رمان آنلاین نیلوفر قسمت یازدهم تا پانزدهم نویسنده ساغر

فهرست مطالب

رمان نیلوفر نویسنده ساغر داستان های نازخاتون کانال رمان

رمان آنلاین نیلوفر قسمت یازدهم تا پانزدهم نویسنده ساغر

رمان نیلوفر

نویسنده : ساغر

✅قسمت یازدهم

امین با بهت نگام میکرد
بعدش زد زیر خنده
_دیوانه
_امین راست میگم.هر جوری باشی میخوامت.هر جا بگی باهات زندگی میکنم
_تو تازه یک ماه منو میشناسی .شاید جلوتر رفتیم منو دیگه نخوای
_امین.من تورو شناختمت دیگه .گفتم که هر جوری باشی میخوامت
امین دست منو گرفت و نشوند کنار خودش
_من از خدامه دختری به پاکی و خوشگلی تو زنم بشه.اما دلم میخواد خوشبختت کنم.یکم فرصت بده بهم.یه مغازه جور کنم .میام یه عروسی میگم کل مدرسه ات انگشت به دهن بمونن
بلند خندیدم .بغلش کردم.صورتمو گذاشتم رو بازوهای بزرگش
امین با جعبه ی سکه بازی میکرد
_دوستش داری؟
_اره .شرمندم کردی.بهترین کادوی تولدم هست.هیچ وقت یادم نمیره.

بازوی امین و بوسیدم
امین جای خالی تمام محبت پدرمو پر میکرد
وقتی دستاشو میگرفتم  انگار دنیا دیگه مال من شده.
دوست نداشتم ازش دور باشم
به چشماش زل زدم
دنیای من تو چشماش بود
با بغض گفتم
_امین فقط دوتا امتحانم مونده.بعدش نمیدونم چی میشه.چجوری میشه ببینمت
امین دستامو گرفت و شروع کرد نوازش کردن دستام
_من هر جوری شده خودمو بهت میرسونم.خدا بزرگه
.تو هر وقت تونستی بری بیرون یه تک زنگ بزن مغازه مثل جت میام سر کوچتون
ساعت و نگاه کردم ساعت ۱۲بود
داد زدم
_ای وای ساعت دوازده هست .مامانم.امروز اعدامم میکنه
_راحتت میکنم از دست این خانوادت
امین دستمو گرفت و تا سر کوچمون یه نفس دویدیم
برام مهم نبود دیگه همسایه ایی مارو میبینه یا نه
ما قراره برای هم بشیم
دیر و زودش مهم نیست
ما مال هم میشیم
خداحافظی کردم و رفتم خونه
مامان رو صندلی میز ناهار خوری نشسته بود
تا منو دید با عصبانیت داد زد
_کدوم گوری بودی.بی پدر. بابات بفهمه امتحانت ده تموم شده دوازده خونه ایی سیاهت میکنه
_داشتم رفع اشکال تو مدرسه میکردم چیکار کنم معلم که نمیگیری هیچی بلد نیستم
_بقیه بچه ها چیکار میکنن.معلم میگیرن؟از اول حواستو جمع میکردی سر کلاس. نیلوفر یه تجدید بیاری بابات میکشدت

مقنعمو پرت کردم تو اتاقم دکمه های مانتمو با حرص باز کردم .بلند گفتم
_نکه هر روز مارو با بوسه بدرقه مدرسه میکنه .هر روز که داریم کتک میخوریم که
_لیاقت زبون دراز همینه
پارسا رو گرفتم سمت خودم و گفتم
_زبون این بدبختم دراز بود؟
مامان دمپایی هاشو پرت کرد سمتم
منم فرار کردم سمت اتاق.درو بستم و گفتم
من میرم.من شوهر میکنم.صبر کنید ببینید از این جهنم کی فرار میکنم.
مامان با مشت کوبید تو در و داد زد
_اتفاقا منتظر یه خر کورو کچل هستم بیاد بگیرتت
_به همین خیال باش.ببین کی منو میگیره

✅قسمت دوازدهم

دوتا امتحان باقی مونده رو دادم
سعی میکردم نمره ی ده بگیرم
بارم نمره هارو میشمردم تا ده بشه
بعد برگه رو تحویل میدادم تا زودتر برم پیش امین
اون روزها نمیدونم چرا عصبی بودم
همش با مامان دعوا داشتم
وقتی تو دعوا به نتیجه نمیرسیدم
دستمو میگرفتم بالا میگفتم
_ای خدا منو از این جهنم راحت کن
روز اخر مدرسه بود
امین با یه شاخ گل رز قرمز اومد پیشم
تا به حال گل از کسی نگرفته بودم
اون شاخه گل به اندازه دنیا برام ارزش داشت
تا پارک گل و همش بو میکردم
نشستیم رو صندلی پارک
طبق معمول امین دستشو انداخت دور گردنم
_دیشب با مامانم در موردت صحبت کردم
_واقعا؟چی گفت؟
_خیلی خوشحال شد.گفت یه روز بیارتش ببینمش
امین منو تو خودش بیشتر فشار داد
_اگه نیلو مامانم ببینتت همون موقع میگه بریم خواستگاری
_یعنی منو میپسنده؟
_اره چرانپسنده.خوشگلی .خانمی.خانواده خوبی داری
_مگه خانوادمو میشناسی؟
_راستش یکم در موردت تحقیق کردم.در مورد پدرت
همه میگفتن خیلی خانواده خوبی هستید
از اینکه امین در مورد ما تحقیق کرده خیلی خوشحال شدم
این حرفش یعنی صد در صد قصدش ازدواج هست
سرمو بالا کردم و تو صورتش نگاه کردم
بوی ادامس دارچینیش تو صورتم میخورد
منو مست میکرد
امین منو بوسید
خون تو همه ی بدنم منجمد شد
بعد با فشار زیاد جریان پیدا کرد
تمام بدنم گر گرفت
لبام میسوخت
ساعت ده صبح هیچکس به جز ما تو پارک نبود
امین مدت طولانی منو بوسید
بی حس شده بودم
نگام کرد
نفس نفس میزد
_نیلو من هر جوری شده میام خواستگاریت
زندگی و برات بهشت میکنم
هنوز مست بوسه بودم
سرمو گذاشتم رو بازو هاش
امین دستامو محکم گرفته بود
_تو این هفته جور کن بیا خونمون.دل تو دلم نیست مادرم تورو ببینه
_سعی خودمو میکنم باشه
از جام بلند شدم
اصلا دوست نداشتم ازش جدا بشم
اما نمیخواستم مامانم این روز خوبمو خراب کنه
دلم میخواست تو اتاقم  بشینمو به امروز فکر کنم
به امین
به دستاش
گرمی بوسش
به حرفاش
امین بلند شد
_نیلو نری منو تنها بزاریاااا.تند تند زنگ بزن.
اشک تو چشم ها جمع شد
_باشه
به سمت خونه راه افتادیم
امین محکم دستمو گرفته بود
هیچ حرفی نزدیم تا خونه
رسیدیم نزدیک خونه
دستمو از دست امین دراوردم
_دوست دارم
دویدم سمت خونه
جلوی در برگشتم نگاش کردم
سر کوچه ایستاده بود و نگام کرد
در خونه  رو باز کردم
رفتم پاگرد اول از پنجره نگاه کردم
هنوز سر کوچه بود
پاگرد دوم رفتم و نگاه کردم
هنوز سر کوچه بود
پاگرد سوم رفتم
نبود

✅قسمت سیزدهم

سه روزی میشد که امین و ندیده بودم
یا عصبی و پرخاشگر شده بودم
یا میرفتم  تو اتاقم و به امین فکر میکردم و  ساکت بودم
روز سوم نگار مریض شده بود
مامان پارسارو گذاشت پیش من تا نگارو دکتر ببره
به محض بسته شدن در خونه پریدم رو تلفن
شماره مغازرو گرفتم
امین خودش جواب داد
_الووو نیلو .عشقم .کجایی .چرا خبری ازت نیست
گریم گرفت
_امین دلم خیلی برات تنگ شده.خیلی
بعد یک ساعت صحبت کردن با دعوای صاحب کار امین تلفن و قطع کردم
تو دلم صاحب کار امین و فحش میدادم

مامان اومد
_چرا تلفن انقدر اشغاله؟
_با دوستم حرف میزدم
_یک ساعت؟
ترسیده بودم مامان بفهمه و همین تلفن که دلخوشی من هست هم بگیره
_پرستو بود خوب از امتحانا میگفت
_چطور من خونم پرستو زنگ نمیزنه.صبر کن پول تلفن بیاد .معلوم میشه
خیلی ترسیده بودم
تمام بدنم انگار بی حس شده بود
نشستم جلوی تلویزیون
تمام فکرم شده بود حرف مامان
نکنه فهمیده باشه
موقع ناهار گفتم
_مامان پرستو گفت برم خونشون کتاب بگیرم
یه کتاب رمان جدید داره برم بگیرم ازش.برم؟
_خودش بیاره چرا تو بری
_خوب کتاب مال اونه .میگم خودش بیاد بگیره
_حالا تا فردا
_برم؟
_مخمو خوردی برو
دل تو دلم نبود که به امین بگم میخوام برم پیشش
عصر با پارسا به هوای خرید بستنی رفتیم بیرون .از تلفن کارتی زنگ زدم به امین
صاحب کارش جواب داد
_خانم .اینجا محل کاره میشه دیگه زنگ نزنی
_اقا شرمنده کار مهم دارم .واجبه .فقط دو دقیقه
صاحب کارش با عصبانیت تلفن و داد به امین
با عجله گفتم
_امین فردا ساعت یازده میام سر کوچتون بریم خونتون
_فردا؟
_اره خودت گفتی تو این هفته بریم پیش مامانت
_اکی.الان زنگ میزنم و به مامانم میگم
با خوشحالی تلفن و قطع کردم
پارسا رو بغل کردم
پارسا خیلی لاغر بود
با خوشحالی بوسیدمش
دلم براش میسوخت
محکم فشارش دادم
_پارسا ازدواج کردم هر روز میارمت پیش خودم
نمیزارم دیگه کسی اذیتت کنه.
پارسا مشغول خوردن روکش شکلاتی بستنیش بود
به صورتش خیره شدم
بعد دعوای شدید بین مامان و بابا پارسا لکنت گرفت
دعوایی که هیچ وقت از خاطر ما بیرون نمیره
بابا خونرو پادگان کرده بود
هر کس مخالفت میکرد
حکمش کتک بود
امین تنها راه نجات من بود
مردی که دوستش داشتم و حاضر بودم به خاطرش همه کاری کنم

✅قسمت چهاردهم

بابا اومد
پارسا دوید پشت من
همیشه برای پارسا حکم سنگر و داشتم
مامان با چشم بهم اشاره کرد تا سفره رو بچینم
همیشه باید سفره کامل باشه
همه ی محتوای سفره باید به سمت بالا که بابا میشینه باشه
همیشه به این فکر میکردم که اگه مامان و بابا همدیگرو دوست ندارن چرا بچه دار شدن
اصلا چرا ازدواج کردن
چرا بابا عشقی پیدا نکرد تا باهاش ازدواج کنه
چرا مامان یکی مثل امین و پیدا نکرد تا به بازوهاش تکیه کنه
چرا سه تا بچه اوردن
مامان که همیشه از زندگی ناراضی هست
سفره پهن شد
مشغول خوردن غذا بودیم
_نیلوفر کارنامتو گرفتی
دهنم تلخ شد.قلبم میزد
_نه بابا .دو هفته ی دیگه
بابا قاشق غذارو گذاشت تو دهنش و گفت
_ان شالله
غذا مثل زهر جلوم بود
مامان زیر چشمی نگام کرد
میدونست که گند زدم و بابا از عمد پرسیده
_به مادرت گفتم امسال قبول بشی که بعید میدونم.میفرستمت کلاس رانندگی
سرم پایین بود و به بشقاب غذا نگاه میکردم
قیمه به اون مزخرفی تا حالا نخورده بودم
چرا زندگی من انقدر تلخ هست؟
چرا هیچ چیز این زندگی بر وفق مراد من نیست؟
بابا بلند شد.شلوارشو مرتب کرد تو تنش و گفت نگار برو چایی بیار
نگار مثل یه بره ی حرف گوش کن رفت سمت اشپزخونه
نگاش کردم
حالا میفهمم چرا ماها همه لاغریم
ابهت بابا و حرفاش سر سفره غذارو کوفت ما میکرد
یادمه سه سالم بود
مامان رفته بود خونه ی مادرش تا امپول انسولین مامان بزرگو بزنه
مادر بزرگم {مادر پدرم}اومد خونمون
من مشغول بازی با عروسکام بودم
یهو بابا شروع کرد به دادو بیداد
مامان بزرگ میگفت خودم دیدم با سعید{عموم} دارن میگن و میخندن
حالا صبر کن پسر ساده ی من اگه جلوشو نگیری چند وقت دیگه فرار میکنن
زنت خوشگله .سعید هم که میدونی .انگار پسر من نیست.میشناسمش .اون از فرانک خوشش اومده.صبر کن ببین کی گفتم.زنت همش عشوه میاد.میخنده.پسر لات منم معلومه میشینه زیر پاش
بابا تو خونه راه میرفت
عصبانی بود
_مادر بس کن.فرانک اهل این حرفا نیست
_فرانک هم اهل این حرفا نباشه.سعید کارشو بلده.همچین فرانک و از چنگت در بیاره که نفهمی چی شده.
_میگی چیکارش کنم.بزنمش.بکشمش
_نه مادر .فقط مراقبش باش.یکم کمتر ارایش کنه.لباس پوشیدنش دقت کنه.الان با این موهای طلایی همش جلوی سعید راه میره عشوه میریزه.اون هفته دامن کوتاخ پوشیده با جوراب رنگ پا
_خوب مادر من از اول اینطوری بودیم.مگه شما اینطوری میاد تو مهمونی ها کسی چیزی میگه
_من پیرم ننه.قبلا که انقدر راحت نمی پوشیدم.
عصر مامان از خونه ی مامان بزرگ بر میگرده.یادمه موهای مامان تو دست بابا بود و رو زمین کشیده میشد  به سمت اتاق

✅قسمت پانزدهم

از اون زمان به بعد
هیچ وقت عمو سعید و ندیدیم.حتی عکسی هم از عمو نه تو خونه مامان بزرگ نه تو هیچ خونه ایی ندیدم
مامان تو خونه حبس شد
بابا مثل یه شیر زخمی بود که مراقب مامان بود
مامان همیشه چشمای ابیش از شدت گریه قرمز بود
موهای بلند طلاییشو  یه روز تو حمام مدل پسرونه کوتاه کرد
بعد تولد پارسا
انگار بابا خیالش راحت شده بود که با وجود سه تا بچه دیگه کسی سراغ مامان نمیاد
مامان دیگه اون مامان شاد نبود
عصبی بود
من الان به این نتیجه رسیدم شاید مامان عمورو دوست داشته؟
بعد اینکه نگار و پارسا زبون باز کردن بابا خوشحال بود
چون امار کل روز و از اونا میگرفت
و با دادن شکلات و …..جایزه میداد
یه روز پارسا رو پای بابا نشسته بود
_خوب بابا جان امروز با مامان کجاها رفتید
_رفتیم مغازه .
_خوب اقاه به مامان چی گفت
پارسا با زبون شیرینش گفت
_قابل نداره خاااااااانم
بابا گفت خوب مامان چی گفت
پارسا با عشوه گفت
_مرسی
بابا مثل پلنگ تیر خورده پرید سمت مامان
مامان لیوان چای دستش بود
بابا داد زد زنیکه چقدر گفتم مغازه ی اون پسره ی لات بی سرو پا نرو
مامان ترسیده بود
_اخه پارسا گریه میکرد بستنی میخواست
بابا با پشت دست کوبید تو دهن مامان
-اون بستنی میخواست یا تو کرم داشتی
_خجالت بکش .هر چی نجابت به خرج میدم تو اون مادر مریضت به من میبندید.اصلا میخوام برم خونه ی بابام .طلاق میخوام
بابا با مشت و لگد افتاد جون مامان
_دیدی؟دیدی تنت میخاره.پسره زیر گوشت خونده؟اره؟
مامان یهو جیغ بلند زد
برگشت
تمام فرش خونی بود
لیوان تو دست مامان شکسته بود
من چشمای نگارو گرفتم تا نبینه
اما متوجه پارسا نبودم که پشت ستون خونه همه چیز و میدیده

مامان و بیمارستان بردن و با صحبت های مامان بزرگ و بقیه مامان برگشت خونه
مامان مجبور بود برگرده
سه تا بچه داشت و هیچ راهی نداشت
هیچ کس تا چند روز متوجه ی پارسا نبود
اما بعد سه روز متوجه ی لکنت پارسا شدیم
مامان خیلی پارسارو دکتر برد اما هیچ جوابی نگرفت

1.5 2 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x