رمان آنلاین تو سهم منی قسمت هفتم  

فهرست مطالب

داستانهای نازخاتون رمان آنلاین سهم منی ماندانا بهروز

رمان آنلاین تو سهم منی قسمت هفتم  

نویسنده:ماندانا بهروز  

یک هفته ازآمدن ما به انگلیس می گذشت وحال رامبدهنوزهیچ تغییری نکرده بود.
من ازیک روزبعدازروردمان، هرروزروزه ی حاجت داشتم وهرشبانه روزچهل رکعت نمازحاجت می خواندم وازخدامی خواستم عزیزترینم رابه من بازگرداند. این اواخر، پاهایم به علت نمازهای طولانی ورم کرده بودوشب هابسیاردردمی کرد، امامن رنج عبادت طولانی وطاقت فرسارابه امیدرضای معبودووصال معشوق برخودهموارساخته وتحمل می کردم. درطول این مدت، هنوزمادررامبدوبهرخ رفتارسردی بامن ومهتاب داشتندوزمانی که مابیمارستان بودیم به ملاقات رامبدنمی آمدند. ولی من دربرخوردهایم باآنهانهایت ادب واحترام رارعایت می کردم.
روزهاازصبح همرا هبیتاومهتاب به بیمارستان می رفتم وظهربرای ناهار، آنهابه خانه برمی گشتندامامن که روزه بودم وناهارنمی خوردم معمولاً تاغروب دربیمارستان می ماندم.
یک روزی وقتی تازه ازبیمارستان برگشته بودم، پس ازبازکردن روزه ام برای خواندن نمازبه طبقه بالارفتم. مهتاب وبیتادربالکن نشسته ومشغول صحبت بودند. خواستم داخل اتاق بروم که دراتاق کناری بازشدوبهرخ بیرو نآمد وبادیدن من به آهستگی سلام داد. درطی برخوردهایمان این نخستین باربودکه اودرسلام کردن پیشقدم می شد. نگاهش کردم وبالبخند گفتم:
– سلام، خوبی؟
باهمان لحن آرام گفت:
– خوبم، توچطوری؟!
– منم خوبم، ممنون.
اوسکوت کردودیگرچیزی نگفت. من که قصدداشتم نمازبخوانم، گفتم:
– ببخشید، من بایدبرم تواتاق. فعلاً خداحافظ.
دراتاق راگشودم اما لحظه ای قبل ازداخل شدنم، دوباره به اونگاه کردم. حس کردم درنگاهش چیزی تازه مثل نگاه های بیتامی بینم. لبخندی به رویش زدم ودراتاق رابستم. درحال خواندن نمازبودم که احساس کردم کسی داخل آمد. فکرمی کردم مهتاب است. نمازم راخواندم وبی آن که به عقب برگردم، دستهایم راروبه آسمان بلندوازصمیم قلب برای رامبددعاکردم. بعدازجابلندشدم وچادرم راازسربرداشتم وخواستم آن راتاکنم که چشمم به بهرخ افتاد که روی مبل نشسته بود. وقتی متوجه اش شدم ازجابلندشد ولحظه ای نگاهم کرد، بعدآهسته سربه زیرانداخت.
ازدیدنش تعجب کردم، امالبخندزدم وگفتم:
– چراایستادی؟ بنشین. من هم الان جانمازم روجمع می کنم می یام پیشت.
بعدجانمازم راجمع کردم وسرجایش گذاشتم. وقتی برگشتم، دیدن چشمهای آشک آلود بهرخ که شباهت بی اندازه ای به نگاه های بارانی رامبدداشت دلم رالرزاند. دستهایش رادردست گرفتم وباناراحتی پرسیدم:
– چراگریه می کنی عزیزم؟!
بهرخ سرتکان دادوگفت:
– ای کاش اینقدرخوب نبودی می گل! من چطورمی تونم به تونگاه کنم وتوقع داشته باشم من روببخشی؟ من خودم هم هیچ وقت خودم رونمی بخشم، همون طورکه خدانمی بخشه. اگه خدابازهم رامبدروبه مابرگردونه، فقط به خاطرتوئه می گل! فقط به خاطرتو!
اورادرآغوش کشیدم وگفتم:
– یادت باشه همیشه لطف خداخیلی بیشترازجرم ماست وناامیدی ازبخشش اون، بزرگترین گناهه. افسوس خوردن الان هیچ تاثیری دربهبودی رامبدنداره. فقط بایددعاکنیم، فقط دعابهرخ!
– رامبدحق داشت که توروهمه ی زندگی وعشقش بدونه. من همیشه فکرمی کردم توبه خاطرموقعیت وثروت رامبده که اونومی خوای، اما توی این چندروزوقتی نگاه های خسته وپرازغمت رودیدم ووقتی دیدم چطوربه خاطراون داری روزبه روزآب می شی ازخودم خجالت کشیدم. می گل، ازت خواهش می کنم منوببخش.
به چهره ی غمگینش نگاه کردم وگفتم:
– خودت می دونی که من کاره ای نیستم. اونی که اون بالاست بایدماروببخشه ورامبدروبهمون برگردونه.
همان لحظه صدای پاهایی نزدیک می شدند درراهروپیچیدوچندثانیه بعددراتاق بازشدومهتاب وبیتاداخل آمدند. هردوبادیدن بهرخ حیرت زده شدند، اما بعدبالبخندی معناداربه یکدیگرنگریستند. من وبهرخ هم به یکدیگرنگاه کردیم وآرام لبخندزدیم.
به خاطردردپای من واین که نمی توانستم زیادازپله هابالاوپایین بروم، باربدتوصیه کرده بودشب هاشام رادربالکن طبقه ی دوم بخوریم ومن برای خوردن غذا، راه پله هارابالاوپایین نکنم.
آن شب سرمیزشام، برای اولین باربهرخ هم کنارماحضورداشت. بیتابالبخندبه بهرخ نگاه کردوبعدخطاب به من گفت:
– می دونستم بهرخ هم دربرابرمهربونی تودووم نمی یاره!
بهرخ جواب داد:
– معلومه، چون من قلب مهربونی دارم!
همه ازاین حرف به خنده افتادیم وبعداوگفت:
– شمادونفرخیلی شبیه همدیگه هستید. فقط رنگ چشم های مهتاب روشنه.
مهتاب گفت:
– درعوض شمادوتااصلاً شبیه هم نیستید.
بهرخ خندید:
– من خوشگل ترم دیگه، نه؟!
– بیتا وباربدشبیه هم اندوتوهم به رامبد شباهت داری.
بهرخ بازهم خندید وگفت:
– پس معلوم شدکه من خوشگل ترم!
بهرخ هم دختری شادومهربان بودکه روحیه ی خونگرم محرابی هارابه ارث برده بود. آن شب باحضوراو، شام درمحیطی صمیمانه ترازشب های قبل صرف شد.
بعدازغذا، مهتاب به اتاقمان رفت تادوش بگیرد. حدوداً یک ربع بعدازرفتن اوباربدبامقداری بستنی وانیلی وجعبه ای حاوی کیک به بالکن آمد. پیش ازهمه مقدرای کیک وکاسه ای بستنی برای من گذاشت، بعدبرای بهرخ وبیتاودرپایان برای خودش بشقابی گذاشت وگفت:
– من می رم لباس عوض کنم، زودبرمی گردم.
کمی بعدازرفتن او، مهتاب واردبالکن شدوبادیدن کیک وبستنی موردعلاقه اش گفت:
– چه خوب! من عاشق بستنی وانیلی ام، ضمناً این کیک روهم خیلی دوست دارم.
بیتاگفت:
– پس بیابخورتاآب نشدند.
دقایقی بعد، باربدهم برگشت ودرجایی که بشقابش راگذاشته بود، روی یک صندلی نشست. مهتاب بستنی اش راتمام ودوردهانش رابادستمال کاغذی پاک کرد. بیتاروبه اوپرسید:
– پس چرادیگه نمی خوری؟
– مرسی، سیرشدم.
– آخه گفتی عشاق بستنی وانیلی وکیکی!
باربد سربلندکرد وخطاب به مهتاب پرسید:
– جدا؟!
مهتاب سرتکان داد وگفت:
– آره، خیلی دوست دارم!
باربد باشیطنت گفت:
– پس بایدبهم قول بدی که هروقت دلت خواست، به خودم بگی تافوراً برات بگیرم! باشه کوچولوی بانمک؟!
مهتاب که ازلحن پرشیطنت اوناراحت شده بود، گفت:
– من به محبت شمااحتیاجی ندارم.
بعدباعصبانیت ازجابلندشد وبالکن راترک کرد. بهرخ روبه برادرش کردو گفت:
– این چه برخوردی بودباربد؟
وبیتا حرف بهرخ راادامه داد:
– بروازدلش دربیار.
باربدکه همچنان شیطنت ازچهره اش می بارید به من نگاه کرد. به رویش لبخندزدم واین باعث شدکه اوبه نفع خودش ازمن امتیازبگیرد، بعددرحالی که بابی خیالی تکه ای ازکیکش رامی خورد، گفت:
– من که حرف بدی نزدم. مهتاب خانم زودرنجه!
وبدین ترتیب به دنبال مهتاب نرفت.
نیم ساعت بعد، من که حسابی خواب آلودشده بودم به همه شب به خیرگفتم وراهی اتاق خودمان شدم.
مهتاب روی تختش درازکشیده وبه سقف خیره شده بود. دررابستم وپرسیدم:
– توازحرف باربدناراحت شدی؟
باقیافه ای گرفته نگاهم کردوجواب داد:
– داشت منومسخره می کرد! انتظارداشتی براش بخندم؟!
– نه، نمی خواستم براش بخندی. ولی نبایدبالکن روترک می کردی وعرصه روبرای اون خالی می ذاشتی. این جوری خوشش می یادوهمیشه سربه سرت می ذاره!
بعدروی تختم درازکشیدم وگفتم:
-یادت هست یه روزرامبدگفت که بایدتوروباباربدروبه روکنم؟
– آره.
– حتماً هم یادت هست روزی که  به این جااومدیم، توبیمارستان چه چیزهایی بهش گفتی واون سکوت کرد؟
– من هرچی بهش گفتم کم بودولی منظورتورونمی فهمم.
– منظورم روشنه! باربداون روزتوبیمارستان چون تازه رسیده بودیم ومی دونست خیلی ناراحتیم، ملاحظه کردوچیزی نگفت، ولی ازقرارمعلوم اون برخوردروفراموش نکرده وقصدداره تلافی کنه!
مهتاب باناراحتی گفت:
– من اصلاً دوست ندارم بااون برخوردی داشته باشم وهم کلامش بشم.
– برخوردبااون اجتناب ناپذیره مهتاب خانم. فقط بایدحواست باشه کاری نکنی که مثل امشب اون پیروزمیدان بشه.
مهتاب دیگرچیزی نگفت ومن هم سرم رازیرپتوبردم وچشمهایم رابستم.
صبح وقتی برای نمازبیدارش کردم، بابی حالی ازجابلندشد وگفت:
– سرم خیلی دردمی کنه.
– مسکن برات بیارم؟
– اینجاداری یابایدازبیرون بیاری؟
شانه بالاانداختم:
– چه فرقی می کنه؟! بالاخره توبایدبخوری.
ازاتاق خارج شدم وبه سوی یخچالی که درانتهای راهرومیان اتاق هابودرفتم وبادیدن باربددرآنجاتعجب کردم. باربدکه ازصدای پابه عقب برگشته بود، بالبخند گفت:
– صبح بخیر.
– صبح توهم بخیر!
– آب می خوای؟
– بله!
باربدلیوانی راپرازآب کردوبه دستم داد. تشکرکردم واوکه دید هم چنان لیوان به دست دارم پرسید:
– پس چرانمی خوری؟!
– آخه برای خودم نمی خوام.
ابروهایش رابه علامت عدم فهم مطلب بالاانداخت، بعدلبخندی زدوبه سوی اتاقش رفت. اوکه رفت، دریخچال راگشودم وازبالاتاپایینش رابرای یافتن قرص مسکن زیرروکردم اماچیزی نیافتم.
به ناچاربه سوی اتاق خودمان به راه افتادم وهمان وقت بودکه مهتاب ازاتاق خارج شد. ازهمان فاصله گفتم:
– این جاهیچ مسکنی نبود، بایدبرم طبقه پایین.
امامهتاب لحظه ای به روبه رویش نگاه کردوبعدبی آن که جواب مرابدهد، دوباره داخل اتاق برگشت. ازرفتارش تعجب کردم. همان لحظه باربدازاتاقش بیرو نآمد وگفت:
– نمی خوادبری پایین. مگه بهت نگفتم مراقب پاهات باش؟ من مسکن دارم.
بعددربرابرنگاه حیرت زده ی من، یک بسته قرص به دستم داد وگفت:
– بهش بگواینهاقویه. اگه زیاددردنداره فقط نصفش روبخوره، فاصله مصرفش هم کمترازهشت ساعت نباشه.
درحالی که هم چنان حیران بودم ازاوتشکرکردم ووارداتاقمان شدم. مهتاب بادیدنم گفت

 چرااول صبحی دراتاقش روبازگذاشته واینجارونگاه می کنه؟
– دلیلش رونمی دونم، اما وقتی می خواستم آب بیاورم اون کناریخچال بود. خیلی سعی کردم متوجه نشه می خوام برات قرص بیارم، اما موفق نشدم.
– خب وقتی توازاون سرراهرودادمی زنی، معلومه که می فهمه دیگه!
خندیدم ولیوان آب وبسته ی قرص رابه سویش گرفتم وحرف های باربدرابرایش تکرارکردم. چنددقیقه بعداودوباره درجایش درازکشیدومن برای خواندن دعاراهی بالکن شدم.
صبح بامامان تماس گرفتم وکمی صحبت کردیم وبعدازآن همگی آماده شدیم تابه بیمارستان برویم.
وقتی به طبقه ی پایین رفتم، مادررامبدروی یک مبل نشسته بودوچشم به روبه روداشت. چهره اش مثل همیشه متفکروغمگین بود، بیتادرموردمادرش می گفت این اواخرقرص اعصاب می خوردوبه حدی به هم ریخته وعصبی است که حوصله ی هیچ کس وهیچ چیزرانداردوبیشتراوقاتش رادرتنهایی به سرمی برد. آن روزوقتی نگاهش پایین پله هابه من افتاد، بالحنی آرام گفتم:
– سلام خانم محرابی، صبح به خیر.
اوبه گفتن سلامی کوتاه اکتفاکرد. خدمتکاری ازآشپزخانه بیرون آمد ولیوانی شیربه همراه چندین قرص روبه روی خانم محرابی گذاشت وگفت:
– خانم قرص هاتون روآوردم که باشیرتون میل کنید.
مادررامبددرجواب اوفقط سرتکان داد. خدمتکارروبه من گفت:
– ببخشید، نمی دونستم شمابیدارین. الان صبحانه تون روحاضرمی کنم.
– ممنون، من صبحانه نمی خورم.
– امروزهم روزه دارید خانم؟!
لبخند کم رنگی زدم وگفتم:
– اگرخداقبول کنه، آره.
مادررامبدلحظه ای نگاهم کردوبعددوباره به روبه روچشم دوخت. خدمتکار لبخندی زدو گفت:
– خداحتماً روزه ی دخترمهربونی مثل شمارومی پذیره.
– ازلطفت ممنونم. امیدوارم همین طورباشه.
اوتعظیم کوتاهی کردودوباره به آشپزخانه برگشت.
لحظه ای بعد، بیتاومهتاب هم پایین آمدند وچون باربدخواب بود، همگی باآژانس به بیمارستان رفتیم. سردردمهتاب هنوزخوب نشده بود. درمدت زمانی هم که بیمارستان بودازرنگ وروی زردوحالت کلافه ی صورتش، می شد فهمید که دردسختی راتحمل می کند. باتوجه به این موضوع، اورابه همراه بیتا، زودترازروزهای قبل به خانه فرستادم وغروب هم خودم همراه باربدبه خانه برگشتم.
وقتی وارداتاقمان شدم، مهتاب روی تخت درازکشیده و سرش راداخل بالشش فروبرده بود. بانگرانی نگاهش کردم وپرسیدم:
– مهتاب، توهنوزسردردداری؟!
سرش راازروی بالشش بلندکرد وگفت:
– سلام.
– سلام، می گم توهنوزحالت خوب نشده؟!
– بدترشدم که بهترنشدم!
– بیتاوبهرخ کجان؟ پس چرابه اوناچیزی نگفتی؟
– فکرکنم توبالکن باشن. من به بهانه ی استراحت اومدم اینجا. چیزیم نیست، الان مسکن می خورم بهترمی شم.
– اگه به مسکن بودکه تاحالا خوب شده بودی!
بعدازاتاق بیرون رفتم وبه طرف بالکن به راه افتادم.
بیتا وبهرخ به همراه باربد دربالکن نشسته بودند وصحبت می کردند. سلام کردم وکنارشان نشستم. خوشبختانه قبل ازاین که من چیزی بگویم، باربد پرسید:
– می گل، مسکن هابه دردمهتاب خورد؟
سرتکان دادم وگفتم:
– نه، چون هنوزهم سردردداره!
– نمی دونی چندتاازاونهاروتاحالا مصرف کرده؟
– نه، ولی فکرنمی کنم بیشترازدوتاخورده باشه.
– می تونم ببینمش؟
– اتفاقاً برای همین اومدم. اگرلطف کنی ممنون می شم.
باربد به اتاقش رفت وبادستگاه فشارخون برگشت، بعدبه همراه اووبیتاوبهرخ راهی اتاق خودم ومهتاب شدیم. مهتاب هنوزبه همان حالت روی تخت درازکشیده بود.
باربدپرسید:
– بیداره؟
به علامت تایید، سرتکان دادم وبعدبه جلورفتم وآهسته گفتم:
– مهتاب، باربداومده فشارت روکنترل کنه.
مهتاب بابی حالی به سمت درنگاه کرد وتاچشمش به باربدافتاد، بلندشد ونشست. روسری اش راروی سرش مرتب کردوسربه زیرانداخت. بهرخ باناراحتی گفت:
– مهتاب پس چراچیزی به مانگفتی؟
بیتاهم ادامه داد:
– من فکرکردم واقعاً خسته است ومی خواد استراحت کنه، گفتم مراحمش نشم.
مهتاب حرفی نزد. به طرف کلید برق رفتم ومی خواستم آن رافشاردهم که باربدمانع شدوبااشاره به روشنایی کمرنگی که ازراهروبه داخل اتاق می تابید، گفت:
– نمی خواد، اینجاروشنه! نورزیاد، سردردش روتشدیدمی کنه.
بعدبه سمت مهتاب رفت وگوشه ی تخت اونشست.
مهتاب که ازنشستن باربدروی تختش معذب بود، نگاهی ناراضی به من انداخت. باربدپرسید:
– چندتاازمسکن هاروخوردی؟
مهتاب به سردی پاسخ داد:
– دوتا!
– به جزسرت، دیگه جایی ازبدنت دردنمی کنه؟
– نه!
باربددرحال آماده کردن دستگاه فشارخون، گفت:
– آستینت روبزن بالا.
مهتاب به ناچارآستینش رابالاکشید وباربد، دستگاه رابه دست اومتصل کرد. پس ازچندلحظه سرتکان دادوگفت:
– فشارت کمی بالاست. دیگه نبایدازاون مسکن استفاده کنی، به بدنت نمی سازه. فعلاً یه لیوان آب قندبخورتامقداری داروبرات بیارم.
بعد بهرخ رابرای آوردن آب قند به طبقه ی پایین فرستاد وخودش هم به دنبال دارو، راهی اتاقش شد. حدوداً ده دقیقه بعد، وقتی مهتاب آخرین جرعه ی آب قندراسرکشید، باربدبرگشت ودرحالی که نایلونی کوچک دردست داشت، دوباره کنارتخت اونشست. درنایلون راگشود وضمن توضیح دقیق مصرف، داروهارابه دست مهتاب داد.
مهتاب بی آن که به اونگاه کند، آهسته گفت:
– مرسی!
باربدجواب داد:
– خواهش می کنم، یادت نره سروقت مصرفشون کنی.
بعدازجابرخاست وروبه من گفت:
– اگه بهترنشدخبرم کن.
لبخند زدم وگفتم:
– بابت همه چیزممنونم، خیلی زحمت کشیدی.
لبخندبانمکی زدوجواب داد:
– من که کاری نکردم.
وقتی ازاتاق بیرون رفت، بهرخ یواشکی خندید وگفت:
– بعضی وقت ها رگ ایرانیش خوب کارمی کنه وباغیرت می شه!
شانه بالاانداختم وبعدبرای بازکردن روزه ام ازاتاق بیرون رفتم.
فردای آن شب هنگام رفتن به بیمارستان، حال مهتاب خیلی بهتره شده بود. وقتی لباس پوشیده وآماده جلوی من ایستاد، نگاه معناداری نثارش کردم وپرسیدم:
– توکجامی یای؟ بمون خونه استراحت کن.
– من حالم خوبه وهیچیم نیست!
– تایه کم بهترشدی می خوای راه بیفتی بیای بیرون؟
– من که چیزیم نبود، شماهاشلوغش کردین.
چشمهایم راتنگ کردم وگفتم:
– پس توچرابه مامیدون دادی؟!
بالبخندپرشیطنتی گفت:
– می خواستم خودمولوس کنم!
نگاه مخصوصی به اوانداختم وپرسیدم:
– برای کی؟!
مهتاب که باحرف من حالت چهره اش عوض شده بودگفت:
– اصلاً توجه اون برام مهم نبود!
این بارمن با شیطنت گفتم:
– باعلم به این که اون دکتره، اقدام به تمارض کردی وادعاداری که توجه اون برات مهم نبود؟! آره جون خودت!! توگفتی ومن هم باورکردم!
– اصلاً هم ازاین خبرانیست. من احتیاجی به توجه برادر قرتی نامزدت ندارم! من که نگفتم چشمم دردمی کنه که اون بیادجلو. من سرم دردمی کرد!
– وخودت خوب می دونی که هرمتخصصی قبل ازاین که یه متخصص باشه، یک پزشک عمومیه وباربدهم ازاین قاعده مستثنی نیست!
مهتاب با بی حوصلگی آمیخته به شیطنت گفت:
– عجب گیری کردیم ها! به چه زبونی بگم، من ازاون خوشم نمی یاد؟ حالاهی تومی خوای به زورمهراونوبه من قالب کنی!
– من می خوام مهراونوقالب کنم؟! فکرکردی دخترها، جوون خوش قیافه ای مثل باربد روکه چشم پزشک هم هست تنهامی ذارن که اون احتیاج به عشق زورکی توداشته باشه؟!
– اگه این طوره واینقدرمطمئنی، به من چ هربطی داره که هی گیرمی دی؟
درحالی که ازاتاقم بیرون می رفتم به شوخی گفتم:
– دراتاقش بازه. اگه اومدی بیرون وحالتوپرسید، درست جوابشوبده!
مهتاب با ناراحتی گفت:
– مگه من لباس جنگ پوشیدم؟!
– نه، منظورم اینه که هواشوداشته باش!
صدیا اعتراض اوبه هوابرخاست ومن فوراً ازاتاق بیرون آمدم.
آن روزهم مانند هرروزبا دنیایی امیدراهی بیمارستان شدم اماتنهاچیزی که ازآن همه امیدبرایم باقی ماند، آهی سردبود. حال رامبدهمچنان مانندروزاول بود وهیچ تغییری نمی کردومن، درمانده ومستاصل مانده بودم ونمی دانستم چه بایدبکنم. وقتی کناراوکه مثل یک فرشته، معصوم وبی گناه به نظرمی رسید می نشستم ونگاهش می کردم، یادتمام خاطرات زیبایمان به ذهنم هجوم می آوردومرادرحسرتی عذاب آورودردناک غرق می کرد. تنهاکاری که ازدستم برمی آمد شب وروزدعاکردن والتماس به درگاه خدابود. اما باتمام اینهافکرازدست دادن رامبد، تنهافکری بودکه هیچ گاه درذهن عاشقم نمی گنجید واجازه نمی دادیاس وناامیدی بروجودم غلبه کند.
آن روزبیتاکنارمادرش ماندومن ومهتاب وبهرخ به بیمارستان رفتیم. همراه بهرخ، پشت پنجره اتاق رامبدایستاده وهرکدام به نوعی دراضطراب حال وبیم ازآینده غرق درافکارخودبودیم. چشمه ی اشکمان خشکیده بود ودرسکوت به چهره ی جوان رامبدمی نگریستیم. من به این فکرمی کردم حیف است آن چشمهای زیباوعاشق، یک باردیگرروبه زندگی بازنشوند.
درهمین بین نگاهم به مهتاب افتادکه روی یکی ازصندلی هانشستهبودوسرش رادرمیان دستهایش می فشرد. باصدایی که ازشدت گریه گرفته بود، گفتم:
– مهتاب!
سربلندکردوبانگاه به من گفت:
– بله!
– بهت گفتم امروزنیابازهم سردردمی گیری.
– او نقدرهادردندارم.
نگاه تندی به اوانداختم وگفتم:
– باید برگردی خونه. داروهات روهم طبق دستوری که باربد داده مصرف کن وسعی کن استراحت کنی.
بعدزابهرخ خواهش کردم باآژانس تماس بگیرد اماهنوزحرفم به طورکامل به اتمام نرسیده بودکه باربدازانتهای راهروپیداشد. بهرخ گفت:
– چه بهترکه اومد! خودش مهتاب روبرمی گردونه.
باربدنزدیک آمدوسلام کردوحال رامبدراپرسید.
بهرخ باناراحتی سرتکان داد وگفت:
– مثل هرروزه!
اوآهی کشید وازپشت پنجره چندلحظه ای به رامبدخیره شد، بعددوباره کنارماآمدوپرسید:
– شماچیزی لازم ندارید؟
بهرخ فوری گفت:
– نه، فقط مهتاب روبرسون خونه چون دوباره سردردش شروع شده.
باربدروبه مهتاب کرد وپرسید:
– داروهاتوبه موقع مصرف کردی؟

– نه!
باربدبانارضایتی گفت:
– توکه توقع نداری بایک بارمصرف دارومعجزه اتفاق بیافته؟
بعدسرش راباحالتی عصبی به طرفین تمان داد وگفت:
– بلندشوبریم.
سپس روبه ماخداحافظی کردوبه سوی درخروجی به راه افتاد. مهتاب هم بانارضایتی ازهمراهی او، خداحافظی کرد وبه دنبالش روان شد.
غروب وقتی همراه بهرخ به خانه برگشتیم ازبیتاسراغ مهتاب راگرفتم واوگفت مهتاب پس ازخوردن ناهارومصرف دارو، برای استراحت به اتاقش رفته وتاآن لحظه بیرون نیامده است. پس ازبازکردن روزه ام برای سرزدن به اوراهی طبقه ی بالا شدم. روی تختش درازکشیده ودستهایش رازیرسرقلاب کرده بود. دراتاق رابستم وگفتم:
– سلام. چطوری؟ بهترشدی؟
– سلام، بدنیستم.
– یعنی هنوزدردداری؟
– آره، ولی نه مثل اول.
گوشه ی تختش نشستم و گفتم:
– باید به باربد بگم یه فکراساسی برای توبکنه.
پوزخندزد و جواب داد:
– اون به فکرای اساسیش برای خودش برسه، کافیه! واقعاً حیف ازرامبدکه قربانی عشق به برادربی لیاقتی مثل این هرزه شده!
باحیرت نگاهش کردم وادامه داد:
– اون توورامبدروازهم جداکردوبرادرش روانداخت گوشه ی بیمارستان، حالا خودش بابی خیالی دنبال هرزگیشه! امروزکه می خواست منوبرسونه یه دخترخارجی آشغال مثل خودش توماشینش نشسته بودوچنان باغرورمنونگاه می کردکه انگارکلفتش رومی بینه. اول می خواستم پیاده بشم ولی بعدفکرکردم بااین کارشاید خوشحال بشه وفکرکنه چون خیلی برام مهمه ناراحت شدم……
مهتاب به این جاکه رسید سکوت کردومن باناراحتی به حرف های اوفکرکردم. پس ازچندلحظه بی آن که چیزی بگویم ازجابلندشدم وبه طرف سجاده ام رفتم تانمازبخوام.
مهتاب هم چنان روی تخت درازکشیده بود ودرسکوت به سقف می نگریست. فردای آن روزموقع رفتن به بیمارستان، مهتاب بانگرانی کنارمن آمد وگفت:
– می گل، به چشم من نگاه کن. پرازخونه!
به اون نگاه کردم ودرکمال تعجب دیدم یکی ازچشمهایش راپرده ای ازخون گرفته اسن. بااضطراب پرسیدم:
– جایی رومی بینی؟
– آره، می بینم. ولی نمی دونم چرااین طوری شده.
– آب که بهش نزدی؟
– نه، نزدم. ببین می گل، ازالان بگم، یه وقت به اون هرزه نمی گی چشم من نگاه کنه ها!
– منظورت چیه؟ یعنی نمی خوای چشمت روبه یه چشم پزشک نشون بدی؟!
– به یه چشم پزشک هرزه نه!
با کلافگی گفتم:
– توروخدااین قدرهرزه هرزه نکن مهتاب. می گی من چه کارکنم؟
باورکن من هم رفتارهایش روتایید نمی کنم اما چه کارمی تونم بکنم؟ به بیتاوبهرخ چی بگم؟ بگم مهتاب نمی خوادچشمش روبه برادرهرزه تون نشون بده؟
مهتاب درسکوت به من نگاه کرد. ازسکوتش استفاده کردم وگفتم:
– بیابریم بیرون. حالااگراون هم خواست ببینه، بذارببینه. توکه به اون محل نمی دی که برای به قول خودت هرزگیش میدون داشته باشه.
مهتاب بی حرف ازجابلندشدوهمراه هم نزدبیتاوبهرخ به بالکن رفتیم. آنهاهم بادیدن وضعیت چشم مهتاب حسابی نگران شدند. چون باربددرخانه نبود، بهرخ بلافاصله بااوتماس گرفت وگفت:
– سلام، معلوم هست توصبح بخ این زودی کجایی؟! پاشوبیاخونه یه نگاهی به چشم مهتاب بنداز، انگارخونریزی کرده.
– …….
– یک ساعت دیگه؟! نه خیر، همین الان بیا.
مهتاب گفت:
– بهش اصرارنکن! شایدکارداشته باشه.
بهرخ تماسش راقطع کردوباغیظ گوشی اش راروی میزگذاشت وگفت:
– بیخودکرده! یک دقیقه ول کنه اون دخترای انگلیسی رو.
به مهتاب خیره شدم که چشم دیگرش هم ازفرط خشم قرمزشده بود. نیم ساعت بعد، مهتاب به ساعتش نگاه کردوگفت:
– بهترنیست بریم بیمارستان؟ هیچ وقت به اندازه ی رفتنمون دیرنشده بود.
بیتاگفت:
– یک کم دیگه صبرمی کنیم. الان باربدمی یاد، هم چشم تورومی بینه هم مارومی رسونه.
مهتاب بادلخوری گفت:
– تاحالاهم خیلی دیرشده.
هنوزبیتاجوابی نداده بودکه باربدجلوی دربالکن ظاهرشد. پیراهن مشکی آستین کوتاه وشلوارجین مشکی پوشیده بودکه بارنگ موهایش هماهنگی داشت وبرجذابیتش افزوده بود.
روبه همه سلام کردودرجواب بیتاکه پرسید((کجا بودی؟)) باشیطنت خندید، بعدبه طرف مهتاب رفت ویک صندلی مقابل اوگذاشت ونشست.
من ازجایی که نشسته بودم می توانستم هردورابه خوبی ببینم. باربد، باتکان کوچکی که به سرش داد، موهای پراکنده روی پیشانی اش راعقب زدوبعدبه چشمهای مهتاب خیره شد. مهتاب هم بی آن که چیزی بگوید، باحالتی سردوبی روح به اونگاه کرد.
باربدبالحنی که بوی غرورمی داد، پرسید:
– کی چشمت به این حالت دراومد؟
مهتاب به سردی پاسخ داد:
– امروزصبح.
باربد، صورتش رابه صورت اونزدیک کردوباانگشت پلک های چشم خونین مهتاب راگشود، بعدهمان کارراهم باچشم سالم اوانجام داد وپرسید:
– دیدت مشکلی نداره؟
– نه، می بینم.
– هنوزهم سردردداری؟
– بله، ولی فشاردردش نوسان داره.
باربدبه صندلی اش تکیه داد وباژست خاصی دست به سینه زدوگفت:
– هیچ گونه سوزش، دردیاخارش توناحیه ی چشمت احساس نمی کنی؟
– نه اصلاً
باربدیکی ازابروهایش رابالاکشید وگفت:
– حیف ازاین چشم های خوشگل نیست که به این روزبیافتند؟! من فکرمی کنم به خاطرفشارروحی وگریه ی زیادهمراه باسردرداین شکلی شدند! نکنه مردموردعلاقه ات روبادختردیگه ای دیدی؟!
احساس کردم اوبامهارت کامل، ابتداباتمجید اززیبایی مهتاب، می خواست مثلاً اورابادلخوش سازدوبعدباکنایه ای که به دنبال داشت مسخره اش کند. خودش هم نشسته بودوبانگاهی مغروروفاتحانه به مهتاب می نگریست.
مهتاب که باخشم به اونگاه می کرد، بالحنی محکم وپرصلابت گفت:
– به خاطرافکارت برات متاسفم چون من تامطمئن نشم دل مردی فقط برای خودم می تپه، دلموبهش نمی دم! ضمناً به عقیده ی من مردی که دلش باهرنگاهی بلرزه، لایق دوست داشتن نیست!
باربد شانه بالا انداخت:
– پس مراتب تاسف من روهم بپذیرمهتاب خانم، چون اونی که شماازش حرفی می زنی عشق نیست، معامله است. عشق بایدفقط بادل حس بشه، اگرپای عقل به میون بیادمی شه معامله!
مهتاب نگاه تمسخرآمیزی به اوانداخت وگفت:
– مراتب تاسف نثارخودت! چون شماهوس روباعشق واقعی اشتباه گرفتی، عشق واقعی آمیخته ای ازعقل واحساسه وهیچ کدوم روبه تنهایی نمی پذیره. درضمن، اسمش هم معامله نیست.
باربدنگاهی خشمگین به مهتاب انداخت وبعدبی آن که چیزی بگویدازمقابل اوبرخاست وروبه ما گفت:
– اگرحاضرید، برسونمتون.
وخودش زودترازمابالکن راترک کرد وبیرون رفت.
به مهتاب نگاه کردم ولبخندکمرنگی زدم وبدین گونه متوجه اش کردم که ازبرخوردش خوشم آمده است، چون بالاخره باربد را وادار به سکوت کرده بود.
*****
دربیمارستان مهتاب به وضوح ازباربدفاصله می گرفت وروبرمی گرداند. بیتاکه ازناراحتی مهتاب ناراحت بود، خطاب به باربدگفت:
– چرااون طوری باهاش برخوردکردی؟
باربدنگاهی به من وبیتاانداخت وبعدروبه من گفت:
– خیلی معذرت می خوام می گل، امااون برخلاف توخیلی مغروروخودخواهه!
قبل ازاین که من چیزی بگویم، بیتا بالحنی تند جواب داد:
– هیچم این طورنیست! مهتاب دخترمهربون وخونگرمیه، ولی نمی تونه اون طورکه توازدخترهای اینجاتوقع داری رفتارکنه. چون اون ایرانیه وبافرهنگی بزرگ شده که بی توجهی به مردبیگانه روتحسین می کنه.
– به هرحال زیادی مغروره!
بعد روبه من گفت:
– برای چشمش داروگرفتم. چندتاقطره وپماد که بایدمرتب استفاده کنه. یه آمپول هم هست که اگرسردردش ادامه پیداکرد بایدتزریق کنه.
لبخند زدم و گفتم:
– دستت دردنکنه، ممنون.
بیتا خندید و گفت:
– توکه این قدرخوب ومهربونی، آخه چراطوری رفتارنمی کنی که اون هم رنجیده نشه؟
باربد نگاه معناداری به بیتا انداخت وحرفی نزد.
کمی بعدپرستاراجازه داد به اتاق رامبدبرویم وازنزدیک اوراببینیم. داحل که رفتیم، باربد صورتش راروی صورت رامبدخم کردوبرای چندلحظه لب هایش رابه پیشانی اوفشرد. هنگامی که سربلندکرد، چشمهایش ازاشک خیس بودند. بی آن که به مانگاه کند، فوراً اتاق راترک کردوبیرون رفت.
درحالی که اشک چشمهایش رالبریزکرده بود، کنارتخت رامبد نشستم. صورتم رابه گوشش نزدیک و آرام آرام شروع به خواندن سوره ی ((یس)) کردم. درمیان گریه، سوره رامی خواندم وهنوزمقداری ازآن باقی نمانده بودکه باربد به اتاق آمد وباچشمهای قرمزوصدایی گرفته روبه ماگفت که وقت تمام شده وبایدبیرون  برویم.
آیه ای دیگرخواندم وقرآن رابستم وبوسیدم، بعدآخرین نگاه رابه صورت رامبدانداختم وازاتاق بیرون آمدم.
آن شب وقتی به خانه برگشتیم، بامادرتماس گرفتم وابتداخودم وبعدمهتاب بااوومهدی صحبت کردیم.
بعدازپایان مکالمه، هریک روی تخت های خودمان نشستیم ودرفکرفرورفتیم. نمی دانم مهتاب به چه چیزمی اندیشیداما احساس می کردم دلش هوای بندرراکرده است. نگاهی ازسردلسوزی به اوانداختم که متوجه شد وبه طرفم برگشت. قطرات اشک درچشمهای زیبایش می درخشید، امالبخندزد. ازجابلندشدم وکنارش نشستم. لحظه ای بعدهردوسربرشانه ی هم گذاشتیم وازته دل گریستیم.
کمی بعدمهتاب رابوسیدم وگفتم:
– ازاین که به خاطرمن همه چی روتحمل می کنی ممنونم ومطمئن باش هیچ وقت خوبی هات روفراموش نمی کنم.
باچشمهای خیسش نگاهم کرد وگفت:
– اشتباه نکن می گل! من دلتنگ ایران هستم ولی اشک های من به خطردلتنگی نیست. به خاطربزرگی ومهربونی توئه. به خاطراین که می بینم همه ی اون هایی روکه باعث جدایی توورامبدشدن، راحت بخشیدی. وقتی می بینم به ظاهربامامی خندی اما درتنهایی شب هات چه اشک هایی می ریزی دلم می خوادبمیرم واینقدر، غم های تورونبینم.
مهتاب بازسربرشانه ی من گذاشت وهق هق گریه اش راادامه داد. می هم ماننداوگریه می کردم، درحالی که دلم به شدت برای رامبدتنگ شده بود.
فقط خدابودکه می توانست بابرگرداند اوبه زندگی، روح تازه ای به کالبدخسته ی من بدمد.

1.5 2 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x