تری آورد ….
نگاهی به جمع کرد … قلبم میگفت ماییم و با خوندن اسم دانشگاه امیر کبیر نفسمو با
صدا دارم بیرون ….
جیغ کر کننده دلنازو مریم میون هورا گفتن پسرا و بالا پایین پریدنشون ذوق زدم کرده
بود …. از خوشی روی پا بند نبودم ….
سرمو آوردم بالا و خندیدم ….
مرسی که اینبار نزدی تو برجکم….
روشنک سفت بغلم کردو بغلش کردم …. ویبره گوشیم تو جیبم جدام کرد از روشنک سرا
پا شادی ….
با دیدن اسم سرگرد شمسایی نگاهی به سالن پر هرج و مرج کردم و آروم خزیدم سمت
بیرون … گوشی و نزدیک گوشم آوردم -الو
صدای پرجذبش تو گوشم پیچید
-سلام خانوم خطیب شمسایی هستم
لبخندی زدم -بله جناب سرگرد شناختم خوب هستین -ممنون خانوم ….شرمنده مزاحم
شدم عرض کوچیکی خدمتتون داشتم -جانم بفرمایید من در خدمتم
-راستش فک کردم از شنیدن این خبر خوشحال بشین ….حکم پایدارامروز اعلام شد
نفس عمیقی کشیدم ام…امروز؟!
-بله ….. حکم قطعی و امروز قاضی صادر کرد -انقد زود؟!
-مدارک کافی بود….اختلاص …پول شویی …آدم ربایی ….اقدام به قتل…و….و البته شکا یت شما من باب آ…آلوده کردنتون تقریبا تکمیل کرد پروندشو
نفس عمیقی کشیدم
-خب …خب حکم …
-حبس ابد… ..
نفس عمیقی کشیدم ….ادامه حرفاشو گوش نکردم ….کمبود برای همچین آدمی خیلی کم بود ولی همینکه بدونم سایش یه عمر از سرم برداشته میشه برام کافی بود ….
دیگه نفهمیدم چی گفتم و چی شنیدم ….سرگرد تنها کسی بود که میدونست من از پایدار شکایت کردم …
اونم عین من باور نمیکرد جواب برگه آزمایشی رو که شد ضمیمه پرونده ….عین من گیج
بود ولی حیف ک واقعیت بود….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۲۲]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۰۳

هی پناه کجایی دخی په بدو بریم استاد همه رو نهار مهمون کرده …..
خنده تصنعی زدم و گوشی و بازگذاشتم تو جیبم و نگاه بچه هایی کردم که ازسالن زدن
بیرون ….
دلناز کیفمو گرفت سمتم
طبق معمول میثم و امین داشتن سر به سر بچه ها میذاشتن
برق رضایت و شادی و میشد تو چشماشون دید ….
امین-خب حالا ما کجا بریم دلی از عزا در بیاریم …. من رستوران در پیتی نمیام گفته با
شم…
ارسلان-ول کنین اینارو ماشین من وسط خیابون مونده
علی پقی زد زیر خنده -داداش بگو مونده بود تا الان جرثقیل زده به دندون بردنش ….
رو بهش گفتم
-فک نکنم ی ساعته همش بهتره سریعتربریم برش داریم
سامان سویچشو تو دستش چرخوند ….
-من میرسونمتون باید برم جایی
ارسلان رو بهش گفت -مگه نمیای واسه نهار
شونه ای بالا انداخت و کت چرمشو به تن کرد -نه ترجیح میدم برم خونه….
میثم-بیا دیگه رعوفی عمرا از این کارا بکنه ها از دست میدی
لبخندی زدو دستی به بازوی میثم زد رو به منو ارسلان با آمرانه ترین لحن ممکن گفت –
میای سریع تر بریم تا به نهارم برسید شما دیگه …. ارسلان سری به نشونه تائید تکون داد
و رو به من گفت -میای توام؟!
-آره میام …
دوست داشتم باز تو فضای ماشینش بشینم و اون آهنگای خاصشو گوش بدم ….
انگار هرچی فراموشیش برای من مشکل تربود برای اون سهل تر بود ….در عقبو باز کردو
کیفشو پشت گذاشت و خیلی عادی رو بهم کرد و گفت -بشین
دوم شخصم نکرده بود …نگاه نمیدزدید ….نگاهاش رنگ و بوی شکست نمیدادن …رفتار ش عادی بود
عادی تر از هر غریبه ای ….
سامان همون سامان بود فقط من انگار دیگه اون پناه نبودم
وارد سایت شدم و درو با پشت پا بستم …. کیسه های خریدو روی میز آ شپز خونه گذا شتم و گوشیمو برداشتم و شماره ارسلان و گرفتم
به بوق دوم نرسیده صفحم سبز شدو بی معطلی گفتم سالم رسیدم بای ….. گوشی و قطع کردم و انداختم رو اپن ….
همه اصراراش برای رسوندcو بی جواب گذاشته بودم و خودم با تاکسی اومده بودم …
توی همه این چند ماه حسابی منت گذاشته بود سرمو وقتشو بی چشم داشت بهم اختصاص داده بود
ارسلان دوست خوبی بود ….بودنش جای همه این سالهای بی رفاقتی و بی همدمی و بی هم نفسی و پر میکرد ….
گاهی بودن یه سری آوما تو زندگیت لازمه و ارسلان دقیقا همون شرط لازمه بود….خوبه
بدونی دوستی داری که همیشه همه جاحواسش هست پیشت و هواتو داره
ارسلان همون دوستیه که گاهی بودنش دلگرمیته ….
آخرین کیسه رم گذاشتم تو یخچال و بلند شدم باید وسایلمو جمع و جور میکردم …..
دیگه وقت تخلیه اینجا بود این چند ماهه شب و روزم تنهایی تو این بر بیابون میون این
درو دیوارا میگذشت ولی دیگه تموم شد…
اول ترجیح میدادم یه دوش آب گرم بگیرم و بعد….
امشب قرار بود ارسلان بیاد اینجارو جمع و جور کنیم ولی قبلش باید یه خستگی در می
کردم ….
حوله رو دور موهام پیچیدمو درو باز کردم ….رفتم سمت چای سازو کلیدشو زدم …
-یاالله
خنده اومد رو لبم -بیاتو حاجی…..
سرمو آوردم بالا با خنده سویچ و گوشیشو انداخت رو اپن -سلام علیکم حاج خانوم …شرمنده مزاحم شدیم ….
چایی رو ریختم تو لیوان شیشه ای شفاف و گذاشتمش تو سینی -اختیار دارین حاجی خونه خودتونه …. سینی و گذاشتم روی میزو اشاره ای به مبل کردم
-بفرمایید …..
خودشو ول کرد رو مبل راحتی -آخیش …..
دوناتهایی که گرفته بودمم گذاشتم کنار سینی و نشستم
خستگی ازصورتش میبارید کتشو در آوردو پرت کرد رو صندلی کنارش و دست برد سمت
چایی نمیدونی که جنگ کردم و اومدم ….
ابرو گره کردم -جنگ؟؟؟!
پدر گرامی و پدر گرامیترش گیر دادن باس زن بگیری و بری اونور وگرنه پس فردا میری
با یه بچه بغل و یه دختر شیر برنج کک و مکی برمیگردی
زدم زیر خنده
-گمشوووو باو
چشماشو گردکرد
-راست میگم
جون پناه ….قرار خاستگار یم ردیف کردن
اینبار چشما ی من گرد شد -جدی نمیگی
-تو نمیری جدی جدیم
-با کی؟!
یه قلپ ازچایشو خورد -دختر خالم ….یکتا….
-توام قبول کردی ؟! سرشو خم کردو یه چشمشو بست
– دختربدی نی…
-مرگ پناه جدی میگی؟
-وا…دروغم چیه دختر…
-آخه یهویی؟!
-یهویی یهویی ….البته بگم یهوییم نبوده ازبچگی یکتا رو به ناف من بسته بودنش
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۲۴]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۰۴

خودمم دروغ چرا به نظرم زن زندگیه بدم نمیاد ازش
از تعجب داشت خندم میگرفت ….یهویی ترین شوک ازنوع مثبتش بهم وارد شده بود ….
-امیییییر ….
ادای دخترارو در آورد و یه دستشو گذاشت رو صورتش -بعله
بلند خندیدم و خیزبرداشتم سمت دوناتا ….
-مبارکه شا دوماد شیرین کن دهن….
درحال دست و پنجه نرم کردن باهم بودیم که در باز شد و دستام رو هوا خشک شد ….
نگام میخ سامانی شد که نگاش میخ ما بود …
خشکم زده بودو تنم فلج شده بودو حتی نمیتونستم دستمو عقب بکشم ….
نگاشو ازمن چرخوند روی ارسلان -شرمنده مزاحم شدم …یه سری نقشه ها رو لازم داشتم

ارسلان لبخندی بهش زد …
-سلام ….
جوابشو دادو رفت سمت میز خودش بی نگاه کردن نقشه های روی میزشو برداشت و زد
زیربغلش…
اومد سمتمونوخم شد یکی ازدوناتارو برداشت …. چشمکی به منو امیر زد -من برم…..شبتون بخیر
گفت و رفت سمت در….خیز برداشتم سمت در ….اون لحظه تنها چیزی که ذهنم بهش
فر مان داد همون بود
-سامان
چنگ زدم به کتشو چرخید ….نگاش رنگ تعجب داشت ….
بادرموندگی گفتم -من و ارسلان فقط ….
دستشو آورد بالا …
-هیس ….پناه من نپرسیدم و cیپرسم تو و ارسلان سنمتون باهم چیه که نصفه شبی اینجا
یین چون دیگه سنمی باهات ندارم …..
فهمیدم دست و پاتو گم کردی ولی دلیلشو نفهمیدم ….ببین رابطه ای که تموم شده از نظر من دیگه پروندش بستس پس خودتو آزار نده …
خوش باش ….
گفت و رد شدو دستم ول شد از کتش …. سامانی که تو دهنم ماسیدو تصویری که ازم تو
ذهنش تیره و تیره تر شد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۲۸]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۰۵

سامان
پاهامو انداختم روی همو نگام مات جایی بودو فکر مشغول جایی دیگه ….
میدونستم دوسش دارم کلنجار رفتن با خودم فایده ای نداشت … دوستش داشتم و این
و اگه قرار بود برای همه انکار بکنمم برای خودم غیر قابل انکار بود …نمیخواستم به حرفاش به رفتارش به حضور امیر ارسلانی که کنارشه فک کنم …. بعد این
پروژه جفتمون میرفتیم … اون دنبال خوشبختی بی من من دنبال آرامش بی اون …
سرمو آوردم بالا و نگام تو دو جفت چشم سبز افتاد که خیره شده بودن بهم ….
ناخداگاه لبام کش اومد …. لپامو باد کردم و چشماش خندید …. زبونمو در آوردم واینبار
ریسه رفت و سرشو تو گودی گردن مادرش پنهون کرد ….
خواستم نگاموبگیرم ازش که دیدم باز سرشو آورد بالا …. بااون موهای پرکلاغی که یه هد
صورتی با گل رز رو سرش بود خوردنی ترین موجود رو زمین بود ….
نگاهی به پدرو مادرش کردم یه خانوم چادری و یه مرد کت و شلواری معلوم بود آدمای
متشخصی هستن …. خانومه سعی میکرد بچه رو که هی گردن میکشیدو اینور اونور و نگا میکرد آروم کنه و مرده دست دراز کرد تا بغلش کنه …
آهی از ته دل کشیدم و نگام و از بچه گرفتم … احمقانست ولی من تا بچه هم پیش رفته بودم …. آدم خیلی پابندی نبودم اصلا شاید آدم نبودم ولی برای اولین بار جدی بودم
توی رابطم …
پناه و انتخاب غلطم گند کشید به این رابطه …
غذا رو که گذاشتن جلوم سرمو از گوشی آوردم بالا ….ناخداگاه نگام چرخید سمت اون خا نواده که انگار غذاشونو تموم کرده بودن و میخواستن برن …
دم عمیقی کشیدم و گوشیمو گذاشتم رو میزو بشقابمو کشیدم طرف خودم …
آدم جنگیدن نبودم … جنگیدن با این زندگی و اتفاقاتش …
من میتونستم نفس بکشم و زندگی کنم حتی بی پناه …
بی دلیل اومده بودم به این رستوران سر راهی نه گشنه بودم نه چیزی ….دوسه قاشق که
خوردم بشقابمو پس زدم و بلند شدم …. پولشو گذاشتم روی میزو از رستوران زدم بیرون
….
نگاهی به جاده شلوغ کردم و نفسمو با صدا عصبی دادم بیرون ….کی حوصله این ترافیک و داشت ….
سوار شدم و دور زدم …. زدم تو دل یه فرعی اصلا حوصله پشت ماشینای دیگه ایستادن
و بوق بوق کردن و نداشتم …
جاده زیادی تاریک بود و چراغمو انداخته بودم جلو و پامو گذاشته بودم رو گاز ….. گوشیم زنگ خوردو نگام چرخید سمت گوشیم رو صندلی کناریم چشمم خورد به اونور جا ده و پام ناخداگاه قفل شد رو ترمز … سریع در ماشین و باز کردم و پیاده شدم …
صدای گریه بچه ای بد جوری تو سرم میپیچید …. از شیب تند کنار جاده رفتم پایین ….
تندر نودی که کلا چپ کرده بودو جیغ گوش خراشه بچه تو گوشم میپیچید …
نگام به زنی افتاد که به بیرون از ماشین پرت شده بودو چادر سیاه روی صورتش افتاده
بودوخون دورشو گرفته بود ….
یه لحظه قلبم ریخت سریع خیز برداشتم سمت ماشین …. با دیدن مرد کت و شلواری که
میون پنجره درو ماشین مونده بود شکم به یقین تبدیل شد … مات ایستاده بودم که
صدای ناله ی مرد منو به خودم آورد ….
یه لحظه چشم باز کردو منو دید …
-کمـ…
حدس زدن اینکه کمک میخواد سخت نبود سریع رفتم سمتش …
صب کن … صب کن الان با اورژانس تماس میگیرم …
با یه دستش که بیرون بود دستمو گرفت …
دستام ناخداگاه میلرزید ….
نفس نفس میزدو صدای بچه عصابمو خورد میکرد ….. نگاهی به صندلی عقب کردم …..
صندلی کودک چپ شده بود ….
-مواظب بچـ… بچمون … نمیخواستم زیاد حرف بزنه …
-هیس الان زنگ میزنم آمبولانس
مدارک …نگام به دستش چرخید که داشبورد ماشین و نشونم میداد ….
-مواظبش … مواظ…
سرش افتاد کنارش و من با وحشت خودمو عقب کشیدم ….
برای اولین بار تو عمرم ترسیده بودم …. صدای جیغای بچه بی امون و پشت سر هم بلند
میشد ….
بارون تندی گرفت … دستی به پیشونی عرق کردم کشیدم …
به خودم جر ئت دادم و دستمو بردم نزدیک …. نگام به سر انگشتای لرزونم بود ….
انگشتامو رسوندم زیر گردنش و با دیدن نبضی که دیگه نمیزد انگار سقوط کردم به یه پرتگاه …
صدای هق هق بچه داشت آروم و آرومتر میشد …. نگران شدم … سریع خیز برداشتم سمت زن و چادرشو کنار زدم …. صورت مظلومش غرق خون بود….
امید داشتم به زنده بودنش ولی بی حسی که زیر انگشتام حس کردم بیشتر از قبل توی
تنگناقرارم داد ….
دیگه وقت نبود … نگران بچه بودم …. رفتم سمت در کنار راننده …. شیشه کمی خورد
شده بودو درش باز شده بود …. در داشبوردوخواستم باز کنم ….
باز نمیشد نگاهی به اینور اونور کردم که چشممم به قفل فرمان میون صندلیا خورد ….
بی معطلی برش داشتم وکوبیدم به داشبود ….
دوسه بار کوبیدم تا بالاخره شکست …. دست بردم سمت کیف چرمی که معلوم بود کیف مدارکه ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۷٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۳۵]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۰۶

برش داشتم و سریع نگامو چرخوندم سمت صندلی بچه …. داشت دستو پا
میزد …. نمیدونم چرا بغصم گرفته بود …. کمی خودمو کشیدم داخل ماشین که باز تکو ن خورد
همونجا ایستادم و خم شدم با قفل فرمان تو دستم با همه قدرتم از تو کوبیدم به در کنارش ….. فایده ای نداشت باز نمیشد ….
نفس عمیقی کشیدم و آخرین راه چاره رو امتحان کردم …. از ماشین اومدم بیرون و کاپشنمو در آوردم زیرش یه تیشرت آستین کوتاه پوشیده بودم …. بار ون تند تر و تند تر شده بودو دیگه کسی جرأت نمیکرد بیاد تو این جاده …. رفتم داخل ماشین و کتمو پرت کردم روی بچه ….
بسم اللهی گفتم و قفل فرمان و آوردم بالا و از تو کوبیدم به شیشه پنجره و شیشه خورد
شدو ریخت بیرون …. سریع اومدم بیرون رفتم سمت شیشه … دستمو از شیشه آوردم
تو تا درو باز کنم که حس سوزش شدیدی زیر بازوم دادمو در آورد …
وقت فکر کردن به خودمم نبود … هرچی با دستگیره از تو ور رفتم بازم باز نشد ….
چاره ای نبود …. سرمو آروم از شیشه بردم داخل … سعی کردم بی توجه باشم به سوزش
بازو و گردنم .. .
شیشه های کناره پنجره باقی مونده بودن و بد جوری گردنمو میبردیدن …. دستمو رسوند م به بچه و کمربندشو باز کردم ….
هنوز هق میزد ولی ضعیف تر از قبل …. کتمو کامل پیچیدم دورشو بیرون کشیدمشو مو قع بیرون آوردن روی بازومم خراش عمیقی برداشت ….
نگاش کردم … سالم بود ولی چشماش از روز گریه باز نمیشدو گلوش انگار دیگه خشکید ه بود و توان جیغ کشیدن نداشت …
ناخداگاه خم شدم و صورتشو بوسیدم…. باز کتو کشیدم رو صورتشو گذاشتمش رو زمین
….
خم شدم کیفشم برداشتم دیگه اصلا زخمام و حس نمیکردم ….
کیف بچه و کیف مدارک و برداشتم و خم شدم بچه رو بغل کردم … زخمم بازم تیر کشید ….
سریع از ماشین دور شدم ورفتم سمت ماشین خودم ….. در عقب و باز کردم و گذاشتم
ش رو صندلی و کیفارم کنارش …
خونریزیم شدید بود ….
دیدم نمیتونم بندش بیارم …
سرمو خم کردم و با یه حرکت تیشرتمو از تنم کشیدم بیرون …. گردنمو پاک کردمو تیشرت
و چرخوندم دور بازوم و با دندون سفت بستمش …. کتمو از روش برداشتم و تن خیس
مو باهاش پوشوندم …. بی معطلی سوار ماشین شدم … باید اول از اینجا دور میشدم ….
.
بچه آروم ناله میکرد و من ذهنم هر دیقه آشفته تر از قبل میشد ….
همینکه وارد تهران شدیم زدم کنار …. دیگه کاری از دستم برای خانوادش بر نمی اومد …
نباید میذاشتم بلایی سرش بیاد ….
خم شدم و بغلش کردم آوردمش جلو … قیافه مظلومش با اون چشمای سرخ و لپای آویز ون غم انگیز ترین صحنه ای بود که به تموم عمرم دیده بودم ….
کیفشو از پشت کشیدم جلو …. نزدیک یه سال و نیم دوسالش میشد به گمونم ….
فلاکس کوچیکو شیشه شیر خشکشو در اوردم به لطف سایه خوب بلد بودم این چیزارو
سریع براش یه شیشه شیر گرفتم و گرفتم جلو دهنش ….
تقلای لبای کوچیکش برای میک زدن به شیشه شیر اشک و آورد تو چشمام …. منی که م
رد بودم . نمیدونستم گریه چیه بغض کرده بودم برای این بچه ای که توی این دنیای بی
درو پیکر قرار بود بی کس بمونه …
دستای تپل کوچولوشو دور شیشه حلقه کردو چشماش آروم آروم بسته شد ….
خم شدم و بوسیدم پیشونیشو …انگار از اون تصادف فقط این فرشته قرار بود سالم بمونه
….
کیف مدارکو برداشتم …. رمز میخواست …. طبق معمول سه تا صفرو زدم و باز شد …
لبخند تلخی زدم … انقدر ساده و بی شیله پیله بودن که ساده ترین رمزو برای دارو ندار
شون میذاشتن…
شناسنامه هارو از توش برداشتم و بازشون کردم …
“سید علیرضا موسوی”پس سید بودن …. شناسنامه دوم ماله زنش بود “نازنین احمدی” ….

قیافه زن امد تو سرم و چشمامو روهم فشار دادم ….
یه دستم زیر سر بچه بود و داشت تیر میکشید کمی آوردمش بالا …
“نوا موسوی”
نگاهی به قیافش کردم و دلم گرفت پس اسمش نوا بود ….
خوابیده بود … ماشین و روشن کردم و راه افتادم سمت خونه …. نوارو تو بغلم نگه داشتم ….
بد جوری داشتم سر در گم میشدم میون اتفاقات درو برم که هر ثانیه یه سکانس جدید ا زش کلید میخورد …
ماشین و پارک کردم و پیاده شدم …
طرفای دوازده شب بود … از چراغای روشن معلوم بودسایه اینا خونه مان و شب نشینیه
…. درو که باز کردم نگاها چرخید سمت منو یه لحظه انگار همه رو برق گرفت …
سهیل زودتر از بقیه به خودش اومد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۴۳]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۰۷

چت…چت شده ؟!
رفتم جلو نشستم رو مبل … نوارو گذاشتم کنارمو کتمو از تنم در آوردم که صدای آخ بلندم باعث شد همه نیم خیز شن …. بابا عصبی بود
-چی شده … این چه سرو وضعیه این بچه کیه … ؟!نمیخواستم جبهه بگیرن طرف این طفل معصوم سایه اومد کنارم
-وای دستشو غرق خونه ….
با قیافه ای مچاله دستمو آوردم بالا
-نه چیزی نیست
مامان-یعنی چی که چیزی نیست چت شده … این بچه ماله کیه ….
نگاهی به قیافه مظلوم نوا کردم که تو خوابم هق میزد چرخیدم سمتشون …. نفس عمیقی کشیدم …
-فقط این زنده موند …
بابا گیج نگام کرد
-چی؟!
نگاهی به صورت پر بهتشون کردم و دهن باز کردم … موبه مو تعریف کردم ماجرا رو و
هر لحظه قیافه همه بیشتر میرفت توهم …. حسین گفت
-یعنی به پلیس و آمبولانس خبر ندادی
سری به نشونه نه تکون دادم
مامان پر بغض گفت بمیرم الهی مگه چند سالشه که درد یتیمیم قراره بکشه
حسین-بهتره کیف مدارکشو خوب بگردیم باید یه فامیلی کس و کاری داشته باشه …
رو به سهیل کردم
-برو از ماشین کیف مدارکه و کیف اینو بیار …
برای اولین بار مخالفتی نکرد سریع از در زد بیرون ….
صدای گریه نو ا همه سرارو چرخوند سمتش رو کردم سمت سایه …
-تورو خدا ببین این بچه چشه نمیتونم ….
مامان-دست تو داغون تر از بچس
بادرد چشماموبستم
-نوا واجب تره ….
سایه اومد و بغلش کرد
-ببینم برسیش کردی که چیزیش نشده باشه …. ببریمش بیمارستان …
کلافه سری تکون دادم
-نه ندیدم … نمیدونم ببینید چشه …
سریع نشست رو زمین و شروع به در آوردن لباسای نوا کرد همراه مامان همه جاشو بر سی کردن انگار سالم بود ولی بهونه میگرفت …
مامان پوشکشو نگاه کرد ….
-خودشو کثیف کرده طفلکی ….
سهیل اومد تو و کیف و گذاشت رو زمین … مامان سریع کیف و کشید سمت خودشو باز
کرد یه پوشک از توش برداشت
-من برم اینو تمیزش کنم …
بدون اینکه منتظر ما بمونه سریع بلند شد … حسین کیف مدارک و برداشت و همشو ریخت رو میز … همراه سایه زیرو روش کردن … حسین دست برد سمت کارتی
-اینو …کارت یه پرو رشگاهه …
سایه از دستش گرفت
-پرورشگاه ؟؟!….راست میگه
بابا بی حرف سرش میچرخید مابین ما …
سهیل-میگم شاید … شاید این بچه رو به فرزندی قبولش کرده باشن …
هیچ کدوم حرفی نمیزدیم …. سایه سریع مبایلشو برداشت …
-بزار تماس بگیریم …
بابا-این وقت شب ؟
دستمو فشار دادم و نالیدم
-پرورشگاهه حتما یکی بر میداره ….
سایه سریع شماره رو گرفته …. گوشی و گذاشت رو اسپیکربوقا پشت سرهم میومدن و میرفتن ولی کسی جواب نمیداد ….
تا دست سایه رفت که قطع کنه صدای شاکی پیره زنی تو گوشی پیچید
-الو ….
همه خم شدیم سمت سایه …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۴۶]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۰۸

الو سلام خانوم خسته نباشید پرورشگاه مریم؟
-نصفه شبی زنگ زدی اینو بپرسی … میدونی ساعت چنده ؟!
-شرمنده خانوم …. یه کار مهمی داشتم میشه وصل کنید مدیریت …
-هه….خانوم جان خوبی ساعت دوازده شب زنگ زدی بعد میخوای با مدیرم حرف بزنی
؟
سایه سریع شناسنامه هارو برداشت
-خانوم خیلی واجبه کارم … شما … شما میتونید کمکم کنید
-کارتو بگو
سریع شناسنامه هارو باز کرد
-شما آقای علیرضا موسوی و نازنین احمدی و میشناسید …. فک کنم یه بچه از اونجا رو
به سرپرستی قبول کرده باشن … حدودا یه بچه یه ساله ….
-برای اون باید زنگ میزدین قسمت شیر خوارگان ….
قیافه سایه آویزون شد …
-با…
-ولی صب کن میشناسمشون …
همگی نگاهی بهم کردیم …. صدای زن باز تو گوشی پیچید
-از بچه های همینجا بودن جفتشون …. پنج سالی میشه رفتن از اینجا …. باهم ازدواج کردن … و دوتایی رفتن
-یع… یعنی اونام پرورشگ…
آره بچه پرورشگاهی بودن ولی ماشالا الان خودشون یه دختر دارن ..حالا میخوای چیکار
….
سایه مات نگام کرد … و بابا دست بردو گوشی و قطع کرد …
تاسف و میشد تو نگاه هممون دید … مامان داشت بانوا حرف میزدو قوربون صدقش میرفت …
دلم بد گرفت … مامان عاشق بچه بودوخوب بلد بود عشق بده به بچه ولی الان باید ماد ر خودش مادرانه خرجش میکرد ….
تا رسید کنارمون چشم نوا به من افتادو باز صداش بلند شد … انگار تو اون آدما فقط من
و میشناخت … دستمو دراز کردم سمتشو خودشو پرت کرد تو بغلم و باز بازوم تیر کشید …
مامان-بده لباساشو تنش کنم سرما میخوره ….خب چی شد …
همگی ساکت شده بودیم …مامان گیج نگامون میکرد سایه بلند شدو رفت آشپز خونه با
جعبه کمک های اولیه برگشت …
نگاه مامان به لبای حسینی بود که داشت تعریف میکرد چی شدو چی شنیدیم … سایه
تیشرتمو باز کردو خون باز فواره زد بیرون …. بد سکوتی پیچیده بود مابینمون …. سایه
شروع کرد به پانسمان زخمم …
مامان-الان میخواید چیکار کنید ….
حسین –بهتره فردا ببریم و تحویل پلیس بدیمیش …
سهیل نگاهی به نوای تو بغل مامان انداخت …
-گناه داره … اونقت اونم یکی میشه عین پدرو مادرش …با کلی حسرت باید زندگی کنه
سایه –میگی چیکار کنیم پس
هیچ کدوم حرفی نمیزدیم …. سهیل نگاهی به منو نوا کرد …
-چرا نگهش نمیداریم …
همه سرا بلافاصله چرخید سمتش ….
-ببینید نه خدارو شکر وضع مالی بدی داریم که از پس یه بچه بر نیایم نه انقد قصی القلبیم که بچه رو ول کنیم به امون خدا …
بودن این بچه چیزی و تو زندگیمون عوض نمیکنه ….
اینبار دهن باز کردم که حرف بزنم …
-سخته مسئولیت یه بچه رو به عهده گرفتن…. سایه درگیر زندگی خودشه من و تو ول معطلیم مامانم که
اینبار مامان سریع گفت
-من مشکلی ندارم …
نگاهمون روش بود
-مامان احساساتی نشو لطفا … حرف یه عمره ….
بابا اینبار جدی تراز همیشه رو کرد سمت من
– سهیل راست میگه وقتی میدونیم آ خر زندگی این بچه چی میشه چرا یه تکونی به خود مون نمیدیم …. اونقدری دارم که بشه این بچه رو از آب و گل درش بیارم ….
-یبار تو زندگیت مفید باش یه کاری و شروع کردی تا آخرش برو … قسمت این بوده امشب این بچه سر راه زندگیت قرار بگیره ….بمون و بزرگش کن ….
مات بودم ….گیج بودم ..
همه دنیا متحد شدن منو دیونه کنن
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۵۲]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۰۹

بلند شدم و پفی کردم
-زده به سرتون ….من ازپس خودمم برنمیام چه برسه به یه بچه که ماله یکی دیگم هست ..
یه امشب و نگهش دارین فردا میبرمش تحویل پلیس بدم….
مامان-ولی ….
نذاشتم حرفشو ادامه بده و راه افتادم سمت طبقه بالا
میدونستم چیتو سره بابا میگذره میخواست نگهم داره و نوارو بهونه کرده بود وگرنه اون
قدرام لارج و سخاوتمند نبود که بیاد و بچه یکی دیگه رو بزرگ کنه …..
درو کوبیدم بهم و رفتم سمت اتاقم … نوا بد به دلم نشسته بود ولی من ادم مسئولیت
پذیری مخصوصا مسئولیت یه بچه رو نداشتم ….
یه مسکن خوردم و سعی کردم بخوابم …. فردا روزپر کاری داشتم ….

نوارو تحویل دادم و راه افتادم سمت وزارتخونه …. قرار بود ویزای بچه هارو مستقییم بر م بگیرم پروازمون حدودا دوهفته دیگه بودو مستقیم میرفتیم ملبورن …. یقین داشتم بعد این مسابقات پیشنهادات زیادی برای بورسیه شدن میشه ولی من تصمیم اصلیم کانادا
بود
اونجا جای پیشرفت بیشتری برام داشت ….
ویزای هرکدوم از بچه هارو تو پاکت جداگونه ای گذاشته بودن …. بلیطها رو کنارش گذا شتم و رقتم سمت دانشگاه … تا اواخر ترم چیزی باقی نمونده بود با تموم شدن کارا بهتر
بود که تو کلاسا شرکت کنیم
اصلا دوست نداشتم بهانه ای مثله معدل برای کارای رفتنم پیش بیاد ….
الان دیگه همه میدونستن مدرکتو از دانشگاه آزاد دنگوز آبادم بگیری ولی معدلت بالا با
شه سریع پذیرش میگیری ….
ماشین و پارک کردم و پیاده شدم …. یه تعداد از دخترا جلوی ورودی ایستاده بودن ….
گوشیمو در آوردم و شماره ارسلان و گرفتم … درماشین و قفل کردم و راه افتادم برم تو…
.
-الو
-ویزاهارو گرفتم…. کجایی؟
-توسلفم بیا اونجا
بی حرف گوشیو قطع کردم و انداختم توجیبم
-ببخشید . …
چرخیدم سمتش …. نگاهی به سرتاپاش کردم …چادر مشکی که سرش کرده بود بااون آرا یش ملیح خیلی به صورتش می اومد
با تعجب نگاش کردم …. چشماشو دوخت تو چشمام ….گستاخی چشماش به یه دختر حدومرز دار نمیخورد
اینو منی میگم که یه عمر دختر اززیر دستم رد شده بود -بله ؟!
-من نورام …نورا حمیدی دختر استاد حمیدی
جفت ابروهام بالا پرید دختر حمیدی؟!…. -امرتون …. نگاهی مشتری مدارانه بهم کرد
-من ترم پنجم ….میخوام کمکم کنی تو چندتا از درسا
جلوی پوزخندمو گرفتم و خونسرد گفتم -شرمنده وقت ندارم
تا اومدم از کنارش رد شم کلاسورشو گرفت جلوم و رامو سد کرد
با تعجب نگامو از ناخن های کاشته شدش و دستای سفیدش کشیدم و تا چشمای عسلی ش بالا آوردم… نگاش عامرانه و سرکش بود ….
همیشه دخترای سرکش زیاد به دل نمیشینن قیافه و فیس عروسکیش خیلی جذابش میکرد
ولی گستاخیش یه جورایی آزار دهنده بود …. -نظرت با یه نسکافه چیه ….میخوام حرف
بزنیم
شونه ای بالا انداختم -اوکی تشریف بیارید سلف … -سلف نه …
بی حوصله نگاش کردم -برای وجه پدرم بده که دخترش با یه پسر تو سلف بشینه….برای
پرستیژ خودتم بده داری یه دختر خانومو به نسکافه دعوت میکنیا
اینبار مانع پوزخندم نشدم -فراموش کردین انگار شما میخوایید حرف بزنید
کلافه دستی به پیشونیش کشید -اوکی موردی نیست بریم …. بی توجه بهش راهمو کج
کردم سمت سلف … کنجکاو بودم ببینم دختر حمیدی چیکار به من داره …. از پشت نگا هش کردم …. هیکل رو فرمی داشت راحت میشد از زیر چادر نازکش دید ….
چادرش مثله مانتو جلو باز بود …. یه آن یاد زورو افتادم … جلوتر از من وارد سلف شد
هرکی سرش تو کار خودش بود …. نگاه ارسلان چرخید روم و رفتم سمتشون …. همشون
سر یه میز نشسته بودن
پاکتارو گذاشتم رو میز -ویزاهاتون ….
میثم بشین دیگه کجا …. نگاهی به دخترحمیدی کردم که نشسته بود سر یه میز خالی …
– میام حالا … رفتم سر میزشو نشستم روی صندلی روبه روش …
-خب …. -نسکافه چی شد؟
نگاهشو چرخوند
-داره میاره
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۱:۵۷]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۱۰

نگاه منتظرمو دوختم بهش …دوستش اومدو سینی رو گذاشت رو میزو سلامی داد و رفت
نگام کردو نفسشوبا صدا داد بیرون …. -شنیدم پروژتون اول شد تبریک
سری تکون دادم و دستام و قلاب کردم رو سینه -ممنون
دست دست میکرد واسه زدن حرفش و منم هر لحظه بی حوصله تر میشدم …. -من ….
من یه مدته کات کردم با دوست پسرم….
یه تای ابرومو براش بالا انداختم -خب؟
کمی خم شد به جلو -میخوام جریش کنم …. میخوام حرصشو دربیارم… همون لحظه که
گفت کات کرده تاته حرفشو خوندم …. رک گفتم
-شرمندتونم …
اومدم بلند شم که مانع شد
-بزار حرفم و تموم کنم …. همونجوری ایستاده چرخیدم سمتش -حوصله این ادا اصول و
بچه بازیارو ندارم اول بگو حرفیو که قراره آخر بشنوم …. -بشین…
-میشنوم ….
-بشین میگم ..جلب توجه میکنی
لم دادم رو صندلی -خب سوالات امتحانی بابا رو میرسونم دستت
نیش خندی زدم -برو بچه من بخوام بخونم بیست و یک میشم جای بیست …
-فقط یه هفته …. فقط کاری کن شایعش بی افته سر زبوناحتی لازم نیست واقعا باهم باشیم
خندم گرفت جوری میگه باهم باشیم انگار میخواب دوست دخترفابم باشه …. -متاسفم ..
. همینکه الان جلوم نشستی خودش شایعه سازه … خواستم بلند شم که دیدم چادرشو
مشت کرد تو دستش
-کمکم کن برم … ابروهام گره خورد توهم …. چی میگفت این دختر هر لحظه فازش یه
چیز بود … -کمکم کن منم از ایران برم …. دستمو تو هوا تکون دادم -برو بابا تو یه تختت کمه …. تا اومدم دور شم صداشو کمی بلند کرد جوری ک مجابم کنه بایستم -خانواد ه اونایی که بورس میشن هم میتونن کارت سبز بگیرن .. با بهت و حیرت نگاش کردم خب…!!!
چشماشو روهم فشارداد
-باهام ازدواج کن تا بتونم برم …
تو شک تک خنده ای زدم …. این دختر واقعا دیوانه بود و بچه …. چی پیش خودش فک
کرده بود -چی میگی تو ?faze the whatدختر به خل و چلی تو ندیده بودم کم فیلم ببین بچه…. ازش دور شدم
-لیاقت نداشتی صادقانه حرفمو بهت بزنم …. دستی به معنی برو بابا براش تکون دادم ..
..
با دیدن پناه سر میز کنار بچه هاقیافم یکم خشک شد نشستم سر میز
ارسلان نگاهی به من و دختره انداخت -کی بود این چی میگفت؟
از یادآوری حرفاش خندم گرفت …. نگاهی بهش کردم ک از سلف خارج شدو باز خندیدم

میثم-هوی چته؟
با خنده چرت و پرتایی که تحویلم داده بودو براشون تعریف کردم …. همگی زدن زیر خنده ….واقعا دختر کم عقلی بود …. تا نزدیکای ۶بعد از ظهر تو دانشگاه موندم ….حدالمکان از روبه رو شدن با پناه پرهیز میکردم و هربارم دیدمش کاملا عادی از کنارش رد شدم
ازگدایی کردن متنفر بودم مخصوصا گدایی احساس و از طرفیم علاقم اونقدرام آتشین نبود که نبودش آتیش به جونم بزنه
من هنوزم سامان بودم …..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۰۱]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۱۱
پناه
کنار ماشین ارسلان ایستاده بودم و منتظر بودم تا بیاد….
سرم توگوشی بود که متوجه ماشین کناریش شدم
یه دویست شیش رینگ اسپورت… چشمم روی دختری افتاد که امروز با سامان تو سلف
دیدمش… چادرشو در آوردو مچاله کردو گذاشت تو کیفش و کیفشو پرت کرد رو صنولی
عقبش …. نگام روی ساپورت مشکی و مانتوی طوسی اسپرتش چرخ خورد ……
نه به اون چادرش نه به این تیپ خفنش …. با اومدن ارسلان چشممو ازش گرفتم و سوار
شدم …. سوار شدو درو بست -شرمنده معطل شدی … -نه بابا بیخیال …
تا اومدم کمربندمو ببندم چشمم افتاد باز به دختره …. با دیدن موهای بلوطی بیرون ریختشو آینه که داشت خودشو توش وارسی میکرد چشمام گرد شد
-ارسلان
دنده روجابه جا کرد -هوم؟
-اونجارو
نگاه اونم به دختره افتاد …. -هه راسته میگن هرچی دختر عشقیه زیر چادر مشکیه …. ا خمام رفت توهم
پناه
قرصارو انداختم روی میز و نفس عمیقی کشیدم …. حرفای دکتر تو سرم میپیچید +HIVبه معنی اینکه تو آخرین مرحله این بیماری هستی نیست …
این فقط این معنی و میده که تو ناقل این بیماری هستی …. دوره کلون این بیماری خیل
ی طولانیه ولی همینکه خودت متوجه شدی و میتونی پیشگیری کنی یه پوئن عالیه برات
….نمیدونم تا چه حد میدونی ولی ایدز هنوز درمان مشخصی نداره ….
تنها راه حلت اینکه قرصارو کامل مصرف کنی و به تغذیه و غذاهات خوب برسی …. حد ودا ده سالی طول میکشه تا بیری به مرحله ایدز و منفی برسه ولی تا اون موقع میتو نی عین آدمای عادی زندگی کنی و بیماری و عقب بندازی …
چرخیدم و سر خوردم رو سرامیکای سرد نمیدونم آخر زندگی که میگن به کجاست ولی میدونم الان اگه آخرشم نباشم یه ایستگاه
مونده به ته خطم …
میخواستم گریه کنم … داد بزنم …. به عالم و آدم به این بی عدالتی خدا …. به این امتحا نای وقت و بی وقتش که مثله کویز های دانشگاه میمونه فوش بدم …
بدو بیراه بگم … بزنم …. بشکنم ….
ولی وقتی به خودم میام میبینم نه میتونم گریه کنم … نه میتونم داد بزنم و نه میتونم
گله و شکایتی کنم …
چشم که وا میکنم میبینم خودممو خودم ….
خودمو این خونه درندشت که قراره بعد این سفر تحویلش بدیم ….
خودم و تنهاییم و این درد بی درمونی که افتاده تو جونم ….
خودمو حسی که هی بی اراده داره ریشه میدوئونه تو وجودم و خاکستر میکنه همه جونمو …..
به زور خودمو از زمین کندم و بلند شدم ….
راه افتادم سمت اتاقم …. باید کم کم جمع و جور میکردم …
معلوم نبود بعد اینجا کجا قراره بشم خونه به دوشو اسباب بکشم از این خونه به اون خونه ….
نگاهم به آینه افتاد …. زودتر از او نی که باید توی چهرم هجوم آورده بود زیر چشمامو د ست کشیدم و نگام از پنجره پشت سرم افتاد به حیاطی که تو سر تاسر سیاهی شب مخفی شده بود …
من از نهایت شب حرف میزنم
از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۰۴]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۱۲

برگه رو تحویل دادم و زودتر از همه اومدم بیرون …
نیم ساعت دیرتر رسیده بودم سر جلسه امتحان ولی زودتر از همه تموم کردم …. کوله پشتیمو گذاشتم روی زمین کنار سالن وکاپشن سرمه ای بلندمو تنم کردم …
شالگردنمو برداشتم و پیچیدم دورگردنم …. بیرون بارون شدیدی داشت میومد و سرمای
غیر قابل تحملی بود …
کلاه خز دار کاپشنمو کشیدم روی سرمو کولمو خواستم بندازم روی دوشم که یه آن با شنیدن اسمش از زبون اون دخترا مکث کردم …
-سامان حسین پور دیگه …. همون پسری که ترم پیشم نمره الف آورده بود استاد سر کلا س هی تعریفشو میکرد …
-آها … یادم اومد … برو بابا مگه ممکنه …
کولمو انداختم روی دوشم و دستم به کلام بود تا صورتم معلوم نباشه …
-من حدسشو میزدم از اولم زیادی با دخترای لش دانشگاه میپرید آخرشم ری*د به زندگیش …
-الان بازداشته؟!
یه آن تنم لرزد …. همه وجودم سرپا گوش شد …
-آره میگن از پریشب که با دختره گرفتنش بازداشتگاهه استادم گفته باید دخترشو بگیره
چون بی آبروش کرده …
سریع چرخیدم سمتشون … با دیدن من انگار که جا خورده باشن از جا پریدن …
آستین پالتوی دختررو گرفتم
-گفتی چی شده
استینشو از دستم کشید …
-چی چی شده ؟
-سامان چی شده …
نگاهی به سر تا پام انداخت و سعی کردم اون پوزخند مسخرشو نادیده بگیرم …
-پریشب وسط عملیات فتح المبین تو خونه یکی از استادای همینجا با دخترش گرفتنش …
میگن زده دختررو اپن کرده و پلیسام گرفتنشون ….
تنم کرخت شد ….
حتی وقتی جواب آزمایشمو گرفتم حال الانمو نداشتم ….عقب عقب رفتم …
خودمو انداختم تو محوطه و گوشیمو از جیبم در آوردم ….. شماره ارسلان و گرفتم و با
چشمم دنبالش میگشتم …
“مشترک مورد نظر خامـ…”
با دیدن میثم گوشی و قطع کردم و با قدمایی تند دویدم سمتش …. با دوتا پسر دیگه در
حال حرف زدن بود ….
-میـ..ثم
برگشت سمتم … اونا زیر سایه بون بودن ولی من خیس آب بودم ….
با دیدن سر و وضعم از دوستاش عذر خواهی کردو و اومد کنارم …. گوشه کولمو گرفت
و کشید
-بیا بریم تو ماشین داره بارو…
-میثم سامان چی شده
دو ثانیه نشده بوود اومده بود زیر بارون و خیس آب شده بود … همه موهام چسبیده
بود به صورتمو و تند تند قطره هاش پشت سرهم میخورد به صورتم
-پناه بریم تو ماشین خره سرده ….
-میگم برا سامان چه اتفاقی افتاده ….
پفی کرد … و کلافه دست برد تو موهای خیسش …
-منم دقیق نمیدونم چی شده …. انگار با اون دختره نورا …. اونروز دیدیمش تو سلف ه
مون دختره … ریختن روهم وزده دختررو ….
لبشو گاز گرفت و لبه کاپشنشو بهم نزدیک کرد ….
-بازداشته … تا زمانیکه براش حکم ببره دادگاه باید اونجا بمونه ….
-حـ…حکم …چه حکمی؟
-به احتمال زیاد … احتملا شلاق و از… ازدواج با دختره …
عقب عقب رفتم ….
مات بودم ….
گیج بودم …
پاهام کرخت شده بود از زور سرما …
انگشتام ذوق ذوق میکرد از سرما ….
مژه هام چسبیده بود بهم و خیسی دونه های بارون حل کردن شوری اشکامو تو خودشون ….
دویدم …. تند تر ازهمیشه … سریعتر از هر وقت دیگه ای عرض خیابون دانشگاه و دویدم ….

زار زدم … نه برای خودم … برای قلبم … زار زدم برای چیزی که نداشته از دستش دادم ..
..زار زدم و بغضم درد شد تو گلمو پیچید تو کل وجودم ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۰۹]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۱۳

سامان
نگام به موهای کوتاه شدم توی آینه افتاد …
وسط موهام قد یکی دو سانت بلند بودو اطرافشو بیشتر از چند میلیمتر نذاشته بودم بمو نه ….
کتمو تنم کردم واز دستشویی اومدم بیرون …. چمدونمو همراه خودم کشیدم … الاناس
که پیداشون بشه ….
نشستم روی صندلی سالن انتظار … نمیخواستم به هیچ چی فک کنم ….به اتفاقات اخیر
….
به زندگیم که داشت دستی دستی نابود میشد ….
به حماقتم … به خریتم .. .
الان فقط میخواستم به این فک کنم که دارم میرم اونجا تا اول بشم … تا خلاص بشم ….
برلین برای من پله صعود بود … ایستگاه آخر من اونجا بود … اونجایی که آخرین دور مسابقات برگزار میشه و سرنوشت من و بقیه بسته به نتیجه اونجاست ….
نگام به ساعت مچی تو دستم افتاد ….
ساعت سه و چهل دیقه صبح بودو پروازمون ساعت پنج صبح بود …
نگام و به ورودی دوخته بودم … حتی چشمام خسته شده بودن و سوزش عجیبی داشتن.
..
چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به صندلیم …. چرت زدم …. خوابم میومد ای́وزا خسته تر از هروقت دیگه ای بودم … نمیدونم چند دیقه گذشته بود
سلام …
سریع چشمامو باز کردم و چرخیدم عقب … ارسلان بود …. بلند شدم …
-سلام
نگاهی به اطلاعات پرواز کرد …..
-دیر که نکردیم؟
با دیدن ساعت چهارو نیم سری براش تکون دادم … اینبار نگام به پناه و میثمی افتاد که
داشتن کنار هم میومدن ….
نگام به رعوفی افتاد که جلوتر از اونا بود ….
سریع نگامو ازشون گرفتم …. با دیدن پناه قلبم انگار مچاله شد ….
نگاهش شد حس بدو ریخت تو جونم ….
“مسافرین محترم پرواز ساعت پنج بامداداز مقصد تهران به کلن آلمان با پرواز ایرلاین ….
به باجه شماره ۱۳ مراجعه فرمایند ”
سلام و علیک سرسری کردم و به بهانه پرواز سریع راه افتادم سمت باجه ….
اونقدر درگیر افکار درهمم بودم که نفهمیدم کی کارتم مهر خوردو کی نشستم روی صندلیم …
کتمو گذاشتم بالای سرمو نشستم ….
کمربندمو بستم که صدای مهماندار که به سرعت داشت ورور میکرد تو سرم پیچید …
“مدت زمان تقریبی پرواز ۹ساعت و ده دقیقه و مسیر پروازی آن از فرودگاه فرانکفورد المان ,فرودگاه مونیخ آلمان و فرودگاه کلن آلمان خوا….”
-به کجا رسوندی … تکلیف چیه ؟
نگام به ارسلانی افتاد که روی صندلی کنارم جا گیر شده بود …
شونه ای بالا انداختم …
-چی چی شد ؟!
-همین دختره نورا … تو که میگفتی بچس و توهمیه و از این حرفا چی شد از تخت خوا بش سر در آوردی ….
دستام مشت شد …
-بایدراجب روابطم با بقیه برات توضیح بدم ؟!
پوزخندی بهم زد
-نه ولی خوشحال میشدم اگه میتونستم کمکت کنم …
سرمو چرخوندم سمت پنجره
-من نیازی به کمک ندارم …
حرص و عصبانیت و میشد از تک به تک کلمه هاش فهمید
-به یه چک چی نیازی داری ؟
بازومو گرفت و چرخوندم سمت خودش
-بد بخت میفهمی چه گندی زدی به زندگیت …. میدونم دادگاه براتون حکم ازدواج اجبا ری بریده … نگیریش تجاوز محسوب میشه …
خونسرد نگاش کردم ….
-عروسیم دعوتت میکنم …
حس میکردم از چشماش داره آتیش میزنه بیرون … دستمو تند از دستش بیرون کشیدم
باز صورتمو برگردوندم …. نمیتونستم توضح بدم حقیقتی رو که خودمم
هنوز از واقعی بودنش مطمئن نبودم … نمخواستم کسی و درگیر این ماجراها کنم ….
سرمو تکیه دادم به صندلی و تصمیم گرفتم تمام این نه ساعت و ده دیقه رو بخوابم تا مجبور نشم سنگینی نگاه ارسلان و بقیه رو تحمل کنم ….
بعد از دوروز اقامت تو کلن و تحویل پروژه ها و گرفتن کارت معرفی قرار بود بریم برلی
ن برای مسابقه …
چشمامو بستم و نفهمیدم کی خوابم برد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۱۱]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۱۴

پناه

نگام هر لحظه دنبالش بود … میگفتم دیگه مهم نیست دیگه تموم شدس ولی نبود …. نه
این رابطه تموم شده بودو نه این حس لعنتی تو د لم …
باید ازش میپرسیدم … باید میگفت …. حتی اگه غیر منطقی ترین حرف دنیارم میزد میشدم بی منطق ترین آدم و باور میکردم ….
فقط میخواستم از زبونش بشنوم دروغه …
بگه که حسم دروغ نیست …. حس تو چشماش دروغ نبود ….
خسته بودم از این همه درست میشه هایی که وقت و بی وقت به خودم میگفتم شرمند ه میشم از خودم چون هیچوقت هیچی درست نشد ….
باید درستش میکردم … باید آروم میکردم این قلبمو که ای́نروزا خیلی نا آرومی میکرد …
باید قید غرورمو میزدم و بیخیال بیخیالیهام میشدم ….
همگی تو لابی نشسته بودیم … منتظر بودیم تا رعوفی کارتای اتاقا رو بگیره ….
چشمم بهش بود که بلند شدو راه افتاد سمت بیرون هتل …. گوشم و دادم پی میثمی
که رو به ارسلان گفت …
-گفت وسایلشو بزاریم تو اتاقش خودش میاد بعدا …رفت یه دوری بزنه ….
منتظر ادامه حرفاش نشدم و سریع بلند شدم …. به دنبالش از هتل زدم بیرون …نگام بهش افتاد که سوار یکی از تاکسیا شدو رفت …. سریع دستمو برای تاکسی دیگه ای بالا بر دم و سوار شدم …
به انگلیسی بهش گفتم بره دنبال اون تاکسی ….
چشم به تاکسی بود که کنار رود راین ایستادو سامان پیاده شد … سریع پیاده شدم و پو ل تاکسی و دادم ….
قبل اومدن ارسلان همه پولامونو چنچ کرده بود ….
دستاشو گذاشت تو جیبشو خیره شد به رود راینی که آروم آروم بود فقط گاه گداری باد ی می اومدو موج کوچیکی میزد …
به خودم جرئت دادم و دستامو مشت کردم
-سامان …
تند چرخید طرفم … با دیدنم نگاه اول رنگ تعجب و بعد بی تفاوتی گرفت ….
-سلام …
نفس عمیقی کشیدم همه زورمو زدم تا زبونم بچرخه
-سـ…سلام …
باز چرخید سمت رود .
چی شده توام اومدی راین و ببینی ؟!
قدم جلو گذاشتم …. نمیخواستم یه عمر بگذره و من خجالت زده دوست دارمایی بشم
که پشت سد غرورم گیر کردن و نگفتم …
-نه …
سرشو چرخوند طرفمو یه گوشه ابروشو داد بالا …
-اومدم تورو ببینم …
چرخیدو به پشت تکیه زد به نرده ها . خیره نگام کرد
-من؟!
چشمامو سفت رو هم فشار دادم ….
-آره تورو
-خوب در خدمتم
خواستم داد بزنم بگم لعنتی انقدر بی تفاوت نباش …. انقد بی احساس نباش …. نیومدم
ازت پس زده شدن ببینم … اومدم اعتراف کنم و اعتراف بشنوم …
-همینجا حرف بزنیم ؟!
-دوست داری بریم جای دیگه برای من فرقی نمیکنه ….
دستامو مشت کردم و گذاشتم تو جیبم ….
رفتم کنارش ایستادم و نگامو دوختم به راینی که سر ظهری داشت برق میزد انگار یه عالمه اکلیل ریخته باشی روش …
خیرگی نگاش رو صورتم باهمه سنگینیش دلنشین بود ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۲۰]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۱۵

زندگی من هیچوقت هیچ جای جالب و در خور توجهی نداشت … سر تاپاش پر بود از
بد بختی و بی کسی ….
عین فیلمای درام ایرانی که فقط یه آدم بیکار لازم داره بشینه ببینه و زار بزنه به حال این زندگی ….
هیچوقتم هیچ نقطه عطفی نداشت که پابندم کنه به این زندگی و باعث شه خوش باشم
به این پناه بودنم … نمیدونم شنیدی یا نه … میگن اسم هر آدمی نشونه شخصیت اون آدمه ….
پوزخندی زدم و ادامه دادم
-ولی نمیدونم چرا اسم من هیچ سنمی با خودم نداره …. پناهیم که همیشه خدا بی پناه
بودم و پناه آوردم به دیگرون …. پناه خطیب بودن هیچوقت برای خودم افتخار نبود ….
پر بود از حسرت ….
حسرتی که دوست داشتم پناه نباشه ولی شاد باشه …بی دغدغه باشه …. میخواستم معمولی زندگی کنم و معمولی بمیرم ولی ..
پوزخندی زدم و مصرانه نگام و دوخته بودم به راین …
-خب که چی ؟ نمیدونم چی شد … کجا چیکار کرده بودم که مزاق خدا خوش اومده بودو تورو سر راهم قرار داد …. نمیدونم چی شد که رسیدیم بهم دیگه … اولش فقط یه دوست بودی ولی وقتی به خودم
اومدم دیدم دوستی شدی که داشتنش شده همه خوشیمو بودنش تنها دلیل واسه دلخوشیم …
شاید بخندی بهم … شاید بگی غلطه ولی من باور دارم حسی و که تو چشمات دیده بود
م …
من باور دارم حسی و که تو قلبم به وجود اومده بود… من سامان و خوب میشناسم خیلی خوب
چرخیدم سمتش ..نگام و دوختم تو چشماش…. صدام پر شد از التماس …
-بگو که دروغه همه حرفاشون … .
نگام کرد …نگاش مثله نگاه من خیره بود ولی بی احساس ….
-چی میخوای بشنوی انکار کنم حقیقتی رو که وجود داره ؟!
کلافه چنگ زدم به موهام
-حقیقت این نیست … تو نمی تونی به این راحتی پشت پا بزنی به من وعلاقه ای که بهم
داشتی …
پوزخند غلیظی زد
-هه … مگه خود تو همین کارو نکردی ….
اینبار خندید … خندش عصبی بود …. عصبی ولی آروم
-یعنی میخوای بگی من از زن جماعت کمترم ؟… وقتی تو میتونی پشت پا بزنی به منی
که همه جوره پات وایستادم من چرا نتونم ؟
میخوای بگم همه دروغن و توهمات تو راست ؟ … نه عزیزم اونیکه دروغه افکار توئه …
حقیقت رو تخت اون خونه بود ….
حقیقت نورایی که دختر نیست و حالا یه زنه که اجباری و غیر اجباری اسمش باید بره تو
شناسنامم …. حقیقت منیم که چهار روز تو باز داشتگاه بودم …. حقیقت منیم که هنوز
تا جم میخورم جای شلاقای پشتم تیر میکشه …
حقیقت اینه …من من تویی رو که یبار پشم زدی و دیگه باور ندارم … چیزی که دروغه
حرفای مردم نیست این اعترافات قشنگ ولی تو خالیه توئه …
خونسرد نگام کرد و تمسخر آمیز نگام کرد
-میدونی پناه دست خودت نیست عقده توجه داری …. دوست داشتی من و ار سلان و
بقیه بی افتیم دنبالت و موس موس کنیم تا کمبودای زندگیت جبران شه …. الانم اگه این
جایی واسه همونه … ترسیدی یه پپه ای مثله سامان بپره و مشتریات کم شن ولی از این
خبرا نیست نترس ..
بغض چنگ زد به گلوم …
-اشتباه میکنی …. اشتباه پشت اشتباه …
-من اشتباه میکنم یا تو
-تو …تویی که دم از علاقه میزنی و راحت قیدمو زدی حتی نپرسیدی چرا …
-ببین پناه من به یادم اجازه نمیدم حتی از کنار ذهنتم بگذره …صحبت فراموشی نیستا ..
. حرف حرف لیاقته …
-انقد بی رحم نباش …
-میدونی که نیستم …. نیستم که همه جوره کمکت کردم و پا به پات اومدم ولی ازم انتظار حماقتم نداشته باش
-تو هیچی نمیدونی سامان …
-د بگو بدونم …. بگو بفهمم واسه چی رفیق غمات بودم و مزاحم خوشیات …. بگو بفهم
م واسه چی من شدم اولویت آخر و ارسلان و امسالش برات شدن اولویت اول …
اولین قطره اشکم سدشو شکست و افتاد رو گونم
-میدونی سامان بعضی وقتا آدما به جایی میرسن که تنهایی کلافشون میکنه …. دیونشون
میکنه ولی دیگه حاضر نیستن کسی و تو خلوت خودشون راه بدن ….. ترجیح میدم تو
تنهایی خودم بمونم … بپوسم … ولی دیگه کسی و راهش ندم تو خلوتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۲۳]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۱۶

دیگه عصبی شده بود اینو از دست مشت شدشو صدای بلندش میشد فهمید
-پس واسه چی اومدی اینجا داری مخ منو کار میگیری گم شو برو هر قبرستونی که میخوا ی خلوت کن …
زور میزدم تا از پشت پرده اشکام واضح ببینمش …
-باشه … میرم ولی قبلش جواب چراهاتو میدم و میرم …. جوابشونو میدم تا شک نکنی
به حسم تا بدونی من برعکس تو باور داشتم احساستو …
خیره نگام یه گیجی تو چشماش موج میزدو موهای کوتاه شبیه بچه های تخس اخمالویی
کرده بود که هر لحظه منتظر دعوا بود …
کیفمو باز کردم و قرصای “البیتگراویر”و” تنوفوویر ” رو در آوردم و گرفتم جلوش
-میدونی اینا چین ؟
دارو هارو از دستم گرفت و دقیق نگاش کرد… میدونستم ممکن نیست بشناسه ….
-درمان قطعی نداره … اینا فقط برای جلو گیری از عفونت خوبه ….
گیج تر نگام کرد
-راهای انتقالش متفاوته …. رابطه جنسی …. جنین از مادر … نوزاد از مادر …. وسایل آلوده و ….. و خون آلوده ….
بهت گفته بودم پایدار آدم نیست ….. یه حیونه .. یه حیونی که با صدتا نازو نوازش و حتی تهدیدم رام نمیشه …. قبلنا ازش میترسیدم ولی الان فقط نمی ترسم …. شده کابوسم ..
. شده کابوسی که شب و روز برام نذاشته …..
ترس ازش تو قطره به قطره خونم جریان داره و میچرخه تو وجودم ….
هربار این قرصارو میخورم حسش میکنم تو تنم …. حس اینکه من آلودم …. من …. من
یه بیماری ایدزیم ..
سامان
هر کلمه ای که میگفت جریان خون توی سرم شدید تر میشد … نمیخواستم حتی حدسی
بزنم راجبش …..
با کلمه ی آخری که از دهنش در اومد زانوهام شل شدو دستمو انداختم روی نرده های
کنارم تا نیافتم ….
نگام میچرخید بین اشک روون چشماش و لباش …حس میکردم جونی cونده تو تنم ….
ذهنم پر بود از خالی … نمیتونستم تمرکز کنم …
-در..دروغ میگی …
لبخند تلخی زد ….
-اونیکه دروغه توهم توئه نه حرف من …
حرفش بد جوری نیش داشت…. درد حرفش پیچید تو تنم…
از کنارم رد شد …. قفل خورده بود سر زبونم …. ایدز و اسمش شده بود یه قفل روی دهنم ….
نتونستم مانعش بشم نره ….
نتونستم دستمو ببرم جلو و دستشو بگیرم …..
فقط سر خوردم رو رمین و خیره موندم به راینی که داشت طوفانی میشد … عین وجود
من ….
-اگه کنارت نمیذاشتم یه روز کنار میکشیدی …. پس تمومش کردم …حالا تمومه ..دیگه لبا
س مشکی حسمو تن قلبم میکنم
گفت و رد شد از کنارم …. گفت و رفت و من موندم و من …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۲۶]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۱۷

برگشتم هتل …. چمدوcو گذاشته بودن تو اتاقم … بی هیچ تعللی با همون لباسا خودمو
انداختم تو حموم ….داشتم به مرز جنون میرسیدم … مهم نبود که سامان حالا دردمو میدونه مهم این بود که دیگه ماله من نیست …میخواستم دروغ بشنوم ازش … امروز رفتم
که دروغ بگه حتی اکه فقط واسه دلخوشیه منه … میخواستم احمق فرضم کنه …. حاضر
بودم احمق ترین فرد رو زمین باشم ولی سامان ماله من باشه … خیلی حس مزخرفیه خودت با پای خودت لگد بزنی به ماکت چوبی آرزو هات … سامان امروز چیزی و فهمید
که نمیذاره دیگه تو خیالمم ماله من باشه ولی حداقل دلخوشیم به اینکه متنفر نباشه ازم .
.. همینکه فقط یه درصد … فقط یه درصد از حسش بهم باقی بمونه برای من و دنیام کا فی بود … آب گرم ریخت رو تنم …
ریخت و همه خاطره های بدو از خاطرم شست …. شست و فراموشم شد امروز چی شد
… . شست و فراموشم شد امروز چی گفتم
شست و شست و شست و من موندم و تنهاییم و خلوتی که دیگه نمیخواستم کسی و تو ش راه بدم ….

چنگالمو توی سیب زمینی مخصوصم فرو کردم و گذاشتم توی دهنم …. چشمم به میثمی
بود که داشت با هیجان خاطره تعریف میکرد …. چشم چرخوندم سمت سامانی که روی صندلی کناریش نشسته بود … ساکت بود …. از دیروز تا همین امروز ساکت بود ….
ارسلان رو کرد سمتش … -سامی سس و بده به من …. چشمش خیره به پیتزای دست نخوردش بود ولی فکرش جای دیگه … -سامان … هوی پسر … به خودش اومد … گیج نگاه ش کرد ها ؟… چیزی گفتی … ارسلان دستشو تو هوا تکون داد … – کجایی تو …سس و
بده
سامان بی حوصله سس دست نخورده خودشو گرفت گذاشت جلوی ارسلان … میثم-چته
دپی؟!
پیتزایی که بر داشته بود و انداخت تو بشقابش -چیزیم نیست …. گشنه نیستم … بی حواس دست برد سمت نو شیدنی من تا لبه لیوان به لبش نزدیک شد انگار دستاش خشک
شد …. ذهنش شروع کرد به آنالیزولیوان و آورد پایین …. فهمیدن این مسئله که چرا این
کارو کرد زیادم سخت نبود …لبخند تلخم از زار زدنم بد تر بود …. سامانم میترسید …. میترسید که لیوان و گذاشت رو میز …. میترسید که نگاشو دزدید …. میترسید از ایدز … از
بیمار ایدزی … سس و خالی کردم روی سیب زمینی و پیتزام …..سرمو انداختم پایین تا
شمای بغض کردمو نبینه …. به زور اشکمو پس زدم و تند شروع کردم به خوردن … لقمه
هامو بی وقفه میجویدم و میدادم پایین .. .
سخت بود تحملش ولی باید به جون میخریدم این سختی و جای بعضی از آدما تو قلبمو
نه نه تو زندگیمون … زود تر از همه از سر میز بلند شدم و رفتم
زود تر از همه از سر میز بلند شدم و رفتم سمت سرویس بهداشتی …
دستمال کاغذی بیرون کشیدم و کشیدم داخل چشمام تا خیسیشو بگیره …. بیخیال سوز
ششش شدم …. چند نفس عمیق پشت سر هم کشیدم …. چشمای معذبش که نقش می
بست تو ذهنم آزارم میداد …
نفس به نفس خسته میشدم از نفس کشیدن … زندگیم بند یه تار موبود و دلم بند بی بند و باریاش …. میگن یه درخت اگه شاخ و برگاش بشکننم یه درخت باقی میمونه ولی
یه آدم که دلش بشکنه هیچوقت دیگه آدم نمیشه ….
دیگه داشتم دور میشدم از آدم بودن ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۳۱]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۱۸

سامان
صدای آزار دهنده مجری مسابقات و مدیر برگزاریش تو سرم عین صدای تبلا توی محرم
بوم بوم میکرد …. نمیدونستم اصلا این دو سه روزو چطوری گذروندم انگار معلقم بین ز مین و هوا…. آخرین تیمم سازه پرندشونو نمایش دادن …. سعی میکردم حواسمو متمرکز
کنم ولی نمی تونستم …
-نظرت چیه؟
یوسف بود از بچهای شریف …. -در مورد چی ؟!
چپ چپ نگام کرد … -در مورد پیشنهاد ازدواج من …. راجب مسابقه دیگه …. بیخیال شونه ای بالا انداختم …. انگار همچینم منتظر جواب من نبود …. -انتخاب بهترینشون کا ر سختیه … میگن دارن میلی متری برسی میکنن …. امتیاز دهی خیلی سخت شده … بی
توجه به حرفاش رفتم و روی صندلی های مرتب کنار هم چیده شده نشستم … چشمم
به مجری بود که داشت با داورا بحث میکرد و انگار میخواستم که نتایج و اعلام کنن …
ههمه جمعیت آزار دهنده بود …. تعداد شرکت کننده ها بیشتر از حد تصور من بود … ا ز زرد پوست و سفید پوست بگیر تا سیاهپوستای آفریقایی بودن …
مجری اعلام کرد تا ده دیقه دیگه نتایج روی مانیتور بزرگ سالن نمایش داده میشه … به
ثانیه نکشید جلوی مانیتور شد صحرای محشر …. بلند شدم و منم رفتم سمتش …. ارتفاعش بالا بودو و میشد از عقبم دیدش …. تبلیغات اسپانسر و دانشگاها و سازه ها می اوم
دو میرفت …. فضا خسته کننده و استرس آور بود …. به اندازه کافی ذهنم در گیر بودو ا ین شلوغیا بیشتر آشفتم میکرد …باور حرفاش سخت بود ولی حقیقت تو چشماش غیر قابل انگار بود … حس میکردم این چند وقته وسط یه خوابی افتادم که از همه رویاهای
شیرینش فقط کابوساش داره نصیبم میشه نمیتونستم فراموش کنم پس باید تحمل میکردم ..نمیتونستم بیخیال شم پس باید درک میکردم ….نمی تونستم احساساتی باشم پس باید مثله همیشه منطقی باشم …. من مرد این راه نیستم … دلشو ندارم … دلشو ندارم … سخت مرد باشی و اعتراف کنی ولی اعترف میکنم
بی جنم و بی وجود تر از اونیم که حالا کنارش باشم …. نمیشه و نمی تونم باشم …
صدای هیاهوی بلند جمعیت حواسم و آورد سر جاش …. نگاهی به شرکت کننده های اخموو مغموم و میثمی که سر از پا نمیشناخت …. نگام چرخ خورد رو مانیتور
“Amir
kabir university”
ناخداگاه خنده هجوم آورد سمت لبام …. از زور هیجان دستمو گذاشتم روی دهنمو جیغمو خفه کردم …. ارسلان و میثم و بقیه بغلم میکردم و من نگام هنوز خیره بود به مانیتور …پس بالاخره نتیجشو گرفتیم …. خواستم ارسلان و بغل بگیریم که نگام به پناهی ا فتاد که با لبخندی که به تلخی اسپرسو بود خیره شده بود به مانیتور … گاهی به جایی میرسی که تو هیجان انگیز ترین لحظات زندگیتم بی حسی …. اون موقعس که میفهمیی حسی بد ترین حس دنیاست ….
نگامون بهم گره خورد …. اون پر از غم و من پر از حسرت … بعضی وقتا واسه بهم رسید ن فقط علاقه مهم نیست ….
وقتی یکی تو خط فالت نباشه به آب و آتیشم بزنی خودتو مال تو نمیشه … ماله اون نم
یشی … سرنوشت برای ما دوتا خیلی بد نوشت ..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۱۱٫۱۷ ۲۲:۳۴]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۱۹

کلافه نگامو بین اونایی که کمی دور تر از پله برقی منتظر ایستاده بودن چرخوندم …
تنها دستی که با دیدنم رو هوا چرخ خورد دست سهیل بود …. پوفی کردم … خودمم می
دونستم به این زودیا از شر اخم و تخمای بابا و مامان خلاص نمیشم ….
دستی براش بالا بردم … تا چمدونو کشیدم که برم سمتش حلقه خبر نگارا و اساتید و دانشجوها دورم تشکیل شد…
گردن کشیدم تا پیداش کنم ….
چشمم به پناهی افتاد که کلافه داشت به سوالای بی سرو ته یه خبر نگار جواب میداد …

سریع نگاه ازش گرفتم و دنبال سهیلی گشتم که داشت میومد سمتم …
خودمو ازبین خبرنگارا و اساتید بیرون کشیدم … روبوسی و تبریکا از خود مسابقاتم برام
خسته کننده تر بود …
ترجیح میدادم فقط برم و بخوابم همین و بس
چشممم به خانواده میثم افتاد که دورش کرده بودو مادرش داشت سر و صورتشو غرق
بوسه میکرد ….
میدونی سام تو کفم به مولا … تویی که دم به تله نمیدادی دیدی چطو…
-من باهاش نبوم …
صداش خفه شد … عوضی تر از سهیل نمیشناختم ولی نمیدونم چرا سفره دلمو براش باز
کردم
-کار من نبود … اونقدرام خر نیستم…
-پزشکی قانونی که میگه همون روز همون ساعت کارشو ساختی
کلافه دستی تو ماهام کشیدم و کمربندمو باز کردم
-کارشو ساختن من نساختم …. من به اون دختر دستم نزدم …
-گمشو بابا …
مشتی به داشبورد کوبیدم
-ِد نفهم میگمت من دست به اون سلیطه نزدم
اونم عصبی شده بود
-تویی که میفهمی الان میخوای چه غلطی بکنی پس …
-چه میدونم … لنگاش واسه یکی دیگه هوا رفته جورشو من باید بکشم ؟
-فعلا که تو تنها جورکش در دسترسی که از قضا همه مدارکم بر علیه توئه …
عصبی موهامو چنگ زدم …
– میگم …
نگام خیره بود به خط بریده بریده جاده … بازومو گرفت و تکونی داد …
-هی میگم اگه واقعا کار تو نبوده پس این پزشکی قانونی چه زری زده …. حتی میگه
حول و هوش همون ساعتی که تو خونشون بودی دختره اپن شده … نمیدونم . نمیدونم …
ماشین و زد کنار
-میگم اگه به غیر تو با یکی دیگه بوده ….
نگاهش کردم دستی به موهای پر پشتش کشید
-میگم بریم یه پرسو جویی بکنیم … شاید همسایه ای چیزی کسی و اون ورا دیده باشن
….
ناامید سری تکون دادم … اونقد بدبختی پش سر هم ردیف شده بود برام که نمیدونستم
کی و به کدومش برسم …
-البته میشه یه فرضیه ایم دادا …
نگاش کردم … دنده رو جابه جا کردو سرشو چرخوند تا از پارک خارج بشه …
-چی؟
تک خنده ای کرد
-یهو دیدی خودش به حالت …. زد دنده دو هه یهو دیدی خودش متکی به خودش کار
خودشو ساخته …
پس گردنی که زدم بهش صدای آخشو در آورد …. با صدای بلند زد زیر خنده …
-والا به خدا …. نشنیدی میگن خود کرده را تدبیر نیست …
دستمو جلوی دهنم گرفتم …. بیخود نبود برادر من بود که فک کنم بیشعوری ذاتیشم به
من رفته بود …
-بیخی بابا …. با اینکه ازت زیاد خوشم نمیاد ولی واسه اینکه زود تر بری و شرت از سرم
واشه کمکت میکنم …. تا پای چوبه دارم بری … ایشالا بالاشم بر ی …
لبخند یه وری زدم و حرفی نزدم … خودمم تازگیا خیلی دلم میخواست از شر خودم خلا ص بشم …
چشمامو بستم و حواسم و دادم پی موسیقی بی کلامی که آرومم میکرد …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۱٫۱۷ ۱۸:۰۵]
#بی_پر_پروانه_شو
#قسمت۱۲۰

پناه
آخرین مدارکم ارسال کردم ….تائید ایمیل که رسید نفسمو با صدا دادم بیرون . ..
خبری از بقیه نداشتم اما خودم میخواستم درخواست بورسیه برای فرانسه رو بدم ….
از دانشگاه برلین هم پیشنهاد بورسیه شده بود ولی نمیدونم چرا لحظه آخر دلم شهر شلو غ ولی آروم پاریس و خواست …
تصمیمم جدی بود میخواستم از این به بعد زندگی درستی داشته باشم اونجوری که خودم دوست دارم …
اونجوری که درسته … آدما تا تلنگری تو زندگیشون بهشون نخوره هیچوقت قدر لحظه های زندگیشونو نمیفهمن و من اون تلنگره رو خورده بودم و میخواستم از این به بعد دلخوش باشم به دلخوشیای زندگیم …
خیلی چیزا بود که خواستم و نداشتم و خیلی چیزا هستن که میخوام و ندارم …
انگیزه ای ندارم ولی نمیتونم منتظر مرگ تدریجی خودمم بشینم … واسه نداشته هام می
جنگم از این به بعد …
گوشیم لرزید و نگام چرخید روش … لب تاپ و بستم و گوشی و برداشتم … با دیدن ا سم سامان یه آن تنم یخ کرد …
انتظار هر تماسی و از هر کسی داشتم الا سامان ….
تا به خودم بیام تماس قطع شدو آه منم پشت تلفن قطع شد …
لعنتی زیر لب گفتم و نگام خیره موند به گوشی … هیجانم از لحظه اعلام نتایج اون فستیوالم بیشتر بود …
با لرزیدن دوباره گوشی تو دستمو دیدن اسم دوبارش نفسم بند اومد …
میدونم حق رسیدن بهش و نداشتم ولی حق ذوق کردن واسه شنیدن صداشو که داشتم .
… بی معطلی تماس و وصل کردم …
-الو …
کمی مکث کردو صداش تو گوشم پیچید
-سلام …
سعی کردم صدام نلرزه … دستامو مشت کردم … هیجان داشتم و بی خودی خندم میگرفت …
-سلام …
-مزاحم که نشدم …
نگاهی به ساعت انداختم تازه شیش بود …
-نه … کاریم داشتی …
-وقت داری … امروز همو…هموببینیم …
سکوت کردم … گاهی وقتا هست دلت یه چیز میگه و عقلت یه چیز دیگه اگه به حرف
دلت گوش کنی میشی احمق و اگه بنده عقلت باشی میشی عاقل ….
دوست داشتم همیشه عاقل باشم ولی بعضی حماقتا اونقدر شیرینند که یبار مزش بره ز یر دندونت تا آخر عمرت میخوای احمق مطلق باشی .
مکثم بی دلیل بود وقتی جوابمو از قبل میدونستم …
-کجا بیام ؟
حس کر دم لبخند زیبایی رو که نشست روی لبش …وقتی همه قلبت ماله یکی باشه راحت میفهمی تو قلبش چی میگذره …
-پل طبیعت ..
-تا نیم ساعت دیگه اونجام …
باشه ای گفت و قطع کردم گوشی و ….چرخیدم سمت آینه …. وقتم کم بود ولی نزدیکی
خونه دلناز به اونجا یه پوئن مثبت بودبرام …
سریع رفتم سمت میز آرایش دلناز …
وقت آنچنانی نداشتم…. میدونستم امکان اینکه این آخرین دیدارمون باشه زیاده …. خیلیم زیاد ….
میخواستم بد نباشم … اگه قراره تصویر امروزم آخرین تصویر ازم تو ذهنش باشه میخوام
خوب باشم خوب خوب …
ابروهامو مداد کشیدم و یه خط چشم محو و نازک از داخل چشمم …. وقتم کم بود ولی میخواستم سنگ تموم بذارم ….
مداد مشکی که خط انداختم باهاش زیر چشممو ریملی که زدم چشمامو کشیده ترو د
رشت تر از هر زمانی نشون میداد … رژ سرخمم زدم و تموم …. شونه ای سر سری به مو هام کشیدم و شال بافت مشکیمو سرم کردم …. کاپشن سبزمو از روی تاپ نازکم تنم کرد م و جین جذب مشکیمو پوشیدم ….
کیف و گوشیمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون …
مادر دلناز بادیدنم با تعجب گفت
@nazkhatoonstory

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x