رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱۲۱تا۱۴۰

فهرست مطالب

تاتباهی داستان آنلاین پریناربشیری سرگذشت واقعی

رمان آنلاین تا تباهی قسمت ۱۲۱تا۱۴۰

رمان:تاتباهی

نویسنده:پرینازبشیری

#تاتباهی #قسمت۱۲۱ مهسیما با نگاهی جستجوگر چشمشو دورتا دور مغازه چرخوند… وقت واسه تلف کردن نبود … بلافاصله پله هارو که داشتن میرفتن سمت بالا برعکس اومدم پایین …
نگاه خیره چند نفر رو روخودم حس میکردم … بادیگارد آیهان داشت میرفت سمت مغازه … نگاموچرخوندم…با دیدن پسر بچه ای که کفش اسکیت پاش بودو داشت میومد سمتم فکری زد به سرم … فقط امید وار بودم بگیره….همینکه پسره از کنارم رد شد پشت پا زدم بهش…. چشمامو روهم فشار دادم .. با صدای داد پسره و حرفای بی سرو ته بادیگارد ودادو بیداد مادر پسره آروم برگشتم …
صاف خورده بود بهش و پسره افتاده بود رو زمین …سریع وارد مغازه شدم … تا به مهسیما فرصت بدم بفهمه چی به چیه دستشو کشیدم سمت دیگه مغازه …
-آ…کجـ…کجا میری؟!
سریع هلش دادم تو اتاق پرو خودمم سریع رفتم پشت آویز چرخونی که لباسای مجلسی ازش آویزون بودن …
بادیگار آیهان وارد مغازه شد…ازبین لباسا چشمم بهش بود که داشت اینجا رو با نگاهش زیرو رو میکرد …
نگاهش چرخید سمت من …. داشت میومد سمتم که سریع اون یکی وارد مغازه شد …
با دست تقه ای به شیشه زد … بادیگارد آیهان چرخید سمتش … با سر اشاره ای کردکه بیا بیرون … بادیگارد آیهان نگاه کلی به داخل مغاز انداخت و سری ازش زد بیرون …
اینا دیگه از کجا پیداشون شد …. باید سریع تر از اینجا رد میشدیم ….
سریع آویز چرخون و کنار زدم و رفتم سمت در اتاق پرو … همینکه بازش کردم مهسیما هل کرد
-چیزی شده ؟!…
-نه فقط زودتر لباساتو بپوش باید بریم…سریعتر فقط …
سری تکون داد و در اتاق پرو و بست …
چرخیدم و با نگام دنبالشون گشتم انگار رفته بودن به طبقه بالا …
به سه دیقه نکشیده اومد بیرون
-بریم …
لباسایی که دستش بودو گرفتم ورفتیم سمت پیش خان …
-اتفاقی میگم افتاده ..
حواسم به اطراف بود …بی اینکه نگاهش کنم جواب دادم …
-نه …
نگاهی به لباسایی که تو دستم بودن انداختم …نگامو چرخوندم روی صورت پر از نگرانیش ایستادم …
-فقط همینارو میخوای ؟!…
-نه بیا بریم نمیخواد …
لبخند دستپاچه ای زدم و سریع پول و حساب کردم … دست مهسیما روگرفتم و بی اینکه بهش فرصت تجزیه تحلیل بدم کشیدمش … به دیقه نکشیده جلوی مرکز خرید سوار یه تاکسی شدیم … باید میرفتیم سمت هتل ولی قبلش باید این رد یاب و جا سازی میکردم حتما …
یه خیابون پایین تر از هتل پیاده شدیم … با نگام دنبال یه جای خلوت گشتم …
با دیدن بریدگی که از وسط دیوار بود و میشد دونفر به راحتی توش جا بشن مهسیما رو کشیدم اونطرف…
-همینجا وایستا …
کیسه های خریدشو گذاشتم روی زمین .. . دستمو بردم سمت ساعتم .. چیزی نمیگفت و بی حرف و با تعجب داشت به کارام نگا میکرد …
پشت ساعت استیلم و باز کردم … با احتیاط دستمو بردم جلو و یکی از ردیابارو برداشتم ..
-اینا چین ؟!
بی اینکه نگامو از ردیابا بگیرم روی زانو خم شدم.. پاشو کشید عقب
-اِچیکار میکنی ؟..
نگاش کردم
-هیچی یه لحظه آروم بگیر میفهمی …
خزای بلند کفششو بالا پایین کردم پشت کفشش مناسب ترین جابود …
ردیاب و آروم چسبودم مابین خزای نسبتا بلند کفش …چون همرنگ بودن چیزی معلوم نبود …
-این چی بود دیگه؟…
صاف ایستادم و آروم ساعت و جمع کردم…نگامو چرخوندم و نگاهش کردم …
ببین این کفشارو در نمیاری … به هیچ عنوان … حتی خواستی بری حمومم از خودت دورشون نکن …
با شک پرسید
-رد یاب بود ؟!
سری به معنی تائید تکون دادم …
-خوب بریم …
پشت سرم راه افتاد …بعد چند دیقه رسیدیم به هتل … نگامو توی لابی چرخوندم … با دیدن علی آبادی که دستی برامون تکون داد راه افتادم سمتش ….
-دنبالم بیا…
رفتیم سمت علی آبادی و نشستیم رو مبل کناریش …
-سلام چطوری ؟!..
-ممنون همه چی مرتبه ؟!…
نگاهی نا محسوس به میز کناریمون انداخت …
-نه همه چی از صبح تحت نظر گرفتنم ….ازاونورم خبرایی شده …
اخمامو کمی کشیدم تو هم
-چه خبرایی ؟
یکم خودشو کشید جلوتر …
-سلاح هایی که ما فروختیم به پژاک و آیهان یبار دیگه از اونا خرید … با هماهنگی پلیس ترکیه بچه ها از دیروز تحت نظرشون دارن …. همه محموله رو انتقال دادن به انبار …
راستش اونجوری که بچه ها میگفتن اینا مارک اسلحه های آمریکایی رو زدن روی اسلحه ها …
اخم غلیظی کردم …
-چی ؟؟!!!…مارک اسلحه های آمریکایی ؟!..
سری تکون داد و نگاهی گذرا به آدم آیهان کردکه داشت مارو میپایید
-نفهمیدین چرا همچین کاری کردن ؟..
-نه …هنوز تحت نظر داریمشون کار خاصی نکردن …
اخمام رفت توهم …. اینا داشتن چه غلطی میکردن …
-ایشون خانوم سارنگ هستن ؟!
سرمو آوردم بالا …نگهی به مهسیما کردم که ساکت نشسته بود …
-آره خودشه … به سرهنگ خبر دادی؟…
-بله …سرگرد سارنگم توی راهن دارن میان اینجا …
مهسیما –واسه خاطر من ؟!

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۴۶]
#تاتباهی #قسمت۱۲۲خانوم سارنگ … سرگرد وقتی فهمیدن که شمارو آوردن اینجا بلافاصله گفتن دارن میان …
-چیز دیگه ای نگفت …
-ا گفت جون و تو و جون مهسیما …
سری تکون دادم … باید سر از کار اینا در میاوردیم …
-علی آبادی خوب گوش کن … امشب میخوام برق اصلی ساختمون خونه آیهان قطع بشه ..باید وارد اتاق کارش بشم …
-میخوای به دوتا از بچه ها بگم برق و از منبع قطع کنن …
-نمیدونم چیکار میخوایید بکنید… فقط میخوام از ساعت شیش تا شیش و ربع برقا قطع بشه…
مهسیما خودشو کمی کشید جلو ….
-چرا اونموقع ؟ خب شب این کارو بکنن….
-نه شب شک برانگیزه وباعث میشه سریع برن ببین چی شده …. یکم طول بکشه و هوا تاریک نشده باشه سریع تر میشه کارو انجام داد …
علی آبادی-در اتاقش قفل باشه چی ؟
صدای مهسیما در اومد
-نه قفل نیست صبح وقتی بهم گفتی که حاضر شم میخواستم بیام دنبالت بپرسم شالگردنم و از پایین برم بردارم یانه که دیدم آیناز از اتاق کار آیهان اومد بیرون و درو بست ولی قفل نکرد …
-از کجا میدونی اونجا اتاق آیهان بود …
-چون موقعی که میخواست بهم لباس بده رفت توی اتاق دیگه …ازش پرسیدم مگه اتاقت اینجا نبود گفت نه اینجا اتاق کار آیهانه …
لبخندی روی لـ ـبم نشست این دختر امداد غیبی بود انگار …
لبخندی زدم و چرخیدم سمت علی آبادی …
-پس حله دیگه خیالم راحت باشه؟..
-آره خیالت تخـ ـت همه چی و ردیف میکنیم … راستی یه چیزی …
منتظر زل زدم بهش …
نا محسوس نگاهی به نوچه های آیهان انداخت و گفت …
-اونجوری که پلیس ترکیه خبر داده آیناز امشب اواخر شب یه پرواز داره سمت آنکارا ….بلیطش رفت وبرگشته دقیقا برای سه ساعت بعد یعنی صبح نشده بر میگرده ازمیر یه بلیت برگشتم گرفته …
ابروهامو دادم بالا … یه خبرایی تو این سفره بوده …
یکی از بچه ها رو بفرست توی همون پرواز جا بگیرن برا خودشون … تک تک حرکات آیناز امیری باید کنترل شه …
-باشه …
بلند شدم …مهسیمام بلند شد …
-خب ما دیگه میریم …سعی کنید کارو خراب نکنید …
بلند شدو دستشو به طرفم دراز کرد …دستشو فشردمو و همراه مهسیما از هتل زدیم بیرون …
نگاهی به پشت سرم انداختم …
با ماشین دنبالمون میکردن …
-اینا دیگه از کجا فهمیدن رفتیم اون مرکز خرید …
-فک کنم کار خرابی کردم چون به ایناز گفتم که میخوایم برای خرید بریم …
شماتت بار نگاهی بهش کردم وبا انگشت اشارم فشاری به کلش آوردم
-آی دردسر ساز …
خندید …
-کوفت خب چه میدونسم اینجوری میشه ..
چیزی نگفتم و به راهمون ادامه دادیم …
-ببینم تو میدونی خونه آیهان کجاست ؟!…
شونه ای بلا انداختم …
– زنگ میزنیم به آیهان تا رانندشو بفرسته دنبالمون … آدرس خونشو نمیدونم ..
-ولی من میدونم موقع اومدن خوندم اسم خیابونشو ..
چپ چپ نگاش کردم …
گیج نگام کرد
-چیه خوب میدونم دیگه…
با دهن کجی گفتم
-واقعا خوش به حالت که میدونی …پس مرض داری میپرسی ؟
-خوب خواستم بگم اگه نمیدونی نگران نباش من میدونم گم نمیشیم …
پفی کردم و دستمو برای یه راننده تاکسی بالا بردم…

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۴۸]
#تاتباهی #قسمت۱۲۳ با ویبره گوشی که علی آبادی زنگ زد نگاهی به ساعت کردم … وقتش بود … بلافاصله از تخـ ـت اومدم پایین … درو باز کردم …. کسی تو راهرو نبود …راه افتادم سمت اتاق ایهان … دستم روی دستگیره بود تا دروباز کنم که با صدای باز شدن در نفسم تو سیـ ـنه حبس شد …
خشکم زد ….
-نترس منم …
دندونامو با حرص روی هم فشار دادم و نگاهی به مهسیما انداختم که از اتاقش اومده بود بیرون …
-برو دیگه دیر میشه ها…بدو من میرم حواسم به پایین باشه …
رفت سمت پله ها و خیره شد به پایین … وقت واسه تلف کردن نبود …
سریع دراتاق و باز کردم … قفل نبود …
رفتم تو … بلافاصله شنودی که توی یقم جاسازی کرده بودم و در آوردم … باید جای مناسبی وصلش میکردم … نگامو دورتادور اتاق چرخوندم … با دیدن تابلوفرشی که روی دیوار بود لبخندی زدم …
فرش شکل اسب سیاهی بود که داشت میدوید … فرش توی قاب شیشه ای بود … سریع قاب و برداشتم و پشت قاب و باز کردم … باید سریع عمل میکردم … فقط سه دیقه وقت مونده بود …
بلافاصله شیشه رو برداشتم و شنود و درست قسمت پایین تابلو که تو دید نبود چـ ـسبوندم …. ظرف سی ثانیه تابلو رو جمع کردم و به همون شکل قبلی زدم روی دیوار…
نگامو توی اتاق چرخوندم … با دیدن پاکتی که درش نیمه باز روی میز کار بود سریع برش داشتم …
نگاهی به ساعتم انداختم … یه دیقه مونده بود … سریع محتویات پاکت و زدم بیرون … تصاویر یه پایگاه بود … عین پایگاه نظامی ولی لباس رسمی تو تن سربازا نبود … عکس اسلحه ها و یه نقشه که نمیفهمیدم نقشه کجاستم تو پاکت بود …
فقط پانزده ثانیه مونده بود … سریع گوشیمو در آورد م و یه عکس از نقشه انداختم …. وقتی نمونده بودبلافاصله عکسارو فرستادم توی پاکت و از اتاق دویدم بیرون … مهسیما هنوز نگاش به پایین بود …
-سریع بدو تو اتاقت به همون حالت قبلی باش بدو …
در اتاق و باز کردم و خودمو پرت کردم روی تخـ ـت …همزمان صدای ویبره گوشی توی جیبمم بلند شد …
نفسمو عمیق دادم بیرون … به خیر گذشت … باید سریعتر میفهمیدم اون عکسا رو برای چی داشت و نقشه برای چی و کجا بوده …

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۴۹]
#تاتباهی #قسمت۱۲۴ مهسیما
اوف … تازه داشتم میفهمیدم این پلیساتو فیلما چه کارایی میکنن ….
استرس داشتم … دستمو گذاشتم روی قلـ ـبم …انگار داشت با موسیقی عربی خودشو میلرزوند …
نمیدونستم دوربین تو اتاق هست یا نه ولی بیخیال موهاموریختم دورمو و خودم و پرت کردم رو تخـ ـت … نمیدونستم مهیار اومده یا نه …دلم برااش تنگ شده بود … توی اون خانواده فقط مهیار بود که همیشه برام یه دوست بود …
یه همدم .. یه پشتوانه محکم …فکرم رفت پیش سروان… خندم گرفت امروز با همه استرسش روز خوبی برای من بود …
تصمیم و گرفته بودم …. من هیچوقت نمیتونستم با سرنوشت بجنگم … رسیدن به کسی که فاصله دنیامون از هم اونقدر زیاد بود که حتی فکر کردن بهشم محاله آرزوی بیخودی بود …
من هیچوقت نمیتونستم پیشش باشم اما میتونستم که دوست باشم براش …گفت میتونم ازش سوال بپرسم …
یکی میپرسم متولد کیه ….یکیم ….. خنده نشت روی لـ ـبم …یکیم میپرسم اسمش چیه …
خندم گرفته بود …نزدیک به یه ماهه میشناسمش ولی هنوز حتی اسمشم درست و حسابی بلد نیستم ….
نگام به کفشایی افتاد که پام بودن … نذاشته بود درشون بیارم … موندم این چرا انقد خنگه … خب میداد یه جای دیگه جاساز میکردم دیگه ….شکر خدا ما خانوما جای مخفی که کم نداریم …
ریز خندیدم … اسلام بد جوری دست و بالشو بسته بود … نمیدونستم چرا ولی وقتی با اون بودم … با وجود اون اخم و تخم همیشگی وکم حرفیای عصاب خوردکنش بازم حال و هوام بهتر از هر زمان دیگه ای بود …
حس میکردم میتونه درکم کنه … میتونه بفهمه الان تو این موقعیت دارم به چی فکر میکنم و چی میخوام …
محبتای کمـ ـرنگش و میشد به زور از لابه لای کاراش پیدا کرد … محبتای اون عین خودکارای بی رنگی بود که تا چراغ نمینداختیو دقیق نگا نمیکردی دیده نمیشد …
جنس محبت کردناش و نگاهایی که گاهی برق شیطنتش بد جوری میگرفتت برام خاص بود … دوست داشتنی بود … دوست داشتنی که اونقدرام مجاز نبود …
تقه ای به در خورد و در اتاق باز شد … آیناز بود … نگاهی به قیافه جذابش انداختم … حیف همچین دختری که خلافکار بود …
یه سوال تو مخم حسابی داشت جلون میداد .. آیناز میتونست آدم بکشه ؟!… اصلا آدم کشته ؟!…
منی که دخترم مرغ جلوم سر میبرن از دیدن خونش از حال میرم و فشارم میاد پایین حالا از فکر اینکه یه دختر اونقد قصی القلب بشه که بتونه یکی دیگه رو بکشه برام غیر قابل باور بود …
-سلام …
لبخندی به روش زدم …
-سلام..
-بیا پایین …میخوایم میوه بخوریم و بریم جایی …
اخمامو کشیدم تو هم …
-بریم جایی ؟!…
خندید …
-فردا بعد از ظهر بر میگردیم … نمیخوای یکم اینجاهارو بگردی ؟!..
لبخندی به روش زدم و از تخـ ـت اومدم پایین … این دختر زیادی باهوش بود …نباید جلوش سوتی میدادم ..
کنار ایستادتا رد شم … خواست بره سمت پله های منتهی به سالن پایین که گفتم
-سامان نمیاد ؟!…
-پایینه …
با شک نگاهش کردم … راه رفترو برگشت … دستمو گرفت … خیره شد به چشمام ..
-ببین مهسیما… میدونم دیگه نمیتونی به آیهان و من اعتماد کنی … اصراریم برای ساختن دوباره این اعتماد ندارم… ولی … (نفس عمیقی کشید)ولی میخوام بدونی که من مثله آیهان نیستم …. نمیخوام کوچکترین صدمه ای بهت وارد بشه ….
نمیدونم باور میکنی یا نه ولی …. ولی چشمای تو منو یاد یه کسی میندازه که سالها پیش میشناختمشو دیگه هیچوقت نمی تونم ببینمش …. من خوب نیستم … ولی این ..
سرشو به طرفین تکون داد …
-اه اصلا بیخیال … بیا بریم ..
منتظر نشد تا منم حرفی بزنم … دستمو کشیدو از پله ها رفتیم پایین … همشون پایین بودن حتی سعیدی که دستشو انگار از آرنج شکسته بود وبسته بودن …
سنگینی نگاه آیهان حسابی آزارم میداد …. نگاهش جور خاصی بود … چند باری فکر کردم شاید منظورش از این نگاها سوء استفاده و هـ ـوس باشه ولی توی نگاهش چیزی به جز اینا بود …
هرچی دنبال نشونی از هـ ـوس تو نگاهای خاصش میگشتم کمتر به نتیجه میرسیدم …رفتم سمت سروان یاسامان یا سروان شمسایی …. بهتر بود از تنها فرصت در کنار هم بودنمون نهایت استفادمو بکنم ….
یه حسی بهم میگفت بعد تموم شدن این پرونده رابطه مام تموم میشه … یه حسی میگفت تا این پرونده هست داریشو بعد اون باید خودت بسازی با دلت و بعد …”یادم تورا فراموش “…..
از این فکر قلـ ـبم فشرده شده ….
دستمو مشت کردم و سرمو انداختم پایین … اخمام ناخواسته رفته بود توهم …
-همه چی روبه راهه؟!

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۴۹]
#تاتباهی #قسمت۱۲۵ سرمو نیاوردم بالا …. صورتش دقیقا کنار گوشم بودو نفسای گرمش جای دستاش داشت میخورد به صورتم … این همه وابستگی از کجا پیداش شد … از کجا بود که افسار دلم از دستم در رفت از کجا بود که نفهمیدم این آدم دیگه برام سروان شمسایی نیست و شده یه بی نامی که همه زندگیمو در گیر خودش کرده …
فقط سرمو بالا پایین کردم … صدای آیناز در اومد …
-خب بهتره دیگه کدورتا رو بریزیم دور … امروز روز آخریه که اینجاییم …. همگی با یه شام پنج نفره تو یه رستوران خوب و ایرانی موافقید ؟؟…
بازم سرمو بلندنکردم …ایناز خودش برید و خودش دوخت … رو کرد سمتمونو گفت که سریعتر آماده شیم…
میلی برای رفتن نداشتم … حس میکردم داریم به آخر این بازی نزدیکتر میشیمو هر چی نزدیکتر میشدیم ترس من برای بیشتر شدن فاصلم از رویاهام بیشتر میشد…
با همون لباسایی که صبح پوشیده بودم آماده کنار در اتاقم ایستادم ….سرم و انداخته بودم پایین و نگاهم به کفشایی بود که امروز برام خرید …
گاهی وقتا فک میکنم این یه حس زودگذره … یه تب تند که زود عرق میکنه … یه حسی که تاحالا تجربشو نداشتم …
شاید زود وابسته شدم چون تاحالا با هیچ جنس مخالفی رابطه نزدیکی نداشتم … تا یادم میاد بابا ازهر گونه ارتباطی با پسرا چه فامیل و چه اشنا منعم میکرد …
اون اولین نفر بود … اولین جنس مذکری که اجازه دادم بهش وارد حریمم شه … اولین کسی بود که اجازه دادم بهش از حصاری که دور خودم کشیدم عبورکنه …
همین وابستم کرد … همینی که تاحالا کسی مثه اون نبود … جنس حرفاش برام تازه بود … نگاهاش برام خاص بود …محبتاش به دلم میشست… تا دختر نباشی و تجربه نکنی دنیای دخترونه رو نمیفهمی که بی دلیل عاشق شدن … بی دلیل دلبستن به همچین محبتای ریزو پیش و پا افتاده ای ….بی دلیل وابسته شدن به آدمی که تو همه چی اولینه برات زیادم بعید نیست …
-چی انقد فکرتو مشغول کرده … از بودن تو اینجا ناراحتی ؟؟؟…
سریع سرمو آوردم بالا … اومد کنارمو تکیه زد به چارچوب در … نگاهی بهش کردم … بی انصافی بود منکر تیپ فوق العاده و هیکل بی نقصش بشیم …
چهره ای معلومی داشت ولی هیکلش فوق العاد بود …
یه پیراهن مردونه طوسی پوشیده بود با یه اورکت بلند تا روی زانو که قد بلند تر نشونش میداد … یه شلوار مردونه مشکیم پاش بود … نگاهش هنوز روی من بود …
-سوالمو جواب ندادی ؟!…
رومو کردم سمت اتاقش که درش بسته بود …
-اجباریه جواب دادنش
ابروشو داد بالا …
-نه معلومه که نه ..اما میخوام بدونم چی انقد فکرتو مشغول کرده سامان ؟!!!…
پوزخندی زدم و سرمو چرخوندم سمت مخالفش …
-حدس میزدم …منکرش نشو ..اون پسره فوق العاده ایه جذابیتش برای یه دختر به سن و سال تو نفس گیره
سریع گفتم
-من به اون فک نمیکردم …
خندید … بی صدا و مردونه … تکیشو از دیوار کندو اومد به طرفم …
اومد جلوتر … اهل فیلم بازی کردن نبودم … با وجود گستاخیم ولی جرئت نداشتم جلوش وایستم …
اون یه قدم اومد جلو و من سریع سه قدم عقب گرد کردم … خواست قدم دوم و برداره که سریع رفتم عقب … با حس خالی شدن زیر پام …
خواستم داد بزنم که راه گلوم بسته شد … همیشه موقع ترس صدام خفه میشدو نمیتونستم داد بزنم …همینکه روی هوا معلق شدم حس کردم تمام هیکلم به جلو کشیده شد …
با بهت و ترس خیره شدم به ایهانی که دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش …. دستی که دور کمـ ـرم حـ ـلقه شده بود داشت آزارم میداد …
خواستم به خودم بجنبم و از بغـ ـلش بیام بیرون که دیدم مچ دست چپم هنوز تو دستشه … با اخم غلیظ و دندونای کلید شدش گفت
-لعنتی ازم نترس …
تکون شدیدی بهم داد …
-نترس …میفهمی نباید از من بترسی …. یه سگ وحشی شکاری وقتی طعمشو تیکه پاره میکنه که ترس و تو چشمای طعمش ببینه …. نباید ازم بترسی …نباید چشمات رنگشون رنگ ترس باشه تا منم هار نشم و حمله نکنم برای دریدنت …
ترس توی چشمام صد بار شد … محکم تر از قبل تکونم داد و با صدای بلندی گفت
-میفهمی بهت میگم …
با صداش در دوتا از اتاقا بازشد … سروان سریع دویدطرفمون …
-داری چه غلطی میکنی …؟
تااومد سمت ایهان تامنو از بین دستاش بیرون بکشه آیهان سفت تر کمـ ـرمو چسبید و دستمو ول کردو هلش داد عقب ..
آیناز دوید طفمون
-آیهان داری چه غلطی میکنی … مگه قرامون یادت رفت …
آیهان بی توجه به هردوشون با چشمای وحشی خیره بود تو چشمای وحشت زدم…دستشو آورد سمت صورتم ….
خواستم عقب بکشم که با دستاش متوقفم کرد سروان خیز برداشت طرفمون که ایناز جلوشو گرفت … دستشو برد سمت صورتمو و با سرانگشتاش پلکامو بست …
از ترسم نمیتونستم نفس بکشم چه برسه ب اینکه دوباره چشمامو باز کنم …
گرمی نفساشو کنار گوشم حس کردم …

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۴۹]
“#تاتباهی #قسمت۱۲۶دفعه بعدانقد ساده رد نمیشم از کنارت … وقتی این چشمارو بیاربالا و نگام کن که دیگه ازم نترسی …مه…سیما…”
این و گفت و آروم هلم داد کنار …..رفت سمت پله ها وبه سرعت یکی دوتاشون کرد که بره پایین …
-سریعتر بیاید …
سروان دستمو گرفت و کشید سمت خودش …
-حالت خوبه … اتفاقی که برات نیافتاده؟!…
به چشمای نگرانش نگاه کردم و سعی کردم لبخند بزنم …
-نـ…نه …خوبم …
-چیکارت داشت …چی زر زر میکرد ؟؟
آیناز اومد جلو و بازوشو گرفت
-کاریش نداشت سامان …بیخودی شلوغش نکن …
با غیظ نگاهش کرد … سعی کردم جو و اروم کنم … لبخندی زدم …
-چیزی نشد که بابا … داشتم از پله ها پرت میشدم پایین منو گرفت همین ….
نذاشتم بحث و کش بدن سریع گفتم …
-بریم دیگه دیره …
قبل از هردوشون از پله ها اومدم پایین … به ناچار پشت سرم اومدن … هیچ کس حرفی نمیزد … سعید به طرز عجیبی ساکت مونده بود … هگی سوار شدیم … سعید و آیهان توی یه ماشین و من و آیناز و اونم تو یه ماشین …
کسی حرفی نمیزد … سکوتم دست خودم نبود … وقتی چیزی ناراحتم میکرد نمیتونستم بروزش بدم …میریختم تو خودم و صداشو در نمی آوردم …
با ایستادن ماشین همگی پیاده شدیم … سرمو بلند کردم …
رستوران ایرانی دریا…نگام چرخید روی اون ….نگاهش به من بود … وقتی نگامو دید کمی خودشو جلو تر کشیدو کنار گوشم گفت …
-چته تو … اذیتت کرد؟؟
محکم گفتم
-نه …نه …نه …چند بار بگم داشتم می افتادم منو گرفت …دست بر دار دیگه
با اخم گفت
-خب …صداتو بیار پایین …
-من کی صدامو بردم بالا …
-برای من ادای غلدرارو در نیارا … صداتو بالا نبردی ولی پایینم نبود …
برو بابایی گفتم و پشت سر آیناز وارد رستوران شدم …
داشتم بهونه الکی میاوردم … نمیدونم چرا دلم میخواست باهاش دعواکنم …
دق دلیامو میخواستم سرش خالی کنم … حال خودم و نمیفهمیدم … کاش از اولشم وارد این بازی نمیشدم …
صدای موسیقی ملایم و صدای خواننده هایی که پخش میشد یکم آرومم کرد … دور یه میز نشستیم …
سرم هنوزم پایین بود … با پخش شدن صدای فریدون آسرایی سرمو آوردم بالا خیره شدم به پسر جوونی که صداش فوق العاده شبیه صدای فریدون آسرایی بود …
نگام خیره مونده بود روی اون و گروه موسیقیشون …
بگو سرگرم چی بودی
که انقد ساکت و سردی
خودت آرامشم بودی
خودت دلواپسم کردی
لبخندی زدم و شروع کردم به زمزمه آهنگ ….همیشه صداشو آهنگاش آرومم میکرد …
ته قلبت هنوز باید
یه احساسی به من باشه
چقد باید بمونم تا
یکی مثله تو پیدا شه
نگام چرخید سمتش سرش پایین و خیره به دستاش بود ولی لبـ ـاش تکون میخورد انگار اونم این آهنگ و شنیده بود
تو روز و روزگار من
بی تو روزای شادی نیست
تو دنیای منی اما
به دنیا اعتمادی نیست
تــــو روز و روزگار من
بی تو روزای شادی نیســت
چشمامو گذاشتم روی هم و نفس عمیقی کشیدم ….
سلام ای ناله بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من
هنوزم دوسش دارم
همزمان صدای علیزاده توی سرم و گوشم تکرار شد
سلام ای بغض تو سیـ ـنه
سلام ای آه و آیینه
سلام شبهای دل کندن
هنوزم دوسش دارم
نمیدونی تو این روزا
چقد حالم پریشونه
دلم با رفتن تنگ و
دلم با بودنت خونه
خراب حال من بی تو
نمیتونم که بهتر شم
تو دستای تو گل کردم
بزار باگریه پر پرشم
صدای زمزمه آرومش توی گوشم پیچید … صداش چقد آروم و دلنشین بود …سعی کردم صداشو تو ذهن و قلـ ـبم بایگانی کنم …
شاید این صدا آخرین بار باشه که شنیده میشه
یه بی نشونم تو این خزون
یه بینشونم تو این خزون
من و از خودت بدون
یه بینشونم تواین خزون
بیقرارم یه نیمه جون
من و ازخودت بدون

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۴۹]
#تاتباهی #قسمت۱۲۷ سلام ای ناله بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من
هنوزم دوسش دارم
سلام ای بغض تو سیـ ـنه
سلام ای آه و آیینه
سلام شبهای دل کندن
هنوزم دوسش دارم
سرشو آورد بالا … با دیدن نگاهم که خیره مونده بود روش لبخندی به روم زد …
سعی کردم مثله همیشه غم چشمامو پشت لبخندم قایم کنم … لبخندی بهش زدم … لبخندیکه مصنوعی بود … عین حال خوب اینروزام … چند وقت بود که حال و هوای خوبم بو میده ؟…بوی مصنوعی بودن … بوی خنده های قاچاقی … بوی تقلبی بودن …
کمی صندلیشو کشید سمت من …سعید سرش با اخم غلیظی پایین بود و آیهان و اینازم داشتن باهم جدی صحبت میکردن…
-از این آهنگ خوشم میاد …
خندیدم…
-توام شنیدی؟!
لبخند کمـ ـرنگی زد
-آره توی فلشی که بهم داده بودی تو سفر شمال بود …
چشمامو گرد کردم
-هــــی فلش من دست تو مونده؟…زمین و زمان و بهم ریختم پیداش کنم …
حرفی نزد …خنده نمکی کردم
-حالا غنیمت جنگی ورش داشتی … خب میاوردی میدادی دیگه …
شروع کرد به لوله کردن دستمال کاغذی توی دستش ….
-برو بابا دلت خوشه ها …شرمندتم … ما چیزی و بگیریم دیگه پسش نمیدیم …
حرفی نزدم و فقط لبخند غمگینی زدم … از سر میز بلند شدم …نگاه و اونو به دنبالش نگاه آیهان و آیناز چرخید سمتم …
روبهشون گفتم…
-میرم دستشویی برمیگردم …
-میخوای منم بیام …
لبخندی زدم و سرمو به نشونه نه تکون دادم …صندلیمو عقب کشیدم و اومدم بیرون … رفتم سمت سرویس بهداشتی که با تابلو کوچیکی نشون داده بودن ….
از دستشویی اومدم بیرون … شیر آب و باز کردم تا دستامو بشورم … میخواستم آب و ببندم که یدفعه از پشت کشیده شدم و چسبیدم به دیوار …. دستی که جلوی دهنمو گرفته بود مانع از این میشد که داد بزنم …
چشمامو بستمو محکم شروع به تقلا کردم …. نباید میذاشتم یبار دیگه کسی گیرم بندازه
-مهسی آروم باش منم …
صداش آشنا بود …خیلیم آشنا …انقدی که بگم نزدیک بیست و یک …بیست و دو سال تو گوشم تکرار شده …
سریع چشمامو باز کردم … با دیدن مهیارخشکم زد …دستشو برداشت و سریع منو کشید تو بغـ ـلش …
-مهیـــار…
منو از بغـ ـلش در آورد و نگاهی به سرتاپام انداخت … انگار میخواست از سالم بودنم مطمئن شه …-مهیار تو اینجا؟!…
نگاهی به بیرون انداخت و نگام کرد
-حالت خوبه
ناخواسته لبخندی به روش زدم و سرمو به نشونه تائید تکون دادم …
-خوبم …تو خوبی ؟
لبخند مهربونی زد
-خوبه که خوبی الان حال منم خوبه …
شیطون خندیدم ..
-چه خوب تو خوبی شد …
جدی پرسید-ببینم مشکلی که برات به وجود نیاوردن ؟!…اذیتت که نکردن ؟!..
با لحنی آروم و مطمئن گفتم
-نه بابا خیالت راحت سروان حواسش به همه چی هست …
پسر جوونی اومد تو
-قربان آیناز داره میاد این سمت …
مهیار سریع ازم فاصله گرفت و عقب عقب رفت ..
-خوبه خیالم راحت شد … یه جوری بی اینکه کسی متوجه شه به شمسایی حالی کن بیاد اینور … اینو و گفت و سریع رفت تو یکی از دستشویی ها
-مهسیما تموم نشد کارت ؟
هل برگشتم عقب
-ها ؟!…چرا چرا تمومه تو چرا اومدی …
خندیدو دستاشو تو هوا برام برد بالا …
-اومدم دستامو بشورم …
رفت سمت روشویی …آب دهنمو قورت دادمو نگامو دور تا دور اونجا چرخوندم …
-ببین یه چیزی بهت میگم آویزه گوشت کن …
با صداش کامل چرخیدم طرفش… اومد روبه روم ایستاد ….
-گوش کن مهسیما این اطمینان و بهت میدم تا زمانیکه پا روی دم ایهان نذاری خطری از جانب اون تهدیدت نمیکنه پس لطفا نگران چیزی نباش …
نگام داشت ناخداگاه میچرخید سمت دری که مهیار چند دیقه پیش رفت توش و بستش … سریع نگامو چرخوندم
-نیستم …
خندید …منم خندیدم …
-پس بریم …
باهم از اونجااومدیم بیرون … سفارشارو آورده بودن … نشستیم سر میز
آیناز-به به… شیشلیک ایرونی … این غذا خوردن داره ها …
حرفی نزدیم و مشغول شدیم … تو فکر بودم چطوری بفرستمش اونور که آیهان اینا متوجه نشن …
زیر چشمی نگاهش کردم …داشت خیلی آروم و ریلکس غذاشو میخورد …
-چیه؟!…
با صداش یهو از جا پریدم … دستپاچه گفتم
-چی؟!.
یه تای ابروشو داد بالا
-میگم چیه زل زدی به غذای من؟!
دیدم توجه هرسه تاشون جمع منه … اه گندت بزنن … سریع نگام افتاد به بشقابش …
-هیچی راستش کباب سلطانی من خیلی دوست دارم …
نگاهی به غذای من و بعدم غذای خودش کرد …
آیهان
-خوب سفارش بده بیارن برات …
آیناز خواست دستشو ببره بالا و گارسونو صدا کنه که صداش مانع این کار شد
-نه لازم نیست …
نگاش کردم …بشقاب من کشید سمت خودشو غذای خودشو برداشت و گذاشت جلوی من … بشقابشو چرخوند …
-اینطرفش دست نخوردس با چنگال برداشتم …
دهنم باز مونده بود …

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۴۹]
#تاتباهی #قسمت۱۲۸ خودش مشغول خوردن باقالی پلو با ماهیچه من شد …درواقع اصلا میلی به غذا نداشتم ولی یه حسی ترغیبم میکرد غذاشو بخورم …
همه تردیدا رو کنار گذاشتم و مشغول شدم …با لبخندی که یه لحظم محو نمیشد کباب سلطانیشو تا ته خوردم …
میتونستم بگم توی این بیست و یکی دوسالی که از خدا عمر گرفته بودم برای اولین بار تو زندگیم لذت غذا خوردن و با همه وجودم حس کردم ….
نگاهی به ساعت روی دیوار رستوران کردم …مهیار تاالان حتما پوست سرمو قلفتی میکنه …
بیست دیقه گذشته بود …
باید حتما یه جوری بهش میگفتم ..
نگاهی به اطراف کردم … خواننده رستوران انگار داشت آماده میشد تا آهنگ جدیدی اجرا کنه بهترین وقت بود …
همین که صدای گیتار پخش شد سریع سرمو بردم نزدیک گوشش
-مهیار تو دستشویی منتظرته تظاهر کن درمورد آهنگ باهات حرف زدم
اینو گفتم و سریع نشستم چنگال و قاشقش تو دستش موند و نگاشو از بشقابش کشید بالا و چرخوند سمت گروه موسیقی که اونجا بود …
نگاه آیناز و ایهان بهمون افتاد ولی سعید همچنان بی حرف سرش پایین بود …
-آره همون آهنگه
اینو و گفت و لبخندی زد …
آیناز با کنجکاوی پرسید
-کدوم آهنگ ؟…
خندیدو صندلیشو عقب کشید ..
-هیچ کدوم غذاتونو بخورید من برم دستشویی میام الان …
لبخندی به روم زد که جوابشو بالبخند دادم … رفت سمت دستشویی …
سعی کردم عادی باشم … مشغول غذا خوردن شدم .

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۲]
#تاتباهی #قسمت۱۲۹ فرزام
نگاهی به پشت سرم انداختم
-جناب سروان شما برید تو من حواسم هست …
چشمم خورد به پسر جوونی که دقیقا کنار سرویس بهداشتی ایستاده بود … سریع چرخیدم و وارد شدم …
-سلام …
برگشتم پشت سرم … کنار دیوار وایستاده بود … لبخندی زدم و دستمو دراز کردم سمتش …
-همه چی خوب پیش میره ؟!… دستمو فشرد …
-تا تفسیر تو از خوب چی باشه !
اخمامو کشیدم تو هم
-اتفاقی افتاده؟
-بچه ها اطلاعاتی بدست آوردن … ظاهرا صالح مرداوی فقط واسطه بوده … آیهان داره معامله رو با گروهک تروریستی pKKانجام میده … اونجوری که فهمیدن گروهک توسط سازمان آمریکا پشتیبانی میشه و میخواد حکومت مـ ـستقل به وجود بیاره … پلیس ترکیه تونسته ردشونو بزنه و اون نقشم که چند ساعته پیش برامون ارسال کردی نقشه پایگاه نظامی لینجرلیکه که میخوان بهش حمله کنن …
گیج گفتم
-نمیفهمم یعنی چی ؟!… یعنی آیهان اسلحه های قاچاق و به اونا روخته
جدی گفت
-فقط این نیست … اسلحه ها از ایران داره خارج میشه و به اسم آمریکا داره براشون فرستاده میشه … ماها فک میکنیم که یه خبراییه … فک کنم آیهان یه ربطی به سازمانهای آمریکایی داشته باشه
سری تکون دادم
-احتمالا همینجوریه چون وزارت امور خارجه و حتی گزارشات خطوط هوایی آمریکام هیچ خروجی برای آیهان ثبت نکرده بود و این خودشم بودار بوده …
مهیار نگاهی به بیرون انداخت …
-به نظرم کار آیهان فقط این چیزانیست … دخترا دوهفته دیگه از کشور قراره خارج شن … باید سرعت عملمونو بیشتر کنیم …
خونسرد گفتم
-نگران چیزی نباش فردا برمیگردیم ایران …همه تلاشمونو میکنیم تا کارا درست پیش بره …
نگاهش به بیرون بود …
-باشه برو دیگه مشکوک میشن … فقط…
با دلشوره ای که به وضوح توی چهرشم دیده میشد گفت
-مهـ…مهسیما …
لبخند اطمینان بخشی بهش زدم …
-خیالت راحت مواظبشم …
اینو گفتم و دیگه منتظر نموندم تا ببینم چی میگه … سریع زدم بیرون …همینجوری که به میز نزدیک میشدم نگاهم خیره بود به آیهان ….
این پسر مرموز تر و پیچیده تر از اونی بود که فکرشو میکردم …
نشستم روی صندلی … آیناز نگاهم کرد
-چقد طولش دادی …
یه تای ابرومو دادم بالا …
-باید جواب پس بدم …
خندیدو با دستمال دور دهنشو پاک کرد …
-خیر قربان …
نگاهی به ساعت مچیش انداخت …
-خب شام خوشمزه ای بود …برگردیم ؟!…
مهسیما سریع گفت
-چه زود …. بابا تازه اومدیما ….
لبخندی به روش زد
-عزیزم من و سعید باید بریم جایی ….شمام با آیهان اگه میخوایید برید بگردید ….ما داره دیرمون میشه ….
مهسیما بازم رگ فضولیش گل کرده بود
-این وقت شب کجا میرین ؟!…
-برای دیدن یکی از دوستای مشترکمون میریم … برمیگردیم سریع …
با ضربه نامحسوسی که به کفشش زدم نذاشتم بیشتر از این کشش بده …
-من و مهسیمام کمی میگردیم وبعد خودمون میایم …
با این حرف فهموندم که آیهان حکم سرخرو داره … بچه ها حواسشون به همشون بود … میخواستم کمی پیاده روی بکنم …مهسیمارم نمیتونستم با آیهان تنها بفرستم بره …
آیناز چیزی نگفت و نگاه معنی داری به آیهان انداخت …
بعد حساب همگی از رستوران خارج شدیم …سعید با اخم و تخم گفت
-من میرم تو ماشین آیناز توام بیا …
بی توجه به ما رفت سمت ماشین آیناز خواست با ما خدافظی کنه که مهسیما سریع گفت …
-ببخشید آیناز جون میشه بگی گوشی منو بدن …
آیناز سرشو چرخوند سمت آیهان … آیهان نگاهی بهش کردو با سر اشاره کرد به بادیگارد و راننده مخصوصش
آیناز بی حرف رفت سمتش… نگام به لکسوز مشکی رنگی افتادکه شیشه های دودی داشت…. بادیدن راننده که همون پسرجوون توی رستوران بود فهمیدم ماشین مهیار ایناست …
-بگیر عزیزم …بخشیددیر شد …
مهسیما با لبخند گوشی و گرفت و تشکر کرد … نگام بهش بود … گوشیشو روشن کرد …. با دیدن رمزی که وارد کرد خندم گرفت … چهار تا صفر …
سرسری از آیناز خدافظی کرد…آیهانم سوارماشین دیگه شد … ماشین برامون بوق زدو راه افتاد … ماشین مهیار اینام پشت سرش راه افتاد ….
با دیدن مهیار خیالم راحت شد که حواس بچه هابه همه چی هست …
نگاهمو چرخوندم سمت مهسیما … فارغ از همه جا خیره بود به صفحه گوشیش ….
-انگار بیشتر از داداشت دلتنگ گوشیت بودی …
خنده ای کرد ولی حرفی نزد … چشمم خورد به دونه های ریز برف که کم کم داشتن شروع میکردن به باریدن …
حواسش کلا از دنیای اطرافش پرت بود انگار که کل دنیا جمع شده تو اون صفحه گوشیش …
-هوی خانوم میخوای تا صبح وایستیم اینجا تا گوشیتو چکاپ کنی ؟!…
سرشو آورد بالا و لبخندی بهم زد …
-نه بریم …
دستامو تو جیب کاپشنم کردم و راه افتادم … کنارم شروع کرد به قدم زدن…
-داره برف شروع میشه …
نگاهی به آسمون سراسر ابری و مشکی انداختم …

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۲]
#تاتباهی #قسمت۱۳۰ -اهوم … ولی هوا اونقدرام سرد نیست …
دستاشو بغـ ـل کردو سرشو بالا گرفت
-من عاشق برفم …خصوصا شباش …از بچگی همیشه آرزوم بود تو زمـ ـستون شب بخوابم صبح ساعت هفت هشت بیدارشم بینم هوا گرگ و میشه … (تک خنده ای کرد)عاشق روزایی بودم که رادیو میگفت امروز مدارس به علت بارش برف تعطیله … فردای تعطیلی که میرفتیم مدرسه هممون تو سراشیبی کنار دیوار خروجی مدرسه سرمیخوردیم و برف بازی میکردیم …
لبخندی نشست رو لبـ ـام … هوا رو با دم عمیقی کشیدم توی ریه هام …
-وقتی دبیرستان بودم با دوستام یبار شرط بستیم تویه روز برفی با گوله برفی بزنیم تو صورت دخترا ماله هرکی به هدف خورد بقیه باید بهش سور میدادن …(از یادآوری خاطره ها خندیدم)
همه زدن وقتی نوبت من بود و گوله رو سمت یه دختر چاق و تپل مپل پرت کردم از شانس گل و بلبلم صاف خورد تو صورت پدر دختره که ظاهرا اومده بود دنبالش …
چرخیدم طرفش که داشت با خنده نگام میکرد …با هیجان گفتم …
جات خالی مرده تا دوتا خیابون بالاتر از مدرسه دنبالم میدوئید … یه جوری فلنگ و بستم که باید سرعتم و با سرعت نور محاسبه میکردن …
حالا بماند چند باریم کله ملق زدم و دماغمم مو برداشت و عملش کردیم …
با بهت گفت
-دماغتو عمل کردی ؟!!!
چپکی نگاش کردم
-آره…خب که چی مثلا؟!
خندشو به زور کنترل کرد
-هیچی هیچی …خب میگفتی …
اخمامو کشیدم
-هیچی دیگه همینا …
خندید …حرفی نزد …هردوراه افتادیم …
-سروان …
نگاهم به روبه رو بود …-بله ؟
چرخید سمتم
-شرطمون یادته که !
گیج نگاش کردم –شرط؟!
انگشت اشاره و وسطشو نشونم دادو گفت
-دوتا سوال…
خندیدم ولبه های کاپشنمو یکم بهم نزدیک کردم …
-خب بپرس …
-اول اینکه اسمت…
خندیدم
-همین سروان سامانی که میگی خوبه دیگه …
مشتی کوبید به بازوم
-نپیچون بگو
از گوشه چشم نگاش کردم
-اسمم فرزامه … فرزام شمسایی
خندید و دستاشو کوبید بهم …
-ایــول
خب حالا دومی و بپرسم …
دستشو گرفتم و کشیدم سمت دریا…
-بپرس …
چرخیدو جلوم ایستاد .. همونجوری عقب عقب میرفت ومنم جلو میرفتم گفت …
-نظرتو رک و پوسکنده راجب من بگو ….تعارف مارف و پیچوندنم نداریم …
چشمامو سفت روهم فشار دادم ..
-وای نه …
-بگو دیگه … لوس نشـ..
داشت میخورد به عابری که از پشت میومد … دستشو گرفتم و آروم کشیدمش این سمت
-درست راه برو بچه …
توجهی به حرفم نکرد و با سما جت گفت …
-یالا دیگه … بگو ببینم … زود سریع تند … بدو بدو بدو
خندیدم
-خب از نظر من تو یه دختر ….(دستشو گرفتم و کشیدم سمت دیگه با حرص گفتم)
-دِ بچه درست راه برو هی داری میخوری به مردم …..
-اِ هنوز که نخوردم تو حرفتو بزن …
حرصی نشستم روی یه نیمکت و دستشو گرفتم و کشوندم کنار خودم … نشست و سریع برگشت طرفم
-خب بگو
پفی کردم
-چی بگم آخه … یکی هستی عین بقیه دیگه ..
اخم کرد ….
-کوفت مگه چینیم عین همه باشم …
با شیطنت گفتم
-آها ….قیافتو بگم ؟…
نگاهی به سرتا پاش کردم ..
-اومــــ…خب …با ارفاق میشه گفت خوشگلی…
مشت محکمی کوبید به بازوم و با عصبانیت گفت
-حناق … درد… حلاحل… مرض … اخلاقی بود منظورم نه ظاهری …در ثانی خیلی غلط کردی خیلیم خوشگلم …
خندم گرفت … دستامو گذاشتم روی پشتی نیمکت ….نگامو دوختم به دریا …
-خب اخلاقتم … با نمکی … کمی تا قسمتی باهوشی ولی گذاشتی مخت آک بمونه ازش استفاده نمیکنی …
بگی نگی یکم مشنگی و خنگ میزنی …
خواست مشت دیگه ای بکوبه که سریع خودمو عقب کشیدم …
-خب خودت گفتی بی رو در وایسی بگم …
از بین دندوناش غرید
-کـــــــوفت
-و خب … یه کوچولو دست پا چلفتی …
دیدم ناراحت شده چرخیدم سمتشو پامو انداختم روی اون یکی پام …
-مهربونی … صاف و ساده ای … وقتی باهام حرف میزنی نگران این نیستم که داری دروغ تحویلم میدی و میتونم بهت اعتماد کنم …
بمب انرژی هستی برام … عین دختر کوچولوهایی هستی که ولشون کنی و حواست بهشون نباشه از دیوار راست میرن بالا و از لوستر میان پایین …
خب خانوم همینقدر کافیه ؟!…
لبخندی زد
-آره مرسی …
دیدم رفت تو خودش … یادم رفت بگم زیادی احساساتی و نازک نارنجی هستی …
چه آسون باشه دلبستن
به تویا سختـــــ
نمی ترسم از احساسم
به تو هیچوقتـــــ
با صدای آهنگی که پخش شد نگام چرخید سمت گوشی توی دستش که صفحشو خاموش کرد و تو دستاش نگهش داشت … نگاشو دوخت به دریا …خیره شدم به صورتش …
باد داشت موهای آزادشو هر طرف میکشوند و دونه های برف خیلی آروم میریختن روی زمین …
نوک بینیش از شدت سرما یه کوچولو قرمز شده بود …
نمیدونی چه احساسی به تو دارم
کنارتو منم یه عاشق خوشبخت
چه قسمت باشه سهم من ازعشق باشی
چه بی من تو توقلب هرکسی جاشی
چه پیروز شم چه داغون شم با ناکامی
تو تنها انتخاب آرزوهامی ….

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۲]
#تاتباهی #قسمت۱۳۱ بلند شدو بیحرف راه افتاد سمت دریا … نگاهم بهش بود … دستاشو قلاب کرد تو هم و خیره شد به دریایی که بد جوری توی تاریکی شب میدرخشید …
بلند شدم و آروم قدم برداشتم سمتش
تورو ترک نمیکنم یه لحظه حتی
نزاری یه وقت منو با گریه تنها
گریه از احساس خوبمه کنارت
یکمی دورم ازت میگذره اما
ایستادم کنارش …. این دختر کوچولو برام خیلی عزیز بود …با هر بار دیدنش به مهیار حسودیم میشد …همیشه حسرت داشتن یه خواهر داشتم یه خواهری مثله مهسیما که همیشه کنارت باشه ….
اگه تو دردی دلم خونه درده
همین دردا منو دلتنگت کرده
بی تو من غریبه با شادی و خندم
دوست دارم به شادی تو دل ببندم
نا خداگاه دستامودورش حـ ـلقه کردم وچونمو و گذاشتم روی شونش … جا خورد خواست سریع خودشو عقب بکشه و دستامو از دور کمـ ـرش باز کنه که دستاشو قفل کردم و گفتم
-یه چیزی و یادم رفت بگم …. همیشه دوست داشتم یه خواهر کوچولو مثله تو داشته باشم … نگامو چرخوندم سمت صورتش …
وقتی کنارتم انگار تو منو به این آرزوم میرسونی … حس میکنم خواهر کوچولوی لوس و ننرم کنارمه که باید مواظبش باشم …
این خیال خوب و تنها نمیذارم
آخ چقد حس میکنم دوست دارم
حس کردم دستاش یخ بستن …خندیدم
-نچایی بچه …
دستاشو میون دستام گرفتم تا گرم بشن…
تورو ترک نمیکنم یه لحظه حتی
نزاری یه وقت منو با گریه تنها
گریه از احساس خوبمه کنارت
یکمی دورم ازت میگذره اما
چه آسون باشه دلبستن
به تویا سختـــــ
نمی ترسم از احساسم
به تو هیچوقتـــــ
سرشو انداخت پایین و حس کردم یه قطره آب افتاد روی دستم
نمیدونی چه احساسی به تو دارم
کنارتو منم یه عاشق خوشبخت
چه قسمت باشه سهم من ازعشق باشی
چه بی من تو توقلب هرکسی جاشی
چه پیروز شم چه داغون شم با ناکامی
تو تنها انتخاب آرزوهامی ….
(خیال خوب –محسن یاحقی)
تا دستمو و آوردم بالا ببینم چیه سریع خودشو عقب کشیدو سمت مخالفم چرخید …
-بیا بریم دیگه برف تند تر شد …منم سردمه
اینو گفت و با قدمایی سریع راه افتاد ..با تعجب نگاهی به دستم کردم …. این قطره قطره برف نبود … لرزیدن صدای مهسیمام از سرما نبود ..بود؟!
پشت سرش راه افتادم …. گوشیش و خاموش کردو انداخت توی جیبش و جلوتر راه افتاد … با قدمایی بلند خودمو بهش رسوندم … سرش پایین بود ولی میتونستم از نفسای عمیقش بفهمم داره بغضی که تو گلوشه رو خفه میکنه
حرفی نزدم …. دلیل این بغض و نوشتم پای احساساتی که ازشون سر د ر نمیارم … احساساتی که برام گنگن …
توی سکوت شب برفی ازمیر قدم به قدمش رفتم بی حرف …گاهی آدما نیاز دارن فقط کنارشون باشی … بی حرف …بی حدیث … بی هیچ کاری … بی هیچ توقعی …فقط باشی و آخکه این بودن چقد آرومت میکنه ..

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۴]
#تاتباهی #قسمت۱۳۲ مهیار
فاصله صندلیم ازش فقط سه تا صندلی پشت سرش بود … گوشی و انداختم توی گوشم … دست بردم سمت یقم … هوای این هواپیما انقد سنگین شده بود یا نفسای من ؟!…
چشمامو بستم و تکیه زدم به صندلی ….
فاصلمون سه تا صندلی بود ولی این فاصله طولانی تر از هر فاصله ای بود … چرا الان اینجا ؟!… چرا الان اون اینجاست … چرا آرزو داشتم الان اینجا هر کسی جز این دختر بشینه ….
حرفاش اکو دادن توی سرم …
“میدونی مهیار آدما جنشون باهم فرق داره دیدی نفت و آب هیچوقت باهم قاطی نمیشن یا آب و روغن…
حکایت من و توام حکایت همین آب و روغنه …. هیچ جوره نمیتونیم باهم باشیم …. جنسمون …اسممون …رسممون … زندیمون ازهم فاصله داره … اونقدر از هم دوریم که قالیچه سلیمانم نمیتونه بهم برسونتمون ”
سرم تیر کشید از یاد هانی… “سلام .. بهم بگو هانی …عادت ندارم کش بدم اسمومنم به تومیگم مهی ”
چقد دور بودن اون سالها … من و اون … الان اینجا …گم بودم توی جاده های تردید … توی خلا وسوالایی که تو سرم رژه میرفتن
نمیفهمیدم کی اومد تو زندگیم و کی ازش رفت بیرون …. اولین بار شک کردم خودشه یا نه … ولی من میشناختمش … اونقدری که چشم بسته از کنارمم رد میشد تشخیص میدادم این دختر …اینی که الان آینازه یه زمانی هانی من بود …
تا آخر مسیر فکرم تو کوچه پس کوچه های خاطرات داشت پرسه میزد ….
با فرود هواپیما چشمامو باز کردم و کلاه اسپرتمو که آرم نایک داشت گذاشتم روی سرم … از وقتی مهسیما رو دیدم خیالم راحت تر شده…
میدونستم فرزام مواظبشه برای همین فعلا همه فکر و ذکرم شده بود آیناز و سعیدی که معلوم نبود کجا دارن میرن ….
پشت سرشون نا محسوس با سه تا از بچه ها که یکیشونم پلیس ترکیه بود داشتیم تعقیبشون میکردیم …
درست توی چند قدمیش بودم …. برای حمل چمدونش یه لحظه چرخید …سریع سرمو انداختم پایین و دستمو گذاشتم روی لبه کلاه …
هنوزم همون عطر سابق پیچید توی دماغم … پس سلیقش عوض نشده ….
بیرون فرودگاه رفتم کنار ماشین شاسی بلندی که اومده بود دنبالمون …
-قربان …
کلاه و از سرم برداشتم وموهامو مرتب کردم …
-چیه ؟!
-اونجا رو نگاه کنید
مسیر دستشو دنبال کردم … با دیدن آیناز و سعید که راهشونو از هم جدا کردن اخمام رفت تو هم …
-اینا چرا هر کدوم رفتن یه طرف؟!…
سعید سوار یه هیوندای مشکی و آینازم سوار یه بی ام و ایکس ۶شد
زمانی-فک کنم میخوان رد گم کنن …
نگاهی به ماشینا انداختم که داشتن حرکت میکردن… سریع چرخیدم سمت زمانی …
-برو پایین و یه تاکسی بگیر ….سعید و تعقیبش کن منو و اینم میریم دنبال آیناز
-بله قربان
اینو و گفت و سریع از ماشین پرید پایین …. به راننده گفتم که تعقیبشون کنه ….
زرنگ تر از اونی بودن که فکر میکردیم … به هیچ عنوان ریسک نمیکردن و بیگدار به آب نمیزدن … بعد بیست دیقه ماشین و جلوی یه رستوران نگه داشتن سریع پیاده شدیم و راه افتادیم سمت رستورانی که چنددیقه پیش واردش شدن …
کلامو تا نزدیکی صورتم پایین کشیدم …
همینکه خواستیم وارد بشیم نگهبانی که جلوی در بود دستاشو به علامت ایستادن برامون باز کرد … نگاش کردیم
محمد بوزلی مامورترکی که باهامون بود چرخید سمتم
-همه صندلیای امشب رزرو شده …
مشتی به کف دست راستم کوبیدم …لعنتیا فکرهمه جارو کرده بودن … گوشیم زنگ خورد …
-بگو زمانی …
-قربان این پسره ایستاد …
-کجایید الان؟
-الان ما جلوی رستوران …اوم ….imbat restaurantهستیم …
کمی عقب عقب اومدم و نگاهی به سر در رستوران کردم … از دیدن اسم رستوران جا خوردم …
برگشتم سمت محمد
-اینجا شعبه دیگه ایم داره ؟…
برگشت سمت نگهبان و سوالمو تکرار کرد
-نه فقط میگه یه در پشتی هست
سریع دویدیم سمتی که نگهبان اشاره کرد … با دیدن سعیدی که کیف به دست از ماشین پیاده شد سریع خودمو کشیدم پشت دیوار…
معلوم بود خیلی کار بلدن از دوتا مسیر متفاوت اومده بودن تا اگه کسیم تعقیبشون میکنه گمراه بشه ….
نمیتونستیم آزادانه وارد اونجا بشیم …
معلوم بود قراره مهمیه که این وقت شب اونم اینجا گذاشتن ….
زمانی اومد کنارم …
-قربان چیکار کنیم … ممکن نیست بتونیم بریم داخل
نگاهی به اطراف کردم چشمم به در پشتی بود که بر خلاف در اصلی نگهبانی نداشت … اشاره ای به در کردم …
-حواس راننده ای که سعید و آوردو پرت کنین تا من بتونم از این در وارد رستوران شم
محمد-ولی این خیلی خطرناکه اگه گیر بی افتی کل عملیات لو میره
کلامو روی سرم مرتب کردم
-چاره ای نیست وقتی اونا ریسک نمیکنن ما باید ریسک کنیم …
زمانی سری تکون داد
-ما حواسشونو پرت میکنیم … با یه درگیری ساختگی …. شمام برید تو …

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۴]
#تاتباهی #قسمت۱۳۳ اینو و گفت و هردو رفتن سمت ماشین … همینکه رسیدن نزدیک ماشین زمانی با مشت کوبید تو شکم محمد و اونم برعکس زد تو صورتش ….
خندمو خوردم … معلومه الان میخوان حسابی از خجالت هم در بیان …
عقب عقب رفتم سمت در رستوران … محمد زمانی و کوبید روی کاپوت ماشین … راننده سعید سریع پیاده شد …
خواست از ماشین دورشون کنه که زمانی هلش داد عقب … اونم با اینا در گیر شد … بهترین وقت بود …
سریع دویدم سمت درو بازش کردم …
تو تیر راس نبودن و دعا دعا میکردم دوربینیم تو رستوران نباشه …
سریع خودمو کشیدم مابین دیواره همگی که تعدادشون حدود ده نفری میشد دور یه میز نشسته بودن …
باید میفهمیدم امشب اینا سر چی دارن باهم بحث میکنن … نگامو تو اطراف چرخوندم …
با دیدن میز سلف سرویس فکری به سرم زد … تنها راه نزدیک شدن بهشون همین بود … فاصلم باهاش زیاد نبود …
یه چشمم به اونا بودو یه چشمم به میز سلف سرویسی که تو منطقه تاریک رستوران بود …
زیر لب بسم اللهی گفتم و توی یه لحظه خودمو کشیدم زیر میز … با دیدن اونا که سخت مشغول بودن و متوجه حرکتم نشدن نفسمو بی صدا دادم بیرون …
دراز شدم زیر میز و خزیدم به طرفشون …. فاصلم باهاشون فقط یه میز بود ….
داشتن انگلیسی حرف میزدن باهم …
مردی که موهای جو گندمی و سن و سالی بیشتر نسبت به بقیه داشت رو به مردی دیگه داشت صحبت میکرد
-ما همه سلاح ها رو از پایگاه نظامیمون که توی ترکیس براتون میفرستیم … طبق نقشیم که کارولاین (اشاره ای به آیناز کرد
اخمام رفت توهم این چند تا اسم داشت )
بهتون داده باید به پایگاه نظامی لینجرلیک ترکیه حمله و اونجارو تصرف کنید …
ماها هزینه های این حمله رو متحمل میشیم و بهتون برای تشکیل یه حکومت نو پا که تحت سلطه و متحد آمریکا باشه کمک میکنیم … در عوض شمام باید اهداف نظامی ما روتو منطقه توی الویت کاریتون بزارید …
همون مرد گفت …
-ما فقط اسلحه نیاز نداریم … نیروی انسانیمون خیلی کمه … برای تصرف پایگاه نظامی لینجرلیک افراد ما خیلی کمن …
با صدای آیناز نگام چرخید طرفش …با غرور و تسلط خاصی روی تک تک کلمات اونا رو ادا میکرد … این دختر چقد غریب اشنایی بود برای من
-ما نقشه اصلی ساختار اون پایگاه و در اختیارتون گذاشتیم از طرفیم بمب گذاری اصلی توی پایگاه به عهده افراد ماست … بعد بمب گذاری دیگه نیازی نیست نگران تعداد نیروهاتون باشین …
دستامو مشت کردم ….
حس میکنم هیچوقت نتونستم این دخترو بشناسم …
مرد اولی گفت
-زمان حمله مشخص شده … سه روز دیگه پنج صبح به طور همزمان سه تا بمب توی این پایگاه منفجر میشه و پشت سرش درای اصلی برای ورودتون به پایگاه باز میشه …
یادتون باشه در صورت بروز هر اتفاقی … (تاکید کرد)هر اتفاقی … هیچ کدوم از افرادی که اینجان همدیگرو نمیشناسن … اگه حرفی از ایالت متحده آمریکا و کاخ سفید بیاد وسط هیچ حمایتی ازتون نمیشه و عواقب بعدیش پای خودتونه …
مردی که انگار نماینده pkkبود گفت
-بمبا کجا هستن …
سعید-هرسه تاشون امشب کامل شدن و توی همین رستوران اشپز خونه جا سازی شدن …امکان کشف بمبا حتی در صورت لو رفتن عملیاتم تقریبا صفره ….
آشپزخونه باید سریع میرفتم توی آشپز خونه و اون سه تا بمب و دست کاری میکردم اینجوری که اینا حرف میزنن ظاهر نفوذی دارن تو پایگاه و پیدا کردن محلهای بمب گذاری سخته …
میدونستم با این کارم ممکنه همه عملیات و خراب کنم ولی نزدیک هزار و پونصد نفر تو اون پایگاه بودن …نمیتونستم ساده از این موضوع بگذرم …
بعد نیم ساعت که جلسه تموم شد همگی بلند شدن …
بادیگار دای هرکدوم رفتن به طرفشون …همشون حرکت کردن سمت در خروجی … بهترین زمان بود چون دید کافی برای دیدن من نداشتن …آخرین نفر که از در زد بیرون
نفسمو تو سیـ ـنه حبس کردم و با همه توانی که از خودم سراغ داشتم روی زمین
غلت زدم و خودمو رسوندم به اشپز خونه …. چراغاش خاموش بود … خاموشی مطلق …
دستمو بردم توی جیبم و چراغ قوه جیبی کوچیکمو کشیدم بیرون … باید همین امشب این بمبارو پیدا میکردم …
چراغ قوه رو روشن کردم و بی سرو صدا شروع کردم به گشتن … نگاهی به ورودی آشپزخونه انداختم … با تاریک شدن سالن خیالم راحت شد که رفتن … سریع شروع کردم به گشتن …
وقت نداشتم … گفت جاسازی شده پس دم دست نیست … رفتم سمت دیوار بهتر بود از اونجا شرو کنم … با دسته چراغ قوه آروم زدم به دیوار… جلو جلو میرفتم و گوشم و داده بودم به صدای بم و ریزی که از دیواردر میومد و نشون میدادپشتش خالی نیست …
-تو کی هستی ؟…
سریع چرخیدم …اونقدر سریع که نفهمیدم نور چراغ قوم چطوری افتاد روی چشماش و نفهمیدم چرا مات شدم روی دوتا چشم آبی رنگی که توی اون سیاهی پر بود از بهتت و حیرت … پر بود از درخشندگی یادم می انداخت این همون ادمه ….

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۴]
#تاتباهی #قسمت۱۳۴ سریع به خودم اومدم و خیز برداشتم طرفش … دستمو گذاشتم روی دهنشو و خودمو کوبیدم به دیوار پشت در … نفسم در نمیومد ..همه عملیات خراب شد… نباید میذااشتم صداش در بیاد…
-من میرم فرودگاه …
صداش نزدیک تر شد…دستم رفت روی اسلحه کمـ ـریم و دستی اوومد روی دستم …
نور چراغ قوه قطع شد ….
-کیفتو پیداکردی برداشتی توام بیا … ایناز کجایی پس؟….حتما رفته دستشویی جایی …
صدا دور تر شدو پشت بندش صدای در اومد … نفسمو به راحتی آزاد کردم … دست سردم هنوز قفل بود روی دهنش …. نمیدونستم باید چیکار کنم … حالا باید چه غلطی میکردم … این دختر الان آیناز بود … آیناز امیری … کسی که نمیدونم قاچاقچیه …. تروریسته یا قاتل …. نمیدونم این دختری که الان اینجاست چه دخلی به من و گذشتم داره …. دستم شل شده بود …
-رفت …
با صدای گرفتش دستم آروم از روی دهنش سر خورد پایین …
یه قدم رفت جلو و برنگشت … پشتش به من بود
-فک نمیکردم بعد این همه سال …اینجا …اینطوری ..
پریدم میون حرفش …
-نشنیدی میگن کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه …
پوزخند صدا داری زد
-کاش این دفعه کوه به آدم میرسید ….
حرفی نزدم … نمیدونستم چی بگم … نمیدونستم الان مهیارم یا سرگرد مهیار سارنگ … نمیدونستم الان اینجا … اینکه جلومه اون زنیکه همه این سالا توی ذهنم روزبه روز یادش پرنگ تر شدو از یادم نرفت یا متهمیه که پروندش سنگین تره و از یادم نمیره …
-از کی ؟
-چی از کی ؟!
-از کی لو رفتیم …
حرفی نزدم …. میخواستم سرمو بکوبم به دیوار …
-مهسی….مهسیما خواهر توئه مگه نه!
جاخوردم … نباید میذاشتم بویی از این ماجرا ببره
-نه … اونم یه قربا…
-از همون بار اولیکه دیدمش چشاش برام آشنا بود … کم پیش میاد این همه شباهت این همه یه رنگی توی چشمای دوتا آدم غریبه یکی باشه …
یبار اسمشو بهم گفته بودی …. خواهر کوچولوت مهسیما کوچولوت ….
خنده تلخی کرد
شک داشتم که این دختر همون دختره یا نه ولی حالا با دیدن تو میفهمم این دختر همون دختره …با حرص غریدم …
-هر فکر و خیالی براش داری از اون کله پوکت بریز بیرون … یه تار مو از سر مهسیما کم شه دنیاتونو به آتیش میکشم …
پوزخندی زدو چرخید طرفم … چشمام به تاریکی عادت کرده بود … میتونستم حالا چهره آشناشو تو روشن و خاموش آشپز خونه ببینم …
-فک میکنی توموقعیتی هستی که بتونی منو تهدید کنی سروا…. فک کنم تا الان سرگرد شده باشی …
جناب سرگرد …
به زور نگام و روی اون دوتا تیله آبی رنگ نگه داشتم این دختر ….این آدمی که همه زندگیش از من و باورمو و زندگیم دور بود چی داشت که هنوز دلم درگیر نگاهش بود …
-تهدید نبود واقعیت بود … اگه یه تار مو از سر مهسیما کم شه زندتون نمیذارم ….
نگاه آبیش کدر شد … حس کردم چهرش رنگ غم گرفت
-من تضمین نمیکنم مویی از سرش کم نشه چون آمار تعداد موهاش و ندارم … ولی …
(نگاشو از نگام دزدید)
پاشو از این ماجرا بکش بیرون … پاتونو …پاتونو از این ماجرا بکشین بیرون …
منتظر پایان خوش نباش …من تموم نشده آخرشو میدونم … تهش تلخیه …
با لحنی جدی گفتم
-منم میدونم تلخیه … ولی تلخی که به کام تو و اون آدمایی که دور اون میز نشستن و توی بازی قدرت دارن یکی یکی جون آدما رو میگرن …
صداش ضعیف شد انگار که از عمق چاهی داره در میاد که خودش برای خودش کنده …
-دوست ندارم یکی از این آدما مهسیما باشه … اونو ببرن بیرون گود …
پوزخند صدا داری زدم وبا تمسخر گفتم
-مگه امثال تو این دلنگرونیام حالیشونه که دلواپس مهسیمایی …
با صدای در سریع سرشو آورد بالا …
دستپاچه نگاهی بهم کرد
-فردا ساعت شیش صبح توی میدان اصلی ازمیر جلوی برج ساعت …
رفت سمت در آشپزخونه …
لحظه آخر چرخید به طرفم ….
-تنها بیا … لطفا…
خواست بزنه بیرون که ایستاد
-نگرد …بمبی اینجا نیست …
اینو گفت و سریع از در زد بیرون … خشک شدم …تنم یخ زد … چند وقت بود ….چند ساعت … چند دیقه ….چند روز …
چه قد از آخرین باری که باهاش همکلام شده بودم میگذشت ؟!… چقدر از آخرین باری که خیره رفتنش شدم میگذشت …
اونشبم به تاریکی امشب بود … هوام به سردی همین امشب بود … ولی برف نبود … بارون بود که میخورد روی شیشه جلوی ماشین …
بخاری پژو چهارصد پنج و روشن کرده بودم …ماشین پارک بود ولی برف پاک کنا چپ و راست میشدن و میشستن دونه هایی که هر لحظه تند تر از لحظه قبلشون میخوردن به شیشه … شب تولدم بود ….
گفت باید بریم بیرون …. رفتیم گشتیم … خاطره ساخت و نمیدونستم قراره خودشم خاطره شه ..
دستم رفت سمت گردنبندی که هنوزم دور گلومه …
چشمامو بستم و جون گرفت صحنه ای که یه لحظم از یادم نرفته بود …

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۴]
#تاتباهی #قسمت۱۳۵ نصفه شب توی اون خیابون ….شب تولدم …. نگاهی که دزدید …. خنده ای که تلخ خندید …چشمایی که بارونی شد …
اون شب لنز گذاشته بود … مشکی بودن چشماش …چشمای آبی که دوست داشتم نبودن …. نمیدونستم اون شب میخواد روزگارم و همرنگ لنزای توی چشمش کنه …
“مهیار میخوام باور کنی … باور کنی که توی همه ی سالهای زندگیم …ثانیه به ثانیشو …لحظه به لحظشو …فدای یه لحظه کنارت بودن میکنم … بودن با تو فرق داشت … جنست با من و آدمای دورو برم فرق داشت …(دهن باز کردم تا بگم منظورش چیه ولی انگشتای کشیده و باریکش قفل زد به لبـ ـام)
باتو بودن می ارزید … می ارزید به اینکه به خاطرش بگذرم از همه چی … از دنیام … از گذشتم … می ارزید که خط بکشم رو اونی که بودم و بشم اینی که الان هستم …
روزایی که تو بودی …لحظه هایی که تو بودی خوب بودن … اونقد خوب و آروم که من و میترسوندن … من توی زندگیم به این آرامش عادت نداشتم …
به قول پدرم وقتی همه چی خوبه یعنی یه جای کار میلنگه …
من ..(بغضی که قطره شدو چکید رو گونش و گیجی که هر لحظه بیشتر منو درگیر خودش میکرد )
مهیار من میلنگم … یه سر این رابطه که منم میلنگم … نمیخوام ..نمیخوام روزی که این لنگیدن زمینم زد تو باشی … نمیخوام با زمین خوردنم زمین بزنمت …
تکیه زدم به دیوار سرد آشپز خونه و سر خوردم پایین …چشمامو بستم … خاطرات داشتن بد جوری هجوم میاوردن سمتم و انرژیمو ازم میگرفتن …
“مهیار باید برم … نمیتونم بمونم … نمیتونم باشم
-نمیخوای یا نمیتونی
-نمیتونم … ”
بارونی که میزد تو سرو صورتم … بارونی که خیس کرد تنم و و خیس کرد صورتشو …
چتری که باد برد و اشکایی که حل شدن تو قطره های بارون … برگشت و دور شد….مثله الان … مثله حالا توی همین تاریکی … توی همین هوای سرد ..
محو شد …غیب شد و پاک شد از زندگیم …خواست فراموشش کنم که بخشی از زندگیم بوده …رفت و نفهمید بخشی از زندگیم نبود و همه زندگیم بود …
گوشی که توی جیب کتم لرزید …من و از دنیام کشید بیرون …
نفسمو با صدا دادم بیرون
-دارم میام زمانی …
به زور تکیمو از درو دیوار کندم و با قدمایی سلانه سلانه و بی احتیاط رفتم سمت در پشتی ….هنوز باز بود….زدم بیرون …ماشین جلوم ایستاد …سوارش شدم وحرکت کرد
-قربان چیزی دستگیرتون شد ؟!…
دستمو به نشونه سکوت آوردم بالا …
-فعلا حرفی نزن زمانی … یکم ساکت باشید…
چشمامو بستم …. هوا کم بود یا نفسام تنگ؟!…
*********
نگاهی به اطرافم کردم همه جا سفید سفید بود …
دیشب تا صبح خواب به چشمم نیومده بود …بعد دادن گزارشا تا صبح بیدار موندم و الانم سرمای هوا و خستگی دیشب نمیذاشت چشام باز بمونن …

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۴]
#تاتباهی #قسمت۱۳۶ -سلام ….
با صداش چشمامو باز کردم … سرخی چشماش واسه بیخوابی دیشب بود؟!…
چیزی نگفتم و نگاش کردم
-تنها اومدی ؟!…
بی حوصله گفتم
-نه با یه لشگر سوار نظام اومدم
خندید … خنده ای که مصنوعی بود … نگامو از صورتش گرفتم و خیره شدم به برفایی که روی زمین نشسته بود …
-حرف بزنیم ؟!…
پوزخندی زدم
-راجب بمب گذاری …یا قاچاق و دزدیاتون ؟!
-راجب خودمون …
سرم و آوردم بالا ..
-به نظرت یه سرگرد نیروی انتظامی میتونه ربطی به یکی مثله تو داشته باشه ….
حس کردم سیب گلوش بالا پایین شدو نگاشو دزدید….
-ربطش ماله الان نیست … ماله چندساله پیشه الان من بی ربط ترین آدم براتم ..
نفسمو کلافه بیرون دادم ….
-خب میشنوم …
دستاشو کرد تو جیب پالتوش …
-اینجا ؟
-پس کجا؟!
کلافه گفت
-هیچی همینجا …
منتظر خیره شدم بهش …. دست دست میکرد …. میدونستم استرس داره ….
-بشیـ…بشینیم ؟!…
بی اینکه جوابی بدم عقب عقب اومدم و نشستم روی نیمکتی که زیر سایه بون گذاشته بودن و خشک بود
آروم آروم اومد سمتم ….نشست کنارم با فاصله …
-میشنوم …
-چی بگم ؟
پفی کردم و نگامو دوختم به عابرای پیاده ای که تک و توک از جلوم رد میشدن …
-نمیدونم …هرچی …از اینکه تو اینجا ….چه دخلی داری به این آدما …یا جای هانیه وسط این ماجرا چیه ؟!… تو خیلی توضیح بهم بدهکاری … از اون شبی که صبش دیگه نبودی تا همین الانی که نشستی کنارم
هوا رو از دهنش داد بیرون و من خیره بودم به هوایی که جاش تو این هوای سرد باقی بود ….
اولین بار وقتی هشت سالم بود فهمیدم بابام چیکارس …
فهمیدم مامانم چرا از بابام میخواست طلاق بگیره …. فهمیدم چرا بابا همیشه خدا درگیر و استرس داره…نه سالم بود حالیم شد پولی که تو دستامه پول خون و بدبختی صد نفره …
بزرگتر که شدم با آیهان فرستادمون آمریکا ….میخواست دورمون کنه تا به قول خودش ازمون محافظت کنه … روز به روز آیهان بیشتر شبیه بابا میشد و منم هر روز حریصتر واسه بدست آوردن پول
یه دختر هفده هجده ساله غرب زده شده بودم که میخواستم همه خوشیای دنیا رو تجربه کنم …
تا اینکه از یکی از دوست پسـ ـرام حامله شدم …بهم تجـ ـاوز کردو فرار کرد …
سرتا پام شد پر نفرت و وقتی بابام جنازشو برام آورد شدم پر لذت …
دوست داشتم این قدرت و دوست داشتم این ترسی و که تو چشمای تک تک آدمای بابام بود …
شدم یکی مثله خودش…شدیم دست چپ و راستش … راه و چاه و نشونمون دادو مام شدیم یه حیوون عین خودش …وقتی مرد اومدیم ایران …میخواستیم کارشو ادامه بدیم …
جفتمون فوت و فنشو یاد گرفته بودیم …
نفس عمیقی کشیدو نگاشو چرخوند سمت دیگه ….
باید میفهمیدیم پلیس چیزی از ماها میدونه یا نه …آشنایم باها ت….
آشناییم باهات اتفاقی بود … خیلی اتفاقی توی خیابون
خندید …تلخ …انگار که شیرین ترین خاطره هاش براش طمع تلخی داشت …
-سروان مهیار سارنگ …. سوپر منی که داشت میرفت اداره و به خاطر ماشین خراب من ایستاد …. اسمت و رو یونی فرمت دیدم … سروان مهیار سارنگ …
جوون بودی …بهت نمی اومد سروان باشی…جرقه دوستیمون که خورد بیشتر شناختمت بابات سرهنگ بود …میخواستم ازت استفاده کنم و بفهمم پرونده ای برامون تشکیل شده یا نه …
نمیدونم چی شد …چه فکری کردم که حرفی ازت به آیهان نزدم …
نمیدونم چی شد وابسته شدم …. موندم …خواستم که بمونم …
کنارتو هانیه بودم … هانیه ای که فرق داشت با آیناز و گذشتش …کنار تو یه آدم دیگه بودم … کنارتو آدم بودم …
وقتی تورو شناختم فهمیدم زندگی یعنی چی … فهمیدم تاحالا زندگی نکردم فقط نفس کشیدم …میدونستم بودن باهات و موندن باهات خطر ناکه …
پوزخندی زد
-توی سروان نیروی انتظامی و چه به من … ولی دلم ریسک میخواست … دلم کمی عشق میخواست …
دلم محبت نگاهی و میخواست که هچوقت تو نگاه هیشکی ندیدم …
میدونی همیشه میخواستم بهترین آینده رو برا خودم بسازم و واسه خاطرش بهترین روزای زندگیمو حروم کردم …
خاطره های خوبم باتو انقد شیرین و کم بودن که هیچوقت از خاطرم نرفتن …
وقتی قرارشد برم … وقتی باید دل میکندم … وقتی دل دل میکردم ….
چشماشو محکم رو هم فشار داد …
اونروز خیلی فک کردم …
من هانیه صادقی نبودم … آیناز بودم آیناز امیری …اینازی که خودشو و خانوادش و وجودش گندبودو غرق بود تو لجن …
آینازی که یه بچه داشت… آینازی که لقمه گلوی سروان نبود ….
نگام کرد و خیره شد به دستاش
-میدونی مهیار تویهویی ترین شیرینی زندگیم بودی … یهویی اومدی تو زندگیم و یهویی شدی همه زندگیم …
همه یهویی ها باتو خوب بودن
یهویی بغـ ـل کردن
یهویی بـ ـوسیدن
یهویی دیدن
یهویی سورپرایز کردن
یهویی بیرون رفتن
یهویی دوست داشتن
یهویی عاشق شدن
اما…اما امان از یهویی رفتن !!!

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۴]
#تاتباهی #قسمت۱۳۷ تو یهویی اومدی و من یهویی رفتم ..رفتم تا یه روز نری .. رفتم تا نمونم و نبینم روزی و که میری و من و خط میزنی ….
سخت بود ولی باید میرفتم …
با جدیت نگام کرد
رفتم و شدم اینی که هستم … این خود واقعی هانیه ای بود که میشناختی … من اینم …آیناز …آیناز امیری دختر ارسلان امیری …
مردمکش میلرزید و نگاش بغض داشت….
-برو مهیار … بکش بیرون از این ماجرا … نمون تهش تلخیه … نگو برا من … این پرونده ای که توشی فرق داره …
خطر داره از ب بسم اللهش تا نون پایانش …در نیفت با آدمایی که فقط اسمشون آدمه …کنار بکش خودتو و مهسیما رو از وسط این بازی
-نگرانمی؟!…
-نباشم ؟!…
پوزخندی زدم و خم شدم …. آرنجمو گذاشتم روی زانوم …
-چرا کنار بکشم؟!
-جونت در خطره
با جدیت گفتم
-بابام بی غیرتی یادم نداده ….
نگاه جدیمودوختم تو صورتش …
-اونقدی بی غیرت نیستم که واسه خاطر خودم …واسه خاطرجونم …عقب بشینم و ببینم دخترای کشورم یکی یکی واسه خاطر بالا رفتن صفرای حساب بانکی امثال شما دارن نابود میشن … اونقدی ترسو نیستم که واسه خاطر جونم چشم ببندم رو گرفتن جون آدمایی که بی گناهن …
تو فعلا نگران خودت باش …
اولین قطره اشک ریخت رو گونش و این دختر الان چقد فرق داره با آیناز امیری
-نیستم … نیستم چون میدونم آخرش چی میشه
بلند شدو رو به روم ایستاد… سرش پایین بود …پایین بود نبینم اشکای روی گونشو ولی پلکای خیسش بد جوری لوش میداد
-اگه التماست کنم کنار بکشی … اگه قسمت بدم به حسی که یه زمانی بینمون بوده کنار میکشی ؟!…
چشمامو بستم و نگامو چرخوندم …
-تو چی کنار میکشی ؟!
چشمم به زمینی بود که دوتا قطره ریختن رو برفی که یکدست بود …
سفید بود درست بر عکس سرنوشت ما
-من بازیگر این بازی نیستم …. من فقط بازیچم …
-پس بکش خودتو کنار …
سرشو آورد بالا … دیگه پنهون نکرد اشکاشو…
-نمیتونم
روبه روش ایستادم
-پس از منم انتظار نداشته باش بتونم …
تلخ خندید … اشکاش گم شدن میون خنده هاش …
-از حرفام برای خودت جواب نساز ..
-جواب نمی سازم حرفات جوابمه
چشمای شیشه ای و براقشو دوخت تو چشمام
-هنوزم لجبازی …
دستمو گذاشتم جلو دهنم و نگامو از نگاش گرفتم
-نگفته بودم عوض میشم …
-باشه …
دو قدم عقب رفت …
نگامو دوختم بهش … خندید … خنده ای که تلخ بود عین تلخون
-باشه سرگرد مهیار سارنگ … امروز و این ساعت و این حرفارو فراموش کن …
فراموش کن آیناز هانیس …. لااقل بزار تو خاطراتت هانیه بمونم …
سرمو چرخوندم تا چشمامو نبینه …برگشتم تا اشکاشو نبینم
-مهیار تهش هرچی شد … هرچی …میخوام …میخوام بدونی …تا ته دنیا برای تو همون هانیم ….هانیه ای که دروغ بود …ولی همه دلم خوش بود به این دروغ …
جون کندم تا صدام نلرزه
-این اشکا تاوان اون دروغه؟!
-نه بعضی حرفا هستن نمیشه گفتشون … اون حرفان که معمولن اشک میشن و میان پایین
برگشت …
پام قفل شد زیر برفا …. رفت … یه روزی دوست داشتم باز ببینمش و بگم برگرده ولی یه حس لعنتی میگفت این رفتن امروز دیگه برگشتی نداره ….
یه حسی میگفت این آخرین قرار با هانیه ای که نفهمیدم کی اومد و کی رفت …
نمیدونم این خیسی صورتم برا دونه برفی که افتاد روش یا برای اشکی که بی اجازه پایین اومد….

داستانهای نازخاتون, [۲۹.۰۹.۱۷ ۲۱:۵۷]
#تاتباهی #قسمت۱۳۸ خیال کن …روزگارم روبه راهه
خیال کن ….رفتی و دلم نمرده
خیال کن …مهربون بودی و قلـ ـبم
کنار تو ازت زخمی نخورده
“میدونی مهیار جنس آدما …رنگشون باهم فرق داره ….همه آدمیما منتها یکی مشکی یکی خاکستری و یکی سفیده …هانیه ام بی رنگه …همرنگ آدمای دوروبرشه و رنگی از خودش نداره … هرکی هر جوری میخواد رنگش میکنه …تو سفید …بقیه سیاه …عیب بی رنگیم همینه دیگه نمی تونی یه رنگ باشی”
خیال کن …هیچی بین ما نبوده
خیال کن …خیلی ساده داری میری
خیال کن …بیخیال بیخیالم
شاید اینجوری آرامش بگیری
“مهیار …بهت گفته بودم وجودت آرامشیه واسه منه همیشه نا آروم؟…”
گذشتی از من و ساکت نشستم
گذشتی از من و دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی چه حالی
کنارت بودم و زخماتو بستم
“آرومم و آرامشم تویی دل تو با منه …”
خیال کن …که سرم گرمه عزیزم
خیال کن …بی تو هیچ فرقی ندارم
خیال کن …زمـ ـستونه ولی من
توی شبها شب سردی ندارم
خیال کن قلب من شکستنی نیست
خیال کن حقمه تنها بمونم
خیال کن عاشقم بودی ولی من
شاید قدر تو رو هرگز ندونم
پرت کردم خودمو روی نیمکت …متنفرم از اینکه یه پلیسم ….
گذشتی از من و ساکت نشستم
گذشتی از من و دیدی که خستم
تویادت رفته که توی چه حالی
کنارت بودم و زخماتو بستم
کنارت بودم و زخماتو بستم
(خیال کن-شهرام شکوهی )

فرزام
چمدونم و پشت سرم کشیدم …. مهسیمام درست کنارم قدم به قدم باهام میومد …
صدای آیناز باعث شد بایستم …
چرخیدم طرفش
-دوتا از دخترا کمه … تا آخر هفته بعد جورشون کن
اینو گفت و بی اینکه منتظر جوابم بمونه چمدونشو پشت سرش کشید …
از سر صبح تو لک بود …کلا اونو مهسیما یه چیزیشون شده بود …اینم از دیروز روزه سکوت گرفته بود … میترسید حرف بزنه روزش باطل شه …
سوار تاکسی شدیم …
-اولتو رو میرسونم باشه؟!
سری تکون دادو حرفی نزد … داشت با این سکوتش کلافم میکرد … پفی کردم و نگام و از شیشه ماشین دوختم به بیرون …
ماشین بعد چهل دیقه رسید سر کوچشون … درو باز کرد پیاده بشه که منم باهاش پیاده شدم …. سوالی نگام کرد …
-برو …
چیزی شبیه خداحافظ زیر لب زمزمه کردو راه افتاد سمت خونشون … نمیدونم چرا حس میکردم پاهاش تعادل کافی رو نداره …
انگار جون نداشت واسه راه ر فتن … فک کنم سرما خورده بود … نگاهم بهش بود که در خونشون باز شد … لحظه آخر چرخید نگام کرد … لبخندی زدم و دستمو براش به معنی خدافظی تکون دادم …
سری تکون داد و رفت تو … باید هرچه سریعتر میرفتم خونه و از اونجام اداره … وقتی برای استراحت کردن نداشتم ….

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۰]
#تاتباهی
#قسمت۱۳۹

درو باز کردم و وارد شدم … چمدونمو پشت سر خودم کشیدم ….. درو بستم و نگاهی به اطراف خونه انداختم …
همه چی تقریبا سر جاش بود … خواستم برم سمت اتاقم که در اتاق روبه رویی باز شد … با دیدنش انگار یه سطل آب داغ ریختن روی سرم …
لعنتی …کلا یادم رفته بود اینم اینجاست …انگار اونم تعجب کرده بود
-سلام …اینجایی؟!
بی توجهی خرجش کردم و چمدونم و پشت سر خودم تا اتاق کشیدم …
-برای اومدن به خونه خودم باید از تو اجازه بگیرم ؟!…
-نـ…نه …نه … کجا بودی این چند وقته …
چمدونمو گذاشتم توی اتاق و برگشتم سمتش … نگام به شکمش افتاد … نبست به آخرین باری که دیده بودمش هیچ تغیری نکرده بود ….
نگامو کشیدم بالا تر روی صورتش ….بادیدن رگه های سرخ چشماش و بینی که آروم و تند تند بالا میکشید پوزخندی زدم … تازه مصرف کرده بود …حتم داشتم اگه میرفتم تو اتاق هنوز بساطش به راه بود …
معنی نگاه پر تمسخرم و فهمید … سعی کرد بپیچونه
-کجا … کجا بودی؟
-اگه میخواستم بگم موقع رفتنم میگفتم …
اینو و گفتم و رفتم توی اتاق … دست بردم سمت دکمه لباسم …داشتم پیراهنمو در می آوردم که در و بازکرد ….
چشماموبا حرص بستم و چرخیدم طرفش …
-سر در اینجا نوشته طویله سرتو انداختی پایین اومدی تو ؟!
دستش رو دستگیره در بود …طلبکار گفت …
-کدوم گوری بودی این چند وقته …نمیگی من یه زن حامله ممکنه هربلایی سرم بیاد
پوزخندی زدم و پیراهنمو در آوردم … رفتم سمت کمد و یونی فرممو برداشتم
-نترس تو سگ جون تر از این حرفایی … پیراهن سبز رنگمو و با اون چهارتا سه تاره روی شونش و برداشتم تنم کردم …
-فرزام چرا نمیخوای تمومش کنی
-خیلی وقته تمومش کردم …
ایستادم جلوی آینه و پیراهنموو مرتب کردم … دستی به موهام کشیدم … اومد پشت سرم ایستاد …
-لعنتی چرا نمیخوای بس کنی … این بچه ای که تو شکمه منه بچه توام هست …
خونسرد گفتم
-اگه نبود که توام الان سیـ ـنه قبرستون بودی….پوزخندی بهش زدم
یعنی هر دوتون تو قبرستون بودین
شلوارمو و برداشتم و رفتم سمت سرویس بهداشتی …. بعد حاظر شدم پوتینامو پام کردم ورفتم سمت در
دنبالم رونه شد
-باز کجا میری نیومده ….
دستم روی دستگیره بود که چرخیدم طرفش … با تمسخر گفتم
-که بشینم کنارت باهم دود کنیم ؟!….تنها نمیچسبه بهت؟
با حرص دستاشو مشت کرد … درو بستم و زدم بیرون ….
دلم عجیب برای این ماشینم تنگ شده بود … دستی به کاپوتش کشیدم و نشستم توش …
روشن کردم و از پارکینگ زدم بیرون …
راه افتادم سمت اداره …..به محض پیاده شدنم تو پارکینگ چشمم افتاد به سرهنگ
احترام گذاشتم …
-آزاد …
صاف ایستادم
-سلام قربان …
دستی گذاشت روی شونم …
-سلام پسر خدا قوت نیومده اینجا چیکار میکنی ….یه استراحتی میکردی بعد
با جدیت گفتم …
-وقت برای استراحت نیست قربان ….تا یکی دو هفته دیگه باید پرونده رو ببندیم …
لبخندی از سر رضایت زد
-باشه برو سر کارت ….
احترامی گذاشتم و از کنارش رد شدم …. میدونستم مهیار و زمانی هنوز برنگشتن …پروازشون برای امشب بود …
رفتم اتاق کنترل … باید میفهمیدم چیزی از این شنود کردنا عایدشون شده یا نه …
درو که باز کردم مقدم و بقیه سرشون چرخید سمت من …
مقدم چادرشو مرتب کردو احترام گذاشت … درو بستم و رفتم سمتشون
-خب چه خبرا چیزی دستگیرتون شده ..
مقدم -قربان ظاهرا بمب گذاری توسط یکی از سربازای نفوذی پایگاه قرار بوده انجام بشه ….
سرگرد با پلیس و نیروهای امنیت ترکیه صحبت کرده و قراره پایگاه تا قبل از بمب گذاری تخلیه بشه ….
-خب دیگه چی …
محمدی یه سری ریز مکالمات گذاشت جلوم …
-آیهان امیری با هاکان در مورد مراوده دخترا صحبت کرده … و علاوه بر اون یه هوا پیمای مجهز اختصاصی برای انتقال جوارح داخلی بدن ازش درخواست کرده … اونجوری که مامورا ترجمه کردن ظاهرا همون شبی که قراره دخترا مراوده بشن بلافاصله این جاجایی انجام میشه و مواد مخدرصنعتی با اعضای بدن اون دخترا تعویض میشه ….
اخمام و کشیدم تو هم …. با بد حیوونی طرف بودیم …
خم شدم روی میز و نگاهی به عکسا انداختم …
-خب چیزی از این آدما دستگیرتون شده …
مقدم دستشو گذاشت روی عکس مردی که اونروز توی اون رستوران داشت معامله میکرد و آیناز و به اسم کارولین صدا زده بود …
-دیود اشمین یکی از سر شاخ های اصلی سازمان جاسوسی آمریکا موساده …از حدودا سی تا سی و هفت سالگی و توی اسرائیل برای آموزش نیروهای نظامی اونا اونجا بوده و بعدش برگشته آمریکا …
تقریبا میشه گفت متخصص و طراح نقشه های بمب گذاری و تروریستی هستش …
اشاره به عکس بعدی کرد که فک کنم از عوامل گروهک pkkبود …
-اینم عبدالله وهاب (*کلیه اشخاص و اسم هایی که به کار برده شده کاملا حقیقی هستن
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۰]
#تاتباهی
#قسمت۱۴۰
-رومانی …
-بله قربان …این گروهک تروریستی از چند سال پیش که تشکیل شده تا الان تو بیشتر کشورها و اکثرا کشورهای اروپایی کمپ و پایگاه برای خودش زده …حتی با حمایت کشورهایی مثله آلمان و انگلیس یه شبکه تلوزیونی مخصوص و نشریه سیاست آزاد جدید که چاپ آلمانه داره
تعجب کردم
-خب … دیگه چی
-ظاهرا اینجوری که فهمیدیم آیهان امیری با سازمان آمریکا همکاری داره و اسلحه اونا رو تامین میکنه …
پفی کردم … این پسر با این سن و سالش چه کار ها که نمیکرد …
-یه جوری باید ریشه اینارو از ته سوزوند …
محمدی-اینا توایرانم نفوذ داشتن و بعضی از فعالیتاشونم توی استان آذر بایجان غربی دیده شده …
-ریسشون کیه
مقدم برگه ای از روی میز برداشت و نگاهی بهش کرد
-اسمش عبدالله اوجالان هستش … یه حیون به تمام معنا میگن اونقدر دیکتاتورو خودکامس که توی انفجارای انتحاری حتی افراد خودشو ترور میکنه …
دستی به پشت گردنم کشیدم … با بد کسایی طرف بودیم فقط خدامیتونست کمکمون کنه …
-باشه … بازم شنود کنید و خبرارو لحظه به لحظه به من گزارش بدین…
از اتاق زدم بیرون ومحمدیم پشت سرم اومد …
-قربان دوتا از خانومای نیرو قراره به عنوان نفوذی برن بین بقیه دخترا …
-حرفه ای هستن یا تازه کارن …
-از نیروهای حرفه ای هستن و یکیشونم از تهران اعزام شده …
دراتاق و باز کردم و وارد شدم
-خوبه ….بهشون بگو کلیه اطلاعات و باید مو به مو و دقیق گذارش کنن …. از این آدما هر چیزی بر میاد …
-چشم … راستی …
نگاش کردم …
-دیگه چیه …
-اگه خاطرتون باشه گفته بودید باید ویلایی که تو شماله یبار باز رسی بشه …. بچه ها رفتن ..ویلا کاملا تخلیه شده بود ولی جسد سوخته سه نفر اونجا پیدا شد … تقریبا هیچی ازشون باقی نمونده بود و دفن شده بودن …
قیافم مچاله شد… حتی تصورشم حال بهم زن بود …
-گزارش پزشک قانونی وداری ؟
-بله روی میزتونه …
نشستم پشت میزو و بازش کردم …. چشمم که خورد به عکس جسد سوخته حالت تهوع بهم دست داد … چشمامو یبار بازو بسته کردم و نگاموروی گزارشا چرخوندم …
-هر سه تا دختر بودن
-بله …و تقریبا کلیه اعضای بدنشون خارج شده بوده …. با آزمایش دی ان ای که انجام شده میتونیم بفهمیم کین …
گزارشو بستم و گذاشتم کنار
-آزمایش کی آماده میشه …
-نهایتا تا دو یا سه روز دیگه ..
سری تکون دادم
-خیلی دیره …. همین الان میری آزمایشگاه و میگی تا عصر باید جوابا آماده باشه …
-ولی قربان …
-همینکه گفتم … تحت فشارشون بزار …باید سریعتر بفهمیم این سه تا دختر کی بودن …
-بله قربان …
-سریعتر برو
احترامی گذاشت و از در زد بیرون … با دستم محکم شقیقمو فشار دادم … این پرونده داشت زیاد تلفات میداد …
تلفن روی میز زنگ زد … بی حوصله دست بردم و تلفن و برداشتم …
-بله …
-جناب سروان سرهنگ صالحی گفتن همین الان برین توی اتاقشون …
-بسیار خب …
تلفن و گذاشتم و بلند شدم …
گردنم تیر کشیدو چشمام سیاهی رفت …. دستامو و ستون بدنم کردم … این درد لعنتی نمیخواست دست از سر من برداره انگار …
کمی ایستادم تا سر گیجم بهتر بشه … با قدمایی نسبتا آهسته راه افتادم سمت اتاق سرهنگ …
تقه ای به در زدم …
-بیا تو …
درو باز کردم و رفتم تو … احترام که گذاشتم چشمم به سردار افتاد … نمیشناختمش ولی از درجش معلوم بود کم کسی نیست …
-کاری با من داشتین قربان …
حرفی نزدو نگاهی به سردار کرد … منم به تبع نگامو چرخوندم سمت سردار …
یه مشت برگه رو انداخت رو میز …
-خیلی دوست دارم بدونم دارین چیکار میکنین … همه مطبوعات کشور مارو تحت فشار گذاشتن … حیثیت شغلیمون رفته زیر سوال … این پرونده نه ماهه بازه و شما چی دارین ؟… هیچی فقط چهار تا جسد مجهول الهویه با هشت نه تا دختر که معلوم نیست کجان …. سراسر کشور دارن خبر دار میشن ….
روزنامه رو انداخت روی میز جلوم….
-بردار …بردار خودت بخون …کل سابقه کاری من و اداره رفته زیر سوال هرروز بد تر از دیروز … اونا دارن کار خودشونو میکنن وما داریم درجا میزنیم
نگام به تیتر یکی از روزنامه ها افتاد … اجساد سوخته پنج دختر در یکی از خانه های ویلایی رویان …
پوزخندی زدم و نگامو آوردم بالا تر … سردار خواست یبار دیگه بتوپه بهم که با جدیت گفتم
-ســردار….
مکث کردو با اخمایی غلیظ خیره شد بهم … با جدیت گفتم
-قربان بهتره اینودر اول بگم که من مسئول رسیدگی به این پرونده نیستم و مسئول این پرونده سرگرد سارنگه که امشب تشریف میارن و میتونین با خودشون صحبت کنید … دوم اینکه مطبوعات همیشه عادت دارن توی هر کاری سرک بکشن واین یه چیزه عادی و معمولیه. .. چیزی که این وسط غیر عادیه رفتار شماست … فک نمیکنم سابقه کسی با درجه شما با همچین پرونده ای زیر سوال بره ….
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x